تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی

صفحه  صفحه 20 از 43:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  42  43  پسین »  
#191 | Posted: 29 Apr 2012 06:02
چه غرض بودش از شکنجه من
کاین چنین خرد کرد پنجه من

مگر اسباب من ز راهش برد
به هلاکم بدین سبب بسپرد

به که در پای مرغ پیچم دست
زین خطر گه بدین توانم رست

چونکه هنگام بانگ مرغ رسید
مرغ و هر وحشیی که بود رمید

دل آن مرغ نیز تاب گرفت
بال برهم زد و شتاب گرفت

دست بردم به اعتماد خدای
و آن قوی پای را گرفتم پای

مرغ پا گرد کرد و بال گشاد
خاکیی را بر اوج برد چو باد

ز اول صبح تا به نیمه روز
من سفر ساز و او مسافر سوز

چون به گرمی رسید تابش مهر
بر سر ما روانه گشت سپهر

مرغ با سایه هم نشستی کرد
اندک اندک نشاط پستی کرد

تا بدانجای کز چنان جائی
تا زمین بود نیزه بالائی

بر زمین سبزه‌ای به رنگ حریر
لخلخه کرده از گلاب و عبیر

من بر آن مرغ صد دعا کردم
پایش از دست خود رهاکردم

اوفتادم چو برق با دل گرم
بر گلی نازک و گیاهی نرم

ساعتی نیک ماندم افتاده
دل به اندیشه‌های بد داده

چون از آن ماندگی برآسودم
شکر کردم که بهترک بودم

باز کردم نظر به عادت خویش
دیدم آن جایگاه را پس و پیش

روضه‌ای دیدم آسمان زمیش
نارسیده غبار آدمیش

صدهزاران گل شکفته درو
سبزه بیدار و آب خفته درو

هر گلی گونه گونه از رنگی
بوی هر گلی رسیده فرسنگی

زلف سنبل به حلقه‌های کمند
کرده جعد قرنفلش را بند

لب گل را به گاز برده سمن
ارغوان را زبان بریده چمن

گرد کافور و خاک عنبر بود
ریگ زر سنگلاخ گوهر بود

چشمه‌هائی روان بسان گلاب
در میانش عقیق و در خوشاب

چشمه‌ای کاین حصار پیروزه
کرده زو آب و رنگ دریوزه

ماهیان در میان چشمه آب
چون درمهای سیم در سیماب

کوهی از گرد او زمرد رنگ
بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ

همه یاقوت سرخ بد سنگش
سرخ گشته خدنگش از رنگش

صندل و عود هر سوئی بر پای
باد ازو عود سوز و صندل سای

حور سر در سرشتش آورده
سر گزیت از بهشتش آورده

ارم آرام دل نهادش نام
خوانده مینوش چرخ مینو فام

من که دریافتم چنین جائی
شاد گشتم چو گنج پیمائی

از نکوئی در او عجب ماندم
بر وی الحمدللهی خواندم

گردبر گشتم از نشیب و فراز
دیدم آن روضه‌های دیده نواز

میوه‌های لذیذ می‌خوردم
شکر نعمت پدید می‌کردم

عاقبت رخت بستم از شادی
زیر سروی چو سرو آزادی

تا شب آنجایگه قرارم بود
نشدم گر هزار کارم بود

اندکی خوردم اندکی خفتم
در همه حال شکر می‌گفتم

چون شب آرایشی دگرگون ساخت
کحلی اندوخت قرمزی انداخت

بر سر کوه مهر تافته تافت
زهره صبح چون شکوفه شکافت

بادی آمد ز ره فشاند غبار
بادی آسوده‌تر ز باد بهار

ابری آمد چو ابر نیسانی
کرد بر سبزها در افشانی

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#192 | Posted: 29 Apr 2012 06:02
راه چون رفته گشت و نم زده شد
همه راه از بتان چو بتکده شد

دیدم از دور صدهزاران حور
کز من آرام و صابری شد دور

یک جهان پر نگار نورانی
روح‌پرور چو راح ریحانی

هر نگاری بسان تازه بهار
همه در دستها گرفته نگار

لب لعلی چو لاله در بستان
لعلشان خونبهای خوزستان

دست و ساعد پر از علاقه زر
گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر

شمعهائی به دست شاهانه
خالی از دود و گاز و پروانه

آمدند از کشی و رعنائی
با هزاران هزار زیبائی

بر سر آن بتان حور سرشت
فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت

فرش انداختند و تخت زدند
راه صبرم زدند و سخت زدند

چون زمانی بر این گذشت نه دیر
گفتی آمد مه از سپهر به زیر

آفتابی پدید گشت از دور
کاسمان ناپدید گشت از نور

گرد بر گرد او چو حور و پری
صدهزاران ستاره سحری

سرو بود او کنیزکان چمنش
او گل سرخ و آن بتان سمنش

هر شکر پاره شمعی اندر دست
شکر و شمع خوش بود پیوست

پر سهی سرو گشت باغ همه
شب چراغان با چراغ همه

آمد آن بانوی همایون بخت
چون عروسان نشست بر سر تخت

عالم آسوده یکسر از چپ و راست
چون نشست او قیامتی برخاست

پس به یک لحظه چون نشست به جای
برقع از رخ گشود و موزه ز پای

شاهی آمد برون ز طارم خویش
لشگر روم و زنگش از پس و پیش

رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ
رزمه روم داد و بزمه زنگ

تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور
همه سروی ز خاک و او از نور

بود لختی چو گل سرافکنده
به جهان آتش در افکنده

چون زمانی گذشت سر برداشت
گفت با محرمی که دربر داشت

که ز نامحرمان خاک‌پرست
می‌نماید که شخصی اینجاهست

خیز و بر گرد گرد این پرگار
هرکه پیش آیدت به پیش من آر

آن پریزاده در زمان برخاست
چون پری می‌پرید از چپ و راست

چون مرا دید ماند از آن بشگفت
دستگیرانه دست من بگرفت

گفت برخیز تا رویم چو دود
بانوی بانوان چنین فرمود

من بدان گفته هیچ نفزودم
کارزومند آن سخن بودم

پر گرفتم چو زاغ با طاوس
آمدم تا به جلوه‌گاه عروس

پیش رفتم ز روی چالاکی
خاک بوسیدمش من خاکی

خواستم تا به پای بنشینم
در صف زیر جای بگزینم

گفت برخیز جای جای تو نیست
پایه بندگی سزای تو نیست

پیش چون من حریف مهمان دوست
جای مهمان ز مغز به که ز پوست

خاصه خوبی و آشنا نظری
دست پرورد رایض هنری

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#193 | Posted: 29 Apr 2012 06:02
بر سریر آی و پیش من بنشین
سازگارست ماه با پروین

گفتم ای بانوی فریشته خوی
با چو من بنده این حدیث مگوی

تخت بلقیس جای دیوان نیست
مرد آن تخت جز سلیمان نیست

من که دیوی شدم بیابانی
چون کنم دعوی سلیمانی

گفت نارد بها بهانه مگیر
با فسون خوانده‌ای فسانه مگیر

همه جای آن تست و حکم تراست
لیک با من نشست باید و خاست

تا شوی آگه ز نهانی من
بهرهٔابی ز مهربانی من

گفتمش همسر تو سایه تست
تاج من خاک تخت پایه تست

گفت سوگندها به جان و سرم
که برآیی یکی زمان ببرم

میهمان منی تو ای سره مرد
میهمان را عزیز باید کرد

چون به جز بندگی ندیدم رای
ایستادم چو بندگان بر پای

خادمی دست من گرفت به ناز
بر سریرم نشاند و آمد باز

چون نشستم بر آن سریر بلند
ماه دیدم گرفتمش به کمند

با من آن مه به خوش زبانیها
کرد بسیار مهربانیها

پس بفرمود کاورند به پیش
خوان و خوردی ز شرح دادن بیش

خوان نهادند خازنان بهشت
خوردهائی همه عبیر سرشت

خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت
دیده را زو نصیب و جان را قوت

هرچه اندیشه در گمان آورد
مطبخی رفت و در میان آورد

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#194 | Posted: 29 Apr 2012 06:03
چون فراغت رسیدمان از خورد
از غذاهای گرم و شربت سرد

مطرب آمد روانه شد ساقی
شد طرب را بهانه در باقی

هر نسفته دری دری می‌سفت
هر ترانه ترانه‌ای می‌گفت

رقص میدان گشاد و دایره بست
پر در آمد به پای و پویه به دست

شمع را ساختند بر سر جای
و ایستادند همچو شمع به پای

چون ز پا کوفتن برآسودند
دستبردی به باده بنمودند

شد به دادن شتاب ساقی گرم
برگرفت از میان وقایه شرم

من به نیروی عشق و عذر شراب
کردم آنها که رطلیان خراب

وان شکر لب ز روی دمسازی
باز گفتی نکرد از آن بازی

چونکه دیدم به مهر خود رایش
اوفتادم چو زلف در پایش

بوسه بر پای یار خویش زدم
تا مکن بیش گفت بیش زدم

مرغ امید بر نشست به شاخ
گشت میدان گفتگوی فراخ

عشق می‌باختم ببوس و به می
به دلی و هزار جان با وی

گفتمش دلپسند کام تو چیست
نامداریت هست نام تو چیست

گفت من ترک نازنین اندام
نازنین ترکتاز دارم نام

گفتم از همدمی و هم کیشی
نامها را به هم بود خویشی

ترکتاز است نامت این عجبست
ترکتازی مرا همین لقبست

خیز تا ترک‌وار در تازیم
هندوان را در آتش اندازیم

قوت جان از می مغانه کنیم
نقل و می نوش عاشقانه کنیم

چون می تلخ و نقل شیرین هست
نقل برخوان نهیم و می بر دست

یافتم در کرشمه دستوری
کز میان دور گردد آن دوری

غمزه می‌گفت وقت بازی تست
هان که دولت به کار سازی تست

خنده می‌داد دل که وقت خوشست
بوسه بستان که یار ناز کشست

چونکه بر گنج بوسه بارم داد
من یکی خواستم هزارم داد

گرم گشتم چنانکه گردد مست
یار در دست و رفته کار از دست

خونم اندر جگر به جوش آمد
ماه را بانگ خون به گوش آمد

گفت امشب به بوسه قانع باش
بیش از این رنگ آسمان متراش

هرچه زین بگذرد روا نبود
دوست آن به که بی‌وفا نبود

تا بود در تو ساکنی بر جای
زلف کش گاز گیر و بوسه ربای

چون بدانجا رسی که نتوانی
کز طبیعت عنان بگردانی

زین کنیزان که هر یکی ماهیست
شب عشاق را سحرگاهیست

آنکه در چشم خوبتر یابی
وارزو را درو نظر یابی

حکم کن کز خودش کنم خالی
زیر حکم تو آورم حالی

تا به مولائیت کمر بندد
به شبستان خاص پیوندند

کندت دلبری و دلداری
هم عروسی و هم پرستاری

آتشت را ز جوش بنشاند
آبی از بهر جوی ما ماند

گر دگر شب عروس نوخواهی
دهمت بر مراد خود شاهی

هر شبت زین یکی گهر بخشم
گر دگر بایدت دگر بخشم

این سخن گفت و چون ازین پرداخت
مشفقی کرد و مهربانی ساخت

در کنیزان خود نهانی دید
آنکه در خورد مهربانی دید

پیش خواند و به من سپرد به ناز
گفت برخیز و هرچه خواهی ساز

ماه بخشیده دست من بگرفت
من در آن ماه روی مانده شگفت

کز شگرفی و دلبری و کشی
بود یاری سزای نازکشی

او همی‌رفت و من به دنبالش
بنده زلف و هندوی خالش

تا رسیدم به بارگاهی چست
در نشد تا مرا نبرد نخست

چون در آن قصر تنگ بار شدیم
چون بم و زیر سازگار شدیم

دیدم افکنده بر بساط بلند
خوابگاهی ز پرنیان و پرند

شمعهای بساط بزم افروز
همه یاقوت ساز و عنبر سوز

سر به بالین بستر آوردیم
هردو برها ببر در آوردیم

یافتم خرمنی چو گل دربید
نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید

صدفی مهر بسته بر سر او
مهر بر داشتم ز گوهر او

بود تا گاه روز در بر من
پر ز کافور و مشک بستر من

گاه روز او چو بخت من برخاست
ساز گرمابه کرد یک یک راست

غسل گاهم به آبادانی کرد
کز گهر سرخ بود و از زر زرد

خویشتن را به آب گل شستم
در کلاه و کمر چو گل رستم

آمدم زان نشاطگاه برون
بود یک‌یک ستاره بر گردون

در خزیدم به گوشه‌ای خالی
فرض ایزد گزاردم حالی

آن عروسان و لعبتان سرای
همه رفتند و کس نماند به جای

من بر آن سبزه مانده چون گل زرد
بر لب مرغزار و چشمه سرد

سر نهادم خمار می در سر
بر گل خشک با گلاله تر

خفتم از وقت صبح تا گه شام
بخت بیدار و خواجه خفته به کام

آهوی شب چو گشت نافه گشای
صدفی شد سپهر غالیه‌سای

سر برآوردم از عماری خواب
بنشستم چو سبزه بر لب آب

آمد آن ابرو باد چون شب دوش
این درافشان و آن عبیرفروش

باد می‌رفت و ابر می‌افشاند
این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند

چون شد آن مرغزار عنبر بوی
آب گل سر نهاد جوی به جوی

لعبتان آمدند عشرت ساز
آسمان بازگشت لعبت باز

تختی از تخته زر آوردند
تخت پوشی ز گوهر آوردند

چون شد انگیخته سریر بلند
بسته شد بر سرش بساط پرند

بزمی آراستند سلطانی
زیور بزم جمله نورانی

شور و آشوبی از جهان برخاست
آمدند آن جماعت از چپ و راست

در میان آن عروس یغمائی
برده از عاشقان شکیبائی

بر سر تخت شد قرار گرفت
تخت ازو رنگ نوبهار گرفت

باز فرمود تا مرا جستند
نامم از لوح غایبان شستند

رفتم و بر سریر خواندندم
هم به آیین خود نشاندندم

هم به ترتیب و ساز روز دگر
خوان نهادند و خوردها بر سر

هر ابائی که در خورد به بساط
وآورد در خورنده رنگ نشاط

ساختند آنچنان که باید ساخت
چونکه هرکس از آن خورش پرداخت

می نهادند و چنگ ساخته شد
از زدن رودها نواخته شد

نوش ساقی و جام نوشگوار
گرم‌تر کرد عشق را بازار

در سر آمد نشاط سرمستی
عشق با باده کرد همدستی

ترک من رحمت آشکارا کرد
هندوی خویش را مدارا کرد

رغبت افزود در نواختنم
مهربان شد به کار ساختنم

کرد شکلی به غمزه با یاران
تا شدند از برش پرستاران

خلوتی آنچنان و یاری نغز
تابم از دل در اوفتاد به مغز

دست بردم چو زلف در کمرش
درکشیدم چو عاشقان به برش

گفت هان وقت بی‌قراری نیست
شب شب زینهار خواری نیست

گر قناعت کنی به شکر و قند
گاز می‌گیر و بوسه در می‌بند

به قناعت کسی که شاد بود
تا بود محتشم نهاد بود

وانکه با آرزو کند خویشی
اوفتد عاقبت به درویشی

گفتمش چاره کن ز بهر خدای
کابم از سر گذشت و خار از پای

هست زنجیر زلف چون قیرت
من ز دیوانگان زنجیرت

در به زنجیر کن ترا گفتم
تا چو زنجیریان نیاشفتم

شب به آخر رسید و صبح دمید
سخن ما به آخری نرسید

گر کشی جانم از تو نیست دریغ
اینک اینک سر آنک آنک تیغ

این همه سر کشیدن از پی چیست
گل نخندید تا هوا نگریست

جوی آبی و آب جویت من
خاکی و آب دست شویت من

تشنه‌ای را که او گلوده تست
آب در ده که آب در ده تست

ندهی آب من بقای تو باد
آب من نیز خاک پای تو باد

خاکیی را بگیر کابی برد
آب جوئی در آب جوئی مرد

قطره‌ای به تشنگی مگداز
تشنه‌ای را به قطره‌ای بنواز

رطبی در فتاده گیر به شیر
سوزنی رفته در میان حریر

گر جز اینست کار تا خیزم
خاک در چشم آرزو ریزم

مرغی انگاشتم نشست و پرید
نه خر افتاده شد نه خیک درید

پاسخم داد کامشبی خوش باش
نعل شبدیز گو در آتش باش

گر شبی زین خیال گردی دور
یابی از شمع جاودانی نور

چشمه‌ای را به قطره‌ای مفروش
کاین همه نیش دارد آن همه نوش

در یک آرزو به خود در بند
همه ساله به خرمی می‌خند

بوسه میگیر و زلف و می‌انداز
نرد رو با کنیزکان می‌باز

باغ داری به ترک باغ مگوی
مرغ با تست شیر مرغ مجوی

کام دل هست و کامرانی هست
در خیانت گری چه آری دست

امشبی با شکیب ساز و مکوش
دل بنه بر وظیفه شب دوش

من ازین پایه چون به زیر آیم
هم به دست آیم ارچه دیر آیم

ماهی از حوضه ار بشست آری
ماه را دیرتر به دست آری

چون گران دیدمش در آن بازی
کردم آهستگی و دمسازی

دل نهادم به بوسه چو شکر
روزه بستم به روزهای دگر

از سر عشوه باده می‌خوردم
بر سر تابه صبر می‌کردم

باز تب کرده را در آمد تاب
رغبتم تازه شد به بوس و شراب

چون دگرباره ترک دلکش من
در جگر دید جوش آتش من

کرد از آن لعبتان یکی را ساز
کاید و آتشم نشاند باز

یاری الحق چنانکه دل خواهد
دل همه چیز معتدل خواهد

خوشدل آن شد که باشدش یاری
گر بود کاچکی چنان باری

رفتم آن شب چنانکه عادت بود
وان شب کام دل زیادت بود

تا گه روز قند می‌خوردم
با پری دست بند می‌کردم

روز چون جامه کرد گازر شوی
رنگرزوار شب شکست سبوی

آن همه رنگهای دیده فریب
دور گشت از بساط زینت و زیب

در تمنا که چون شب آید باز
می‌خورم با بتان چین و طراز

زلف ترکی برآورم به کمر
دلنوازی درافکنم به جگر

گه خورم با شکر لبی جامی
گه بر آرم ز گلرخی کامی

چون شب آمد غرض مهیا بود
مسندم بر تراز ثریا بود

چندگاه این چنین برود و به می
هر شبم عیش بود پی در پی

اول شب نظاره‌گاهم نور
وآخر شب هم آشیانم حور

روز بودم به باغ و شب به بهشت
خاک مشگین و خانه زرین خشت

بودم اقلیم خوشدلی را شاه
روز با آفتاب و شب با ماه

هیچ کامی نه کان نبود مرا
بخت بود کان نمود مرا

چون در آن نعمتم نبود سپاس
حق نعمت زیاده شد ز قیاس

ورق از حرف خرمی شستم
کز زیادت زیادتی جستم

چون بسی شب رسید وعده ماه
شب جهان بر ستاره کرد سیاه


مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#195 | Posted: 29 Apr 2012 06:04
عنبرین طره سرای سپهر
طره ماه درکشید به مهر

ابرو بادی که آمدی زان پیش
تازه کردند تازه‌روئی خویش

شورشی باز در جهان افتاد
بانگ زیور بر آسمان افتاد

وآن کنیزان به رسم پیشینه
سیب در دست و نار در سینه

آمدند آن سریر بنهادند
حلقه بستند و حلق بگشادند

آمد آن ماه آفتاب نشان
در بر افکنده زلف مشک‌فشان

شمعها پیش و پس به عادت خویش
پس رها کن که شمع باشد پیش

با هزاران هزار زینت و ناز
بر سر بزمگاه خود شد باز

مطربان پرده را نوا بستند
پرده‌داران به کار بنشستند

ساقیان صرف ارغوانی رنگ
راست کردند بر ترنم چنگ

شاه شکر لبان چنان فرمود
کاورید آن حریف ما را زود

باز خوبان به ناز بردندم
به خداوند خود سپردندم

چون مرا دید مهربان برخاست
کرد بر دست راست جایم راست

خدمتش کردم و نشستم شاد
آرزوی گذشته آمد یاد

خوان نهادند باز بر ترتیب
بیش از اندازه خوردهای غریب

چون ز خوانریزه خورده شد روزی
می در آمد به مجلس افروزی

از کف ساقیان دریا کف
درفشان گشت کامهای صدف

من دگرباره گشته واله و مست
زلف او چون رسن گرفته به دست

باز دیوانم از رسن رستند
من دیوانه را رسن بستند

عنکبوتی شدم ز طنازی
وان شب آموختم رسن‌بازی

شیفتم چون خری که جو بیند
یا چو صرعی که ماه نو بیند

لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست
در کمرگاه او کشیدم دست

دست بر سیم ساده میسودم
سخت می‌گشت و سست می‌بودم

چون چنان دید ماه زیبا چهر
دست بر دست من نهاد به مهر

بوسه زد دستم آن ستیزه‌حور
تا ز گنجینه دست کردم دور

گفت بر گنج بسته دست میاز
کز غرض کوتهست دست دراز

مهر برداشتن ز کان نتوان
کان به مهر است چون توان نتوان

صبر کن کان تست خرما بن
تا به خرما رسی شتاب مکن

باده می‌خور که خود کباب رسد
ماه می بین که آفتاب رسد

گفتم ای آفتاب گلشن من
چشمه نور و چشم روشن من

صبح رویت دمیده چون گل باغ
چون نمیرم برابرت چو چراغ
می‌نمائی به تشنه آب شکر
گوئی آنگه که لب بدوز و مخور
چون درآمد رخت به جلوه‌گری
عقل دیوانه شد که دید پری
نعلک گوش را چو کردی ساز
نعل در آتشم فکندی باز
با شبیخون ماه چون کوشم
آفتابی به ذره چون پوشم
دست چون دارمت که در دستی
اندهی نیستم چو تو هستی

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#196 | Posted: 29 Apr 2012 06:05
از زمینی تو من هم از زمیم
گر تو هستی پری من آدمیم

لب به دندان گزیدنم تا چند
وآب دندان مزیدنم تا چند

چاره‌ای کن که غم رسیده کسم
تا یک امشب به کام دل برسم

بس که جانم به لب رسیده ز درد
بوسه گرم ده مده دم سرد

بختم از یاری تو کار کند
یاری بخت بختیار کند

گوئی انده مخور که یار توام
کار خود کن که من به کار توام

کار ازین صعب‌تر که بار افتاد
وارهان وارهان که کار افتاد

گرچه آهو سرینی ای دلبند
خواب خرگوش دادنم تا چند

ترسم این پیر گرگ روبه‌باز
گرگی و روبهی کند آغاز

شیر گیرانه سوی من تازد
چون پلنگی به زیرم اندازد

آرزوهاست با تو بگذارم
کارزوی خود از تو بردارم

گر در آرزوم در بندی
میرم امشب در آرزومندی

ناز میکش که ناز مهمانان
تاجداران کشند و سلطانان

چون شکیبم نماند دیگربار
گفت چونین کنم تو دست بدار

ناز تو گر به جان بود بکشم
گر تو از خلخی من از حبشم

چه محل پیش چون تو مهمانی
پیشکش کردن را این چنین خوانی

لیکن این آرزو که می‌گوئی
دیریابی و زود می‌جوئی

گر براید بهشتی از خاری
آید از چون منی چنین کاری

وگر از بید بوی عود آید
از من اینکار در وجود آید

بستان هرچه از منت کامست
جز یکی آرزو که آن خامست

رخ ترا لب ترا و سینه ترا
جز دری آن دگر خزینه ترا

گر چنین کرده‌ای شبت بیش است
این چنین شب هزار در پیش است

چون شدی گرم دل ز باده خام
ساقیی بخشمت چو ماه تمام

تا ازو کام خویش برداری
دامن من ز دست بگذاری

چون فریب زبان او دیدم
گوش کردم ولیک نشیندم

چند کوشیدم از سکونت و شرم
آهنم تیز بود و آتش گرم

بختم از دور گفت کای نادان
(لیس قریه وراء عبادان)

من خام از زیادت اندیشی
به کمی اوفتادم از بیشی

گفتم ای سخت کرده کار مرا
برده یکبارگی قرار مرا

صدهزار آدمی در این غم مرد
که سوی گنج راه داند برد

من که پایم فروشداست به گنج
دست چون دارم ارچه بینم رنج

نیست ممکن که تا دمی دارم
سر زلف ز دست بگذارم

یا بر این تخت شمع من بفروز
یا چو تختم به چارمیخ بدوز

یا بر این نطع رقص کن برخیز
یا دگر نطع خواه و خونم ریز

دل و جانی و هوش و بینائی
از تو چون باشدم شکیبائی

غرضی کز تو دلستان یابم
رایگانست اگربه جان یابم

کیست کو گنج رایگان نخرد
وارزوئی چنین به جان نخرد

شمع‌وار امشبی برافروزم
کز غمت چون چراغ می‌سوزم

سوز تو زنده دادم چو چراغ
زنده با سوز و مرده هست به داغ

آفتاب ار بگردد از سر سوز
تنگ روزی شود ز تنگی روز

این نه کامست کز تو می‌جویم
خوابی از بهر خویش می‌گویم

مغز من خفته شد درین چه شکیست
خفته و مرده بلکه هردو یکیست

گرنه چشمم رخ ترا دیدی
این چنین خوابها کجا دیدی

گر بر آنی که خون من ریزی
تیز شو هان که خون کند تیزی

وانگه از جوش خون و آتش مغز
حمله بردم بران شکوفه نغز

در گنجینه را گرفتم زود
تا کنم لعل را عقیق آمود

زارزوئی چنانکه بود نداشت
لابها کرد و هیچ سود نداشت

در صبوری بدان نواله نوش
مهل می‌خواست من نکردم گوش

خورد سوگند کین خزینه تراست
امشب امید و کام دل فرداست

امشبی بر امید گنج بساز
شب فردا خزینه می‌پرداز

صبر کردن شبی محالی نیست
آخر امشب شبیست سالی نیست

او همی‌گفت و من چو دشنه تیز
در کمر کرده دست کور آویز

خواهشی کو ز بهر خود می‌کرد
خارشم را یکی به صد می‌کرد

تا بدانجا رسید کز چستی
دادم آن بند بسته را سستی

چونکه دید او ستیزه کاری من
ناشکیبی و بی‌قراری من

گفت یک لحظه دیده را در بند
تا گشایم در خزینه قند

چون گشادم بر آنچه داری رای
در برم گیر و دیده را بگشای

من به شیرینی بهانه او
دیده بر بستم از خزانه او

چون یکی لحظه مهلتش دادم
گفت بگشای دیده بگشادم

کردم آهنگ بر امید شکار
تا درآرم عروس را به کنار

چونکه سوی عروس خود دیدم
خویشتن را در آن سبد دیدم

هیچکس گرد من نه از زن و مرد
مونسم آه گرم و بادی سرد

مانده چون سایه‌ای ز تابش نور
ترکتازی ز ترکتازی دور

من درین وسوسه که زیر ستون
جنبشی زان سبد گشاد سکون

آمد آن یار و زان رواق بلند
سبدم را رسن گشاد ز بند

لخت چون از بهانه سیر آمد
سبدم زان ستون به زیر آمد

آنکه از من کناره کرد و گریخت
در کنارم گرفت و عذر انگیخت

گفت اگر گفتمی ترا صد سال
باورت نامدی حقیقت حال

رفتی و دیدی آنچه بود نهفت
این چنین قصه با که شاید گفت

من درین جوش گرم جوشیدم
وز تظلم سیاه پوشیدم

گفتمش کای چو من ستمدیده
رای تو پیش من پسندیده

من ستمدیده را به خاموشی
ناگزیر است ازین سیه‌پوشی

رو پرند سیاه نزد من آر
رفت و آورد پیش من شب تار

در سر افکندم آن پرند سیاه
هم در آن شب بسیچ کردم راه

سوی شهر خود آمدم دلتنگ
بر خود افکنده از سیاهی رنگ

من که شاه سیاه پوشانم
چون سیه ابر ازان خروشانم

کز چنان پخته آرزوی به کام
دور گشتم به آرزوئی خام

چون خداوند من ز راز نهفت
این حکایت به پیش من برگفت

من که بودم درم خریده او
برگزیدم همان گزیده او

با سکندر ز بهر آب حیات
رفتم اندر سیاهی ظلمات

در سیاهی شکوه دارد ماه
چتر سلطان از آن کنند سیاه

هیچ رنگی به از سیاهی نیست
داس ماهی چو پشت ماهی نیست

از جوانی بود سیه موئی
وز سیاهی بود جوان روئی

به سیاهی بصر جهان بیند
چرگنی بر سیاه ننشیند

گر نه سیفور شب سیاه شدی
کی سزاوار مهد ماه شدی

هفت رنگست زیر هفتو رنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ

چون که بانوی هند با بهرام
باز پرداخت این فسانه تمام

شه بر آن گفته آفرینها گفت
در کنارش گرفت و شاد بخفت

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#197 | Posted: 29 Apr 2012 06:05
بخش ۲۷ - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم


چو گریبان کوه و دامن دشت
از ترازوی صبح پر زر گشت

روز یکشنبه آن چراغ جهان
زیر زر شد چو آفتاب نهان

جام زر بر گرفت چون جمشید
تاج زر برنهاد چون خورشید

بست چون زرد گل به رعنائی
کهربا بر نگین صفرائی

زر فشانان به زرد گنبد شد
تا یکی خوشدلیش در صد شد

خرمی را در او نهاد بنا
به نشاط می و نوای غنا

چون شب آمد نه شب که حجله ناز
پرده عاشقان خلوت ساز

شه بدان شمع شکر افشان گفت
تا کند لعل بر طبرزد جفت

خواست تا سازد از غنا سازی
در چنان گنبدی خوش آوازی

چون ز فرمان شه گزیر نبود
عذر یا ناز دل پذیر نبود

گفت رومی عروس چینی ناز
کی خداوند روم و چین و طراز

تو شدی زنده‌دار جان ملوک
عز نصره خدایگان ملوک

هرکه جز بندگیت رای کند
سر خود را سبیل پای کند

چون دعا را گزارشی سره کرد
دم خود را بخور مجمره کرد

گفت شهری ز شهرهای عراق
داشت شاهی ز شهریاران طاق

آفتابی به عالم افروزی
خوب چون نوبهار نوروزی

از هنر هرچه در شمار آید
وان هنرمند را به کار آید

داشت با آن همه هنرمندی
دل نهاد از جهان به خرسندی

خوانده بود از حساب طالع خویش
تا نه بیند بلا و درد سری

همچنان مدتی به تنهائی
ساخت با یک تنی و یکتائی

چاره آن شد که چار و ناچارش
مهربانی بود سزاوارش

چندگونه کنیز خوب خرید
خدمت کس سزای خویش ندید

هریکی تا به هفته کم و بیش
پای بیرون نهادی از حد خویش

سر برافراختی به خاتونی
خواستی گنجهای قارونی

بود در خانه کوژپشتی پیر
زنی از ابلهان ابله گیر

هر کنیزی که شه خریدی زود
پیره‌زن در گزاف دیدی سود

خواندی آن نو خریده را از ناز
بانوی روم و نازنین طراز

چون کنیز آن غرور دیدی پیش
باز ماندی ز رسم خدمت خویش

ای بسا بوالفضول کز یاران
آورد کبر در پرستاران

منجنیقی بود به زیور و زیب
خانه ویران کن عیال فریب

شاه چندان که جهد بیش نمود
یک کنیزک به جای خویش نبود

هرکه را جامه‌ای ز مهر بدوخت
چونکه بد مهر دید باز فروخت

شاه بس کز کنیزکان شد دور
به کنیزک فروش شد مشهور

از برون هر کسی حسابی ساخت
کس درون حساب را نشناخت

شه ز بس جستجوی تافته شد
بی‌مرادی که باز یافته شد

نه ز بی‌طالعی به زن بشتافت
نه کنیزی چنانکه باید یافت

دست از آلوده دامنان می‌شست
پاک دامن جمیله‌ای می‌شست

تا یکی روز مرد برده فروش
برده خر شاه را رساند به گوش

کامد است از بهار خانه چین
خواجه‌ای با هزار حورالعین

دست ناکرده چندگونه کنیز
خلخی دارد و ختائی نیز

هریکی از چهره عالم افروزی
مهر سازی و مهربان سوزی

در میانه کنیزکی چو پری
برده نور از ستاره سحری

سفته گوشی چو در ناسفته
در فروشش بها به جان گفته

لب چو مرجان ولیک لؤلؤبند
تلخ پاسخ ولیک شیرین خند

چون شکر ریز خنده بگشاید
خاک تا سالها شکر خاید

گرچه خوانش نواله شکرست
خلق را زو نواله جگرست

من که این شغل را پذیره شدم
زان رخ و زلف و خال خیره شدم

گر تو نیز آن جمال و دلبندی
بنگری فارغم که بپسندی

شاه فرمود کاورد نخاس
بردگان را به شاه برده‌شناس

رفت و آورد و شاه در همه دید
با فروشنده کرد گفت و شنید

گرچه هریک به چهره ماهی بود
آنکه نخاس گفت شاهی بود

زانچه گوینده داده بود خبر
خوبتر بود در پسند نظر

با فروشنده گفت شاه بگوی
کاین کنیزک چگونه دارد خوی

گر بدو رغبتی کند رایم
هرچه خواهی بها بیفزایم

خواجه چین گشاده کرد زبان
گفت کین نوشبخش نوش لبان

جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست
کارزو خواه را ندارد دوست

هرچه باید ز دلبری و جمال
همه دارد چنانکه بینی حال

هرکه از من خرد به صد نازش
بامدادان به من دهد بازش

کاورد وقت آرزو خواهی
آرزو خواه را به جان کاهی

وانکه با او مکاس بیش کند
زود قصد هلاک خویش کند

بد پسند آمدست خوی کنیز
تو شنیدم که بد پسندی نیز

او چنین و تو آنچنان بگذار
سازگاری کجا بود در کار

از من او را خریده گیر به ناز
داده گیرم چو دیگرانش باز

به که از بیع او بداری دست
بینی آن دیگران که لایق هست

هرکه طبعت بدو شود خشنود
بی‌بها در حرم فرستش زود

شاه در هرکه دید ازان پریان
نامدش رغبتی چو مشتریان

جز پریچهره آن کنیز نخست
در دلش هیچ نقش مهر نرست

ماند حیران در آنکه چون سازد
نرد با خام دست چون بازد

نه دلش می‌شد از کنیزک سیر
نه ز عیبش همی‌خرید دلیر

عاقبت عشق سر گرائی کرد
خاک در چشم کدخدائی کرد

سیم در پای سیم ساق کشید
گنبد سیم را به سیم خرید

در یک آرزو به خود در بست
کشت ماری وز اژدهائی رست

وان پری رو به زیر پرده شاه
خدمت اهل پرده داشت نگاه

بود چون غنچه مهربان در پوست
آشکارا ستیز و پنهان دوست

جز در خفت و خیز کان دربست
هیچ خدمت رها نکرد از دست

خانه‌داری و اعتماد سرای
یک‌یک آورد مشفقانه به جای

گرچه شاهش چو سرو بالا داد
او چو سایه به زیر پای افتاد

آمد آن پیره‌زن به دم دادن
خامه خام را به خم دادن

بانگ بر زد بر آن عجوزه خام
کز کنیزیش نگذراند نام

شاه از آن احتراز کو می‌ساخت
غور دیگر کنیزکان بشناخت

پیرزن را ز خانه بیرون کرد
به افسونگر نگر چه فسون کرد

تا چنان شد به چشم شاه عزیز
که شد از دوستی غلام کنیز

گرچه زان ترک دید عیاری
همچنان کرد خویشتن‌داری

تا شبی فرصت آنچنان افتاد
کاتشی در دو مهربان افتاد

پای شه در کنار آن دلبند
در خزیده میان خز و پرند

قلعه آن در آب کرده حصار
وآتش منجنیق این بر کار

شاه چون گرم گشت از آتش تیز
گفت با آن گل گلاب انگیز

کاری رطب دانه رسیده من
دیده جان و جان دیده من

سرو با قامتت گیاه فشی
طشت مه با تو آفتابه کشی

از تو یک نکته می‌کنم درخواست
کانچه پرسم مرا بگوئی راست

گر بود پاسخ تو راست عیار
راست گردد مرا چو قد تو کار

وانگه از بهر این دل‌انگیزی
کرد بر تازه گل شکرریزی

گفت وقتی چو زهره در تسدیس
با سلیمان نشسته بد بلقیس

بودشان از جهان یکی فرزند
دست و پایش گشاده از پیوند

گفت بلقیس کای رسول خدای
من و تو تندرست سر تا پای

چیست فرزند ما چنین رنجور
دست و پائی ز تندرستی دور

درد او را دوا شناختنیست
چون‌شناسی علاج ساختنیست

جبرئیلت چو آورد پیغام
این حکایت بدو بگوی تمام

تا چو از حضرت تو گردد باز
لوح محفوظ را بجوید راز

چاره‌ای کو علاج را شاید
به تو آن چاره ساز بنماید

مگر این طفل رستگار شود
به سلامت امیدوار شود

شد سلیمان بدان سخن خوشنود
روزکی چند منتظر می‌بود

چونکه جبریل گشت هم نفسش
باز گفت آنچه بود در هوسش

رفت و آورد جبرئیل درود
از که؟ از کردگار چرخ کبود

گفت کاین را دوا دو چیز آمد
وان دو اندر جهان عزیز آمد

آنکه چون پیش تو نشیند جفت
هردو را راستی بباید گفت

آنچنان دان کزان حکایت راست
رنج این طفل بر تواند خاست

خواند بلقیس را سلیمان زود
گفته جبرئیل باز نمود

گشت بلقیس ازین سخن شادان
کز خلف خانه می‌شد آبادان

گفت برگوی تا چه خواهی راست
تا بگویم چنانکه عهد خداست

باز پرسیدش آن چراغ وجود
کی جمال تو دیده را مقصود

هرگز اندر جهان ز روی هوس
جز به من رغبت تو بود به کس؟

گفت بلقیس چشم بد ز تو دور
زانکه روشنتری ز چشمه نور

جز جوانی و خوبیت کاین هست
بر همه پایگه تو داری دست

خوی خوش روی خوش نوازش خوش
بزم تو روضه و تو رضوان فش

ملک تو جمله آشکار و نهان
مهر پیغمبریت حرز جهان

با همه خوبی و جوانی تو
پادشاهی و کامرانی تو

چون ببینم یکی جوان منظور
از تمنای بد نباشم دور

طفل بی‌دست چون شنید این راز
دستها سوی او کشید دراز

گفت ماما درست شد دستم
چون گل از دست دیگران رستم

چون پری دید در پری‌زاده
دید دستی به راستی داده

گفت کای پیشوای دیو و پری
چون هنر خوب و چون خرد هنری

بر سر طفل نکته‌ای بگشای
تا ز من دست و از تو یابد پای

یک سخن پرسم ارنداری رنج
کز جهان با چنین خزینه و گنج

هیچ بر طبع ره زند هوست
که تمنا بود به مال کست

گفت پیغمبر خدای پرست
کانچه کس را نبود ما را هست

ملک و مال خزینه شاهی
همه دارم ز ماه تا ماهی

با چنین نعمتی فراخ و تمام
هرکه آید به نزد من به سلام

سوی دستش کنم نهفته نگاه
تا چه آرد مرا به تحفه زراه

طفل کاین قصه گفته آمد راست
پای بگشاد و از زمین برخاست

گفت بابا روانه شد پایم
کرد رای تو عالم آرایم

راست گفتن چو در حریم خدای
آفت از دست برد و رنج از پای

به که ما نیز راستی سازیم
تیر بر صید راست اندازیم

بازگو ای ز مهربانان فرد
کز چه معنی شدست مهر تو سرد

من گرفتم که می‌خورم جگری
در تو از دور می‌کنم نظری

تو بدین خوبی و پری‌چهری
خو چرا کرده‌ای به بد مهری

سرو نازنده پیش چشمه آب
به هنر از راسنتی ندید جواب

گفت در نسل ناستوده ما
هست یک خصلت آزموده ما

کز زنان هر که دل به مرد سپرد
چون زه زادن رسید زاد و بمرد

مرد چون هر زنی که از ما زاد
دل چگونه به مرگ شاید داد

در سر کام جان نشاید کرد
زهر در انگبین نشاید خورد

بر من این جان از آن عزیزترست
که سپارم بدانچه زو خطرست

من که جان دوستم نه جانان دوست
با تو از عیبه برگشادم پوست

چون ز خوان اوفتاد سرپوشم
خواه بگذار و خواه بفروشم

لیک من چون ضمیر ننهفتم
با تو احوال خویشتن گفتم

چشم دارم که شهریار جهان
نکند نیز حال خویش نهان

کز کنیزان آفتاب جمال
زود سیری چرا کند همه سال

ندهد دل به هیچ دلخواهی
نبرد با کسی به سر ماهی

هرکه را چون چراغ بنوازد
باز چون شمع سر بیندازد

بر کشد بر فلک به نعمت و ناز
بفکند در زمین به خواری باز

شاه گفت از برای آنکه کسی
با من از مهر بر نزد نفسی

همه در بند کار خود بودند
نیک پیش آمدند و بد بودند

دل چو با راحت آشنا کردند
رنج خدمت گری رها کردند

هر کسی را به قدر خود قدمیست
نان میده نه قوت هر شکمیست

شکمی باید آهنین چون سنگ
کاسیاش از خورش نیاید تنگ

زن چو مرد گشاده رو بیند
هم بدو هم به خود فرو بیند

بر زن ایمن مباش زن کاهست
بردش باد هر کجا راهست

زن چو زر دید چون ترازوی زر
به جوی با جوی در آرد سر

نار کز نار دانه گردد پر
پخته لعل و نپخته باشد در

زن چو انگور و طفل بی گنهست
خام سرسبز و پخته روسیهست

مادگان در کده کدو نامند
خامشان پخته پخته‌شان خامند

عصمت زن جمال شوی بود
شب چو مه یافت ماهروی بود

از پرستندگان من در کس
جز خود آراستن ندیدم و بس

در تو دیدم به شرط خدمت خویش
که زمان تا زمان نمودی بیش

لاجرم گرچه از تو بی کامم
بی تو یک چشم زد نیارامم

شاه از این چند نکته‌های شگفت
کرد بر کار و هیچ در نگرفت

شوخ چشم از سر بهانه نرفت
تیر بر چشمه نشانه نرفت

همچنان زیر بار دلتنگی
می‌برید آن گریوه سنگی

کرد با تشنگی برابر آب
او صبوری و روزگار شتاب

پیرزن کان بت همایونش
کرده بود از سرای بیرونش

آگهی یافت از صبوری شاه
که بدان آرزو نیابد راه

عاجزش کرده نو رسیده زنی
از تنی اوفتاده تهمتنی

گفت وقتست اگر به چاره‌گری
رقص دیوان برآورم به پری

رخنه در مهد آفتاب کنم
قلعه ماه را خراب کنم

تا دگر زخم هیچ تیر زنی
نرسد بر کمان پیرزنی

با شه افسونگرانه خلوت خواست
رفت و کرد آن فسون که باید راست

در مکافات آن جهان افروز
خواند بر شه فسون پیرآموز

گفت اگر بایدت که کره خام
زیر زین تو زود گردد رام

کره رام کرده را دو سه‌بار
پیش او زین کن و به رفق بحار

رایضانی که کره رام کنند
توسنان را چنین لگام کنند

شاه را این فریب چست آمد
خشت این قالبش درست آمد

شوخ و رعنا خرید نوش لبی
مهره بازی کنی و بوالعجبی

برده پرور ریاضتش داده
او خود از اصل نرم سم زاده

باشه از چابکی و دمسازی
صد معلق زدی به هر بازی

شاه با او تکلفی در ساخت
به تکلف گرفته‌ای می‌باخت

وقت بازی در آن فکندی شست
وقت حاجت بدین کشیدی دست

ناز با آن نمود و با این خفت
جگر آنجا و گوهر اینجا سفت

رغبت آمد زرشک آن خفتن
در ناسفته را به در سفتن

گرچه از راه رشک داده شاه
گرد غیرت نشست بر رخ ماه

از ره و رسم بندگی نگذشت
یک سر موی از آنچه بود نگشت

در گمان آمدش که این چه فنست
اصل طوفان تنور پیرزنست

ساکنی پیشه کرد و صبر نمود
صبر در عاشقی ندارد سود

تا شبی خلوت آن همایون چهر
فرصتی یافت با شه از سر مهر

گفت کایخسرو فرشته نهاد
داور مملکت به دین و به داد

چون شدی راستگوی و راست‌نظر
بامن از راه راستی مگذر

گرچه هر روز کان گشاید کام
اولش صبح باشد آخر شام

تو که روز ترا زوال مباد
شب تو جز شب وصال مباد

صبح‌وارم چو دادی اول نوش
از چه گشتی چو شام سرکه فروش

گیرم از من نخورده گشتی سیر
به چه انداختیم در دم شیر

داشتی تا ز غصه جان نبرم
اژدهائی برابر نظرم

کشتنم را چه در خورد ماری
گر کشی هم به تیغ خود باری

به چنین ره که رهنمون بودت
وین چنین بازیی که فرمودت

خبرم ده که بی‌خبر شده‌ام
تا نپرم که تیز پر شده‌ام

به خدا و به جان تو سوگند
که ازین قفل اگر گشائی بند

قفل گنج گهر بیندازم
با به افتاد شاه در سازم

شاه از آنجا که بود دربندش
چون که دید اعتماد سوگندش

حال از آن ماه مهربان ننهفت
گفتنی و نگفتنی همه گفت

کارزوی تو بر فروخت مرا
آتشی درفکند و سوخت مرا

سخت شد دردم از شکیبائی
وز تنم دور شد توانائی

تا همان پیرزن دوا بشناخت
پیرزن وارم از دوا بنواخت

به دروغم مزوری فرمود
داشت ناخورده آن مزور سود

آتش انگیختن به گرمی تو
سختیی بد برای نرمی تو

نشود آب جز به آتش گرم
جز به آتش نگردد آهن نرم

گر نه ز آنجا که با تو رای منست
درد تو بهترین دوای منست

آتش از تو بود در دل من
پیرزن در میانه دودافکن

چون شدی شمع‌وار با من راست
دود دودافکن از میان برخاست

کافتاب من از حمل شد شاد
کی ز بردالعجوزم آید یاد

چند ازین داستان طبع نواز
گفت و آن نازنین شنید به ناز

چون چنان دید ترک توسن خوی
راه دادش به سرو سوسن بوی

بلبلی بر سریر غنچه نشست
غنچه بشکفت و گشت بلبل مست

طوطیی دید پر شکر خوانی
بی‌مگس کرد شکر افشانی

ماهیی را در آبگیر افکند
رطبی در میان شیر افکند

بود شیرین و چربیی عجبش
کرد شیرین حوالت رطبش

شه چو آن نقش راپرند گشاد
قفل زرین ز درج قند گشاد

دید گنجینه‌ای به زر درخورد
کردش از زیب‌های زرین زرد

زردیست آنکه شادمانی ازوست
ذوق حلوای زعفرانی ازوست

آن چه بینی که زعفران زردست
خنده بین زانکه زعفران خوردست

نور شمع از نقاب زردی تافت
گاو موسی بها به زردی یافت

زر که زردست مایه طربست
طین اصفر عزیز ازین سببست

شه چو این داستان شنید تمام
در کنارش گرفت و خفت به کام

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#198 | Posted: 29 Apr 2012 06:06
بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم


چونکه روز دوشنبه آمد شاه
چتر سرسبز برکشید به ماه

شد برافروخته چو سبز چراغ
سبز در سبز چون فرشته باغ

رخت را سوی سبز گنبد برد
دل به شادی و خرمی بسپرد

چون برین سبزه زمردوار
باغ انجم فشاند برگ بهار

زان خردمند سرو سبز آرنگ
خواست تا از شکر گشاید تنگ

پری آنگه که برده بود نماز
بر سلیمان گشاد پرده راز

گفت کایجان ما به جان تو شاد
همه جانها فدای جان تو باد

خانه دولتست خرگاهت
تاج و تخت آستان درگاهت

تاج را سربلندی از سر تست
بخت را پایگاهی از در تست

گوهرت عقد مملکت را تاج
همه عالم به درگهت محتاج

چون دعا گفت بر سریر بلند
برگشاد از عقیق چشمه قند

گفت شخصی عزیز بود به روم
خوب و خوشدل چو انگبین در موم

هرچه باید در آدمی ز هنر
داشت آن جمله نیکوی بر سر

با چنان خوبی و خردمندی
بود میلش به پاک پیوندی

مردمان در نظر نشاندندش
بشر پرهیزگار خواندندش

می‌خرامید روزی از سر ناز
در رهی خالی از نشیب و فراز

بر رهش عشق ترکتازی کرد
فتنه با عقل دست‌یازی کرد

پیکری دید در لفافه خام
چون در ابر سیاه ماه تمام

فارغ از بشر می‌گذشت به راه
باد ناگه ربود برقع ماه

فتنه را باد رهنمون آمد
ماه از ابر سیه برون آمد

بشر کان دید سست شد پایش
تیر یک زخمه دوخت برجایش

صورتی دید کز کرشمه مست
آنچنان صدهزار توبه شکست

خرمنی گل ولی به قامت سرو
شسته روئی ولی به خون تذرو

خواب غمزش به سحر کاری خویش
بسته خواب هزار عاشق بیش

لب چو برگ گلی که تر باشد
برگ آن گل پر از شکر باشد

چشم چون نرگسی که خفته بود
فتنه در خواب او نهفته بود

عکس رویش به زیر زلف به تاب
چون حواصل به زیر پر عقاب

خالی از زلف عنبر افشان‌تر
چشمی از خال نامسلمان‌تر

با چنان زلف و خال دیده فریب
هیچ دل را نبود جای شکیب

آمد از بشر بی‌خود آوازی
چون ز طفلی که بر گرد گازی

ماه تنها خرام از آن آواز
بند برقع بهم کشید فراز

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#199 | Posted: 29 Apr 2012 06:06
پی تعجیل برگرفت به پیش
کرده خونی چنان به گردن خویش

بشر چون باز کرد دیده ز خواب
خانه بر رفته دید و خانه خراب

گفت اگر بر پیش روم نه رواست
ور شکیبا شوم شکیب کجاست

چاره کام هم شکیبائیست
هرچه زین درگذشت رسوائیست

شهوتی گر مرا ز راه ببرد
مردم آخر ز غم نخواهم کرد

ترک شهوت نشان دین باشد
شرط پرهیزگاری این باشد

به که محمل برون برم زین کوی
سوی بین‌المقدس آرم روی

تا خدائی که خیر و شر داند
بر من این کار سهل گرداند

رفت از آنجا و برگ راه بساخت
به زیارتگه مقدس تاخت

در خداوند خود گریخت ز بیم
کرد خود را به حکم او تسلیم

تا چنان داردش ز دیو نگاه
که بدو فتنه را نباشد راه

چون بسی سجده زد بران سر خاک
بازگشت از حریم خانه پاک

بود همسفره‌ای دران راهش
نیک خواهی به طبع بدخواهش

نکته‌گیری به کار نکته شگفت
بر حدیثی هزار نکته گرفت

بشر با او چو نیک و بد گفتی
او بهر نکته‌ای برآشفتی

کاین چنین باید آن چنان شاید
کس زبان بر گزاف نگشاید

بشر گوینده را ز خاموشی
داده بد داروی فراموشی

گفت نام تو چیست تا دانم
پس ازینت به نام خود خوانم

پاسخش داد و گفت نام رهی
بشر شد تا تو خود چه نام نهی

گفت بشری تو ننگ آدمیان
من ملیخا امام عالمیان

هرچه در آسمان و در زمیست
وآنچه در عقل و رای آدمیست

همه دانم به عقل خویش تمام
واگهی دارم از حلال و حرام

یک تنم بهتر از دوازده تن
یک فنی بوده در دوازده فن

کوه و دریا و دشت و بیشه و رود
هرچه هستند زیر چرخ کبود

اصل هریک شناختم به درست
کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست

از فلک نیز و آنچه هست در او
آگهم نارسیده دست بر او

در هر اطراف کاوفتد خطری
دانم آنرا به تیزتر نظری

گر رسد پادشاهیی به زوال
پیش از آن دانمش به پنجه سال

ور درآید به دانه کم بیشی
من به سالی خبر دهم پیشی

نبض و قاروره را چنان دانم
کافت تب ز تن بگردانم

چون به افسون در آتش آرم نعل
کهربا را کنم به گوهر لعل

سنگ از اکسیر من گهر گردد
خاک در دست من به زر گردد

باد سحری چو بردمم ز دهن
مار پیسه کنم ز پیسه رسن

کان هر گنج کافرید خدای
منم آن گنج را طلسم گشای

هرچه پرسند از آسمان و زمین
هم از آن آگهی دهم هم ازین

نیست در هیچ دانش آبادی
فحل و داناتر از من استادی

چون ازین برشمرد لافی چند
خیره شد بشر از آن گزافی چند

ابری از کوه بردمید سیاه
چون ملیخا در ابر کرد نگاه

گفت کابری سیه چراست چو قیر
وابر دیگر سپید رنگ چو شیر

بشر گفتا که حکم یزدانی
این چنین پر کند تو خود دانی

گفت ازین بگذر این بهانه بود
تیر باید که بر نشانه بود

ابر تیره دخان محترقست
بر چنین نکته عقل متفقست

وابر کو شیرگون و در فامست
در مزاجش رطوبتی خامست

جست بادی ز بادهای نهفت
باز بنگر که بوالفضول چه گفت

گفت برگو که بادجنبان چیست
خیره چون گاو و خر نباید زیست

گفت بشر اینهم از قضای خداست
هیچ بی حکم او نگردد راست

گفت در دست حکمت آر عنان
چند گوئی حدیث پیر زنان

اصل باد از هوا بود به یقین
که بجنباندش به خار زمین

دید کوهی بلند و گفت این کوه
از دگرها چرا بود به شکوه

گفت بشر ایزدیست این پیوند
که یکی پست و دیگریست بلند

گفت بازم ز حجت افکندی
نقش تا چند بر قلم بندی

ابر چون سیل هولناک آرد
کوه را سیل در مغاک آرد

وانکه تیغش بر اوج دارد میل
دورتر باشد از گذرگه سیل

بشر بانگی بر او زد از سر هوش
گفت با حکم کردگار مکوش

من نه کز سر کار بی‌خبرم
در همه علمی از تو بیشترم

لیک علت به خود نشاید گفت
ره بپندار خود نباید رفت

ما که در پرده ره نمی‌دانیم
نقش بیرون پرده می‌خوانیم

پی غلط راندن اجتهادی نیست
بر غلط خواندن اعتمادی نیست

ترسم این پرده چون براندازند
با غلط خواندگان غلط بازند

به که با این درخت عالی شاخ
نشود دست هرکسی گستاخ

این عزیمت که بشر بر وی خواند
هم دران دیو بوالفضولی ماند

روزکی چند می‌شدند بهم
وانفضولی نکرد یک مو کم

در بیابان گرم و بی‌آبی
مغزشان تافته ز بی‌خوابی

می‌دویدند با نفیر و خروش
تا رسیدند از آن زمین به جوش

به درختی سطبر و عالی شاخ
سبز و پاکیزه و بلند و فراخ

سبزه در زیر او چو سبز حریر
دیده از دیدنش نشاط پذیر

آکنیده خمی سفال درو
آبی‌الحق خوش و زلال درو

چون که دید آن فضول آب زلال
همچو ریحان تر میان سفال

گفت با بشر کای خجسته رفیق
باز پرسم بگو که از چه طریق

این سفالین خم گشاده دهان
تا به لب هست زیر خاک نهان

وآب این خم بگو که تا به کجاست
کوه پایه نه گرد او صحراست

گفت بشر از برای مزد کسی
کرده باشد که کرده‌اند بسی

تا نگردد به صدمه‌ای به دو نیم
در زمین آکنیده‌اند ز بیم

گفت تا پاسخ تو زین نمطست
هرچه گوئی و گفته‌ای غلطست

آری آری کسی ز بهر کسی
کشد آبی به دوش هر نفسی

خاصه در وادیی که از تف و تاب
صد در صد درو نیابی آب

این وطنگاه دامیارانست
جای صیاد و صید کارانست

آب این خم که در نشاخته‌اند
از پی دام صید ساخته‌اند

تا چو غرم و گوزن و آهو و گور
در بیابان خورند طعمه شور

تشنه گردند و قصد آب کنند
سوی این آبخور شتاب کنند

مرد صیاد راه بسته بود
با کمان در کمین نشسته بود

بزند صید را به خوردن آب
کند از صید زخم خورده کباب

بندها را چنین گشای گره
تا نیوشنده بر تو گوید زه

بشر گفت ای نهفته گوی جهان
هرکسی را عقیده‌ایست نهان

من و تو زآنچه در نهان داریم
به همه کس ظن آنچنان داریم

بد میندیش گفتمت پیشی
عاقبت بد کند بداندیشی

چون بران آب سفره بگشادند
نان بخوردند و آب در دادند

آبی‌الحق به تشنگان در خورد
روشن و خوشگوار و صافی و سرد

بانگ بر بشر زد ملیخا تیز
که از آنسو ترک‌نشین برخیز

تا در این آب خوشگوار شوم
شویم اندام و بی‌غبار شوم

از عرقهای شور تن فرسای
چرک بر من نشسته سر تا پای

چرک تن را ز تن فرو شویم
پاک و پاکیزه سوی ره پویم

وانگه این خم به سنگ پاره کنم
صید را از گزند چاره کنم

بشر گفت ای سلیم دل برخیز
در چنین خم مباش رنگ‌آمیز

آب او خورده با دل‌انگیزی
چرک تن را چرا در او ریزی

هرکه آبی خورد که بنوازد
در وی آب دهن نیندازد

سرکه نتوان بر آینه سودن
صافیی را به درد آلودن

تا دگر تشنه چون به تاب رسد
زآب نوشین او به آب رسد

مرد بد رأی گفت او نشنید
گوهر زشت خویش کرد پدید

جامه بر کند و جمله بر هم بست
خویشتن گرد کرد و در خم جست

چون درون شد نه خم که چاهی بود
تا بن چه دراز راهی بود

با اجل زیرکی به کار نشد
جان بسی کند و رستگار نشد

ز آب خوردن تنش به تاب افتاد
عاقبت غرقه شد در آب افتاد

بشر از آنسو نشسته دل زده تاب
از پی آب کرده دیده پرآب

گفت باز این حرام زاده خام
کرد بر من سلام خویش حرام

ترسم این چرگن نمونه خصال
آرد آلودگی به آب زلال

آب را چرک او کند به درنگ
وانگهی در سفال دارد سنگ

این بداندیشی از بدان آید
نه ز پاکان و بخردان آید

هیچکس را چنین رفیق مباد
این چنین سفله جز غریق مباد

چون درین گفتگوی زد نفسی
مرد نامد برین گذشت بسی

سوی خم شد به جستجوی رفیق
واگهی نه که خواجه گشت غریق

غرقه‌ای دید جان او شده گم
سر چون خم نهاده بر سر خم

طرفه در ماند کاین چه شاید بود
چوبی از شاخ آن درخت ربود

هم به بالای نیزه‌ای کم و بیش
ساده کردش به چنگ و ناخن خویش

چون مساحت گران دریائی
زد در آن خم به آب پیمائی

خم رها کن که دید چاهی ژرف
سر به آجر بر آوریده شگرف

نیمه خم نهاده بر سر او
تا دده کم شود شناور او

برکشید آن غریق را به شتاب
در چه خاک بردش از چه آب

چون در انباشتش به خاک و به سنگ
بر سرینش نشست با دل تنگ

گفت کان گربزی ورایت کو
وان درفش گره گشایت کو

وانهمه دعویت به چاره‌گری
با دد و دیو و آدمی و پری

وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند
غیب را سر در آورم به کمند

کو شد آن دعوی دوازده فن
وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن

وان نمودن که بنگرم پیشی
کارها را به چابک اندیشی

چاهی آنگاه سر گشاده به پیش
چون ندیدی به دور بینی خویش

وانکه ما را بر آنچنان آبی
فصلها گفته شد ز هر بابی

فصل ما گر به هم شماری داشت
آن نگفتیم کاصل کاری داشت

هرچه در آب آن خم افکندیم
آتش اندر خم خود آگندیم

نقش آن کارگه دگرگون بود
از حساب من و تو بیرون بود

تا فلک رشته را گره دادست
بر سر رشته کس نیفتادست

گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم
هردو ز اندیشه غلط گفتیم

تو بدان غرقه‌ای و من رستم
که تو شاکر نه‌ای و من هستم

تو که دام بهایمش خواندی
چون بهایم به دام درماندی

من به نیکی بدو گمان بردم
نیک من نیک بود و جان بردم

این سخن گفت و از زمین برخاست
رخت او باز جست از چپ و راست

رفت و برداشت یک به یک سلبش
دق مصری عمامه قصبش

چونکه مهر از نورد بازگشاد
کیسه‌ای زان میان به زیر افتاد

زر مصری درو هزار درست
زان کهن سکه‌ها که بود نخست

مهر بنهاد و مهر ازو برداشت
همچنان سر به مهر خود بگذاشت

گفت شرط آن بود که جامه او
با زر و زینت و عمامه او

جمله در بندم و نگهدارم
به کسی کاهل اوست بسپارم

باز پرسم سرای او به کجاست
برسانم به آنکه اهل سراست

چون زمن نامد استعانت او
نکنم غدر در امانت او

گر من آن‌ها کنم که او کردست
هم از آنها خورم که او خوردست

همچنان آن نورد را در بست
چونکه در بسته شد گرفت به دست

رهروی در گرفت و راه نوشت
سوی شهر آمد از کرانه دشت

چون درآسود یک دو روز به شهر
داد ز خواب و خورد خود را بهر

آن عمامه به هر کسی بنمود
که خداوند این که شاید بود

زاد مردی عمامه را بشناخت
گفت لختی رهت بباید تاخت

در فلان کوی چندمین خانه
هست کاخی بلند و شاهانه

در بزن کان در آستانه اوست
بی‌گمان شو که خانه خانه اوست

بشر با جامه و عمامه و زر
سوی آن خانه شد که یافت خبر

در زد آمد شکر لبی دلبند
باز کرد آن در رواق بلند

گفت کاری و حاجتی بنمای
تا بر آرم چنانکه باشد رای

بشر گفتا بضاعتی دارم
بانوی خانه کو که بسپارم

گر درون آمدن به خانه رواست
تا درآیم سخن بگویم راست

که ملیخای آسمان فرهنگ
از زمانه چو ریو دید و چه رنگ

زن درون بردش از برون سرای
بر کنار بساط کردش جای

خویشتن روی کرد زیر نقاب
گفت برگو سخن که هست صواب

بشر هر قصه‌ای که بود تمام
گفت با ماهروی سیم اندام

آن به هم صحبتی رسیدن او
در هنرها سخن شنیدن او


مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#200 | Posted: 29 Apr 2012 06:07
وان برآشفتش چو بد مستان
دعوی انگیختن به هر دستان

وان به هر چیز بدگمان بودن
خوبیی را به زشتی آلودن

وان چه از بهر دیگران کندن
خویشتن را دران چه افکندن

وان شدن چون محیط موج زنش
عاقبت ماندن آب در دهنش

چون فرو گفت هرچه دید همه
وآنچه زان بی‌وفا شنید همه

گفت کاو غرقه شد بقای تو باد
جای او خاک خانه جای تو باد

جیفه‌ای کاب شسته بودش پاک
در سپردم به گنج خانه خاک

رخت او هرچه بود در بستم
واینک اینک گرفته در دستم

جامه و زر نهاد حالی پیش
کرد روشن درست کاری خویش

زن زنی بود کاردان و شگرف
آن ورق باز خواند حرف به حرف

ساعتی زان سخن پریشان گشت
آبی از چشم ریخت و زآب گذشت

پاسخش داد کای همیون رای
نیک مردی ز بندگان خدای

آفرین بر حلال زادگیت
بر لطیفی و رو گشادگیت

که کند هرگز این جوانمردی
که تو در حق بی کسان کردی

نیک مردی نه آن بود که کسی
ببرد انگبینی از مگسی

نیک‌مرد آن رود که در کارش
رخنه نارد فریب دینارش

شد ملیخا و تن به خاک سپرد
جان به جائی که لایق آمد برد

آنچه گفتی ز بد پسندان بود
راست گفتی هزار چندان بود

بود کارش همه ستمگاری
بی‌وفائی و مردم آزاری

کرد بسیار جور بر زن و مرد
بر چنانی چنین بود درخورد

به عقیدت جهود کینه سرشت
مار نیرنگ و اژدهای کنشت

سالها شد که من برنجم ازو
جز بدی هیچ بر نسنجم ازو

من به بالین نرم او خفته
او به من بر دروغها گفته

من ز بادش سپر فکنده چو میغ
او کشیده چو برق بر من تیغ

چون خدا دفع کردش از سر من
رفت غوغای محنت از در من

گر بد ار نیک بود روی نهفت
از پس مرده بد نشاید گفت

پای او از میانه بیرون شد
حال پیوند ما دگرگون شد

تو از آنجا که مرد کار منی
به زناشوئی اختیار منی

مایه و ملک هست و ستر و جمال
به ازین کی رسد به جفت حلال

به نکاحی که آن خدا فرمود
کار ما را فراهم آور زود

من به جفتی ترا پسندیدم
که جوانمردی ترا دیدم

تو به من گر ارادتی داری
تا کنم دعوی پرستاری

قصه شد گفته حسب حال اینست
مال دارم بسی جمال اینست

وانگهی برقع از قمر برداشت
مهر خشک از عقیق‌تر برداشت

بشر چون خوبی و جمالش دید
فتنه چشم و سحر خالش دید

آن پری‌چهره بود کاول روز
دیده بودش چنان جهان افروز

نعره‌ای زد چنانکه رفت از هوش
حلقه در گوش یار حلقه به گوش

چون چنان دید نوش لب بشتافت
بوی خوش کرد و جان او دریافت

هوش رفته چو هوش یافته شد
سرش از تاب شرم تافته شد

گفت اگر شیفتم ز عشق پری
تا به دیوانگی گمان نبری

گر بود دیو دیده افتاده
من پری دیدم ای پری‌زاده

وین که بینی نه مهر امروزست
دیر باشد که در من این سوزست

که فلان روز در فلان ره تنگ
برقعت را ربود باد از چنگ

من ترا دیدم و ز دست شدم
می وصلت نخورده مست شدم

سوختم در غم نهانی تو
رفت جانم ز مهربانی تو

گرچه یک دم نرفتی از یادم
با کسی راز خویش نگشادم

چونکه صبرم در اوفتاد ز پای
رفتم و در گریختم به خدای

تا خدایم به فضل و رحمت خویش
آورید آنچه شرط باشد پیش

چون نکردم طمع چو بوالهوسان
در حریم جمال و مال کسان

دولتی کو جمال و مالم داد
نز حرام اینک از حلالم داد

زن چو از رغبت وی آگه شد
رغبتش زآنچه بد یکی ده شد

بشر کان حور پیکرش بنواخت
رفت بیرون و کار خویش بساخت

گشت با او به شرط کاوین جفت
نعمتی یافت شکر نعمت گفت

با پریچهره کام دل می‌راند
بر خود افسون چشم بد می‌خواند

از جهودی رهاند شاهی را
دور کرد از کسوف ماهی را

از پرندش غیار زردی شست
برگ سوسن ز شنبلیدش رست

چون ندید از بهشتیان دورش
جامه سبز دوخت چون حورش

سبزپوشی به از علامت زرد
سبزی آمد به سرو بن در خورد

رنگ سبزی صلاح کشته بود
سبزی آرایش فرشته بود

جان به سبزی گراید از همه چیز
چشم روشن به سبزه گردد نیز

رستنی را به سبزی آهنگست
همه سر سبزیی بدین رنگست

قصه چون گفت ماه بزم آرای
شه در آغوش خویش کردش جای

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
صفحه  صفحه 20 از 43:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  42  43  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites