تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Rahi Moayyeri | رهی معیری

صفحه  صفحه 7 از 15:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  14  15  پسین »  
#61 | Posted: 24 Aug 2011 07:52
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« ماجرای نیمشب »



یافتم روشندلی از گریه های نیمشب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب

شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست
جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب

در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا
گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب

دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست
تا دل درد آشنا شد آشنای نیمشب

نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم
بوی آغوش تو آید از هوای نیمشب

نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر
از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب

با امید وصل از درد جدایی باک نیست
کاروان صبح آید از قفای نیمشب

همچو گل امشب رهی از پای تا سر گوش باش
تا سرایم قصه ای از ماجرای نیمشب

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#62 | Posted: 24 Aug 2011 07:53
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« شراب بوسه »



شکسته جلوه گلبرگ از بر و دوشت
دمیده پرتو مهتاب از بناگوشت

مگر به دامن گل سر نهاده ای شب دوش؟
که آید از نفس غنچه بوی آغوشت

میان آنهمه ساغر که بوسه می افشاند
بر آتشین لب جان پرور قدح نوشت

شراب بوسه من رنگ و بوی دیگر داشت
مباد گرمی آن بوسه ها فراموشت

ترا چو نکهت گل تاب آرمیدن نیست
نسیم غیر ندانم چه گفت در گوشت؟

رهی اگر چه لب از گفتگو فروبستی
هزار شکوه سراید نگاه خاموشت

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#63 | Posted: 24 Aug 2011 07:57
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« پردهٔ نیلی »



رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم

بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم

ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم

کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات
تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم

شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست
فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم

در جستجوی یار دل آزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم

صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد
هر جا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم

ما شکوه از کشاکش دوران نمی‌کنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

از ما به روزگار حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان رهی
رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#64 | Posted: 24 Aug 2011 07:58
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« فریاد بی‌اثر »



از صحبت مردم دل ناشاد گریزد
چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد

پروا کند از باده کشان زاهد غافل
چون کودک نادان که از استاد گریزد

دریاب که ایام گل و صبح جوانی
چون برق کند جلوه و چون باد گریزد

شادی کن اگر طالب آسایش خویشی
کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد

غم در دل روشن نزند خیمهٔ اندوه
چون بوم که از خانه آباد گریزد

فریاد که دردام غمت سوختگان را
صبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد

گر چرخ دهد قوت پرواز رهی را
چون بوی گل از گلشن ایجاد گریزد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#65 | Posted: 24 Aug 2011 07:59
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« صفای شبنم »



او را برنگ و بوی نگویم نظیر نیست
گلبن نظیر اوست ولی دلپذیر نیست

ما را نسیم کوی تو از خاک بر گرفت
خاشاک را به غیر صبا دستگیر نیست

گلبانگ نی اگر چه بود دلنشین ولی
آتش اثر چو ناله مرغ اسیر نیست

غافل مشو ز عمر که ساکن نمی شود
سیل عنان گسسته اقامت پذیر نیست

روی نکو به طینت ساقی نمی رسد
گل را صفای شبنم روشن ضمیر نیست

با عمر ساختیم ز دل مردگی رهی
ماتم رسیده را ز تحمل گزیر نیست

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#66 | Posted: 24 Aug 2011 08:00
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« بار گران »



زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست

می کند هر قطره اشکی ز داغی داستان
گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست

آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد
چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

تکیه بر تاب و توان کم کن در این میدان عشق
آن ز پا افتاده ای وین ناتوانی بیش نیست

قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف
پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#67 | Posted: 24 Aug 2011 08:01
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« ساز سخن »



آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟
آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟

سیمین و تابناک بود روی مه ولی
سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟

دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد
مینای می کجا و لب نوش او کجا؟

خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی
آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟

بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟
بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#68 | Posted: 24 Aug 2011 08:01
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« ستاره بازیگر »



تاگریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم
در غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم

تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال
چون شفق خونابهٔ دل می‌چکد از ساغرم

خفته ام امشب ولی جای من دل سوخته
صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد
آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

سرکشی آموخت بخت از یار یا آموخت یار
شیوه بازیگری از طالع بازیگرم؟

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست نیست
کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم

گر چه ما را کار دل محروم از دنیا کند
نگذرم از کار دل وز کار دنیا بگذرم

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد رهی
زانکه دارد نسبتی با خاطر غم پرورم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#69 | Posted: 24 Aug 2011 08:02
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« سوسن وحشی »



دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
نیمشب صبح جهانتاب ز میخانه دمید

روشنی بخش حریق مه و خورشید نبود
آتشی بود که از باده مستانه دمید

چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق
نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید

عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد
تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید

جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی
منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید

آتش انگیز بود باده نوشین گویی
نفس گرم رهی از دل پیمانه دمید

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#70 | Posted: 24 Aug 2011 08:02
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« آغوش صحرا »



عیبجو دلدادگان را سرزنش ها میکند
وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند

با غم جانسوز می سازد دل مسکین من
مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند

عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت
ماه سیمین جلوه ها در موج دریا می کند

از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم
هر که چون گل خواب در اغوش صحرا میکند

خاک پاک آن تهی دستم که چون ابر بهار
بر سر عالم فشاند هر چه پیدا می کند

دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است
سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می کند

عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم
در نماند هر که امشب فکر فردا می کند

همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است
دل درون سینه ام بی طاقتی ها می کند

هر که تاب منت گردون ندارد چون رهی
دولت جاوید را از خود تمنا میکند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
صفحه  صفحه 7 از 15:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Rahi Moayyeri | رهی معیری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites