تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Franz Kafka | فرانتس کافکا

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 7 May 2013 16:59 | Edited By: ellipseses



*رسیدن به قله پیروزی آسان است، به شرط اینكه راه رسیدن به قله را بشناسی و توانش را هم داشته باشی.

*هر کس شایستگی دریافت زیبایی را داشته باشد ،هرگز پیر نخواهد شد.

*عشق، خودرو بی نقصی است؛ راننده و سرنشین ناقص اند و راه، ناهموار.

*از یك نقطه مشخص، دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد؛ به این نقطه مشخص می توان دست یافت.

*شعر، پویشی جاودانه در جستجوی حقیقت است.

*دوست، پیوندی است پدر و پسر را؛ او مهمترین نقطه ی عطف آنها است.

*هراس، تیره بختی است، اما شهامت را نمی توان نیكبختی دانست؛ نهراسیدن سعادت است.

*آفریدگار اگر كمی عاقلانه رفتار می نمود، كافكا را در قاره آسیا خلق می كرد تا میلیونها انسان سخنانش را آویزه گوش قرار داده و تا ابد در احوالش به اندیشه و پژوهش بپردازند.

*عمری چكش برداشتم و بر سر میخی كه روی سنگ بود كوبیدم. اكنون می فهمم كه هم چكش خودم بودم، هم میخ و هم سنگ.

*لازم نیست گوش كنید، فقط منتظر شوید. حتی لازم نیست منتظر شوید، فقط بیاموزید كه آرام و ساكن و تنها باشید. جهان آزادانه خود را به شما پیشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره اش بردارید. انتخاب دیگری ندارد؛ مسرور گِردپای شما خواهد گشت.

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#52 | Posted: 12 May 2013 15:28


روابط بینا متنی مسخ و بوف کور

اصطلاح بینامتنیت را برای اولین بار یولیا کریستوا در سال 1966 در مقاله ای با عنوان «کلمه ٬ گفتگو ٬ رمان» به کار برد. این اصطلاح که بر تاثیر متقابل متون بر یکدیگر دلالت دارد٬ بر این اصل استوار است که هیچ متنی بدون پیش متن نیست. در نظر کریستوا یک متن پدیده ای کاملا مستقل و منحصر به خود نیست بلکه همانند پازلی از تکه های متون دیگر تشکیل یافته است.
بینامتنیت کریستوا با اقبال و توجه گستر ده ای رو به رو شد٬ زیرا این نظریه توانست به پرسشهایی در حوزه متن پاسخ دهد که ساختارگرایی کلاسیک پاسخ مناسبی برای آنها نداشت. روابط شبکه ای موجود در میان متن ها در مطالعات سنتی به صورتی کاملا محدود و تنها در شکل نقل قول ها٬ سرقت ها٬ تلمیحات٬ تضمین ها و... شناسایی میشد در حالیکه بخش پنهان و ارتباط میان متنی همچنان نادیده باقی می ماند.
یولیا کریستوا و رولان بارت را میتوان بنیان گذاران بینامتنیت دانست. پس از آنها محققان دیگری وارد این عرصه شدند و کوشیدند بینامتنیت را به عنوان یک روش نقد مورد توجه قرار دهند. بر همین اساس آنها با تغییر نگرش نسبت به نسل اول بنیان گذاران توانستند بینامتنیت را در حوزه نقد ادبیو هنری مطرح کنند. شخصیت هایی همچون لوران ژنی و میکاییل ریفاتر در زمرهاین عده از اصلاحگران جای میگرند.
در این مقاله به بررسی روابط بینامتنی میان داستان مسخ اثر فرانتس کافکا و رمان بوف کور اثر صادق هدایت پرداخته میشود.

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#53 | Posted: 12 May 2013 15:32



کریستوا مخالف کاربردی کردن بینامتن به ویژه جستجو برای یافتن منابع آنها بود٬ زیرا این کار را هم غیرممکن می دانست و هم نتیجه آن را شبیه «نقد منابع» که نقدی سنتی بود٬ قلمداد میکرد. همین امر موجب شد تا بینامتنیت کریستوایی بینامتنیتی صرفا نظری باشد و وارد حوزه کاربرد و به خصوص نقد آثار ادبی یا هنری نشود. برخلاف نظریه کریستوا و طرفداران او٬ برخی از محققان و نظریه پردازان بینامتنیت کوشیدند تا از بینامتنیت به عنوان یک ابزار و شیوه برای مطالعه روابط متن ها بهره ببرند.
لوران ژنی از مهمترین و در عین حال ناشناخته ترین چهره های نسل دوم یعنی اصلاحگرایان بینامتنیت محسوب میشود. ژنی ضمن تداوم بینامتنیت کریستوایی نسبت به آن انتقاداتی گاه اساسی و بنیادین نیز دارد. وی در تلاش برای اصلاح و بازسازی بینامتنیت با نگرشی بیشتر عمل گرایانه آن را به سوی کاربردی شدن سوق میدهد و در این مورد او تاثیرگذارترین و نوآورترین چهره محسوب میشود. ژنی در مقاله «راهبرد اشکال» که در سال 1976 در مجله بوطیقا منتشر کرده درباره تفاوت بینامتنیت خود و بینامتنیت کریستوا مینویسد: « پیشنهاد میکنم از بینامتنیت فقط هنگامی سخن گفته شود که در وضعیتی باشیم که در یک متن بتوان عناصر از پیش ساختارمند را نسبت به آن متن – فراتر از حد لغوی- بازجویی و بازیابی کنیم».
با توجه به تاکید ژنی بر تمایز بینامتنیت خود از کریستوا٬ در این جداسازی توجه به منبع را برخلاف کریستوا انکار نمیکند و در ادامه چنین بحثی از «بینامتنیت ضعیف» سخن میگوید. ژنی به مراتبی در بینامتنیت باور دارد که بر پایه میزان و چگونگی ارتباط دو متن استوار شده است. اگر رابطه دو متن صرفا بر اساس حضور مشترک باشد و این حضور مشترک تا عمق مضامین گسترش پیدا نکند٬ آن را «بینامتنیت ضعیف» می نامد. بینامتنیت هنگامی ابعاد گسترده خود را می یابد که دو متن در جنبه های گوناگون با یکدیگر ارتباط برقرار کرده باشند.

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#54 | Posted: 12 May 2013 15:38



در این بررسی تمرکز اصلی بر روی روابط بینامتنی میان داستان مسخ و بخش دوم رمان بوف کور میباشد. شاید بهترین پیش متن برای بررسی بینامتنی بخش نخست از رمان بوف کور داستان «ماجرای دانشجوی آلمانی» اثر واشینگتن آیروینگ نویسنده آمریکایی قرن نوزدهم میلادی باشد که در این نوشتار به بررسی آن پرداخته نخواهد نشد. البته بین داستان مسخ و بخش نخست رمان بوف کور میتوان روابطی مشاهده کرد مانند تصویری از یک زن که به عنوان عنصری نجات بخش و بارقه ای از امید در زندگی گره گوار و راوی بوف کور معرفی میشود. این نوع نگرش به زن که میتواند دارای بن مایه ای اسطوره ای –ایزد بانوی مادر- و روانشناسانه باشد در هر دو اثر دارای نقشی شایان توجه هست. راوی داستان مسخ تصویری از یک زن در اتاق گره گوار را اینگونه معرفی میکند:
« ... گراووری که اخیرا از مجله ای چیده و قاب طلایی کرده بود ٬ به خوبی دیده میشد. این تصویر ٬ زنی را نشان میداد که کلاه کوچکی به سر و یخه ی پوستی داشت و خیلی شق و رق نشسته و نیم آستین پرپشمی را که بازوی اش تا آرنج در آن فرو میرفت ٬ به معرض تماشای اشخاص با ذوق گذاشته بود.»
راوی داستان اهمیت فراوانی که این تصویر برای گره گوار دارد را چنین بیان میکند:
« ... متوجه تصویر زنی شد که خودش را در پوست پیچیده و روی دیوار لخت اهمیت بسزایی به خود گرفته بود. به تعجیل از جدار دیوار بالا رفت؛ روی شیشه تنه داد و شیشه به شکم سوزانش چسبید و به طرز گوارایی او را خنک کرد. گره گوار که با تن خود کاملا روی این تصویر را پوشانیده بود تا اقلا کسی نتواند بیاید و آن را بردارد ... گره گوار روی تصویر خوابیده بود به آسانی از آن دست نمیکشید؛ حتی حاضر بود که به صورت خواهرش بجهد.»

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#55 | Posted: 12 May 2013 15:43



حال راوی بوف کور که همان شخصیت اول رمان است در شرح تاثیری که آن زن اثیری بر زندگی وی گذاشته بود چنین میگوید:
« ... در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت ٬ برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتابدرخشید – اما افسوس ٬ این شعاع آفتاب نبود ٬ بلکه فقط یک پرتو گذرنده ٬ یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا یک فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه ٬ فقط یک ثانیه همه ی بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود ٬ دوباره ناپدید شد - نه ٬ نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.»
راوی بوف کور در جایی دیگر احساس تملکی که نسبت به زن اثیری را دارد را در طی جملاتی نشان میدهد:
« ... نمیخواستم که نگاه بیگانه به او بیفتد ٬ همه ی این کارها را می بایست به تنهایی و به دست خودم انجام بدهم – من به درک ٬ اصلا زندگی من بعد از او چه فایده ای داشت؟ اما او ٬ هرگز ٬ هرگز ٬ هیچکس از مردمان معمولی ٬ هیچکس به غیر از من نمی بایستی که چشمش به مرده ی او بیفتد ... »
در اینجا به این اشاره از رابطه بینامتنی داستان مسخ و بخش نخست رمان بوف کور بسنده میشود و در ادامه به بررسی بیشتر رابطه داستان مسخ با بخش دوم رمان بوف کور پرداخته میشود. در هر دو اثر قسمت اعظم روایت در اتاقی سر بسته،کم نور و بدبو روایت میشود که این میتواند نشانگر اولین رابطه میان دو متن باشد.

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#56 | Posted: 12 May 2013 15:47 | Edited By: ellipseses



یکی از روابط بینامتنی که میان این دو اثر به چشم میخورد رابطه میان شخصیتهای این دو اثر است٬ شخصیت اصلی هر دو اثر دچار یک دگردیسی میشود٬ این تغییر در گره گوار به صورتی آنی و یکباره هست:
« یک روز صبح همینکه گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید ٬ در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش ٬ مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد ٬ ملتفت شدکه شکم قهوه ای گنبد مانندی دارد که رویش را رگه هایی ٬ به شکل کمان ٬ تقسیم بندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود ٬ نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت آوری برای تنه اش نازک مینمود جلو چشمش پیچ و تاب می خورد . »
اما این دگردیسی در راوی بوف کور به صورت تدریجی روی میدهد٬ در طول رمان راوی چندین و چند بار از این تغییرات تدریجی در ظاهرش خبر میدهد:
« قبل از اینکه بخوابم در آینه به صورت خودم نگاه کردم ٬ دیدم صورتم شکسته ٬ محو و بی روح شده بود. به قدری محو بود که خودم را نمیشناختم ...»
« رفتم جلوی آینه به صورت خودم دقیق شدم ٬ تصویری که نقش بست به نظرم بیگانه آمد ٬ باور نکردنی و ترسناک بود. عکس من قوی تر از خودم شده بودم و من مثل تصویر روی آینه شده بودم »
« ... همینطور که جلوی منقل و سفره چرمی چرت میزدم و عبا روی کولم بود نمیدونم چرا یاد پیرمرد خنزر پنزری افتادم ٬ او هم همینطور جلوی بساطش قوز میکرد و به همین حالت من مینشست. این فکر برایم تولید وحشت کرد ٬ بلند شدم ٬ عبا را دور انداختم»
«حس کردم که در عین حال یک حالت مخلوط از روحیه قصاب و پیرمرد خنزرپنزری در من پیدا شده بود»

و در انتهای داستان راوی به صورت کامل دچار دگردیسی میشود:

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#57 | Posted: 12 May 2013 15:49



« رفتم جلو آینه ٬ ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم – دیدم شبیه ٬ نه ٬ اصلا پیرمرد خنزر پنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اطاقی بیرون بیاید که یک مارناگ در آنجا بوده – همه سفید شده بود ٬ لبم مثل لب پیرمرد دریده بود ٬ چشمهایم بدون مژه ٬ یک مشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در تن من حلول کرده بود. اصلا طور دیگر فکر میکردم. طور دیگر حس میکردم و نمیتوانستم خودم را از دست او – از دست دیوی که در من بیدار شده بود نجات بدهم ... »

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#58 | Posted: 12 May 2013 15:55



نکته دیگر در شخصیت پردازی این دو اثر حضور شخصیت های فرعی یا بی نام است، در مسخ، شخصیت های فرعی چون خدمتکار جوان، خدمتکار پیر، آقای معاون و سه مستاجر حضور دارند، که هیچ یک دارای یک اسم خاص و درنتیجه دارای هویتی مستقل نیستند، این شخصیت های فرعی را میتوان نشانه ای آشکار از طبقات مختلف اجتماع تصور کرد که با غلبه جریان روزمرگی در زندگی آنها تمامی روابط خویش را بر اساس فرمولی کاملا خشک و سرد به پیش میبرند. شخصیت های فرعی موجود در رمان بوف کور – پیرمرد خنزر پنزری، نعش کش، حکیم، قصاب، یک دسته گزمه مست و ... - نیز به همینگونه و یا حتی شدید تر از شخصیت های فرعی داستان مسخ به دلیل شباهت های ظاهری و رفتاری شان نمایانگر این عدم وجود هویت فردی مستقل هستند.
نکته دیگری که درمورد شخصیت های فرعی این دو داستان میتوان ذکر کرد، حس حسادت گره گوار و راوی بوف کوربه زندگی و خوشی های آنهاست، حس حسادت در گره گوار را از این قسمتها متوجه میشویم
« ... راستی میشود باور کرد که بعضی از مسافران مثل زنهای حرم زندگی میکنند؟ وقتی که بعد از ظهر به مهمان خانه برمیگردم تا سفارش ها را یادداشت بکنم، تازه این آقایان را میبینم که دارند چاشت خودشان را صرف میکنند ... »
و در قسمتی دیگر این حس حسادت حتی به حقارت نیز تبدیل میشود:
« گره گوار تعجب کرد که بین تمام صداهای روی میز، جرغ جرغ آرواره های آنها که کار میکرد، قطع نمیشد. مانند اینکه می خواستند به او ثابت کنند که برای خوردن، دندانهای حقیقی لازم است و شاخک حشرات، هر چند که خوب و قوی هم باشد، از عهده این کار بر نمی آید. گره گوار، به حال غمناک، فکر کرد: "من گرسنه ام، اما اشتها برای خوردن این جور چیزها ندارم. چقدر این آقایان چیز میخورند! در این مدت من فقط باید بمیرم!" »

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#59 | Posted: 12 May 2013 16:00



و این حس حسادت و حقارت راوی بوف کور نسبت به شخصیت های فرعی که او خودش آنها را رجاله ها مینامید در این جملات به روشنی احساس میشود:
« ولی نمیدانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را به هم میزد – در صورتی که میدانستم که زندگی من تمام شده و به طرز دردناکی آهسته خاموش میشود. به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمقها و رجاله ها بکنم، که سالم بودند، خوب میخوردند، خوب میخوابیدند و خوب جماع میکردند و هرگز ذره ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بالهای مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان سابیده نشده بود؟»
از شخصیت های دیگری که در هر دو اثر دارای ویژگی های مشابهی هستند میتوانند از زن سرپایی و دایه به ترتیب در مسخ و بوف کور نام برد، که هر دو این شخصیت ها تنها افرادی هستند که با وجود این تغییرات و دگرگونی در شخصیت اصلی بازهم از او دوری نمیکنند و به کارهای او رسیدگی میکنند:
« ... از این روز به بعد صبح و عصر پیرزن فراموش نمیکرد که از لای در نگاهی به او بکند و ابتدا برای اینکه گره گوار را از پناهگاه خود بیرون بیاورد دوستانه می گفت: "این سنده گز پیر رو بسه" و یا "خرچسونه جون بیا اینجا" ... گره گوار به حدی از شیرین زبانی های زن پیر خشمناک شد که به طرف او چرخید، آن هم با وضع سنگین و مشکوک، مثل اینکه می خواست به اوحمله بکند و لیکن آن زن از گره گوار نترسید»
در بوف کور نیز دایه مانند زن سرپایی داستان مسخ با شخصیت اصلی ارتباط برقرار میکند و از او نمیترسد:
« حالم بد تر شد، فقط دایه ام، دایه ی او هم بود، با صورت پیر و موهای خاکستری، گوشه ی اطاق کنار بالین من مینشست، به پیشانیم آب سرد میزد و جوشانده برایم می آورد ... چرا این زن که هیچ رابطه ای با من نداشت خودش را آنقدر داخل زندگی من کرده بود؟ ... چرا این زن به من اظهار علاقه میکرد؟ چرا خودش را شریک درد من میدانست؟»

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#60 | Posted: 12 May 2013 16:06



دو شخصیت گرت – خواهر گره گوار- درمسخ و لکاته در بوف کور نیز در داستان ها با ویژگی های مشابهی معرفی میشوند، هردو شخصیت مورد علاقه بسیار شخصیت اصلی هستند، در داستان مسخ علاقه شدید گره گوار به خواهرش علاوه بر تاکید بر آرزوی قلبی گره گوار به اینکه بتواند خواهرش را به هنرستان موسیقی بفرستد، در طی جمله ای اینگونه بیان میشود:
« ... او فقط راضی بود هنگامی که خواهر در اتاقش می آمد ، صدای او را بشنود ... »
علاقه راوی بوف کور به لکاته که اتفاقا خواهر شیری او نیز بود به صورت شدید تری بیان میشود:
« ... نه تنها او را میخواستم، بلکه تمام ذرات تنم، ذرات تن او را لازم داشت. فریاد میکشید که لازم دارد ... »
و یا در قسمتی دیگر این علاقه اینگونه بیان میشود:
» در اطاقم که برگشتم جلو پیه سوز دیدم که پیرهن او را برداشته ام ... آن را بوییدم، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم – هیچ شبی به این راحتی نخوابیده بودم. صبح زود از صدای داد و بیداد زنم بیدار شدم که سر گم شدن پیرهن دعوا راه انداخته بود ... ولی اگر خون راه می افتاد من حاضر نبودم که پیرهن را رد کنم ... »
با اینکه در نمونه های ذکر شده ، نشان داده شده است که گره گوار و راوی بوف کور به حداقل ارتباط با شخصیت محبوبشان قانع هستند، مانند شنیدن صدا و یا داشتن یک پیراهن از او ، ولی در ذهنشان رویای تملک کامل آنها را می پرورانند:
» ... تصمیم داشت راهی به سوی خواهرش باز کند، دامن لباسش را بکشد و به او بفهماند که باید پیش او بیاید، زیرا هیچکس اینجا نمی توانست پاداشی که در خور موسیقی او بود به او بدهد. دیگر او را نمیگذاشت که از اتاقش بیرون برود، یعنی تا مدتی که زنده بود. اقلا، هیکل مهیب اوبرای اولین بار به دردی می خورد. آن وقت در عین حال جلو همه ی درها کشیک میداد و با نفس دو رگه اش مهاجمین رامی تارانید. »

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Franz Kafka | فرانتس کافکا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites