تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی

صفحه  صفحه 34 از 43:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  42  43  پسین »  
#331 | Posted: 9 May 2012 07:25
بخش ۴۸ - مقالت پانزدهم در نکوهش رشگبران


هر نفس این پرده چابک رقیب
بازین از پرده برآرد غریب

نطع پر از زخمه و رقاص نه
بحر پر از گوهر و غواص نه

از درم و دولت و از تاج و تیغ
نیست دریغ ار تو نخواهی دریغ

گر رسدت دل به دم جبرئیل
نیست قضا ممسک و قدرت بخیل

زان بنه چندانکه بری دیگرست
دخل وی از خرج تو افزون‌ترست

پای درین ره نه و رفتار بین
حلقه این در زن و گفتار بین

سنگش یاقوت و گیا کیمیاست
گر نشناسی تو غرامت کراست

دست تصرف قلم اینجا شکست
کین همه اسرار درین پرده هست

هردم از این باغ بری میرسد
نغزتر از نغزتری میرسد

رشته جانها که درین گوهرست
مرسله از مرسله زیباترست

راه روان کز پس یکدیگرند
طایفه از طایفه زیرک‌ترند

عقل شرف جز به معانی نداد
قدر به پیری و جوانی نداد

سنگ شنیدم که چو گردد کهن
لعل شود مختلفست این سخن

هرچه کهن‌تر بترند این گروه
هیچ نه جز بانگ چو بانوی کوه

آنکه ترا دیده بود شیرخوار
شیر تو زهریش بود ناگوار

در کهن انصاف توان کم بود
پیر هواخواه جوان کم بود

گل که نو آمد همه راحت دروست
خار کهن شد که جراحت دروست

از نوی انگور بود توتیا
وز کهنی مار شود اژدها

عقل که شد کاسه سر جای او
مغز کهن نیست پذیرای او

آنکه رصد نامه اختر گرفت
حکم ز تقویم کهن برگرفت

پیر سگانی که چو شیر ابخرند
گرگ صفت ناف غزالان درند

گر کنم اندیشه ز گرگان پیر
یوسفیم بین و به من برمگیر

زخم تنک زخمه پیران خوشست
آب جوانی چه کنم کاتشست

گرچه جوانی همه فرزانگیست
هم نه یکی شاخ ز دیوانگیست؟

یاسمنی چند که بیدی کنند
دعوی هندو به سپیدی کنند

منکه چو گل گنج فشانی کنم
دعوی پیری به جوانی کنم

خود منشی کار خلق کردنست
خصمی خود یاری حق کردنست

آن مه نو را که تو دیدی هلال
بدر نهش نام چو گیرد کمال

نخل چو بر پایه بالا رسد
دست چنان کش که به خرما رسد

دانه که طرحست فرا گوشه‌ای
دانه مخوانش چو شود خوشه‌ای

حوضه که دریا شود از آب جوی
تا بهمان چشم نبینی دروی

شب چو ببست آنهمه چشم از سحر
روز درو دید به چشمی دگر

دشمنی دانا که پی جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود

نی منگر کز چه گیا میرسد
در شکرش بین که کجا میرسد

دل به هنر ده نه به دعوی پرست
صید هنر باش به هرجا که هست

آب صدف گرچه فراوان بود
در ز یکی قطره باران بود

بسکه بباید دل و جان تافتن
تا گهری تاج نشان یافتن

هر علمی را که قضا نو کند
حفظ تو باید که روا رو کند

بر نشکستند هنوز این رباط
در ننوشتند هنوز این بساط

محتسب صنع مشو زینهار
تا نخوری دره ابلیس‌وار

هرکه نه بر حکم وی اقرار کرد
چرخ سرش در سر انکار کرد

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#332 | Posted: 9 May 2012 07:30
بخش ۴۹ - داستان ملکزاده جوان با دشمنان پیر


قصد شنیدم که در اقصای مرو
بود ملکزاده جوانی چو سرو

مضطرب از دولتیان دیار
ملک بر او شیفته چون روزگار

تازگیش را کهنان در ستیز
پر خطر او زان خطر نیم خیز

یک شب ازان فتنه پر اندیشه خفت
دید که پیریش در آن خواب گفت

کای مه نو برج کهن را بکن
وای گل نو شاخ کهن را بزن

تا به تو بر ملک مقرر شود
عیش تو از خوی تو خوشتر شود

شه چو سر از خواب گرانبر گرفت
آندو سه تن را ز میان برگرفت

تازه بنا کرد و کهن درنوشت
ملک بر آن تازه ملک تازه گشت

رخنه کن ملک سرافکنده به
لشگر بد عهد پراکنده به

سر نکشد شاخ تو از سرو بن
تا نزنی گردن شاخ کهن

تا نشود بسته لب جویبار
پنجه دعوی نگشاید چنار

تا نکنی رهگذر چشمه پاک
آب نزاید ز دل و چشم خاک

با تو برون از تو برون پروریست
گوش ترا نیک نصیحت گریست

یک نفس آن تیغ برآر از غلاف
چند غلافش کنی ای بر خلاف

آن نفس از حقه این خاک نیست
این حق آن هم نفس پاک نیست

پیش چنین کس همگی پیش کش
نام کرم بر همه خویش کش

دولتیان کاب و درم یافتند
دولت باقی ز کرم یافتند

تخم کرم کشت سلامت بود
چون برسد برگ قیامت بود

یارت ازان گنج که احسان تست
نقد نظامی سره کن کان تست

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#333 | Posted: 9 May 2012 07:30
بخش ۵۰ - مقالت شانزدهم در چابک روی


ای بنسیمی علم افراخته
پیش غباری علم انداخته

ده نه و دروازه دهقان زده
ملک نه و تخت سلیمان زده

تیغ نه‌ای زخم بی اندازه چیست
کوس نه‌ای اینهمه آوازه چیست

چون دهن تیغ درم ریز باش
چون شکم کوس تهی خیز باش

میکشدت دیو نه افکنده
دست مده مرده نه زنده

پیش مغی پشت صلیبی مکن
دعوی شمشیر خطیبی مکن

خطبه دولت به فصیحی رسد
عطسه آدم به مسیحی رسد

هرکه چو پروانه دمی خوش زند
یک تنه بر لشگر آتش زند

یکدو نفس خوش زن و جانی بگیر
خرقه درانداز و جهانی بگیر

بخشش تو چرب ربائی که هست
نیست فدائی به جدائی که هست

شیر شو از گربه مطبخ مترس
طلق شو از آتش دوزخ مترس

گر دغلی باش بر آتش حلال
ور زر و یاقوتی از آتش منال

چند غرور ای دغل خاکدان
چند منی ای دو سه من استخوان

پیشتر از ما دگران بوده‌اند
کز طلب جاه نیاسوده‌اند

حاصل آن جاه ببین تا چه بود
سود بد اما بزیان شد چه سود

گر تو زمین ریزه چو خورشید و ماه
پای نهی بر فلک از قدر و جاه

گرچه ازان دایره دیر اوفتی
چونکه زمینی نه به زیر اوفتی ؟

تا سر خود را نبری طره‌وار
پای درین طره منه زینهار

مرغ نه‌ای بر نتوانی پرید
تا نکنی جان نتوانی رسد

با فلک از راه شگرفی درای
تات شگرفانه درافتد به پای

باده تو خوردی گنه زهر چیست
جرم تو کردی خلل دهر چیست

دهر نکوهی مکن ای نیک‌مرد
دهر بجای من و تو بد نکرد

جهد بسی کرد و شگرفی بسی
تا کند از ما به تکلیف کسی

چون من و تو هیچ کسان دهیم
بیهده بر دهر چه تاوان نهیم

تا نبود جوهر لعل آبدار
مهر قبولش ننهد شهریار

سنگ بسی در طرف عالمست
آنچه ازو لعل شود آن کمست

خار و سمن هردو بنسبت گیاست
این خسک دیده و آن توتیاست

گرچه نیابد مدد از آب جوی
از گل اصلی نرود رنگ و بوی

آب گرفتم لطف افزون کند
خار و خسک را به سمن چون کند

گرنه بدین قاعده بودی قرار
قلب شدی قاعده روزگار

کار به دولت نه به تدبیر ماست
تا به جهان دولت روزی کراست

مرد ز بیدولتی افتد به خاک
دولتیان را به جهان در چه باک

زنده بود طالع دولت پرست
بنده دولت شو هرجا که هست

ملک به دولت نه مجازی دهند
دولت کس را نه به بازی دهند

گرد سر دولتیان چرخ ساز
تا شوی از چرخ زدن بی‌نیاز

با دو سه کم زن مشو آرام گیر
مقبل ایام شو و نام گیر

بختور از طالع جوزا برآی
جوز شکن آنگه و بخت آزمای

گر در دولت زنی افتاده شو
از گره کار جهان ساده شو

ساده دلست آب که دلخوش رسید
وز گرهی عود بر آتش رسید

پیرو دل باش و مده دل به کس
خود تن تو زحمت راه تو بس

چند زنی دست به شاخ دگر
که مرا دولت ازین بیشتر

جمله عالم تو گرفتی رواست
چون بگذاری طلبیدن چراست

حرص بهل کو ره طاعت زند
گردن حرص تو قناعت زند

مرکز این گنبد فیروزه رنگ
بر تو فراخست و بر اندیشه تنگ

یا مکن اندیشه به جنگ آورش
یا به یک اندیشه به تنگ آورش

معرفتی در گل آدم نماند
اهل دلی در همه عالم نماند

در دو هنر نامه این نه دبیر
نیست یکی صورت معنی‌پذیر

دوستی از دشمن معنی مجوی
آب حیات از دم افعی مجوی

دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#334 | Posted: 9 May 2012 07:31
بخش ۵۱ - داستان کودک مجروح


کودکی از جمله آزادگان
رفت برون با دو سه همزادگان

پایش ازان پویه درآمد ز دست
مهر دل و مهره پشتش شکست

شد نفس آن دو سه همسال او
تنگ‌تر از حادثه حال او

آنکه ورا دوسترین بود گفت
در بن چاهیش بباید نهفت

تا نشود راز چو روز آشکار
تا نشویم از پدرش شرمسار

عاقبت اندیش‌ترین کودکی
دشمن او بود در ایشان یکی

گفت همانا که در این همرهان
صورت این حال نماند نهان

چونکه مرا زین همه دشمن نهند
تهمت این واقعه بر من نهند

زی پدرش رفت وخبردار کرد
تا پدرش چاره آن کار کرد

هرکه در او جوهر دانایی است
بر همه چیزیش توانایی است

بند فلک را که تواند گشاد؟
آنکه بر او پای تواند نهاد

چون ز کم و بیش فلک درگذشت
کار نظامی ز فلک برگذشت

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#335 | Posted: 9 May 2012 07:32
بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید


ای ز خدا غافل و از خویشتن
در غم جان مانده و در رنج تن

این من و من گو که درین قالبست
هیچ مگو جنبش او تا لبست

چون خم گردون به جهان در مپیچ
آنچه نه آن تو به آن در مپیچ

زور جهان بیش ز بازوی تست
سنگ وی افزون ز ترازوی تست

قوت کوهی ز غباری مخواه
آتش دیگی ز شراری مخواه

هر کمری کان به رضا بسته شد
از کمر خدمت تن رسته شد

حرص رباخواره ز محرومیست
تاج رضا بر سر محکومیست

کیسه برانند درین رهگذر
هرکه تهی کیسه‌تر آسوده‌تر

محتشمی درد سری می‌پذیر
ورنه برو دامن افلاس گیر

کوسه کم ریش دلی داشت تنگ
ریش کشان دید دو کس را به جنگ

گفت رخم گرچه زبانی فشست
ایمنم از ریش کشان هم خوشست

مصلت کار در آن دیده‌اند
کز تو خر و بار تو ببریده‌اند

تا تو چو عیسی به در دل رسی
بی خر و بی بار به منزل رسی

ممنی اندیشه‌گیری مکن
در تنکی کوش و ستبری مکن

موج هلاکست سبکتر شتاب
جان ببر و بار درافکن به آب

به که تهی مغز و خراب ایستی
تا چو کدو بر سر آب ایستی

قدر به بی‌خوردی و خوابی درست
گنج بزرگی به خرابی درست

مرده مردار نه‌ای چون زغن
زاغ شو و پای به خون در مزن

گر تن بیخون شده‌ای چون نگار
ایمنی از زحمت مردار خوار

خون جگری دان بشرابی شده
آتشی از شرم به آبی شده

تا قدری قوت خون بشکنی
ضربت آهن خوری ار آهنی

خو مبر از خوردن بیکبارگی
خرده نگهدار بکم خوارگی

شیر ز کم خوردن خود سرکشست
خیره خوری قاعده آتشست

روز بیک قرصه چو خرسند گشت
روشنی چشم خردمند گشت

شب که صبوحی نه به هنگام کرد
خون ز یادش سیه‌اندام کرد

عقل ز بسیار خوری کم شود
دل چو سپر غم سپر غم شود

عقل تو جانیست که جسمش توئی
جان تو گنجی که طلسمش توئی

کی دهد این گنج ترا روشنی
تا تو طلسم در او نشکنی

خاک به نامعتمدی گشت فاش
صحبت نامعتمدی گو مباش

گر همه عمرت به غم آرد به سر
از پی تو غم نخورد غم مخور

گفت به زنگی پدر این خنده چیست
بر سیهی چون تو بباید گریست

گفت چو هستم ز جهان ناامید
روی سیه بهتر و دندان سفید

نیست عجب خنده ز روی سیاه
کابر سیه برق ندارد نگاه

چون تو نداری سر این شهر بند
برق شو و بر همه عالم بخند

خنده طوطی لب شکر شکست
قهقهه پر دهن کبک بست

خنده چو بیوقت گشاید گره
گریه از آن خنده بیوقت به

سوختن و خنده زدن برق‌وار
کوتهی عمر دهد چون شرار

بیطرب این خنده چون شمع چیست
بسکه بر این خنده بباید گریست

تا نزنی خنده دندان نمای
لب به گه خنده به دندان بخای

گریه پر مصلحت دیده نیست
خنده بسیار پسندیده نیست

گر کهنی بینی و گر تازه‌ای
بایدش از نیک و بد اندازه‌ای

خیز و غمی میخور و خوش مینشین
گاه چنان باید و گاهی چنین

در دل خوش ناله دلسوز هست
با شبه شب گهر روز هست

هیچ کس آبی ز هوائی نخورد
کز پس آن آب قفائی نخورد

هر بنه‌ای را جرسی داده‌اند
هر شکری را مگسی داده‌اند

دایه دانای تو شد روزگار
نیک و بد خویش بدو واگذار

گر دهدت سرکه چو شیره مجوش
خیز تو خواهد تو چه دانی خموش

ثابت این راه مقیمی بود
همسفر خضر کلیمی بود

ناز بزرگانت بباید کشید
تا به بزرگی بتوانی رسید

یار مساعد به گه ناخوشی
دام‌کشی کرد نه دامن‌کشی

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#336 | Posted: 9 May 2012 07:32
بخش ۵۳ - داستان پیر و مرید


رهروی از جمله پیران کار
می‌شد و با پیر مریدی هزار

پیر در آن بادیه یک باد پاک
داد بضاعت به امینان خاک

هر یک از آن آستنی برفشاند
تا همه رفتند و یکی شخص ماند

پیر بدو گفت چه افتاد رای
کان همه رفتند و تو ماندی بجای

گفت مرید ای دل من جای تو
تاج سرم خاک کف پای تو

من نه بباد آمدم اول نفس
تا بهمان باد شوم باز پس

منتظر داد به دادی شود
و آمده باد به بادی شود

زود رو و زود نشین شد غبار
زان بیکی جای ندارد قرار

کوه به آهستگی آمد به جای
از سر آنست چنین دیر پای

پرده دری پیشه دوران بود
بارکشی کار صبوران بود

بارکش زهد شو ارتر نه
بار طبیعت مکش ار خر نه

تا خط زهد تو مزور نشد
دیده بدوتر شد و او تر نشد

زهد که در زرکش سلطان بود
قصه زنبیل و سلیمان بود

شمع که هر شب به زر افشانیست
زیر قبا زاهد پنهانیست

زهد غریبست به میخانه در
گنج عزیزاست به ویرانه در

زهد نظامی که طرازی خوشست
زیر نشین علم زر کشست

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#337 | Posted: 9 May 2012 07:34
بخش ۵۴ - مقالت هیجدهم در نکوهش دورویان


قلب زنی چند که برخاستند
قالبی از قلب نو آراستند

چون شکم از روی بکن پشتشان
حرف نگهدار ز انگشتشان

پیش تو از نور موافق‌ترند
وز پست از سایه منافق‌ترند

ساده‌تر از شمع و گره‌تر ز عود
ساده به دیدار و کره در وجود

جور پذیران عنایت گذار
عیب نویسان شکایت شمار

مهر، دهن در دهن آموخته
کینه، گره بر گره اندوخته

گرم ولیک از جگر افسرده‌تر
زنده ولی از دل خود مرده‌تر

صحبتشان بر محل در مزن
مست نه‌ای پای درین گل مزن

خازن کوهند مگو رازشان
غمز نخواهی مده آوازشان

لاف زنان کز تو عزیزی شوند
جهد کنان کز تو به چیزی شوند

چون بود آن صلح ز ناداشتی
خشم خدا باد بر آن آشتی

هر نفسی کان غرض‌آمیز شد
دوستیی دشمنی‌انگیز شد

دوستیی کان ز توئی و منیست
نسبت آن دوستی از دشمنیست

زهر ترا دوست چه خواند؟ شکر
عیب ترا دوست چه داند؟ هنر

دوست بود مرهم راحت رسان
گرنه رها کن سخن ناکسان

گربه بود کز سر هم پوستی
بچه خود را خورد از دوستی

دوست کدام؟ آنکه بود پرده‌دار
پرده‌درند اینهمه چون روزگار

جمله بر آن کز تو سبق چون برند
سکه کارت بچه افسون برند

با تو عنان بسته صورت شوند
وقت ضرورت به ضرورت شوند

دوستی هر که ترا روشنست
چون دلت انکار کند دشمنست

تن چه شناسد که ترا یار کیست
دل بود آگه که وفادار کیست

یکدل داری و غم دل هزار
یک گل پژمرده و صد نیش خار

ملک هزارست و فریدون یکی
غالیه بسیار و دماغ اندکی

پرده درد هر چه درین عالمست
راز ترا هم دل تو محرمست

چون دل تو بند ندارد بر آن
قفل چه خواهی ز دل دیگران

گرنه تنک دل شده‌ای وین خطاست
راز تو چون روز به صحرا چراست

گر دل تو نز تنکی راز گفت
شیشه که می خورد چرا باز گفت

چون بود از همنفسی ناگزیر
همنفسی را ز نفس وا مگیر

پای نهادی چو درین داوری
کوش که همدست به دست آوری

تا نشناسی گهر یار خویش
یاوه مکن گوهر اسرار خویش

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#338 | Posted: 9 May 2012 07:41
بخش ۵۵ - داستان جمشید با خاصگی محرم


خاصگیی محرم جمشید بود
خاص‌تر از ماه به خورشید بود

کار جوانمرد بدان درکشید
کز همه عالم ملکش برکشید

چون به وثوق از دگران گوی برد
شاه خزینه به درونش سپرد

با همه نزدیکی شاه آن جوان
دورتری جست چو تیر از کمان

راز ملک جان جوانمرد سفت
با کسی آن راز نیارست گفت

پیرزنی ره به جوانمرد یافت
لاله او چون گل خود زرد یافت

گفت که سرو از چه خزان کرده‌ای
کاب ز جوی ملکان خورده‌ای

زرد چرائی نه جفا میکشی
تنگدلی چیست درین دلخوشی

بر تو جوان گونه پیری چراست
لاله خودروی تو خیری چراست

شاه جهانرا چو توئی رازدان
رخ بگشا چون دل شاه جهان

سرخ شود روی رعیت ز شاه
خاصه رخ خاصگیان سپاه

گفت جوان رای تو زین غافلست
بی‌خبری زان‌چه مرا در دلست

صبر مرا همنفس درد کرد
روی مرا صبر چنین زرد کرد

شاه نهادست به مقدار خویش
در دل من گوهر اسرار خویش

هست بزرگ آنچه درین دل نهاد
راز بزرگان نتوانم گشاد

در سخنش دل نه چنان بسته‌ام
کز سر کم کار زبان بسته‌ام

زان نکنم با تو سر خنده باز
تا به زبان بر بپرد مرغ راز

گر ز دل این راز نه بیرون شود
دل نهم آنرا که دلم خون شود

ور بکنم راز شهان آشکار
بخت خورد بر سر من زینهار

پیرزنش گفت مبر نام کس
همدم خود هم‌دم خود دان و بس

هیچ کسی محرم این دم مدان
سایه خود محرم خود هم مدان

زرد به این چهره دینارگون
زانکه شود سرخ به غرقاب خون

می‌شنوم من که شبی چند بار
پیش زبان گوید سر زینهار

سرطلبی تیغ زبانی مکن
روز نه‌ای راز فشانی مکن

مرد فرو بسته زبان خوش بود
آن سگ دیوانه زبان‌کش بود

مصلحت تست زبان زیر کام
تیغ پسندیده بود در نیام

راحت این پند بجانها درست
کافت سرها بزبانها درست

دار درین طشت زبانرا نگاه
تا سرت از طشت نگوید که آه

لب مگشای ارچه درو نوشهاست
کز پس دیوار بسی گوشهاست

تا چو بنفشه نفست نشنوند
هم به زبان تو سرت ندروند

بد مشنو وقت گران گوشیست
زشت مگو نوبت خاموشیست

چند نویسی قلم آهسته‌دار
بر تو نویسند زبان بسته‌دار

آب صفت هر چه شنیدی بشوی
آینه‌سان آنچه ببینی بگوی

آنچه ببینند غیوران به شب
باز نگویند به روز ای عجب

لاجرم این گنبد انجم فروز
آنچه به شب دید نگوید به روز

گر تو درین پرده ادب دیده‌ای
باز مگوی آنچه به شب دیده‌ای

شب که نهانخانه گنجینه‌هاست
در دل او گنج بسی سینه‌هاست

برق روانی که درون پرورند
آنچه ببینند بر او بگذرند

هرکه سر از عرش برون میبرد
گوی ز میدان درون میبرد

چشم و زبانی که برون دوستند
از سر مویند و ز تن پوستند

عشق که در پرده کرامات شد
چون بدر آمد به خرابات شد

این گره از رشته دین کرده‌اند
پنبه حلاج بدین کرده‌اند

غنچه که جان پرده اینراز کرد
چشمه خون شد چو دهن باز کرد

کی دهن اینمرتبه حاصل کند
قصه دل هم دهن دل کند

این خورش از کاسه دل خوش بود
چون به دهان آوری آتش بود

اینت فصاحت که زبان بستگیست
اینت شتابی که در آهستگیست

روشنی دل خبر آنرا دهد
کو دهن خود دگران را دهد

آن لغت دل که بیان دلست
ترجمتش هم به زبان دلست

گر دل خرسند نظامی تراست
ملک قناعت به تمامی تراست

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#339 | Posted: 9 May 2012 07:41
بخش ۵۶ - مقالت نوزدهم در استقبال آخرت


مجلس خلوت نگر آراسته
روشن و خوش چون مه ناکاسته

شمع فروزان و شکر ریخته
تخت زده غالیه آمیخته

دشمن جانست ترا روزگار
خویشتن از دوستیش واگذار

بین که بزنجیر کیان را کشید
هرکه درو دید زبان را کشید

با تو دنیا طلب دین گذار
بانگ برآورده رقیبان بار

کز در بیدادگران باز گرد
گرد سراپرده این راز گرد

از تف این بادیه جوشیده‌ای
بر تو نپوشند که پوشیده‌ای

سرد نفس بود سگ گرم کین
روبه از آن دوخت مگر پوستین

دوزخ گوگرد شد این تیره دشت
ای خنک آنکس که سبکتر گذشت

آب دهانی به ادب گرد کن
در تف این چشمه گوگود کن

باز ده این وام فلک داده را
طرح کن این خاک زمین زاده را

جمله برانداز باستادیئی
تا تو فرو مانی و آزادیئی

هرکه درین راه منی میکند
بر من و تو راه‌زنی میکند

خصمی کژدم بتر از اژدهاست
کاین ز تو پنهان بود آن برملاست

خانه پر از دزد جواهر بپوش
بادیه پر غول به تسبیح کوش

غارتیانی که ره دل زنند
راه به نزدیکی منزل زنند

ترسم از آن شب که شبیخون کنند
خوارت ازین باده بیرون کنند

دشمن خردست بلائی بزرگ
غفلت ازو هست خطائی سترگ

با عدوی خرد مشو خرد کین
خرد شوی گر نشوی خرد بین

با همه خردی به قدر مایه زور
میل کش بچه شیر است مور

قافله برده به منزل رسید
کشتی پر گشته به ساحل رسید

تات نبینند نهان شو چو خواب
تات نرانند روان شو چو آب

پای درین صومعه ننهادنیست
چون بنهی واستده دادنیست

گر نروی در جگرت خون نهند
راتبت از صومعه بیرون نهند

گر سفر از خاک نبودی هنر
چرخ شب و روز نکردی سفر

تا ندرد دیو گریبانت خیز
دامن دین گیر و در ایمان گریز

شرع ترا خواند سماعش بکن
طبع ترا نیست وداعش بکن

شرع نسیمی است به جانش سپار
طبع غباری به جهانش گذار

شرع ترا ساخته ریحان به دست
طبع پرستی مکن او را پرست

بر در هر کس چو صبا درمتاز
با دم هر خس چو هوا درمساز

اینهمه چون سایه تو چون نور باش
گر همه داری ز همه دور باش

چنبر تست این فلک چنبری
تا تو ازین چنبر سر چون بری

گر به تو بر قصه کند حال خویش
یا خبری گویدت از سال خویش

تنگ بود غار تو با غور او
هیچ بود عمر تو با دور او

آخر گفتار تو خاموشیست
حاصل کار تو فراموشیست

تا بجهان در نفسی میزنی
به که در عشق کسی میزنی

کاین دو نفس با چو تو افتاده‌ای
خوش نبود جز به چنان باده‌ای

هیچ قبائی نبرید آسمان
تا دو کله وار نبرد از میان

هرچه کنی عالم کافر ستیز
بر تو نویسد به قلم‌های تیز

و آنچه گشائی ز در عز و ناز
بر تو همان در بگشایند باز

چشم تو گر پرده طنازیست
با تو درین پرده همان بازیست

نیک و بد آنان که بسی دیده‌اند
نیک بدان بد نپسندیده‌اند

هرکه رهی رفت نشانی بداد
هرکه بدی کرد ضمانی بداد

صورت اگر نیک و اگر بد بری
نام تو آنست که با خود بری

خار بود نام گل خارپوش
عنبر نام آمده عنبر فروش

قلب مشو تا نشوی وقت کار
هم ز خود و هم ز خدا شرمسار

بانگ بر این دور جگر تاب زن
سنگ بر این شیشه خوناب زن

رجم کن این لعبت شنگرف را
در قلم نسخ کش این حرف را

دست بر این قلعه قلعی برآر
پای درین ابلق ختلی درآر

تا فلک از منبر نه خرگهی
بر تو کند خطبه شاهنشهی

کار تو باشد علم انداختن
کار من است این علم افراختن

آدمیم رفع ملک میکنم
دعوی از آنسوی فلک میکنم

قیمتم از قامتم افزون‌ترست
دورم از این دایره بیرون‌ترست

آب نه و بحر شکوهی کنم
جغد نه و گنج پژوهی کنم

چون فلکم بر سر گنجست پای
لاجرممم سخت بلندست جای

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#340 | Posted: 9 May 2012 07:42
بخش ۵۷ - داستان هارون‌الرشید با موی تراش


دور خلافت چو به هارون رسید
رایت عباس به گردون رسید

نیم شبی پشت به همخوابه کرد
روی در آسایش گرمابه کرد

موی تراشی که سرش میسترد
موی به مویش به غمی میسپرد

کای شده آگاه ز استادیم
خاص کن امروز به دامادیم

خطبه تزویج پراکنده کن
دختر خود نامزد بنده کن

طبع خلیفه قدری گرم گشت
باز پذیرنده آزرم گشت

گفت حرارت جگرش تافتست
وحشتی از دهشت من یافتست

بیخودیش کرد چنین یافه‌گوی
ورنه نکردی ز من این جستجوی

روز دگر نیکترش آزمود
بر درم قلب همان سکه بود

تجربتش کرد چنین چند بار
قاعدهٔ مرد نگشت از قرار

کار چو بی رونقی از نور برد
قصه به دستوری دستور برد

کز قلم موی تراشی درست
بر سرم این آمد و این سر به تست

منصب دامادی من بایدش
ترک ادب بین که چه فرمایدش

هرگه کاید چو قضا بر سرم
سنگ دراندازد در گوهرم

در دهنش خنجر و در دست تیغ
سر به دو شمشیر سپارم دریغ

گفت وزیر ایمنی از رای او
بر سر گنجست مگر پای او

چونکه رسد بر سرت آن ساده مرد
گو ز قدمگاه نخستین بگرد

گر بچخد گردن گرابزن
ورنه قدمگاه نخستین بکن

میر مطیع از سر طوعی که بود
جای بدل کرد به نوعی که بود

چون قدم از منزل اول برید
گونه حلاق دگرگونه دید

کم سخنی دید دهن دوخته
چشم و زبانی ادب آموخته

تا قدمش بر سر گنجینه بود
صورت شاهیش در آیینه بود

چون قدم از گنج تهی ساز کرد
کلبه حلاقی خود باز کرد

زود قدمگاهش بشکافتند
گنج به زیر قدمش یافتند

هرکه قدم بر سر گنجی نهاد
چون به سخن آمد گنجی گشاد

گنج نظامی که طلسم افکنست
سینه صافی و دل روشنست

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
صفحه  صفحه 34 از 43:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  42  43  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites