تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی

صفحه  صفحه 35 از 43:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  42  43  پسین »  
#341 | Posted: 9 May 2012 07:43
بخش ۵۸ - مقالت بیستم در وقاحت ابنای عصر


ما که به خود دست برافشانده‌ایم
بر سر خاکی چه فرومانده‌ایم

صحبت این خاک ترا خار کرد
خاک چنین تعبیه بسیار کرد

عمر همه رفت و به پس گستریم
قافله از قافله واپس تریم

این دو فرشته شده در بند ما
دیو ز بدنامی پیوند ما

گرم رو سرد چو گلخن گریم
سرد پی گرم چو خاکستریم

نور دل و روشنی سینه کو
راحت و آسایش پارینه کو

صبح شباهنگ قیامت دمید
شد علم صبح روان ناپدید

خنده غفلت به دهان درشکست
آرزوی عمر به جان درشکست

از کف این خاک به افسونگری
چاره آن ساز که چون جان بری

بر پر ازین دام که خونخواره‌ایست
زیرکی از بهر چنین چاره‌ایست

گرگ ز روباه به دندان تراست
روبه از آن رست که به دان تراست

جهد بر آن کن که وفا را شوی
خود نپرستی و خدا را شوی

خاک دلی شو که وفائی دروست
وز گل انصاف گیائی دروست

هر هنری کان ز دل آموختند
بر زه منسوج وفا دوختند

گر هنری در تن مردم بود
چون نپسندی گهری گم بود

گر بپسندیش دگر سان شود
چشمه آن آب دو چندان شود

مردم پرورده به جان پرورند
گر هنری در طرفی بنگرند

خاک زمین جز به هنر پاک نیست
وین هنر امروز درین خاک نیست

گر هنری سر ز میان برزند
بی‌هنری دست بدان درزند

کار هنرمند به جان آورند
تا هنرش را به زبان آورند

حمل ریاضت به تماشا کنند
نسبت اندیشه به سودا کنند

نام کرم ساخته مشتی زیان
اسم وفا بندگی رایگان

گفته سخا را قدری ریشخند
خوانده سخن را طرفی لورکند

نقش وفا بر سر یخ می‌زنند
بر مه و خورشید زنخ میزنند

گر نفسی مرهم راحت بود
بر دل این قوم جراحت بود

گر ز لبی شربت شیرین چشند
دست به شیرینه به رویش کشند

بر جگر پخته انجیر فام
سرکه فروشند چو انگور خام

چشم هنر بین نه کسی را درست
جز خلل و عیب ندانند جست

حاصل دریا نه همه در بود
یک هنر از طبع کسی پر بود

دجله بود قطره‌ای از چشم کور
پای ملخ پر بود از دست مور

عیب خرند این دو سه ناموسگر
بی هنر و بر هنر افسوسگر

تیره‌تر از گوهر گل در گلند
تلخ‌تر از غصه دل بر دلند

دود شوند ار به دماغی رسند
باد شوند ار به چراغی رسند

حال جهان بین که سرانش که‌اند
نامزد و نامورانش که‌اند

این دو سه بدنام کهن مهد خویش
می‌شکنندم همه چون عهد خویش

من به صفت چون مه گردون شوم
نشکنم ار بشکنم افزون شوم

رنج گرفتم ز حد افزون برند
با فلک این رقعه به سر چون برند

بر سخن تازه‌تر از باغ روح
منکر دیرینه چو اصحاب نوح

ای علم خضر غزائی بکن
وی نفس نوح دعائی بکن

دل که ندارد سر بیدادشان
باد فرامش کند ار یادشان

با بدشان کان نه باندازه‌ایست
خامشی من قوی آوازه‌ایست

حقه پر آواز به یک در بود
گنگ شود چون شکمش پر بود

خنبره نیمه برآرد خروش
لیک چو پر گردد گردد خموش

گر پری از دانش خاموش باش
ترک زبان گوی و همه گوی باش

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#342 | Posted: 9 May 2012 07:44
بخش ۵۹ - داستان بلبل با باز


در چمن باغ چو گلبن شکفت
بلبلی با باز درآمد به گفت

کز همه مرغان تو خاموش ساز
گوی چرا برده‌ای آخر به باز

تا تو لب بسته گشادی نفس
یک سخن نغز نگفتی به کس

منزل تو دستگه سنجری
طعمه تو سینه کبک دری

من که به یک چشم زد از کان غیب
صد گهر نغز برآرم ز جیب

طعمه من کرم شکاری چراست
خانه من بر سر خاری چراست

باز بدو گفت همه گوش باش
خامشیم بنگر و خاموش باش

منکه شدم کارشناس اندکی
صد کنم و باز نگویم یکی

رو که توئی شیفته روزگار
زانکه یکی نکنی و گوئی هزار

منکه همه معنیم این صیدگاه
سینه کبکم دهد و دست شاه

چون تو همه زخم زبانی تمام
کرم خور و خار نشین والسلام

خطبه چو بر نام فریدون کنند
گوش بر آواز دهل چون کنند

صبح که با بانگ خروسست و بس
خنده‌ای از راه فسوست و بس

چرخ که در معرض فریاد نیست
هیچ سر از چنبرش آزاد نیست

بر مکش آوازه نظم بلند
تا چو نظامی نشوی شهر بند

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#343 | Posted: 9 May 2012 07:45
بخش ۶۰ - انجام کتاب


صبحک الله صباح ای دبیر
چون قلم از دست شدم دستگیر

کاین نمط از چرخ فزونی کند
با قلمم بوقلمونی کند

زین همه الماس که بگداختم
گزلکی از بهر ملک ساختم

کاهن شمشیرم در سنگ بود
کوره آهنگریم تنگ بود

دولت اگر همدمیئی ساختی
بخت بدین نیز نپرداختی

در دلم آید که گنه کرده‌ام
کین ورقی چند سیه کرده‌ام

آنچه درین حجله خرگاهیست
جلوه‌گری چند سحرگاهیست

زین بره میخور چه خوری دودها
آتش در زن به نمک سودها

بیش رو آهستگیی پیشه کن
گر کنی اندیشه به اندیشه کن

هر سخنی کز ادبش دوریست
دست بر او مال که دستوریست

و آنچه نه از علم برآرد علم
گر منم آن حرف درو کش قلم

گر نه درو داد سخن دادمی
شهر به شهرش نفرستادمی

این طرفم کرد سخن پای بست
جمله اطراف مرا زیردست

گفت زمانه نه زمینی بجنب
چون ز منان چند نشینی بجنب

بکر معانیم که همتاش نیست
جامه باندازه بالاش نیست

نیم تنی تا سر زانوش هست
از سر آن بر سر زانو نشست

بایدش از حله قد آراستن
تا ادبش باشد برخاستن

از نظر هر کهن و تازه‌ای
حاصل من چیست جز آوازه‌ای

گرمی هنگامه و زر هیچ نه
زحمت بازار و دگر هیچ نه

گنجه گره کرده گریبان من
بی گرهی گنج عراق آن من

بانگ برآورد جهان کای غلام
گنجه کدامست و نظامی کدام

شکر که این نامه به عنوان رسید
پیشتر از عمر به پایان رسید

کردنظامی ز پی زیورش
غرقه گوهر ز قدم تا سرش

باد مبارک گهر افشان او
بر ملکی کاین گهر است آن او

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#344 | Posted: 9 May 2012 07:45
شرف نامه




بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده


خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست

پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی

همه آفریدست بالا و پست
توئی آفرینندهٔ هر چه هست

توئی برترین دانش‌آموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک

چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست

خرد را تو روشن بصر کرده‌ای
چراغ هدایت تو بر کرده‌ای

توئی کاسمان را برافراختی
زمین را گذرگاه او ساختی

توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشن‌تر از آفتاب

تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید

جواهر تو بخشی دل سنگ را
تو در روی جوهر کشی رنگ را

نبارد هوا تا نگوئی ببار
زمین ناورد تا نگوئی ببار

جهانی بدین خوبی آراستی
برون زان که یاریگری خواستی

ز گرمی و سردی و از خشک و تر
سرشتی به اندازه یکدیگر

چنان برکشیدی و بستی نگار
که به زان نیارد خرد در شمار

مهندس بسی جوید از رازشان
نداند که چون کردی آغازشان

نیاید ز ما جز نظر کردنی
دگر خفتنی باز یا خوردنی

زبان برگشودن به اقرار تو
نینگیختن علت کار تو

حسابی کزین بگذرد گمرهیست
ز راز تو اندیشه بی‌آگهیست

به هرچ آفریدی و بستی طراز
نیازت نه‌ای از همه بی‌نیاز

چنان آفریدی زمین و زمان
همان گردش انجم و آسمان

که چندان که اندیشه گردد بلند
سر خود برون ناورد زین کمند

نبود آفرینش تو بودی خدای
نباشد همی هم تو باشی به جای

کواکب تو بربستی افلاک را
به مردم تو آراستی خاک را

توئی گوهر آمای چار آخشیج
مسلسل کن گوهران در مزیج

حصار فلک برکشیدی بلند
در او کردی اندیشه را شهربند

چنان بستی آن طاق نیلوفری
که اندیشه را نیست زو برتری

خرد تا ابد در نیابد تو را
که تاب خرد بر نتابد تو را

وجود تو از حضرت تنگبار
کند پیک ادراک را سنگ‌سار

نه پرکنده‌ای تا فراهم شوی
نه افزوده‌ای نیز تا کم شوی

خیال نظر خالی از راه تو
ز گردندگی دور درگاه تو

سری کز تو گردد بلندی گرای
به افکندن کس نیفتد ز پای

کسی را که قهر تو در سرفکند
به پامردی کس نگردد بلند

همه زیر دستیم و فرمان پذیر
توئی یاوری ده توئی دستگیر

اگر پای پیلست اگر پر مور
به هر یک تو دادی ضعیفی و زور

چو نیرو فرستی به تقدیر پاک
به موری ز ماری برآری هلاک

چوبرداری از رهگذر دود را
خورد پشه‌ای مغز نمرود را

چو در لشگر دشمن آری رحیل
به مرغان کشی پیل و اصحاب پیل

گه از نطفه‌ای نیک بختی دهی
گه از استخوانی درختی دهی

گه آری خلیلی ز بت‌خانه‌ای
گهی آشنائی ز بیگانه‌ای

گهی با چنان گوهر خانه خیز
چو بوطالبی را کنی سنگ ریز

که را زهره آنکه از بیم تو
گشاید زبان جز به تسلیم تو

زبان آوران را به تو بار نیست
که با مشعله گنج را کار نیست

ستانی زبان از رقیبان راز
که تا راز سلطان نگویند باز

مرا در غبار چنین تیره خاک
تو دادی دل روشن و جان پاک

گر آلوده گردم من اندیشه نیست
جز آلودگی خاک را پیشه نیست

گر این خاک روی از گنه تافتی
به آمرزش تو که ره یافتی

گناه من ار نامدی در شمار
تو را نام کی بودی آمرزگار

شب و روز در شام و در بامداد
تو بریادی از هر چه دارم به یاد

چو اول شب آهنگ خواب آورم
به تسبیح نامت شتاب آورم

چو در نیم‌شب سر برارم ز خواب
تو را خوانم و ریزم از دیده آب

و گر بامدادست راهم به توست
همه روز تا شب پناهم به توست

چو خواهم ز تو روز و شب یاوری
مکن شرمسارم در این داوری

چنان دارم ای داور کارساز
کزین با نیازان شوم بی‌نیاز

پرستنده‌ای کز ره بندگی
کند چون توئی را پرستندگی

درین عالم آباد گردد به گنج
در آن عالم آزاد گردد ز رنج

مرا نیست از خود حجابی به دست
حساب من از توست چندان که هست

بد و نیک را از تو آید کلید
ز تو نیک و از من بد آید پدید

تو نیکی کنی من نه بد کرده‌ام
که بد را حوالت به خود کرده‌ام

ز توست اولین نقش را سرگذشت
به توست آخرین حرف را بازگشت

ز تو آیتی در من آموختن
ز من دیو را دیده بر دوختن

چو نام توام جان نوازی کند
به من دیو کی دست یازی کند

ندارم روا با تو از خویشتن
که گویم تو باز گویم که من

گر آسوده گر ناتوان میزیم
چنان که آفریدی چنان میزیم

امیدم چنانست از آن بارگاه
که چون من شوم دور ازین کارگاه

فرو ریزم از نظم و ترتیب خویش
دگرگونه گردم ز ترکیب خویش

کند باد پرکنده خاک مرا
نبیند کسی جان پاک مرا

پژوهنده حال سربست من
نهد تهمت نیست بر هست من

ز غیب آن نمودارش آری بدست
کزین غایب آگاه باشد که هست

چو بر هستی تو من سست رای
بسی حجت انگیختم دل‌گشای

تو نیزار شود مهد من در نهفت
خبر ده که جان ماند اگر خاک خفت

چنان گرم کن عزم رایم به تو
که خرم دل آیم چو آیم به تو

همه همرهان تا به در با منند
چون من رفتم این دوستان دشمنند

اگر چشم و گوشست اگر دست و پای
ز من باز مانند یک یک به جای

توئی آنکه تا من منم با منی
درین در مبادم تهی دامنی

درین ره که سر بر دری میزنم
به امید تاجی سری میزنم

سری کان ندارم ازین در دریغ
به ار تاج بخشی بدان سر نه تیغ

به حکمی که آن در ازل رانده‌ای
نگردد قلم ز آنچه گردانده‌ای

ولیکن به خواهش من حکم کش
کنم زین سخنها دل خویش خوش

تو گفتی که هر کس در رنج و تاب
دعائی کند من کنم مستجاب

چو عاجز رهاننده دانم تو را
درین عاجزی چون نخوانم تو را

بلی کار تو بنده پروردنست
مرا کار با بندگی کردنست

شکسته چنان گشته‌ام بلکه خرد
که آبادیم را همه باد برد

توئی کز شکستم رهائی دهی
وگر بشکنی مومیائی دهی

در این نیم‌شب کز تو جویم پناه
به مهتاب فضلم برافروز راه

نگهدارم از رخنهٔ رهزنان
مکن شاد بر من دل دشمنان

به شکرم رسان اول آنگه به گنج
نخستم صبوری ده آنگاه رنج

بلائی که باشم در آن ناصبور
ز من دور دار ای بیداد دور

گرم در بلائی کنی مبتلا
نخستم صبوری ده آنگه بلا

گرم بشکنی ور نهی در نورد
کفی خاک خواهی ز من خواه گرد

برون افتم از خود به پرکندگی
نیفتم برون با تو از بندگی

به هر گوشه کافتم ثنا خوانمت
به هر جا که باشم خدا دانمت

قرار همه هست بر نیستی
توئی آنکه بر یک قرار ایستی

پژوهنده را یاوه زان شد کلید
کز اندازه خویشتن در تو دید

کسی کز تو در تو نظاره کند
ورقهای بیهوده پاره کند

نشاید تو را جز به تو یافتن
عنان باید از هر دری تافتن

نظر تا بدین جاست منزل شناس
کزین بگذری در دل آید هراس

سپردم به تو مایهٔ خویش را
تو دانی حساب کم و بیش را

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#345 | Posted: 9 May 2012 07:46
بخش ۲ - مناجات به درگاه باری عز شأنه


بزرگا بزرگی دها بی کسم
توئی یاوری بخش و یاری رسم

نیاوردم از خانه چیزی نخست
تو دادی همه چیز من چیز توست

چو کردی چراغ مرا نور دار
ز من باد مشعل کشان دور دار

به کشتن چو دادی تنومندیم
تو ده ز آنچه کشتم برومندیم

گریوه بلند است و سیلاب سخت
مپیچان عنان من از راه بخت

ازین سیل گاهم چنان ده گذار
که پل نشکند بر من این رودبار

عقوبت مکن عذر خواه آمدم
به درگاه تو روسیاه آمدم

سیاه مرا همه تو گردان سپید
مگردانم از درگهت ناامید

سرشت مرا که آفریدی ز خاک
سرشته تو کردی به ناپاک و پاک

اگر نیکم و گر بدم در سرشت
قضای تو این نقش در من نبشت

خداوند مائی و ما بنده‌ایم
به نیروی تو یک به یک زنده‌ایم

هر آنچ آفریده است بیننده را
نشان میدهند آفریننده را

مرا هست بینش نظرگاه تو
چگونه نبینم بدو راه تو

تو را بینم از هر چه پرداخته است
که هستی تو سازنده و او ساخته است

همه صورتی پیش فرهنگ و رای
به نقاش صورت بود رهنمای

بسی منزل آمد ز من تا به تو
نشاید تو را یافت الا به تو

اساسی که در آسمان و زمیست
به اندازهٔ فکرت آدمیست

شود فکرت اندازه را رهنمون
سر از حد و اندازه نارد برون

به هر پایه‌ای دست چندان رسد
که آن پایه را حد به پایان رسد

چو پایان پذیرد حد کاینات
نماند در اندیشه دیگر جهات

نیندیشد اندیشه افزون ازین
تو هستی نه این بلکه بیرون ازین

بر آن دارم ای مصلحت خواه من
که باشد سوی مصلحت راه من

رهی پیشم آور که فرجام کار
تو خشنود باشی و من رستگار

جز این نیستم چاره‌ای در سرشت
که سر برنگردانم از سرنوشت

نویسم خطی زین نیایشگری
مسجل به امضای پیغمبری

گواهی درو از که؟ از چار یار
که صد آفرین باد بر هر چهار

نگهدارم آن خط خونی رهان
چو تعویذ بر بازوی خود نهان

در آن داوریگاه چون تیغ تیز
که هم رستخیز است و هم رسته خیز

چو پران شود نامه‌ها سوی مرد
من آن نامه را بر گشایم نورد

نمایم که چون حکم رانی درست
بر این حکم ران وان دیگر حکم تست

امیدم به تو هست از اندازه بیش
مکن ناامیدم ز درگاه خویش

ز خود گر چه مرکب برون رانده‌ام
به راه تو در نیم‌ره مانده‌ام

فرود آر مهدم به درگاه خویش
مگردان سر رشته از راه خویش

ز من کاهش و جان فزون ز تو
نشان جستن از من نمودن ز تو

چو بازار من بی من آراستی
بدان رسم و آیین که می‌خواستی

ز رونق مبر نقش آرایشم
نصیبی ده از گنج بخشایشم

چه خواهی ز من با چنین بود سست
همان گیر نابوده بودن نخست

مرا چون نظر بر من انداختی
مزن مقرعه چون که بنواختی

تو دادی مرا پایگاه بلند
توام دست گیر اندرین پای بند

چو دادیم ناموس نام آوران
بده دادم ای داور داوران

سری را که بر سر نهادی کلاه
مبند از درپای هر خاک راه

دلی را که شد بر درت راز دار
ز دریوزهٔ هر دری باز دار

نکو کن چو کردار خودکار من
مکن کار با من به کردار من

نظامی بدین بارگاه رفیع
نیارد به جز مصطفی را شفیع

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#346 | Posted: 9 May 2012 07:46
بخش ۳ - در نعت خواجه کاینات


فرستاده خاص پروردگار
رساننده حجت استوار

گرانمایه‌تر تاج آزادگان
گرامی‌تر از آدمیزادگان

محمد کازل تا ابد هر چه هست
به آرایش نام او نقش بست

چراغی که پروانه بینش به دوست
فروغ همه آفرینش بدوست

ضمان دار عالم سیه تا سپید
شفاعت گر روز بیم و امید

درختی سهی سایه در باغ شرع
زمینی به اصل آسمانی به فرع

زیارتگه اصل داران پاک
ولی نعمت فرع خواران خاک

چراغی که تا او نیفروخت نور
ز چشم جهان روشنی بود دور

سیاهی ده خال عباسیان
سپیدی بر چشم شماسیان

لب از باد عیسی پر از نوش تر
تن از آب حیوان سیه پوش‌تر

فلک بر زمین چار طاق افکنش
زمین بر فلک پنج نوبت زنش

ستون خرد مسند پشت او
مه انگشت کش گشته ز انگشت او

خراج آورش حاکم روم و ری
خراجش فرستاده کری و کی

محیطی چه گویم چو بارنده میغ
به یک دست گوهر به یک دست تیغ

به گوهر جهان را بیاراسته
به تیغ از جهان داد دین خواسته

اگر شحنه‌ای تیغ بر سر برد
سر تیغ او تاج و افسر برد

به سر بردن خصم چون پی فشرد
به سر برد تیغی که بر سر نبرد

قبای دو عالم به‌هم دوختند
وزان هر دو یک زیور افروختند

چو گشت آن ملمع قبا جای او
به دستی کم آمد ز بالای او

به بالای او کایزد آراستست
هم آرایش ایزدی راستست

کلید کرم بوده در بند کار
گشاده بدو قفل چندین حصار

فراخی بدو دعوت تنگ را
گواهی بر اعجاز او سنگ او

تهی دست سلطان درویش پوش
غلامی خر و پادشاهی فروش

ز معراج او در شب ترکتاز
معرج گران فلک را طراز

شب از چتر معراج او سایه‌ای
وز آن نردبان آسمان پایه‌ای

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#347 | Posted: 9 May 2012 07:47
بخش ۴ - در معراج پیغمبر اکرم


شبی کاسمان مجلس افروز کرد
شب از روشنی دعوی روز کرد

سراپرده هفت سلطان سریر
برآموده گوهر به چینی حریر

سرسبزپوشان باغ بهشت
به سرسبزی آراسته کار و کشت

محمد که سلطان این مهد بود
ز چندین خلیفه ولیعهد بود

سرنافه در بیت اقصی گشاد
ز ناف زمین سر به اقصی نهاد

ز بند جهان داد خود را خلاص
به معشوقی عرشیان گشت خاص

بنه بست از این کوی هفتاد راه
به هفتم فلک بر زده بارگاه

دل از کار نه حجره پرداخته
به نه حجرهٔ آسمان تاخته

برون جسته زین کنده چاربند
فرس رانده بر هفت چرخ بلند

براقی شتابنده زیرش چو برق
ستامش چو خورشید در نور غرق

سهیلی بر اوج عرب تافته
ادیم یمن رنگ ازو یافته

بریشم دمی بلکه لؤلؤ سمی
رونده چو لؤلؤ بر ابریشمی

نه آهو ولی نافش از مشگ پر
چو دندان آهو برآموده در

از آن خوش عنان‌تر که آید گمان
وز آن تیز روتر که تیر از کمان

شتابنده‌تر و هم علوی خرام
ازو باز پس مانده هفتاد گام

به عالم گشائی فرشته وشی
نه عالم گشائی که عالم کشی

به شبرنگی از شب چرا گشته مست
چو ماه آمده شب چرائی به دست

چنان شد که از تیزی گام او
سبق برد بر جنبش آرام او

قدم بر قیاس نظر می‌گشاد
مگر خود قدم بر نظر می‌نهاد

پیمبر بد آن ختلی ره نورد
برآورد از این آب گردنده گرد

هم او راه دان هم فرس راهوار
زهی شاه مرکب زهی شهسوار

چو زین خانقه عزم دروازه کرد
به دستش فلک خرقه را تازه کرد

سواد فلک گشته گلشن بدو
شده روشنان چشم روشن بدو

در آن پرده کز گردها بود پاک
نشایست شد دامن آلوده خاک

به دریای هفت اختر آمد نخست
قدم را نهفت آب خاکی بشست

رها کرد بر انجم اسباب را
به مه داد گهوارهٔ خواب را

پس آنگه قلم بر عطارد شکست
که امی قلم را نگیرد به دست

طلاق طبیعت به ناهید داد
به شکرانه قرصی به خورشید داد

به مریخ داد آتش خشم خویش
که خشم اندران ره نمی‌رفت پیش

رعونت رها کرد بر مشتری
نگینی دگر زد بر انگشتری

سواد سفینه به کیوان سپرد
به جز گوهری پاک با خود نبرد

بپرداخت نزلی به هر منزلی
چنان کو فرو ماند و تنها دلی

شده جان پیغمبران خاک او
زده دست هر یک به فتراک او

کمر بر کمر کوه بر کوه راند
گریوه گریوه جنیبت جهاند

به هارونیش خضر و موسی دوان
مسیحا چه گویم ز موکب روان

به اندازهٔ آنکه یک دم زنند
به یک چشم زخمی که بر هم زنند

ز خر پشته آسمان در گذشت
زمین و زمان را ورق درنوشت

ندیده ز تعجبیل ناورد او
کس از گرد بر گرد او گرد او

ز پرتاب تیرش در آن ترکتاز
فلک تیر پرتابها مانده باز

تنیده تنش در رصدهای دور
به روحانیان بر جسدهای نور

در آن راه بیراه از آوارگی
همش بار مانده همش بارگی

پر جبرئیل از رهش ریخته
سرافیل از آن صدمه بگریخته

ز رفرف گذشته به فرسنگها
در آن پرده بنموده آهنگها

ز دروازه سدره تا ساق عرش
قدم بر قدم عصمت افکنده فرش

ز دیوانگه عرشیان برگذشت
به درج آمد و درج را درنوشت

جهت را ولایت به پایان رسید
قطیعت به پرگار دوران رسید

زمین زادهٔ آسمان تاخته
زمین و آسمان را پس انداخته

مجرد روی را به جایی رساند
که از بود او هیچ با او نماند

چو شد در ره نیستی چرخ زن
برون آمد از هستی خویشتن

در آن دایره گردش راه او
نمود از سر او قدمگاه او

رهی رفت پی زیر و بالا دلیر
که در دایره نیست بالا و زیر

حجاب سیاست برانداختند
ز بیگانگان حجره پرداختند

در آن جای کاندیشه نادیده جای
درود از محمد قبول از خدای

کلامی که بی آلت آمد شنید
لقائی که آن دیدنی بود دید

چنان دید کز حضرت ذوالجلال
نه زان سو جهت بد نه ز این سو خیال

همه دیده گشته چو نرگس تنش
نگشته یکی خار پیرامنش

در آن نرگسین حرف کان باغ داشت
مگو زاغ کو مهر ما زاغ داشت

گذر بر سر خوان اخلاص کرد
هم او خورد و هم بخش ما خاص کرد

دلش نور فضل الهی گرفت
یتیمی نگر تا چه شاهی گرفت

سوی عالم آمد رخ افروخته
همه علم عالم در آموخته

چنان رفته و آمده باز پس
که ناید در اندیشهٔ هیچ‌کس

ز گرمی که چون برق پیمود راه
نشد گرمی خوابش از خوابگاه

ندانم که شب را چه احوال بود
شبی بود یا خود یکی سال بود

چو شاید که جانهای ما در دمی
برآید به پیرامن عالمی

تن او که صافی‌تر از جان ماست
اگر شد به یک لحظه وامد رواست

به ار گوهر جان نثارش کنم
ثنا خوانی چار یارش کنم

گهر خر چهارند و گوهر چهار
فروشنده را با فضولی چکار

به مهر علی گرچه محکم پیم
ز عشق عمر نیز خالی نیم

همیدون در این چشم روشن دماغ
ابوبکر شمعست و عثمان چراغ

بدان چار سلطان درویش نام
شده چار تکبیر دولت تمام

زهی پیشوای فرستادگان
پذیرنده عذر افتادگان

به آغاز ملک اولین رایتی
به پایان دور آخرین آیتی

گزین کردهٔ هر دو عالم توئی
چو تو گر کسی باشد آن هم توئی

توئی قفل گنجینه‌ها را کلید
در نیک و بد کرده بر ما پدید

به شب روز ما را به بی ذمتی
سجل بر زده کامتی امتی

من از امتان کمترین خاک تو
بدین لاغری صید فتراک تو

نظامی که در گنجه شد شهربند
مباد از سلام تو نابهرمند

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#348 | Posted: 9 May 2012 07:48
بخش ۵ - در سابقهٔ نظم شرفنامه


شبی چون سحر زیور آراسته
به چندین دعای سحر خواسته

ز مهتاب روشن جهان تابناک
برون ریخته نافه از ناف خاک

تهی گشته بازار خاک از خروش
ز بانگ جرسها بر آسوده گوش

رقیبان شب گشته سرمست خواب
فرو برده سر صبح صادق به آب

من از شغل گیتی بر افشانده دست
به زنجیر فکرت شده پای بست

گشاده دل و دیده بر دوخته
به ره داشتن خاطر افروخته

که چون بایدم مطرحی ساختن
شکاری در آن مطرح انداختن

فکنده سرین را سراسیمه‌وار
چو بالین گوران به گوران نگار

سرم بر سرم زانو آورده جای
زمین زیر سر آسمان زیرپای

قراری نه در رقص اعضای من
سر من شده کرسی پای من

به جولان اندیشهٔ ره نورد
ز پهلو به پهلو شده گرد گرد

تن خویش در گوشه بگذاشته
به صحرای جان توشه برداشته

گه از لوح ناخوانده عبرت پذیر
گه از صحف پیشینگان درس گیر

چو شمع آتش افتاده در باغ من
شده باغ من آتشین داغ من

گدازنده چون موم در آفتاب
به مومی چنین بسته بر دیده خواب

مگر جاودان از من آموختند
که از موم خود خواب را دوختند

در آن رهگذرهای اندیشناک
پراکنده شد بر سرم مغز پاک

درآمد به من خوابی از جوش مغز
در آن خواب دیدم یکی باغ نغز

کز آن باغ رنگین رطب چیدمی
و زو دادمی هر که را دیدمی

رطب چین درآمد ز نوشینه خواب
دماغی پرآتش دهانی پرآب

برآورده مؤذن به اول قنوت
که سبحان حی الذی لایموت

برآمد زمن نالهٔ ناگهی
کز اندیشه پر گشتم از خود تهی

چو صبح سعادت برآمد پگاه
شدم زنده چون باد در صبحگاه

شب افروز شمعی برافروختم
وز اندیشه چون شمع می‌سوختم

دلم با زبان در سخن پروری
چو هاروت و زهره به افسونگری

که بی شغل چندین نباید نشست
دگر باره طرزی نو آرم بدست

نوائی غریب آورم در سرود
دهم جان پیشینگان را درود

برآرم چراغی ز پروانه‌ای
درختی برآرایم از دانه‌ای

که هر که افکند میوه‌ای زان درخت
نشاننده را گوید ای نیک بخت

به شرطی که مشتی فرومایگان
ندزدند کالای همسایگان

گرفتم سرتیز هوشان منم
شهنشاه گوهر فروشان منم

همه خوشه چینند و من دانه‌کار
همه خانه پرداز و من خانه‌دار

برین چار سو چون نهم دستگاه
که ایمن نباشم ز دزدان راه

که دارد دکانی در این چار سو
که رخنه ندارد ز بسیار سو

چو دریا چرا ترسم از قطره دزد
که ابرم دهد بیش ازان دست مزد

اگر برفروزی چو مه صد چراغ
ز خورشید باشد برو نام داغ

شنیدم که رندی جگر تافته
درستی کهن داشت نو یافته

شنید از دبیران دینار سنج
که زر زر کشد در جهان گنج گنج

به بازار شد تا به زر زر کشد
به یک مغربی مغربی درکشد

به دکان گوهر فروشی رسید
که زر بیشتر زان به یک جا ندید

فرو ریخته زر یک انبان چست
قراضه قراضه درستا درست

به امید آن گنج دیوار بست
برانداخت دینار خود را ز دست

چو دینارش از دست پرواز کرد
سوی گنج صراف سر باز کرد

فروماند مرد از زر انگیختن
وز آن یک عدد درصد آمیختن

به زاری نمود از پی زر خروش
بنالید در مرد جوهر فروش

که از ملک دنیا به چندین درنگ
درستی زر آورده بودم به چنگ

شنیدم نه از زیرکی ز ابلهی
که زر زر کشد چون برابر نهی

به گنجینهٔ این دکان تاختم
زر خود برابر برانداختم

مگر گردد آن زر بدین ریخته
خود این زر بدان زر شد آمیخته

بخندید صراف آزاد مرد
وز آمیزش زر بدو قصه کرد

که بسیار ناید براندکی
یکی بر صد آید نه صد بر یکی

بران کس که شد دزد بنگاه من
بسست این مثل شحنهٔ راه من

بسا آسیا کوغریوان بود
چو بینند مزدور دیوان بود

ز دزدان مرا بس شد این دست مزد
که بر من نیارند زد بانگ دزد

سیاهان که تاراج ره می‌کنند
به دزدی جهان را سیه می‌کنند

به روز آتشی برنیارند گرم
که دارد همی دیده از دیده شرم

دبیران نگر تا بروز سپید
قلم چون تراشند از مشک بید

نهان مرا آشکارا برند
ز گنجه است اگر تا بخارا برند

نخرند کالا که پنهان بود
که کالای دزدیده ارزان بود

ولیکن چو غیب آشکارا شود
دل دوستان بی مدارا شود

اگر دزد برده ندارد نفیر
بود دزد خود شحنهٔ دزدگیر

به ارمن گذارم که خود روزگار
به هر نیک و بد باشد آموزگار

ترازوی گردون گردش بسیچ
نماند و نماند نسنجیده هیچ

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#349 | Posted: 9 May 2012 07:48
بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار


بیا ساقی آن می نشان ده مرا
از آن داروی بیهشان ده مرا

بدان داروی تلخ بیهش کنم
مگر خویشتن را فراموش کنم

نظامی بس این صاحب آوازگی
کهن گشتن و هم‌چنان تازگی

چو شیران سرپنجه بگشای چنگ
چو روبه میارای خود را به رنگ

شنیدم که روباه رنگین بروس
خود آرای باشد به رنگ عروس

چو باران بود روز یا باد و گرد
برون ناورد موی خویش از نورد

به کنجی کند بی علف جای خویش
نلیسد مگر دست با پای خویش

پی پوستی خون خود را خورد
همه کس تن او پوست را پرورد

سرانجام کاید اجل سوی او
وبال تن او شود موی او

بدان موینه قصد خونش کنند
به رسوائی از سر برونش کنند

بساطی چه باید بر آراستن
کزو ناگزیر است برخاستن

هر آن جانور کو خودآرای نیست
طمع را بر آزار او رای نیست

برون آی از این پردهٔ هفت رنگ
که زنگی بود آینه زیر زنگ

بس این جادوئیها برانگیختن
چو جادو به کس درنیامیختن

نه گوگرد سرخی نه لعل سپید
که جوینده باشد ز تو ناامید

به مردم درآمیز اگر مردمی
که با آدمی خو گرست آدمی

اگر کان گنجی چو نائی بدست
بسی گنج از اینگونه در خاک هست

چو دور افتد از میوه خور میوه‌دار
چه خرما بود نخل بن را چه خار

جوانی شد و زندگانی نماند
جهان گو ممان چون جوانی نماند

جوانی بود خوبی آدمی
چو خوبی رود کی بود خرمی

چو پی سست و پوسیده گشت استخوان
دگر قصه سخت روئی مخوان

غرور جوانی چو از سر نشست
ز گستاخ کاری فرو شوی دست

بهی چهرهٔ باغ چندان بود
که شمشاد با لاله خندان بود

چو باد خزانی درآید به باغ
زمانه دهد جای بلبل به زاغ

شود برگ ریزان ز شاخ بلند
دل باغبانان شود دردمند

ریاحین ز بستان شود ناپدید
در باغ را کس نجوید کلید

بنال ای کهن بلبل سالخورد
که رخساره سرخ گل گشت زرد

دو تا شد سهی سرو آراسته
کدیور شد از سایه برخاسته

چو تاریخ پنجه درآمد به سال
دگرگونه شد بر شتابنده حال

سر از بار سنگین درآمد به سنگ
جمازه به تنگ آمد از راه تنگ

فرو ماند دستم ز می خواستن
گران گشت پایم ز بر خاستن

تنم گونهٔ لاجوردی گرفت
گلم سرخی انداخت زردی گرفت

هیون رونده ز ره مانده باز
به بالینگه آمد سرم را نیاز

همان بور چوگانی باد پای
به صد زخم چوگان نجنبد ز جای

طرب را به میخانه گم شد کلید
نشان پشیمانی آمد پدید

برآمد ز کوه ابر کافور بار
مزاج زمین گشت کافور خوار

گهی دل به رفتن نیاید به گوش
صراحی تهی گشت و ساقی خموش

سر از لهو پیچید و گوش از سماع
که نزدیک شد کوچگه را وداع

به وقتی چنین کنج بهتر ز کاخ
که دوران کند دست یازی فراخ

تماشای پروانه چندان بود
که شمع شب افروز خندان بود

چو از شمع خالی کنی خانه را
نبینی دگر نقش پروانه را

به روز جوانی و نوزادگی
زدم لاف پیری و افتادگی

کنون گر به غم شادمانی کنم
به پیرانه سر چون جوانی کنم

چو پوسیده چوبی که در کنج باغ
فروزنده باشد به شب چون چراغ

شب افروز کرمی که تابد ز دور
ز بی‌نوری شب زند لاف نور

اگر دیدمی در خود افزایشی
طلب کردمی جای آسایشی

به آسودگی عمر نو کردمی
جهان را به شادی گرو کردمی

چو روز جوانی به پایان رسید
سپیده دم از مشرق آمد پدید

به تدبیر آنم که سر چون نهم
چگونه پی از کار بیرون نهم

سری کو سزاوار باشد به تاج
سرین گاه او مشک باید نه عاج

از آن پیش کاین هفت پرگار نیز
کند خط عمر مرا ریز ریز

درآرم به هر زخمه‌ای دست خویش
نگهدارم آوازهٔ هست خویش

به هر مهره‌ای حقه‌بازی کنم
به واماند خود چاره‌سازی کنم

چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت
به گیلان ندارم سر بازگشت

در این ره چو من خوابنیده بسیست
نیارد کسی یاد که آنجا کسیست

به یادآور ای تازه کبک دری
که چون بر سر خاک من بگذری

گیا بینی از خاکم انگیخته
سرین سوده پائین فرو ریخته

همه خاک فرش مرا برده باد
نکرده ز من هیچ هم عهد یاد

نهی دست بر شوشه خاک من
به یاد آری از گوهر پاک من

فشانی تو بر من سرشکی ز دور
فشانم من از آسمان بر تو نور

دعای تو بر هر چه دارد شتاب
من آمین کنم تا شود مستجاب

درودم رسانی رسانم درود
بیائی بیایم ز گنبد فرود

مرا زنده پندار چون خویشتن
من آیم به جان گر تو آیی به تن

مدان خالی از هم نشینی مرا
که بینم تو را گر نبینی مرا

لب از خفته‌ای چند خامش مکن
فرو خفتگان را فرامش مکن

چو آن‌جا رسی می درافکن به جام
سوی خوابگاه نظامی خرام

نپنداری ای خضر پیروز پی
که از می مرا هست مقصود می

از آن می همه بی‌خودی خواستم
بدان بی‌خودی مجلس آراستم

مرا ساقی از وعده ایزدیست
صبوح از خرابی می‌از بیخودیست

وگرنه به یزدان که تا بوده‌ام
به می دامن لب نیالوده‌ام

گر از می شدم هرگز آلوده کام
حلال خدایست بر من حرام

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
#350 | Posted: 1 Jan 2015 00:26 | Edited By: anything
بخش ۷ - در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها


بیا ساقی از سر بنه خواب را
می ناب ده عاشق ناب را

میی گو چو آب زلال آمده است
بهر چار مذهب حلال آمده است

دلا تا بزرگی نیاری به دست
به جای بزرگان نشاید نشست

بزرگیت باید در این دسترس
به یاد بزرگان برآور نفس

سخن تا نپرسند لب بسته دار
گهر نشکنی تیشه آهسته‌دار

نپرسیده هر کو سخن یاد کرد
همه گفته خویش را باد کرد

به بی دیده نتوان نمودن چراغ
که جز دیده را دل نخواهد به باغ

سخن گفتن آنگه بود سودمند
کز آن گفتن آوازه گردد بلند

چو در خورد گوینده ناید جواب
سخن یاوه کردن نباشد صواب

دهن را به مسمار بر دوختن
به از گفتن و گفته را سوختن

چه می‌گویم ای نانیوشنده مرد
ترا گوش بر قصهٔ خواب و خورد

چه دانی که من خود چه فن میزنم
دهل بر در خویشتن میزنم

متاع گران مایه دارم بسی
نیارم برون تا نخواهد کسی

خریدار در چون صدف دیده دوخت
بدین کاسدی در نشاید فروخت

مرا با چنین گوهری ارجمند
همی حاجت آید به گوهر پسند

نیوشنده‌ای خواهم از روزگار
که گویم به دور از آموزگار

بکاوم به الماس او کان خویش
کنم بسته در جان او جان خویش

زمانه چنین پیشه‌ها پر دهد
یکی درستاند یکی در دهد

دلی کو که بی جان خراشی بود
کمندی که بی دور باشی بود

مگر مار برد گنج از آن رو نشست
که تا رایگان مهره ناید به دست

اگر نخل خرما نباشد بلند
ز تاراج هر طفل یابد گزند

به شحنه توان پاس ره داشتن
به خاکستر آتش نگه داشتن

ازین خوی خوش کو سرشت منست
بسی رخنه در کار و کشت منست

دگر رهروان کاین کمر بسته‌اند
به خوی بد از رهزنان رسته‌اند

بدان تا گریزند طفلان راه
چو زنگی چرا گشت باید سیاه

به راهی که خواهم شدن رخت کش
ره آورد من بس بود خوی خوش

به خوی خوش آموده به گوهرم
بدین زیستم هم بدین بگذرم

چو از بهر هر کس دری سفتنی است
سرودی هم از بهر خود گفتنی است

ز چندین سخن گو سخن یاد دار
سخن را منم در جهان یادگار

سخن چون گرفت استقامت به من
قیامت کند تا قیامت به من

منم سرو پیرای باغ سخن
به خدمت میان بسته چون سرو بن

فلک‌وار دور از فسوس همه
سرآمد ولی پای بوس همه

چو برجیس در جنگ هر بدگمان
کمان دارم و برندارم کمان

چو زهره درم در ترازو نهم
ولی چون دهم بی ترازو دهم

نخندم بر اندوه کس برق‌وار
که از برق من در من افتد شرار

به هر خار چون گل صلائی زنم
به هر زخم چون نی نوائی زنم

مگر کاتش است این دل سوخته
که از خار خوردن شد افروخته

چو دریا شوم دشمنی عیب شوی
نه چون آینه دوستی عیب گوی

به خواهنده آن به خشم از مال و گنج
که از باز دادن نیایم به رنج

نمایم جو و گندم آرم به جای
نه چون جو فروشان گندم نمای

پس و پیش چون آفتابم یکیست
فروغم فراوان فریب‌اند کیست

پس هیچ پشتی چنان نگذرم
که در پیش رویش خجالت برم

ز بدگوی بد گفته پنهان کنم
به پاداش نیکش پشیمان کنم

نگویم بداندیش را نیز بد
کزان گفته باشم بداندیش خود

بدین نیکی آرندم از دشت و رود
ز نیکان و از نیکنامان درود

وزین حال اگر نیز گردان شوم
زیارتگه نیک مردان شوم

شوم بر درم ریز خود در فشان
کنم سرکشی لیک با سرکشان

ز بی آلتی وانماندم به کنج
جهان باد و از باد ترسد ترنج

ز شاهان گیتی در این غار ژرف
که را بود چون من حریفی شگرف

که دید است بر هیچ رنگین گلی
ز من عالی آوازه‌تر بلبلی

به هر دانشی دفتر آراسته
به هر نکته‌ای خامه‌ای خواسته

پذیرفته از هر فنی روشنی
جداگانه در هر فنی یک فنی

شکر دانم از هر لب انگیختن
گلابی ز هر دیده‌ای ریختن

کسی را که در گریه آرم چو آب
بخندانمش باز چون آفتاب

به دستم دراز دولت خوش عنان
طبر زد چنین شد طبر خون چنان

توانم در زهد بر دوختن
به بزم آمدن مجلس افروختن

ولیکن درخت من از گوشه رست
ز جا گر بجنبد شود بیخ سست

چهله چهل گشت و خلوت هزار
به بزم آمدن دور باشد ز کار

به هنگام سیل آشکارا شدن
نشاید ز ری تا بخارا شدن

همان به که با این چنین باد سخت
برون ناورم چون گل از گوشه رخت

به خود کم شوم خلق را رهنمای
همایون ز کم دیدن آمد همای

سرم پیچد از خفتن و تاختن
ندانم جز این چاره‌ای ساختن

گه از هر سخن بر تراشم گلی
بر آن گل زنم ناله چون بلبلی

اگر به ز خود گلبنی دیدمی
گل سرخ یا زرد ازو چیدمی

چو از ران خود خورد باید کباب
چه گردم به در یوزه چون آفتاب

نشینم چو سیمرغ در گوشه‌ای
دهم گوش را از دهن توشه‌ای

ملالت گرفت از من ایام را
به کنج ارم بردم آرام را

در خانه را چون سپهر بلند
زدم بر جهان قفل و بر خلق بند

ندانم که دور از چه سان میرود
چه نیک و چه بد در جهان میرود

یکی مرده شخصم به مردی روان
نه از کاروانی و در کاروان

به صد رنج دل یک نفس می‌زنم
بدان تا نخسبم جرس می‌زنم

ندانم کسی کو به جان و به تن
مراد و ستر دارد از خویشتن

ز مهر کسان روی برتافتم
کس خویش هم خویش را یافتم

بر عاشقان نیک اگر بد شوم
همان به که معشوق خود خود شوم

گرم نیست روزی ز مهر کسان
خدایست رزاق و روزی رسان

در حاجت از خلق بربسته به
ز دربانی آدمی رسته به

مرا کاشکی بودی آن دسترس
که نگذارمی حاجت کس به کس

در این مندل خاکی از بیم خون
نیارم سر آوردن از خط برون

بدین حال و مندل کسی چون بود
که زندانی مبدل خون بود

در خلق را گل براندوده‌ام
درین در بدین دولت آسوده‌ام

چهل روز خود را گرفتم زمام
کادیم از چهل روز گردد تمام

چو در چار بالش ندیدم درنگ
نشستم در این چار دیوار تنگ

ز هر جو که انداختم در خراس
دری باز دادم به جوهر شناس

هزار آفرین بر سخن پروری
که بر سازد از هر جوی جوهری

تر و خشکی اشک و رخسار من
به کهگل براندود دیوار من

تن اینجا به پست جوین ساختن
دل آنجا به گنجینه پرداختن

به بازی نبردم جهان را به سر
که شغلی دگر بود جز خواب و خور

نخفتم شبی شاد بر بستری
که نگشادم آن شب ز دانش دری

ضمیرم نه زن بلکه آتش‌زنست
که مریم صفت بکر آبستنست

تقاضای آن شوی چون آیدش
که از سنگ و آهن برون آیدش

بدین دل‌فریبی سخن‌های بکر
به سختی توان زادن از راه فکر

سخن گفتن بکر جان سفتن است
نه هر کس سزای سخن گفتن است

به دری سفالینه‌ای سفته گیر
سرودی به گرمابه در گفته گیر

بیندیش از آن دشتهای فراخ
کز آواز گردد گلو شاخ شاخ

چو بر سکه شاه زر میزنی
چنان زن که گر بشکند نشکنی

جهودی مسی را زراندود کرد
دکان غارتیدن بدان سود کرد

نه انجیر شد نام هر میوه‌ای
نه مثل زبیده است هر بیوه‌ای

دو هندو برآید ز هندوستان
یکی دزد باشد دیگر پاسبان

من از آب این نقره تابناک
فرو شستم آلودگیهای خاک

ازین پیکر آنگه گشایم پرند
که باشد رسیده چو نخل بلند

چو در میوهٔ نارسیده رسی
بجنبانیش نارسیده کسی

کند سوقیی سیب را خانه رس
ولی خوش نیاید به دندان کس

شود نرم از افشردن انجیر خام
ولی چون خوری خون برآید ز کام

شکوفه که بیگه نخندد به شاخ
کند میوه را بر درختان فراخ

زمینی که دارد بر و بوم سست
اساسی برو بست نتوان درست

به رونق توانم من این کار کرد
به بی‌رونقی کار ناید ز مرد

چو در دانه باشد تمنای سود
کدیور در آید به کشت و درود

غله چون شود کاسد و کم بها
کند برزگر کار کردن رها

ترنم شناسان دستان نیوش
ز بانگ مغنی گرفتند گوش

ضرورت شد این شغل را ساختن
چنین نامه نغز پرداختن

که چون در کتابت شود جای گیر
نیوشنده را زان بود ناگزیر

به نقشی که نزد کلان نیست خرد
نمودم بدین داستان دستبرد

از این آشنا روی‌تر داستان
خنیده نیامد بر راستان

دگر نامه‌ها را که جوئی نخست
به جمهور ملت نباشد درست

نباشد چنین نامه تزویر خیز
نبشته به چندین قلمهای تیز

به نیروی نوک چنین خامه‌ها
شرف دارد این بر دگر نامه‌ها

از آن خسروی می که در جام اوست
شرف نامهٔ خسروان نام اوست

سخنگوی پیشینه دانای طوس
که آراست روی سخن چون عروس

در آن نامه کان گوهر سفته راند
بسی گفتنیهای ناگفته ماند

اگر هر چه بشنیدی از باستان
به گفتی دراز آمدی داستان

نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود
همان گفت کز وی گزیرش نبود

دگر از پی دوستان زله کرد
که حلوا به تنها نشایست خورد

نظامی که در رشته گوهر کشید
قلم دیده‌ها را قلم درکشید

بناسفته دری که در گنج یافت
ترازوی خود را گهر سنج یافت

شرف‌نامه را فرخ آوازه کرد
حدیث کهن را بدو تازه کرد


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 35 از 43:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  42  43  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites