تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

***دجال(ضد مسیح)***

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 1 Feb 2012 18:46
***دجال(ضد مسیح)***.




فریدریش ویلهلم نیچه+فیلسوف آلمانی+شاعر آلمانی+تاثیر آثار نیچه بر متفکران+تاثیر آثار نیچه بر نویسندگان+زندگینامه نیچه+سخنان نیچه+تولد نیچه+دوران نوجوانی نیچه+مرگ نیچه+آثار نیچه+زایش یک تراژدی از روح موسیقی+تاءملات نابهنگام+شوپنهاور در مقام آموزگار+سود و زیان تاریخ+بشری سراپا بشری+مسافر و سایه اش+سپیده دم(دمان)+دانش شاد+چنین گفت زرتشت+فراسوی خیر و شر+به سوی ژن شناسی اخلاق+شامگاه بتان+دجال+پیشگفتار کتاب دجال+بخش ها ی کتاب دجال+۲۹ بخش از کتاب دجال

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#2 | Posted: 2 Feb 2012 09:20



فردریش ویلهلم نیچه،فیلسوف و شاعر آلمانی(1900-1844)از فیلسوفانی است که زمانه اش او را در نیافت و پس از مرگش بود که دامنهء نفوذ اندیشه اش بر هنرمندان و نویسندگان وسعت گرفت.تاثیر مستقیم او بر متفکرانی مانند هیدگر،یاسپرس،اشپنگلر،یونگر،کامو،فوکو،و نویسندگانی چون آندره ژید و آندره مالرو...به خوبی روشن است.»والتر کاوفمن«یکی از بهترین مترجمان آثار نیچه به زبان انگلیسی دربارهء او می نویسد:
»فیلسوفانی هستند که مقاصد خود را خوب می نویسند و فیلسوفانی وجود دارند که نمی توانند اندیشه های خود را به روشنی بیان کنند.نیچه نمونهء تازه ای است که نیروی بنیانش از افلاطون کمتر نیست.در خواندن آثار نیچه دو نکته مهم است:یکی ناب بودن و اصالت نوشته های او و دیگری تجربهء دلخراش زندگانی اش که وقف بیان اندیشه ها و احساسات شور انگیز وی گشته است.«
نوشته های نیچه از یادداشت های عادی و مقاله های آوان زندگانی ادبی اش آغاز می شود،و سرانجام به سخنان نغز [آفوریسم]ی درخشان و هنرمندانه و پراکنده اش پایان می پذیرد.این فیلسوف در دارالضرب سبک درخشانش،اصطلاحات فلسفی و ادبی ویژهء خویش را سکه می زند،جمله های شکوهمند شاعرانه ای به کار می برد و به گفتهء خودش با خون می نویسد.آثارش نمایانگر بخشی از زندگانی و دوره های تجربه تجربهء فکری او،بازتابی از رنج ها و اندیشه های اوست.بیشتر پژوهندگان فلسفه از پراکندگی آثارش گله کرده اند،ولی باید دانست که این»نقش پراکنده«نمایانگر در هم بر هم و بی معنایی نیست،بلکه نتیجهء یگانگی وجودی جهات متفاوت زندگانی اوست.در پشت تنوع و پراکندگی آثار نیچه»ورق سادهء«اندیشهء فلسفی او را می توان بازشناخت.
نیچه در سال 1844 در شهر »روکن« در پروس به دنیا آمد.پدرش کشیش بود و مادرش زنی پارسا که به رسوم دینی گرایشی شدید داشت.هنگامی که نیچه کودک بود پدرش را از دست داد زیر نظر زنان خانواده تربیت شد و دوران آموزش ابتدایی و متوسطه را با موفقیت به پایان برد.سپس به دانشکده وارد شد و زبان شناسی(فیلولوژی)خواند.در 23 سالگی به خدمت نظام رفت و در جنگ پروس و فرانسه از اسب به زمین افتاد و سخت آسیب دید


ادامه دارد...

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#3 | Posted: 2 Feb 2012 18:19 | Edited By: ellipseses


پس از بهبود دوباره،به حوزهء پژوهش ادبی و زبان شناسی بازگشت و در 25 سال به استادی دانشگاه »بازل« سوییس رسید.یکی از دوستان این دورهء زندگانی »نیچه« دربارهء او می نویسد:»نیچه اکنون 24 سال دارد.او هم از نظر اخلاقی و هم از نظر روانی نیرومند،سالم و دلیر و در برخورد با مردم مهربان،مطبوع و فروتن است.من از هم اکنون پیش بینی می کنم که روزی در صف فیلسوفان بزرگ آلمان درآید.«
مهمترین کتابهای او این ها هستند:
زایش یک تراژدی از روح موسیقی[1872]،تاءملات نابهنگام[1873]،شوپنهاور در مقام آموزگار[1874]،سود و زیان تاریخ[1874]،بشری سراپا بشری[1878]،مسافر و سایه اش[1880]،سپیده دم(دمان)[1881]،دانش شاد[1882]،چنین گفت زرتشت[1883]،فراسوی خیر و شر[1886]،به سوی ژن شناسی اخلاق[1887]،شامگاه بتان[1888].
ایجاز نوشته های او طرفه است و او خود می گوید:»آنچه را که دیگران در یک کتاب بیان می کنند من در یک صفحه می نویسم.«سخن او به»لفظ اندک و معنی بسیار«بیان شده است.نوشته های نیچه از قماش نوشته های فیلسوفان دانشگاهی نیست.پرشور و شاعرانه و خیال انگیز است.
در سال 1876 دیگر نتوانست در دانشگاه درس بدهد و از این رو از کار آموزشی کناره گیری کرد و با مقرری که از دانشگاه دریافت میکرد می زیست و به نوشتن کتابهای فلسفی مشغول شد و بقیهء زندگانی را در سوییس و ایتالیا در تنهایی گذراند.در سال 1882 با دختری به نام »لو سالومه« که در سال 1861 در پترزبورگ به دنیا آمده و بیست و یک سال داشت آشنا شد.این دختر بسیار زیبا و باهوش بود و نیچه او را دوست می داشت و همسر آرمانی خود می دانست.ولی سالومه اندیشه و رفتار تند»نیچه« را دوست نمی داشت.
پس از شکست در عشق هیچ چیز او را آرامش نمی بخشید.از دیاری که او را چنین شکنجه داده بودند،گریخت و به ایتالیا رفت و در دهکدهء کوچکی نزدیک »ژنو« اقامت گزید و در خلوت تنهایی فکر تازه ای ضمیرش را روشن کرد.
او تصمیم گرفت فلسفهء خود را بنویسد و اثری بزرگ را به جهان عرضه کند.
پس کتاب»چنین گفت زرتشت«را آفرید که چهار قسمت بود و جداگانه به چاب رسید و آن را »انجیل« خود نامید.گویی می خواست خود،مسیح دیگری باشد.


ادامه دارد...

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#4 | Posted: 2 Feb 2012 18:43


این اثر معجونی از یادداشت های دورهء نخست زندگانی او و شیوهء آفوریستیک(سخنان نعز)دورهء بعد عمر وی بود و با شیوه ای پرشکوه و طنزآمیز و پرشور و حماسه وار نوشته شده بود که حاوی بیشتر تصورها و اندیشه های اوست؛و بعدها در کتابهای دیگر آنها را گسترش داد.اما نیچه سبک «چنین گفت زرتشت» را مناسب بیان مقصود خود نیافته و به سوی شیوهء آفوریسم بازگشت و در این سبک کتاب »فراسوی خیر و شر« را نوشت که بر خلاف ظاهر پراکنده اش و بیشتر از آنچه به نظر می رسد،یکپارچه است.
در روز عید کریسمس سال 1888 «کتاب ضد واگنر» را کامل کرد و کمتر از دو هفته بعد دیوانه شد و تا پایان عمر(1900) در آسایشگاه دیوانگان باقی ماند.ویل دورانت می نویسد:«نبوغ برای کسی این قدر گران تمام نشده است.»
{پایان زندگی نامه و آثار نیچه}

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#5 | Posted: 2 Feb 2012 19:04


دجال(پیشگفتار)

این کتاب از آن چند تنی بیش نیست.شاید هیچ یک از آنان هنوز حتی به دنیا نیامده باشد.احتمالا آنها خوانندگانی هستند که زرتشت مرا درمی یابند.چگونه مجاز بودم خود را به کسانی محدود کنم که امروز برایشان گوشهای شنوایی وجود دارد؟فقط پس فردا از آن من است.زندگانی بعضی کسان پس از مرگشان آغاز می شود.
شرایط را که در آن کسی مرا میفهمد و سپس الزاما درمی یابد،نیک می شناسم.بشر باید در امور معنوی تا حد خشونت شرافتمند باشد تا جد مرا تحمل کند و شور مرا.بشر باید به زندگانی در کوهساران و به دیدن پرچانگی های بی دوام و نکبت آور سیاست و غرور ملی در زیر پای خویش خوگر شود.بشر باید بی اعتنا باشد و نباید هرگز از خود بپرسد که حقیقت،سودمند یا فاجعه است.قدرتی که مسایلی را برتری می دهد که امروز کسی برای رو به رو شدن با آنها چندان که باید دلیر نیست؛جراءت برای ممنوع آمادگی مقدر از پیش برای مسایل بغرنج،آزمونی از هفت خوان تنهایی:
گوشهای نو برای موسیقی های نو.
دیدگانی نو برای دورترین چیزها.
وجدانی نو برای حقیقت هایی که تاکنون گنگ مانده اند و خواست به صرفه جویی[ایجاز]در سبکی شکوهمند.
لگام زدن به نیرو و اشتیاق خویش.
حرمت به خویش،عشق به خویشتن،آزادی مطلق همراه با احترام به خود...
آری،تنها اینان خوانندگان من اند،خوانندگان محق من،خوانندگان مقدر من،بقیه چه اهمیتی دارند؟بقیه فقط آدمیانند.بشر باید در زورمندی و در شکوهمندی روح و در تحقیر،برتر از آدمیان باشد.

فردریش ویلهلم نیچه

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#6 | Posted: 3 Feb 2012 07:38


دجال(بخش اول)

به چهرهء یکدیگر بنگریم.ما هیپربورین هستیم.*،-بس نیک می دانیم که در چه دیار دور افتاده ای زندگی می کنیم."نه از راه خشکی،نه از طریق دریا،راهی به سوی هیپربورین ها نخواهی یافت":پندار دربارهء ما این نکته را پیش از این می دانست.فرا سوی شمال،یخ،مرگ-زندگانی ما،خوشبتی ما...ما خوشبختی را کشف کرده ایم،ما راه را می دانیم،ما راه خروج از هزاره های پر پیچ و خم را یافته ایم.مگر چه کسی آن را یافت؟لابد بشر مدرن؟-بشر مدرن همراه با آه می گوید:»نمی دانم به کدام سو رو کنم.من مجموعهء آن چیزهایی هستم که نمی داند به کجا روی آورد.«ما از این مدرنیته بیمار شده ایم.از صلح دیر جنب و از سازش بزدلانه،از همهء ناپاکی و پرهیزکارانهء آری و نهء مدرن.این مدارا و گشاده دلی که همه چیز را »می بخشد« به این دلیل که همه چیز را »می فهمد« برای ما باد سموم است.در میانهء یخ زیستن دوست داشتنی تر است تا در آغوش فضیلت های مدرن و دیگر بادهای گرم جنوب!...ما چندان که باید دلیر بوده ایم،و از بخشش وجود خویش و دیگران دریغ نداشتیم:اما مدتی طولانی نمی دانستیم دلیری خود را کجا به کار گیریم.ما افسرده گشته ایم،ما را تسلیم سرنوشت(fatalist)نامیدند.سرنوشت ما-پری و انباشتگی،کشش،و حبس قدرتهایمان بود.ما تشنهء آذرخش و عمل بودیم،ما دورماندیم از خوشبختی ناتوانان،از "تسلیم"...رعد و برقی در آسمان ما بود،طبیعت،که ما باشیم به تاریکی گرایید-چون ما راهی نداشتیم دستور نیکبختی ما:یک آری،یک نه،خطی مستقیم،مقصدی...
*هیپربورین ها قومی بودند که هرودوت مکان آنها را در آخرین قسمت شمال می داند و آنها آپولوپرست بودند.این قوم شاید همان یونانی های شمال یا از اهالی مقدونیه باشند که به علت تاءثیر یا نفوذ تحریف و غلط لغوی،آنها را قومی دانسته اند که جاودانه در سرزمین جاودانی خورشید،در آن سوی باد شمالی می زیستند.

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#7 | Posted: 3 Feb 2012 08:07 | Edited By: ellipseses


دجال(بخش دوم)

مسئله ای را که من در این جا پیش می کشم،این نیست که در این توالی ماهیت،چه چیز باید از پی بشریت بیاید(-بشر یک پایان است-):زیرا کدامین نوع بشر را باید پرورد،اراده یابد در مقام ارزنده ترین،شایسته ترین زندگی و مطمءن تر به آینده؟
این ارزنده ترین نوع،اغلب به قدر کفایت،موجود بوده:اما در مقام اتفاقی خجسته،به عنوان یک استثناء،هرگز اراده نشده است.از چنین بشری غالبا ترسیده اند و او تا کنون عملا ترسناک بوده است؛-و به همین ترس،گونهء مخالف او ارده شده و پرورش یافته و به دست آمده است:حیوان رام،حیوان رمه،حیوان بیمار بشر،-مسیح...

دجال(بخش سوم)

کسی نباید مسیحیت را بزک کند و بیاراید:مسیحیت علیه عالی ترین نوع بشر جنگمرگ(todkrieg)داشته،همهء غریزه های بنیادی این نوع بشر را مطرود ساخته و از چکیدهء آنها شر و فقط شر را نگاه داشته است-بشر نیرومند را نمونهء نکوهیده و "مطرود" بشر شناخته.مسیحیت از هر چیز ضعیف،پست و بد سرشت جانبداری کرده است،ضدیت با غریزه های نگاه دارندهء زندگانی نیرومند را کمال مطلوب خویش ساخته:با تعلیم بشر به این که ارزشهای عالی معنوی را چیزی گناه آلود،گمراه کننده و وسوسه آمیز احساس کند،خرد حتی خرد سرشت هایی را که از دیدگاه معنوی نیرومندند تباه کرده است.رقت انگیزترین نمونه-تباهی پاسکال،که معتقد بود عقلش به واسطهء گناه نخستین تباه شده در حالی که عقل او فقط از مسیحی بودنش تباه گشته بود!-

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#8 | Posted: 3 Feb 2012 08:37


دجال(بخش چهارم)

مسیحیت را دین ترحم می نامند.-ترحم،متضاد هیجانهای نیروبخشی است که بر نیروی احساس زندگانی می افزایند:ترحم اثری ملال آور دارد.بشر زمانی که رحم می آورد،قدرت خویش را از دست می دهد.کاهش نیرو که زندگانی خود قبلا بر اثر رنج در بشر تحمل کرده است،اینک با رحم افزونتر و دو چندان می گردد.رنج خود به وسیلهء رحم همه گیر می شود،گاهی می تواند از دست دادن زندگانی جمعی و نیروی زندگانی را که با مقدار علل خود پیوندی بی معنوی دارد،فراهم کند(-در مثل مرگ مسیح و مسیحیان نخستین.)این نخستین جنبهء قضیه است،اما جنبهء حتی مهمتری نیز هست.اگر بشر رحم را بر حسب ارزش واکنش هایی که معمولا موجب می شود داوری کند،خصلت خطرناک و مرگبارش روشن تر جلوه می کند.رحم کاملا قانون تکامل را که خود قانون گزینش است،بی اثر می کند.رحم آنچه را که مستعد ویرانی است حفظ می کند؛رحم از محروم شدگان از ارث و محکومین زندگانی به دفاع برمی خیزد،و از راه وفور انواع بدسرشتی ها که در زندگانی نگه می دارد،به خود زندگانی سیمایی تیره و مشکوک می دهد.بشر جراءت کرده است که رحم را فضیلت بخواند(-که در هر اخلاق شریف ناتوانی به شمار می رود-)و از این حد نیز فراتر رفته و از آن فضیلت ساخته و آن را بنیاد همهء فضیلت ها کرده است-بی گمانی آن هم از نظرگاه فلسفه ای نیست انگارانه که انکار زندگانی را شعار خویش ساخته است-این حقیقت را باید پیوسته در نظر داشت.شوپنهاور بر حق است در اینکه می گوید:رحم زندگانی را نفی می کند و در خور زیستن می سازد.ترحم،یک نیست انگاری عملی است.باز هم بگویم این غریزهء همه گیر و ملال آور،آن عریزه هایی را که مستعد نگاهداری و بالا بردن ارزش زندگانی اند،بی اثر می سازد:رحم به عنوان افزون کنندهء بدبختی و در مقام نگهبان هر چیز حقیر،یکی از ابزار عمدهء پیشبرد انحطاط است-رحم بشر را به نیستی ترغیب می کند!...بشر نمی گوید نیستی بلکه می گوید»آن سوی این جهان« یا »خدا« یا"زندگانی حقیقی" یا »نیروانا«،»بازخرید گناه« یا »رستگاری«...این عبارتهای معصومانه ای که از برداشت دینی-اخلاقی نتیجه می شود،هنگامی بشر در می یابد که کدام گرایش،گرایش دشمن با زندگانی،

..ادامه دارد...

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#9 | Posted: 4 Feb 2012 19:01


دجال(ادامهء بخش چهارم)


ردای سخنان عالی را بر گرد خویش کشیده،بی درنگ در لباس معصومانه تری ظاهر می شود.شوپنهاور زندگانی را دشمن بود؛بدین سبب رحم برای او فضیلتی شد...ارسطو چنان که مشهور است در ترحم حالت خطرناک و بیمارگونی را بازدید،حلتی که بشر باید گهگاه از آن رها و صافی شود؛او تراژدی(دریغ مندی)را چون پالایش شناخت.بشر باید به یاری غریزهء زندگانی در عمل به جستجوی وسیله های نابودی ذخیرهء مهلک و خطرناک رحم که بدین سان به وسیلهء وصع شوپنهاور اراءه شد،بر آید.(وضعی که متاءسفانه به وسیلهء انحطاط کامل محافل ادبی و هنری ما از پترزبورگ تا پاریس و از تولستوی تا واگنر نیز عرصه می شود)وضعی که امکان انفجار داشت...هیچ چیز در تجدد ناسالم ما ناسالمتر از رحم مسیحی نیست.اینجا جراح بودن،سخت دل بودن،چاقو را خوب به کار انداختن-کار ماست.این نوع بشر دوستی ویژهء ماست.ما فیلسوفان بر آن هستیم،ما هیپربورین ها!-

دجال(بخش پنجم)

باید بگویم چه کسی را متضاد خود حس می کنیم-اصحاب الهیات(theologen)و همهء کسانی که در رگهایشان خون الهیات جاری است-همهءفلسفه ما...آدم باید این مصیبت را از نزدیک دیده باشد،و باز هم بهتر که آن را در خود تجربه تجربه کرده باشد،باید حتی به وسیلهء آن نابود شده باشد،در این صورت دیگر چیزی مضحک در اینجا نخواهد یافت(-آزاد اندیشی دانشمندان طبیعی و علمای فیزیولوژی ما به نظر من مضحک است-آنها در این چیزها هیجان را از دست می دهند،و از آنها رنج نمی برند-)دامنهء تاءثیر این زهر از آنچه می پندارد فراتر می رود؛هر جا که بشری امروز خود را یک"ایده آلیست"احساس کند-و هر جا که هرکس به استناد بنیادی عالیتر این حق را به خود بدهد که عجیب و عالیمقامانه بر واقعیت نظر افکند،من آنجا غریزهء حکیم الهی خودپسندانه ای را کشف کرده ام...ایده آلیست همچون کشیش همهء مفاهیم بزرگ را در دست دارد(-و نه صرفا در دستش!)او با تحقیر خیرخواهانه بر ضد»ادراک«،»حواس«،»افتخارات«،»تجمل«،»علم«،»روح«بر فرازشان در یک بی نیازی مطلق به پرواز درمی آید،در زیر پای خویش می بیند-گویی فروتنی،پاکی،فقر و به طور خلاصه تقدس تاکنون به زندگانی تا این حد آسیب جدی نرسانده است.

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#10 | Posted: 5 Feb 2012 18:56


دجال(بخش ششم)

من با این غریزهء متاءله اعلان جنگ می دهم،همه جا آثار او را یافته ام.هر آن کس که خون تءولوگ را در رگهای خود داشته باشد،از همان آغاز برخورد نادرست و ناشرافتمندانه ای نسبت به همهء چیزها دارد.احساس رقتی را که از این غریزه سرچشمه می گیرد،ایمان می نامند،از لحاظ خود شخص چشم بستن قطعی بر همه چیز به این منظور که از دیدار این دروغ چاره ناپذیر رنج نبرد.از این دورنمای اشتباه آمیزی که همهء اشیاء را در محدودهء آن می بینند،اخلاق-فضیلت-و تقدسی برای خود می سازد،و وجدان نیک را با خطا دیدن یگانه می کند-پس از اینکه خود را با نام»خدا«،»رستگاری«و»جاودانگی«قدسی ساخت،خواهان است که هیچ دورنمای دیگری ارزشی نداشته باشد.همه جا غریزهء تءولوگ را کند و کاو کرده ام،بسیار دامنگستر و پراکنده و شکل ویژهء زیر جلکی عجیب و غریب ناراستی است که روی زمین وجود دارد.
هر آنچه تءولوگ درست می پندارد باید که دروغ باشد،این نیز به تقریب یک محک حقیقت است.این غریزهء ژرف حفظ وجود اوست که مانع از این میشود که حقیقت حرمتی یابد یا حتی خود،سخن از آن به میان آید.به هر جا که دامنهء نفوذ متاءله برسد،داوری ارزش باژگونی می شود،و مفاهیم درست و نادرست الزاما معکوس می گردند،آنچه برای زندگی زیانبخش تر است،در اینجا »حقیقت« نام میگیرد،آن چه را ترقی می دهد و بالا می برد،تایید و توجیه می کند و سبب پیروزی آن می شود،»خطا« نام گرفته است.اگر بر حسب تصادف از طریق »وجدان« شهریاران تءولوگ دست های خود را به دنبال قدرت دراز کند،بگذار در این باره که اعماق چه روی می دهد،تردید نکنیم،{اراده به هدف،ارادهء نیست انگارانه،نیازمند قدرت است...}


ادامه دارد...

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / ***دجال(ضد مسیح)*** بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites