تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی

صفحه  صفحه 18 از 43:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  42  43  پسین »  
#171 | Posted: 29 Apr 2012 05:24
بخش ۹ - صفت سمنار و ساختن قصر خورنق


رفت منذر به اتفاق پدر
بر چنین جستجوی بست کمر

جست جائی فراخ و ساز بلند
ایمن از گرمی و گداز و گزند

کانچنان دز در آن دیار نبود
وآنچه بد جز همان به کار نبود

اوستادان کار می‌جستند
جای آن کارگاه می‌شستند

هرکه بر شغل آن غرض برخاست
آن نمودار ازو نیامد راست

تا به نعمان خبر رسید درست
کانچنان پیشه‌ور که در خور تست

هست نام‌آوری ز کشور روم
زیرکی کو ز سنگ سازد موم

چابکی چرب دست و شیرین کار
سام دستی و نام او سمنار

دستبردش همه جهان دیده
به همه دیده‌ای پسندیده

کرده چندین بنا به مصر و به شام
هر یکی در نهاد خویش تمام

رومیان هندوان پیشه او
چینیان ریزه‌چین تیشه او

گرچه بناست وین سخن فاشست
او ستاد هزار نقاشست

هست بیرون ازین به رأی و قیاس
رصدانگیز و ارتفاع‌شناس

نظرش بر فلک تنیده لعاب
از دم عنکبوت اصطرلاب

چون بلیناس روم صاحب رای
هم رصد بند و هم طلسم گشای

آگه از روی بستگان سپهر
از شبیخون ماه و کینه مهر

ساز این شغل ازو توانی یافت
کاین چنین کسوت او تواند بافت

طاقی از گل چنان برآراید
کز ستاره چراغ برباید

چون که نعمان بدین طلبکاری
گرم دل شد ز نار سمناری

کس فرستاد و خواند زان بومش
هم برومی فریفت از رومش

چونکه سمنار سوی نعمان رفت
رغبت کار شد یکی در هفت

آنچه مقصود بود از او درخواست
وانگهی کرد کار او را راست

آلتی کان رواق را شایست
ساختند آنچنان که می‌بایست

پنجه کارگر شد آهن سنج
بر بنا کرد کار سالی پنج

تا هم آخر به دست زرین چنگ
کرد سیمین رواقی ازگل و سنگ

کوشکی برج برکشیده به ماه
قبله گاه همه سپید و سیاه

کارگاهی به زیب و زرکاری
رنگ ناری و نقش سمناری

فلکی پای گرد کرده به ناز
نه فلک را به گرد او پرواز

قطبی از پیکر جنوب و شمال
تنگلوشای صدهزار خیال

مانده را دیدنش مقابل خواب
تشنه را نقش او برابر آب

آفتاب ار بر او فکندی نور
دیده را در عصابه بستی حور

چون بهشتش درون پر آسایش
چون سپهرش برون پر آرایش

صقلش از مالش سریشم و شیر
گشته آیینه‌وار عکس پذیر

در شبانروزی از شتاب و درنگ
چون عروسان برآمدی به سه رنگ

یافتی از سه رنگ ناوردی
ازرقی و سپیدی و زردی

صبحدم ز آسمان ازرق پوش
چون هوا بستی ازرقی بر دوش

کافتاب آمدی برون زنورد
چهره چون آفتاب کردی زرد

چون زدی ابر کله بر خورشید
از لطافت شدی چو ابر سفید

با هوا در نقاب یک رنگی
گاه رومی نمود و گه زنگی

چونکه سمنار از آن عمل پرداخت
خوبتر زانکه خواستند به ساخت

ز آسمان برگذشت رونق او
خور به رونق شد از خورنق او

داد نعمان به نعمتیش نوید
که به یک نیمه زان نداشت امید

از شتر بارهای پر زر خشک
وز گرانمایه‌های گوهر و مشک

بیشتر زانکه در شمار آید
تا دگر وقت‌ها به کار آید

چوب اگر بازداری از آتش
خام ماند کباب سختی کش

دست بخشنده کافت درمست
حاجب الباب درگه کرمست

مرد بنا که آن نوازش دید
وعده‌های امیدوار شنید

گفت اگر زان چه وعده دادم شاه
پیش از این شغل بودمی آگاه

نقش این کارگاه چینی کار
بهترک بستمی در این پرگار

بیشتر بردمی در اینجا رنج
تا به من شاه بیش دادی گنج

کردمی کوشکی که تا بودی
روزش از روز رونق افزودی

گفت نعمان چو بیش یابی چیز
به از این ساختن توانی نیز؟

گفت اگر بایدت به وقت بسیچ
آن کنم کین برش نباشد هیچ

این سه رنگ است آن بود صد رنگ
آن زیاقوت باشد این از سنگ

این به یک گنبدی نماید چهر
آن بود هفت گنبدی چو سپهر

روی نعمان ازین سخن بفروخت
خرمن مهر و مردمی را سوخت

پادشاه آتشی‌ست کز نورش
ایمن آن شد که دید از دورش

واتش او گلی است گوهربار
در برابر گل است و در بر خار

پادشه همچو تاک انگورست
در نپیچد دران کز او دورست

وانکه پیچد در او به صد یاری
بیخ و بارش کند به صد خواری

گفت اگر مانمش به زور و به زر
به ازینی کند به جای دگر

نام و صیت مرا تباه کند
نامه خویش را سیاه کند

کارداران خویش را فرمود
تا برند از دز افکنندش زود

کارگر بین که خاک خونخوارش
چون فکند از نشانه کارش

کرد قصری به چند سال بلند
به زمانیش ازو زمانه فکند

آتش انگیخت خود به دود افتاد
دیر بر بام رفت و زود افتاد

بی‌خبر بود از اوفتادن خویش
کان بنا برکشید صد گز بیش

گر ز گور خودش خبر بودی
یک به دست از سه گز نیفزودی

تخت پایه چنان توان بر برد
که چو افتی ازو نگردی خرد

نام نعمان بدان بنای بلند
از بلندی به مه رساند کمند

خاک جادوی مطلقش می‌خواند
خلق رب‌الخورنقش می‌خواند

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#172 | Posted: 29 Apr 2012 05:28
بخش ۱۰ - صفت خورنق و ناپیدا شدن نعمان


چون خورنق به فر بهرامی
روضه‌ای شد بدان دلارامی

کاسمان قبله زمین خواندش
وافرینش بهار چین خواندش

آمدند از خبر شنیدن او
صدهزار آدمی به دیدن او

هرکه می‌دیدش آفرین می‌گفت
آستانش به آستین می‌رفت

بر سدیر خورنق از هر باب
بیتهائی روانه گشت چو آب

تا یمن تاب شد سهیل سپهر
آن پرستش نه ماه دید و نه مهر

عدنی بود در درافشانی
یمنی پر سهیل نورانی

یمن از نقش او که نامی شد
در جهان چون ارم گرامی شد

شد چو برج حمل جهان آرای
خاصه بهرام کرده بودش جای

چونکه بر شد به بام او بهرام
زهره برداشت بر نشاطش جام

کوشگی دید کرده چون گردون
آفتابش درون و ماه برون

آفتاب از درون به جلوه‌گری
مه ز بیرون چراغ رهگذری

بر سر او همیشه باد وزان
دور از آن باد کوست باد خزان

چون فرو دید چار گوشه کاخ
ساحتی دید چون بهشت فراخ

از یکی سو رونده آب فرات
به گوارندگی چو آب حیات

وز دیگر سوی سدره جوی سدیر
دهی انباشته به روغن و شیر

بادیه پیش و مرغزار از پس
بادش از نافه برگشاده نفس

بود نعمان بر آن کیانی بام
به تماشا نشسته با بهرام

گرد بر گرد آن رواق بهشت
سرخی لاله دید و سبزی کشت

همه صحرا بساط شوشتری
جایگاه تذرو و کبک دری

گفت از این خوبتر چه شاید بود
به چنین جای شاد باید بود

بود دستورش آن زمان بر دست
دادگر پیشه‌ای مسیح پرست

گفت کایزد شناختن به درست
خوشتر از هرچه در ولایت تست

گر تو زان معرفت خبرداری
دل از این رنگ و بوی برداری

زآتش‌انگیز آن شراره گرم
شد دل سخت کوش نعمان نرم

تا فلک برکشیده هفت حصار
منجنیقی چنین نشد بر کار

چونکه نعمان شد از رواق به زیر
در بیابان نهاد روی چو شیر

از سر گنج و مملکت برخاست
دین و دنیا بهم نیاید راست

رخت بربست از آن سلیمانی
چون پری شد ز خلق پنهانی

کس ندیدش دیگر به خانه خویش
اینت کیخسرو زمانه خویش

گرچه منذر بسی نمود شتاب
هاتف دولتش نداد جواب

داشت سوکی چنانک باید داشت
روزکی چند را به غم بگذاشت

غم بسی خورد و جای غم بودش
که سیه گشت خانه زان دودش

چون نبود از سریر و تاج گزیر
باز مشغول شد به تاج و سریر

جور بس کرد و داد پیش آورد
ملک را برقرار خویش آورد

بر سپهداریش به ملک و سپاه
خلعت و دلخوشی رسید ز شاه

داشت بهرام را چو جان عزیز
چون پدر بلکه زو نکوتر نیز

پسری خوب داشت نعمان نام
شیر یک دایه خورده با بهرام

از سر همدمی و همسالی
نشدی یک زمان ازو خالی

از یکی تخته حرف خواندندی
در یکی بزم در فشاندندی

هیچ روزی چو آفتاب از نور
این از آن آن ازین نگشتی دور

شاهزاده در آن حصار بلند
پرورش می‌گرفت سالی چند

جز به آموختن نبودش رای
بود عقلش به علم راهنمای

تازی و پارسی و یونانی
یاد دادش مغ دبستانی

منذر آن شاه با مهارت و مهر
آیتی بود در شمار سپهر

بود هفت اختر و دوازده برج
پیش او سرگشاده درج به درج

به خط هندسی عمل کرده
چون مجسطی هزار حل کرده

راصد چرخ آبگون بوده
قطره تا قطره قطر پیموده

از نهانخانهای دوراندیش
باز داده خبر به خاطر خویش

چون که شهزاده را به عقل و برای
دانش آموز دید و رمز گشای

تخت و میلش نهاد پیش به مهر
دروی آموخت رازهای سپهر

هر ضمیری که آن نهانی بود
گر زمینی گر آسمانی بود

همه را یک به یک بهم بردوخت
چون بهم جمله شد درو آموخت

تا چنان بهره‌مند شد بهرام
کاصل هر علم را شناخت تمام

در نمودار زیچ و اصطرلاب
درکشیدی ز روی غیب نقاب

باز چون تخت و میل بنهادی
گره از کار چرخ بگشادی

چون هنرمند شد بگفت و شنید
هنرآموزی سلاح گزید

در سلاح و سواری و تک و تاز
گوی برد از سپهر چوگان باز

چون از آن پایه نیز گشت بزرگ
پنجه شیر کند و گردن گرگ

تیغ صبح از سنان گزاری او
سپر افکند با سواری او

آنچنان دوخت سنگ خاره به تیر
که ندوزند پرنیان و حریر

تیر اگر بر نشانه‌ای راندی
جعبه را برنشانه بنشاندی

تیغ اگر برزدی به تارک سنگ
آب گشتی و لیک آتش رنگ

پیش نیزه‌ش گر ارزنی بودی
به سنانش چو حلقه بربودی

نیزه‌ش از حلق شیر حلقه‌ربای
تیغش از قفل گنج حلقه گشای

در نظرگاه راست اندازی
یغلقش را به موی شد بازی

هرچه دیدی و گرچه بودی دور
زدی ار سایه بود آن گر نور

وآنچه او هم ندید در پرتاب
دولتش زد بر آنچه دید صواب

شیر پاسان پاسگاه رمه
لاف شیی ازو زدند همه

گاه بر ببر ترکتازی کرد
گاه با شیر شرزه بازی کرد

در یمن هر کجا سخن راندند
همه نجم الیمانیش خواندند

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#173 | Posted: 29 Apr 2012 05:29
بخش ۱۱ - شکار کردن بهرام و داغ کردن گوران


چون سهیل جمال بهرامی
از ادیم یمن ستد خامی

روی منذر از آن نشاط و نعیم
یافت آنچ از سهیل یافت ادیم

گشت نعمان و منذر از هنرش
این به شفقت برادر آن پدرش

پدری و برادری بگذار
آن رهی وین غلام در همه کار

این رقیبش به دانش آموزی
وان رفیقش به مجلس افروزی

این به علم استواریش داده
وان نشاط سواریش داده

تا چنان شد بزرگی بهرام
کز زمینش برآسمان شد نام

کارش الا می و شکار نبود
با دگر کارهاش کار نبود

مرده گور بود در نخچیر
مرده را کی بود ز گور گزیر

هر کجا تیرش از کمان بشتافت
گور چشمی ز چشم گوری یافت

اشقری باد پای بودش چست
به تک آسوده و به گام درست

پر برآورده پای از اندامش
دست پرکن شکسته از گامش

ره‌نوردی که چون نبشتی راه
گوی بردی ز مهر و قرصه ز ماه

کرده با جنبش فلک خویشی
باد را داده منزلی پیشی

پیچ صد مار داده بود دمش
گور صد گور کنده بودسمش

شه برو تاختی به وقت شکار
با دگر مرکبش نبودی کار

اشقر گور سم چو زین کردی
گور برگردش آفرین کردی

باز ماندی به تک ستوران را
سفتی از سم سرین گوران را

وقت وقتی که از ملالت کار
زین برو کردی آن هژیر سوار

گشتی از نعل او شکارستان
نقش بر نقش چون نگارستان

بیشتر زانکه سنگ دارد وزن
پشته‌ها ریختی ز گور و گوزن

روی صحرا به زیر سم ستور
گور گشتی ز بس گریوه گور

شه بر آن اشقر گریوه نورد
کز شتابش ندید گردون گرد

چون کمند شکار بگرفتی
گور زنده هزار بگرفتی

بیشتر گور کاورید به بند
یا به بازو فکند یا به کمند

گور اگر صد گرفت پشتاپشت
کمتر از چار ساله هیچ نکشت

خون آن گور کرده بود حرام
که نبودش چهار سال تمام

نام خود داغ کرد بر رانش
داد سرهنگی بیابانش

هرکه زان گور داغدار یکی
زنده بگرفتی از هزار یکی

چون که داغ ملک بر او دیدی
گرد آزار او نگردیدی

بوسه بر داغگاه او دادی
بندیی را ز بند بگشادی

ما که با داغ نام سلطانیم
ختلی آن به که خوش ترک رانیم

آنچنان گورخان به کوه و به راغ
گور که داغ دید رست ز داغ

در چنین گورخانه موری نیست
که برو داغ دست زوری نیست

روزی اندر شکارگاه یمن
با دلیران آن دیار و دمن

شه که بهرام گور شد نامش
گوی برد از سپهر و بهرامش

می‌زد از نزهت شکار نفس
منذرش پیش بود و نعمان پس

هر یکی در شکوه پیکر او
مانده حیران از پای تا سر او

گردی از دور ناگهان برخاست
کاسمان با زمین یکی شد راست

اشقر انگیخت شهریار جوان
سوی آن گرد شد چو باد روان

دید شیری کشیده پنجه زور
در نشسته به پشت و گردن گور

تا ز بالا در آردش به زمین
شه کمان برگرفت و کرد کمین

تیری از جعبه سفته پیکان جست
در زه آورد و درکشید درست

سفته بر سفت شیر و گور نشست
سفت و از هردو سفت بیرون جست

تا بسوفار در زمین شد غرق
پیش تیری چنان چه درع و چه درق

شیر و گور اوفتاد و گشت هلاک
تیر تا پر نشست در دل خاک

شاه کان تیر برگشاد ز شست
ایستاد و کمان گرفت به دست

چون عرب زخمی آنچنان دیدند
در عجم شاهیش پسندیدند

هرکه دیده بر آن شکار زدی
بوسه بر دست شهریار زدی

بعد از آن شیر زور خواندندش
شاه بهرام گور خواندندش

چون رسیدند سوی شهر فراز
قصه شیر و گور گشت دراز

گفت منذر به کار فرمایان
تا به پرگار صورت آرایان

در خورنق نگاشتند به زر
صورت گور زیر و شیر زبر

شه زده تیر و جسته ز اندو شکار
در زمین غرق گشته تا سوفار

چون نگارنده این رقم بنگاشت
هرکه آن دید جانور پنداشت

گفت بر دست شهریار جهان
آفرینهای کردگار جهان

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#174 | Posted: 29 Apr 2012 05:33
بخش ۱۲ - کشتن بهرام اژدها را و گنج یافتن


روزی از روضه بهشتی خویش
کرد بر می روانه کشتی خویش

باده‌ای چند خورد سردستی
سوی صحرا شد از سرمستی

به شکار افکنی گشاد کمند
از پی گور کند گوری چند

از بسی گور کو به زور گرفت
همه دشت استخوان گور گرفت

آخرالامر مادیان گوری
آمد افکند در جهان شوری

پیکری چون خیال روحانی
تازه‌روئی گشاده پیشانی

پشت مالیده‌ای چو شوشه زر
شکم اندوده‌ای به شیر و شکر

خط مشکین کشیده سر تا دم
خال بر خال از سر بن تا سم

درکشیده به جای زناری
برقعی از پرند گلناری

گوی برده زهم تکان طللش
برده گوی از همه تنش کفلش

آتشی کرده با گیاخویشی
گلرخی در پلاس درویشی

ساق چون تیر غازیان به قیاس
گوش خنجر کشیده چون الماس

سینه‌ای فارغ از گریوه‌ای دوش
گردنی ایمن از کناره گوش

سیرم پشتش از ادیم سیاه
مانده زین کوهه را میان دو راه

عطف کیمختش از سواد ادیم
یافت آنچ از سواد یابد سیم

پهلو از پیه و گردن از خون پر
این برنج از عقیق و آن از در

خز حمری تنیده بر تن او
خون او در دوال گردن او

رگ آن خون بر او دوال انداز
راست چون زنگی دوالک باز

کفلی با دمش به دم‌سازی
گردنی با سمش به سربازی

گور بهرام دید و جست به زور
رفت بهرام گور از پی گور

گوری الحق دونده بود و جوان
گور گیران پسش چو شیر دوان

ز اول روز تا به گاه زوال
گور می‌رفت و شیر در دنبال

شاه از آن گور بر نتافت ستور
چون توان تافتن عنان از گور

گور از پیش و گورخان از پس
گور و بهرام گور و دیگر کس

تا به غاری رسید دور از دشت
که برو پای آدمی نگذشت

چون درآمد شکار زن به شکار
اژدها خفته دید بر در غار

کوهی از قیر پیچ پیچ شده
بر شکار افکنی بسیچ شده

آتشی چون سیاه دود به رنگ
کاورد سر برون ز دود آهنگ

چون درختی در او نه بار و نه برگ
مالک دوزخ و میانجی مرگ

دهنی چون دهانه غاری
جز هلاکش نه در جهان کاری

بچه گور خورده سیر شده
به شکار افکنی دلیر شده

شه چو بر رهگذر بلا را دید
اژدها شد که اژدها را دید

غم گور از نشاط گورش برد
دست برران نهاد و پای فشرد

در تعجب که این چه نخجیر است
و ایدر آوردنم چه تدبیر است

شد یقینش که گور غمدیده
هست ازان اژدها ستمدیده

خواند شه را که دادگر داند
کز ستمگاره داد بستاند

گفت اگر گویم اژدهاست نه گور
زین خیانت خجل شوم در گور

من و انصاف گور و دادن داد
باک جان نیست هرچه بادا باد

از میان دو شاخهای خدنگ
جست مقراضه فراخ آهنگ

در کمان سپید توز نهاد
بر سیاه اژدها کمین گشاد

اژدها دیده باز کرده فراخ
کآمد از شست شاه تیر دو شاخ

هردو چشمه در آن دو چشم نشست
راه بینش برآفرینش بست

بدو نوک سنان سفته شاه
سفته شد چشم اژدهای سیاه

چونکه میدان بر اژدها شد تنگ
شه درآمد به اژدها چو نهنگ

ناچخی راند بر گلوش دلیر
چون بر اندام گور پنجه شیر

اژدها را درید کام و گلو
ناچخ هشت مشت شش پهلو

بانگی از اژدها برآمد سخت
در سر افتاد چون ستون درخت

شه نترسید از آن شکنج و شکوه
ابرکی ترسد از گریوه کوه

سر به آهن برید از اهریمن
کشته و سر بریده به دشمن

از دمش برشکافت تا به دمش
بچه گور یافت در شکمش

بیگمان شد که گور کین اندیش
خواندش از بهر کینه خواهی خویش

چنبری کرد پیش یزدان پشت
کاژدها کشت و اژدهاش نکشت

خواست تا پای بر ستور آرد
رخش در صیدگاه گور آرد

گور چون شاه را ندید قرار
آمد از دور و در خزید به غار

شه دگرباره در گرفتن گور
شد در آن غار تنگنای به زور

چون قدر مایه شد به سختی و رنج
یافت گنجی و بر فروخت چو گنج

خسروانی نهاده چندین خم
چون پری روی بسته از مردم

گورخان را چو گور در خم کرد
رفت از آن گورخانه پی گم کرد

شه چو بر قفل گنج یافت کلید
و اژدها را ز گنج خانه برید

آمد از تنگنای غار برون
گشت جویای راه و راهنمون

ساعتی بود و خاصگان سپاه
به طلب آمدند از پی شاه

چون یکایک به شاه پیوستند
گرد بر گرد شاه صف بستند

شاه فرمود تا کمر بندان
هم دلیران و هم تنومندان

راه در گنجدان غار کنند
گنج بیرون برند و بار کنند

سیصد اشتر ز بختیان جوان
شد روانه به زیر گنج روان

شه که با خود حساب گور کند
و اژدها را اسیر گورکند

لاجرم عاقبت به پا رنجش
هم سلامت دهند و هم گنجش

چون به قصر خورنق آمد باز
گنج پرداز شد بنوش و بناز

ده شتر بار از آن به حضرت شاه
ارمغانی روانه کرد به راه

ده دیگر به منذر و پسرش
داد با آن طرایف دگرش

صرف کرد آن همه به بی خوفی
فارغ از مشرفان و مستوفی

وین چنین چند گنج خانه گشاد
به عزیزی ستد به خواری داد

گفت منذر که نقش‌بند آید
باز نقشی ز نوبر آراید

نقش بند آمد و قلم برداشت
صورت شاه و اژدها بنگاشت

هرچه کردی بدین صفت بهرام
بر خورنق نگاشتی رسام

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#175 | Posted: 29 Apr 2012 05:35
بخش ۱۳ - دیدن بهرام صورت هفت پیکر را در خورنق


شاه روزی رسیده بود ز دشت
در خورنق به خرمی می‌گشت

حجره‌ای خاص دید در بسته
خازن از جستجوی آن رسته

شه در آن حجره نانهاده قدم
خاصگان و خزینه‌داران هم

گفت این خانه قفل بسته چراست
خازن خانه کو کلید کجاست

خازن آمد به شه سپرد کلید
شاه چون قفل بر گشاد چه دید

خانه‌ای دید چون خزانه گنج
چشم بیننده زو جواهر سنج

خوشتر از صد نگار خانه چین
نقش آن کارگاه دست گزین

هرچه در طرز خرده کاری بود
نقش دیوار آن عماری بود

هفت پیکر در او نگاشته خوب
هر یکی زان به کشوری منسوب

دختر رای هند فورک نام
پیکری خوبتر ز ماه تمام

دخت خاقان بنام یغما ناز
فتنه لعبتان چین و طراز

دخت خوارزم شاه نازپری
کش خرامی بسان کبک دری

دخت قلاب شاه نسرین نوش
ترک چینی طراز رومی پوش

دختر شاه مغرب آزریون
آفتابی چو ماه روز افزون

دختر قیصر همایون رای
هم همایون و هم به نام همای

دخت کسری ز نسل کیکاووس
درستی نام و خوب چون طاوس

در یکی حلقه حمایل بست
کرده این هفت پیکر از یک دست

هر یکی با هزار زیبائی
گوهر افروز نور بینائی

در میان پیکری نگاشته نغز
کان همه پوست بود وین همه مغز

نوخطی در نشانده در کمرش
غالیه خط کشیده بر قمرش

چون سهی سرو برفراخته سر
زده در سیم تاج تا به کمر

آن بتان دیده برنهاده بدو
هر یکی دل به مهر داده بدو

او در آن لعبتان شکر خنده
وانهمه پیش او پرستنده

بر نوشته دبیر پیکر او
نام بهرام گور بر سر او

کان چنانست حکم هفت اختر
کاین جهان جوی چون برآرد سر

هفت شهزاده راز هفت اقلیم
در کنار آورد چو در یتیم

مانه این دانه را به خود کشتیم
آنچه اختر نمود بنوشتیم

گفت تا باشد از نمونش رای
گفتن از ما و ساختن ز خدای

شاه بهرام کین فسانه بخواند
در فسون فلک شگفت بماند

مهر آن دختران زیباروی
در دلش جای کرده موی به موی

مادیانان گشن و فحل شموس
شیرمردی جوان و هفت عروس

رغبت کام چون فزون فکند
دل تقاضای کام چون نکند

گرچه آن کارنامه راه زدش
شادمانی شد از یکی به صدش

زانکه بر عمرش استواری داد
بر مرادش امیدواری داد

در مدارای مرد کار کند
هرچه او را امیدوار کند

شه چو زان خانه رخت بیرون برد
قفل بر زد به خازنش بسپرد

گفت اگر بشنوم که هیچکسی
قفل ازین در جدا کند نفسی

هم در این خانه خون او ریزم
سرش از گردنش درآویزم

در همه خیل خانه از زن و مرد
سوی آن خانه کس نگاه نکرد

وقت وقتی که شاه گشتی مست
سوی آن در شدی کلید به دست

در گشادی و در شدی به بهشت
دیدی آن نقشهای خوب سرشت

مانده چون تشنه‌ای برابر آب
به تمنای آن شدی در خواب

تا برون شد سر شکارش بود
کامد آن خانه غمگسارش بود

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#176 | Posted: 29 Apr 2012 05:35
بخش ۱۴ - آگاهی بهرام از وفات پدر


چون ز بهرام گور با پدرش
باز گفتند منهیان خبرش

که به سر پنجه شیر گیر شداست
شیر برنا و گرگ پیر شداست

شیر با او چو سگ بود به نبرد
کو همی ز اژدها برآرد گرد

دیو بندد به خم خام کند
کوه ساید به زیر سم سمند

ز آهن الماس او حریر کند
واهنش سنگ را خمیر کند

پدر از آتش جوانی او
مرگ خود دید زندگانی او

کرد از آن شیر آتشین بیشه
همچو شیران ز آتش اندیشه

از نظرگاه خویش ماندش دور
گرچه ناقص بود نظر بی نور

بود بهرام روز و شب به شکار
گاه بر باد و گاه باده گسار

به شکار و به می شتابنده
در یمن چون سهیل تابنده

کرد شاه یمن ز غایت مهر
حکم او را روان چو حکم سپهر

از سر دانش و کفایت خویش
حاکمش کرد بر ولایت خویش

دادش از چند گونه گوهر و تیغ
جان اگر خواست هم نداشت دریغ

هرچه بایستش از جواهر و گنج
بود و یک جو نبودش انده و رنج

زان عنایت که بود در سفرش
یاد نامد ولایت پدرش

دور چون در نبشت روزی چند
بازیی نو نمود چرخ بلند

یزدگرد از سریر سیر آمد
کار بالا گرفته زیر آمد

تاج و تختی که یافت از پدران
کرد با او همان که با دگران

چون تهی شد سر سریر ز شاه
انجمن ساختند شهر و سپاه

کز نژادش کسی رها نکنند
خدمت مار و اژدها نکنند

گرچه بهرام سربلندی داشت
دانش و تیغ و زورمندی داشت

از جنایت کشیدن پدرش
دیده کس ندید در هنرش

گفت هر کس در او نظر نکنیم
وز پدر مردنش خبر نکنیم

کان بیابانی عرب پرورد
کار ملک عجم نداند کرد

تازیان را دهد ولایت و گنج
پارسی‌زادگان رسند به رنج

کس نمی‌خواست کو شود بر گاه
چون خدا خواست بر نهاد کلاه

پیری از بخردان گزین کردند
نام او داور زمین کردند

گرچه نز جنس تاجداران بود
هم به گوهر ز شهریاران بود

تاج بر فرق سر نهادندش
کمر هفت چشمه دادندش

چونکه بهرام‌گور یافت خبر
کاسمان دور خویش برد به سر

دوری از سر نمود دیگر بار
برخلاف گذشته آمد کار

از سر تخت و تاج شد پدرش
کس نبد تخت گیر و تاجورش

پای بیگانه در میان آمد
شورشی تازه در جهان آمد

اول آیین سوگواری داشت
نقش پیروزه بر عقیق نگاشت

وانگه آورد عزم آنکه چو شیر
برکشد بر مخالفان شمشیر

تیغ بر دشمنان دراز کند
در پیکار و کینه باز کند

باز گفتا چرا ددی سازم
اول آن به که بخردی سازم

گرچه ایرانیان خطا کردند
کز دل آزرم ما رها کردند

در دل سختشان نخواهم دید
نرمی آرم که نرمیست کلید

با همه سگدلی شکار منند
گوسپندان مرغزار منند

گرچه در پشم خویشتن خسبند
همه در پنبه‌زار من خسبند

به که بد عهد و سنگدل باشند
تا ز من عاقبت خجل باشند

از خیانت رسد خجالت مرد
وز خجالت دریغ باشد و درد

به جز آن هرچه بینی از خواری
باشد آن نوعی از ستمگاری

بی‌خردوار اگر شدند ز دست
به خروشان کنم خدیو پرست

مرد کز صید ناصبور افتد
تیر او از نشانه دور افتد

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#177 | Posted: 29 Apr 2012 05:36
بخش ۱۵ - لشگر کشیدن بهرام به ایران


بس کن ای جادوی سخن پیوند
سخن رفته چند گوئی چند

چون گل از کام خود برار نفس
کام تو عطرسازی کام تو بس

آنچنان رفت عهد من ز نخست
باکه؟ با آنکه عهد اوست درست

کانچه گوینده دگر گفتست
ما به می خوردنیم و او خفتنست

بازش اندیشه مال خود نکنم
بد بود بد خصال خود نکنم

تا توانم چو باد نوروزی
نکنم دعوی کهن دوزی

گرچه در شیوه گهر سفتن
شرط من نیست گفته واگفتن

لیک چون ره به گنج خانه یکیست
تیرها گر دو شد نشانه یکیست

چون نباشد ز باز گفت گزیر
دانم انگیخت از پلاس حریر

دو مطرز به کیمیای سخن
تازه کردند نقدهای کهن

آن ز مس کرد نقره نقره خاص
وین کند نقره را به زر خلاص

مس چو دیدی که نقره شد به عیار
نقره گر زر شود شگفت مدار

عقد پیوند این سریر بلند
این چنین داد عقد را پیوند

که چو بهرام‌گور گشت آگاه
زانچ بیگانه‌ای ربود کلاه

بر طلب کردن کلاه کیان
کینه را در گشاد و بست میان

داد نعمان منذرش یاری
در طلب کردن جهانداری

گنج از آن بیشتر که شاید گفت
گوهر افزون از آنکه شاید سفت

لشگر انگیخت بیش از اندازه
کینه‌ور تیز گشت و کین تازه

از یمن تا عدن ز روی شمار
در هم افتاد صدهزار سوار

همه پولاد پوش و آهن خای
کین کش و دیو بند و قلعه گشای

هر یکی در نورد خود شیری
قایم کشوری به شمشیری

در روارو فتاد موکب شاه
نم به ماهی رسید و گرد به ماه

ناله کرنای و روئین خم
در جگر کرده زهره‌ها را گم

کوس روئین بلند کرد آواز
زخمه بر کاسه ریخت کاسه‌نواز

کوه و صحرا ز بس نفیر و خروش
بر طبقهای آسمان زد جوش

لشگری بیشتر ز مور و ملخ
گرم کینه چو آتش دوزخ

پایگه جوی تخت شاه شدند
وز یمن سوی تختگاه شدند

آگهی یافت تخت گیر جهان
کاژدهائی دگر گشاد دهان

بر زمین آمد آسمان را میل
وز یمن سر برآورید سهیل

شیر نر پنجه برگشاد به زور
تا کند خصم را چو گور به گور

تخت گیرد کلاه بستاند
بنشیند غبار بنشاند

نامداران و موبدان سپاه
همه گرد آمدند بر در شاه

انجمن ساختند و رای زدند
سرکشی را به پشت پای زدند

رای ایشان بدان کشید انجام
که نویسند نامه بر بهرام

هرچه فرمود عقل بنوشتند
پوست ناکنده دانه را کشتند

کاتب نامه سخن پرداز
در سخن داد شرح حال دراز

نامه چون شد نبشته پیچیدند
رفتن راه را بسیچیدند

چون رسیدند و آمدند فرود
شاه نو را زمانه داد درود

حاجیان دل به کارشان دادند
بار جستند و بارشان دادند

داد بهرام شاه دستوری
تا فراتر شوند ازان دوری

پیش رفتند با هزار هراس
سجده بردند و داشتند سپاس

آن کزان جمله گوی دانش برد
بر سر نامه بوسه داد و سپرد

نامه را مهر برگشاد دبیر
خواند بر شهریار کشور گیر

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#178 | Posted: 29 Apr 2012 05:36
بخش ۱۶ - نامه پادشاه ایران به بهرام‌گور


اول نامه بود نام خدای
گمرهان را به فضل راهنمای

کردگار بلندی و پستی
نیستی یافته به در هستی

ز آدمی تا به جمله جانوران
وز سپهر بلند و کوه گران

همه را در نگارخانه جود
قدرت اوست نقشبند وجود

در تمنای هیچ پیوندی
نیست بیرون ازو خداوندی

آفرینش گره گشاده اوست
و آفرین مهر بر نهاده اوست

اوست دارنده زمین و زمان
پیرو حکم او همین و همان

چون فرو گفت آفرین پیوند
آفرین ز آفریدگار بلند

گفت بر شاه و شاهزاده درود
کای برآورده سر به چرخ کبود

هم ملک فرو هم ملک‌زاده
داد مردی و مردمی داده

من که هستم در اصل کسری نام
کسر چون گیرم از خصومت خام

هم هنرمند و هم جهاندیده
هم به چشم جهان پسندیده

از هنرمندیم نوازد بخت
بی‌هنر کی رسد به تاج و به تخت

سر بلندیم هست و تاج و سریر
نبود هیچ سر بلند حقیر

گرچه صاحب ولایت زمیم
پیشوای پری و آدمیم

هم بدین خسروی نیم خشنود
کانگبینی است سخت زهرآلود

آنقدر داشتم ز توش و توان
کاخترم بود ازو همیشه جوان

به اگر بودمی بدان خرسند
کز خطر دور نیست جای بلند

لیکن ایرانیان به زور و به شرم
نرم کردندم از نوازش گرم

داشتندم بر آنکه شاه شوم
گردن افراز تاج و گاه شوم

ملک را پاسدارم از تبهی
پاسبانیست این نه پادشهی

این مثل در فسانه سخت نکوست
کارزو دشمنست عالم دوست

از چنین عالمی تو بی‌خبری
مالک‌الملک عالم دگری

خوشتر آید ترا کیابی گور
از هزاران چنین کیائی شور

جرعه‌ای باده بر نوازش رود
بهتر از هرچه زیر چرخ کبود

کار جز باده و شکارت نیست
با صداع زمانه کارت نیست

راست خواهی جهان تو داری و بس
که نداری غم ولایت کس

شب و شبگیر در شکار و شراب
گاه با خورد خوش گهی با خواب

نه چو من روز و شب ز شادی دور
از پی کار خلق در رنجور

گاهم اندوه دوستان پیشه
گاهی از دشمنان در اندیشه

کمترین محنت آنکه با چو تو شاه
تیغ باید زدن ز بهر کلاه

ای خنک جان عیش پرور تو
کز چنین فتنه دور شد در تو

کاش کان پیشه کار من بودی
تا مگر کار من بیاسودی

کردمی عیش و لهو ساختمی
به می و رود جان نواختمی

این نگویم که دوری از شاهی
داری از دین و دولت آگاهی

وارث مملکت توئی بدرست
ملک میراث پادشاهی تست

لیکن از خامکاری پدرت
سایه چتر دور شد ز سرت

کان نکردست با رعیت خویش
کان شکایت کسی بیارد پیش

از بزه کردنش عجب ماندند
بزه‌گر زین جنایتش خواندند

از بسی جور کو به خون ریزی
گاه تندی نمود و گه تیزی

کس بر این تخمه آفرین نکند
تخم کاری در این زمین نکند

چون نخواهد ترا به شاهی کس
به کز این پایه بازگردی پس

آتش گرم یابی ارجوشی
آهن سرد کوبی ار کوشی

من خود از گنجهای پنهانی
وقت حاجت کنم زرافشانی

آنچه برگ ترا پسند بود
خرج آن بر تو سودمند بود

نگذارم به هیچ تدبیری
در کفاف تو هیچ تقصیری

نایبی باشم ازتو در شاهی
بنده فرمان به هرچه درخواهی

چون ز من خلق نیز گردد سیر
خود ولایت تراست بی‌شمشیر

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#179 | Posted: 29 Apr 2012 05:37
بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را


چونکه خواننده خواند نامه تمام
جوش آتش برآمد از بهرام

باز خود را به صد توانائی
داد چون زیرکان شکیبائی

با چنان گرمیی نکرد شتاب
بعد از اندیشه باز داد جواب

کانچه در نامه کاتبان راندند
گوش کردم چو نامه بر خواندند

گرچه کاتب نبوده چابک دست
پند گوینده را عیاری هست

آنچه بر گفته شد ز رای بلند
می‌پسندم که هست جای پسند

من که در پیش من چه خاک و چه سیم
سر فرو ناورم به هفت اقلیم

لیک ملکی که ماندم از پدران
عیب باشد که هست با دگران

گر پدر دعوی خدائی کرد
من خدا دوستم خرد پرورد

هست بسیار فرق در رگ و پوست
از خدا دوست تا خدائی دوست

من به جرم نکرده معذورم
کز بزهکاری پدر دورم

پدرم دیگر است و من دگرم
کان اگر سنگ بود من گهرم

صبح روشن ز شب پدید آید
لعل صافی ز سنگ می‌زاید

نتوان بر پدر گوائی داد
که خداتان از او رهائی داد

گر بدی کرد چون به نیکی خفت
از پس مرده بد نباید گفت

هرکجا عقل پیش رو باشد
بد بد گو ز بد شنو باشد

هرکه او در سرشت بد گهرست
گفتنش بد شنیدنش بترست

بگذرید از جنایت پدرم
بگذارید از آنچه بی‌خبرم

من اگر چشم بدنگیرد راه
عذر خواهم از آنچ رفت گناه

پیش از این گر چو غافلان خفتم
اینک اینک به ترک آن گفتم

مقبلی را که بخت یار بود
خفتنش تا به وقت کار بود

به که با خواب دیده نستیزد
خسبد اما به وقت برخیزد

خواب من گرچه بود خوابی سخت
از سرم هم نبود خالی بخت

کرد بیدار بختیم یاری
دادم از خواب سخت بیداری

بعد ازین روی در بهی دارم
دل ز هر غفلتی تهی دارم

نکنم بی‌خودی و خودکامی
چون شدم پخته کی کنم خامی

مصلحان را نظر نواز شوم
مصلحت را به پیش باز شوم

در خطای کسی نظر نکنم
طمع مال و قصد سر نکنم

از گناه گذشته نارم یاد
با نمودار وقت باشم شاد

باشما آن کنم که باید کرد
وز شما آن خورم که شاید خورد

ناورم رخنه در خزینه کس
دل دشمن کنم هزینه و بس

نیک رای از درم نباشد دور
بد و بد رای را کنم مهجور

جز به نیکان نظر نیفروزم
از بدآموز بدنیاموزم

دور دارم ز داوری آزرم
آن کنم کز خدای دارم شرم

زن و فرزند و ملک و مال همه
بر من ایمن‌تر از شبان و رمه

نان کس را به زور نگشایم
بلکه نانش به نان‌بر افزایم

نبرد دیو آرزوم از راه
آرزو را گرو کنم به گناه

ننمایم به چشم بیننده
آنچه نپسندد آفریننده

چون شه این گفت ورایها شد راست
پیرتر موبد از میان برخاست

گفت ما را تو از خداوندی
هم خرد بخش و هم خردمندی

هرچه گفتی ز رای خوب سرشت
خردش بر نگین دل بنوشت

سر تو زیبی که سروری همه را
سر شبان هم تو شایی این رمه را

تاجداری سزای گوهر تست
تاج با ماست لیک بر سر تست

زند گشتاسبی به جز تو که خواند
زنده‌دار کیان به جز تو که ماند

زند گشتاسبی به جز تو که خواند
زنده‌دارکیان به جز تو که ماند

تخمه بهمنی و دارائی
ازتو می‌پاید آشکارائی

میوه نو توئی سیامک را
یادگار اردشیر بابک را

تا کیومرث از سریر و کلاه
می‌رود نسبت تو شاه به شاه

ملک با تو به اختیاری نیست
در جهان جز تو تاجداری نیست

موبدان گر نوند و گر کهنند
همه از یک زبان در این سخنند

لیک ما بندگان در این بندیم
که گرفتار عهد و سوگندیم

با نشیننده‌ای که دارد تخت
دست عهدی شدست ما را سخت

که نخواهیم تاج بی‌سر او
بر نتابیم چهره از در او

حجتی باید استوار کنون
کارد آن عهد را ز عهده برون

تا در آیین خود خجل نشویم
نشکند عهد و تنگدل نشویم

شاه بهرام کاین جواب شنید
پاسخی دادشان چنانکه سزید

گفت عذر از شما روا نبود
عاقل آن به که بی وفا نبود

این مخالف که تخت گیر شماست
طفل من شد اگرچه پیر شماست

تاجش از سر چنان به زیر آرم
که یکی موی ازو نیازارم

گرچه موقوف نیست شاهی من
بر مدارا و عذر خواهی من

شاهم و شاهزاده تا جمشید
ملک میراث من سیاه و سپید

تاج و تخت آلتست و شاهی نه
آلتی خواه باش و خواهی نه

هرکه شد تاجدار و تخت‌نشین
تاج او آسمان و تخت زمین

تخت جمشید و تاج افریدون
هردو دایم نماند تا اکنون

هرکرا مایه بود سر به فراخت
از پی خویش تاج و تختی ساخت

من که بر تاج و تخت ره دانم
تیغ دارم به تیغ بستانم

جای من گر گرفت غداری
عنکبوتی تنید بر غاری

اژدهائی رسید بر در غار
وآنگه از عنکبوت خواهد بار؟

مور کی جنس جبرئیل بود
پشه کی مرد پای پیل بود

گور چندان زند ترانه دلیر
که ننالند سپید مهره شیر

نزد خورشید خاصه برج حمل
این چنین صد چراغ را چه محل

خر که با بالغان زبون گردد
چون به طفلان رسد حرون گردد

من به سختی به خانه دگران
خانه من به دست خانه بران

خورش خصم شهد یا شکر است
خورد من یا دلست یا جگر است

تیغ و دشنه به از جگر خوردن
دشنه بر ناف و تیغ برگردن

همه ملک عجم خزانه من
در عرب مانده خیلخانه من

گاه منذر فرستدم خوانی
گاه نعمان فدا کند جانی

نان دهانم بدین کله‌داری
نان خورانم بدان گنه کاری

من چو شیر جوان ولایت گیر
جای من کی رسد به روبه پیر

کی منم کی برد مخالف تاج
جز به کی‌زاده کی دهند خراج

هست جای کیان سزای کیان
جز کیان را مباد جای کیان

شاه مائیم و دیگران رهیند
ما پریم آن دیگر کسان تهیند

شاه باید که لشگر انگیزد
از سواری چه گرد برخیزد

می که پیر مغان ز دست نهاد
جز به پور مغان نشاید داد

نیک دانید کان چه می‌گویم
راست کاری و راستی جویم

لیک از راه نیک پیمانی
نز سر سرکشی و سلطانی

آن کنم من که وفق رای شماست
رای من جستن رضای شماست

وانکه گفتید حجتی باید
که بدو عهد بسته بگشاید

حجت آنست کز میان دو شیر
بهره آنرا بود که هست دلیر

بامدادان دو شیر غرنده
خورشی در شکم نیاکنده

وحشی تیز چنگ خشم‌آلود
کز دم آتشین برآرد دود

شیر دار آورد به میدانگاه
گرد بر گرد صف کشند سپاه

تاج شاهان ز سر به زیر نهند
در میان دو شرزه شیر نهند

هرکه تاج از دو شیر بستاند
خلقش آنروز تاجور داند

چون سخن گفته شد به رفق و به راز
سخن دلفریب طبع نواز

نامه را مهر خود نهاد بر او
شرح و بسطی تمام داد بر او

به پرستندگان خویش سپرد
تا برندش چنانکه باید برد

شه‌پرستان که مهر شه دیدند
وان سخنهای نغز بشنیدند

بازگشتند سوی خانه خویش
صورت شاه نو نهاده به پیش

گشته هریک ز مهربانی او
عاشق فر خسروانی او

همه گفتند شاه بهرامست
که ملک گوهر و ملک نامست

نتوان برخلاف او بودن
آفتابی به گل بر اندودن

تند شیریست آن نبرده سوار
کاژدها را کند به تیر شکار

چون شود تند شیر پنجه گشای
هیچکس پیش او ندارد پای

بستاند سریر و تاج به زور
سروران را برد به پای ستور

به که گرمی در او نیاموزیم
آتش کشته بر نیفروزیم

قصه شیر و برگرفتن تاج
به چنین شرط نیست او محتاج

لیکن این شیر حجتی است بزرگ
کاگهی ماندهد ز روبه و گرگ

سوی درگه شدند جمله ز راه
باز گفتند شرط شاه به شاه

نامه خواندند و حال بنمودند
یک سخن بر شنوده نفزودند

پیر تخت آزمای تاج‌پرست
تاج بنهاد و زیر تخت نشست

گفت ازان تاج و تخت بی‌زارم
که ازو جان به شیر بسپارم

به که زنده شوم ز تخت به زیر
تا شوم کشته در میان دو شیر

مرد زیرک کجا دلیر خورد
طعمه‌ای کز دهان شیر خورد

وارث مملکت به تیغ و به جام
هیچکس نیست جز ملک بهرام

وارث ملک را دهید سریر
صاحب افسر جوان بهست که پیر

من ازین شغل درکشیدم دست
نیستم شاه لیک شاه‌پرست

پاسخ آراستند ناموران
کای سر خسروان و تاج‌سران

شرط ما با تو در خداوندی
نیست الا بدین خردمندی

چون به فرمان ما شدی بر تخت
هم به فرمان ما رها کن رخت

نیست بازی ز شیر بردن تاج
تا چه شب بازی آورد شب داج

شرط او را به جای خویش آریم
شیر بندیم و تاج پیش آریم

گر بترسد سریر عاج تراست
ور شود کشته نیز تاج تراست

گر شود چیر و تاج بردارد
وز ولایت خراج بردارد

در خور تخت و آفرین باشد
لیک هیهات اگر چنین باشد

ختم قصه بر این شد آخر کار
کانچه شرطست نگذرد ز قرار

روز فردا چو در شمار آید
شاه با شیر در شکار آید

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#180 | Posted: 29 Apr 2012 05:38
بخش ۱۸ - برگرفتن بهرام تاج را از میان دو شیر


بامدادان که صبح زرین تاج
کرسی از زر نهاد و تخت از عاج

کار داران و کار فرمایان
هم قوی‌دست و هم قوی‌رایان

از عرب تا عجم سوار شدند
سوی شیران کارزار شدند

شیرداران دو شیر مردم خوار
یله کردند بر نشانه کار

شیر با شیر درهم افکندند
گور بهرام گور می‌کندند

شیر داری ازان میانه دلیر
تاج بنهاد در میان دو شیر

تاج زر در میان شیر سیاه
چون به کام دو اژدها یک ماه

مه به آواز طشت رسته ز میغ
نه به طشت تهی به طشت و به تیغ

می‌زدند آن دو شیر کینه سگال
بر زمین چون دو اژدها دنبال

یعنی این تاج زر ز ما که برد
غارت از شیر و اژدها که برد

آگهی‌شان نه ز آهنین جگری
شیرگیری و اژدها شکری

گرد بر گرد آن دو شیر عظیم
کس یک آماجگه نگشت از بیم

فتوی آن شد که شیر دل بهرام
سوی شیران کند نخست خرام

گر ستاند ز شیر تاج اوراست
جام زرین و تخت عاج اوراست

ورنه از تخت رای بردارد
روی بر سوی جای خویش آرد

شاه بهرام ازین قرار نگشت
سوی شیر آمد از تنیزه دشت

در در و دشت هیچ پشته نبود
که بران پشته شیر کشته نبود

سر صد شیر کنده بود زیال
بود عمرش هنوز بیست و دو سال

آنکه صد شیر ازو زبون باشد
او زبون دو شیر چون باشد

در کمر چست کرد عطف قبا
در دم شیر شد چو باد صبا

بانگ بر زد به تند شیران زود
وز میان دو شیر تاج ربود

چونکه شیران دلیریش دیدند
شیرگیری و شیریش دیدند

حمله بردند چون تنومندان
دشنه در دست و تیغ در دندان

تا سر تاجور به چنگ آرند
بر جهانگیر کار تنگ آرند

شه به تادیبشان چو رای افکند
سر هردو به زیر پای افکند

پنجه‌شان پاره کرد و دندان خرد
سرو تاج از میان شیران برد

تاج بر سر نهاد و شد بر تخت
بختیاری چنین نماید بخت

بردن تاجش از میان دو شیر
روبهان را ز تخت کرد به زیر

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
صفحه  صفحه 18 از 43:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  42  43  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites