خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Jami | جامی


صفحه  صفحه 20 از 21:  « پیشین  1  ...  18  19  20  21  پسین »
mahsadvm زن #191 | Posted: 11 Apr 2012 23:30
کاربر

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« تحفهٔ حقیر فرستادن خاقان چین برای اسکندر »



سکندر ز اقصای یونان زمین
سپه راند بر قصد خاقان چین

چو آوازهٔ او به خاقان رسید
ز تسکین آن فتنه درمان ندید

ز لشکرگه خود به درگاه او
رسولی روان کرد و همراه او

کنیزی فرستاد و یک تن غلام
یکی دست جامه، یکی خوان طعام

سکندر چو آن تحفه‌ها را بدید
سرانگشت حیرت به دندان گزید

به خود گفت کاین تحفه‌های حقیر
نمی‌افتد از وی مرا دلپذیر

فرستادن آن بدین انجمن
نه لایق به وی باشد و نی به من

همانا نهان نکته‌ای خواسته‌ست
که در چشم‌اش آن را بیاراسته‌ست

حکیمان که در لشکر خویش داشت
کز ایشان دل حکمت‌اندیش داشت

به خلوتگه خاص خود خواندشان
به صد گونه تعظیم بنشاندشان

فروخواند راز دل خویش را
که تا حل کند مشکل خویش را

یکی ز آن میان گفت کز شاه چین
پیامی‌ست پوشیده سوی تو این

که چون آدمی را مرتب بود
کنیزی که همخوابهٔ شب بود،

غلامی توانا به خدمت‌گری
که در کار سخت‌ات دهد یاوری،

یکی دست جامه به سالی تمام
پی طعمه هر روز یک خوان طعام،

چرا هر زمان رنج دیگر کشد
به هر کشور از دور لشکر کشد؟

گرفتم که گیتی بگیرد تمام
به دستش دهد ملک و ملت زمام

به کوشش برآید به چرخ بلند،
نخواهد شدن بیش ازین بهره‌مند

سکندر چو از وی شنید این سخن
درخت انانی شکست‌اش ز بن

بگفت: «آنکه رو در هدایت بود
نصیحت همینش کفایت بود»

وز آن پس به خاقان در صلح کوفت
ز راهش غبار خصومت بروفت

جهان پادشاها! در انصاف کوش!
ز جام عدالت می صاف نوش!

به انصاف و عدل است گیتی به پای
سپاهی چو آن نیست گیتی‌گشای

اگر ملک خواهی، ره عدل پوی!
وگر نی، ز دل آن هوس را بشوی!

چنان زی! که گر باشدت شرق جای
کنندت طلب اهل غرب از خدای

نه ز آن سان که در ری شوی جایگیر،
به نفرین‌ات از روم خیزد نفیر

شد از دست ظلم تو کشور خراب
به ملک دگر پا مکن در رکاب

به ملک خودت نیست جز ظلم، خوی
چه آری به اقلیم بیگانه روی؟

رعیت به ظلم تو چون عالم‌اند
ز ظلم تو بر یکدگر ظالم‌اند

به عدل آر رو! تا که عادل شوند
همه با تو در عدل یکدل شوند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
      
mahsadvm زن #192 | Posted: 11 Apr 2012 23:35
کاربر

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« کاغذ نوشتن مادر اسکندر به وی »



سکندر که صیتش جهان را گرفت
بسیط زمین و زمان را گرفت

چو گرد جهان گشتن آغاز کرد
به کشورگشایی سفر ساز کرد

ز دیدار او مادرش ماند باز
بر او گشت ایام دوری دراز

تراشید مشکین رقم خامه‌ای
خراشید مشحون به غم نامه‌ای

سر نامه نام خداوند پاک
فرح‌بخش دل‌های اندوهناک

فرازندهٔ افسر سرکشان
فروزندهٔ طلعت مهوشان

به صبح آور شام هر شب نشین
حرارت بر هر دل آتشین

وز آن پس ز مادر هزاران سپاس
بر اسکندر آن بندهٔ حق شناس

بر او باد کز حد خود نگذرد
بجز راه اهل خرد نسپرد

خیال بزرگی به خود گو مبند!
که بر خاک خواری فتد خودپسند

چرا دل نهد کس بر آن ملک و مال
که خواهد گرفتن به زودی زوال؟

کف بسته مشت است و آید درشت
ز دارنده بر روی خواهنده مشت

مکن عجب را گو به دل آشیان!
که دین را گزندست و جان را زیان

بسا مرد کو دم ز تدبیر زد
ولی بر خود از عجب خود تیر زد

جهان کهنه زالی ست زیرک‌فریب
به زرق و دغا خویش را داده زیب

نداند کس از صلح او جنگ او
به نیرنگ‌سازی‌ست آهنگ او


نشد خانه‌ای در حریمش به پای
که سیل حوادث نکندش ز جای

بنایی برآورده در چل‌چله
نگونسار سازد به یک زلزله

به هر کس که در بند احسان شود
چو طفلان ز داده پشیمان شد

کند رخنه در سد اسکندری
کند از گل آنگه مرمت‌گری

در او یک سر موی، تمییز نیست
تفاوت کن چیز و ناچیز نیست

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
      
mahsadvm زن #193 | Posted: 11 Apr 2012 23:42
کاربر

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گفتگوی اسکندر با حکیمان هند »



سکندر چو بر هند لشکر کشید
خردمندی بر همانان شنید

نیامد از ایشان کسی سوی او
ز تقصیرشان گرم شد خوی او

برانگیخت لشکر پی قهرشان
شتابان رخ آورد در شهرشان

چو ز آن، برهمانان خبر یافتند
به تدبیر آن کار بشتافتند

رسیدند پیشش در اثنای راه
به عرضش رساندند کای پادشاه!

گروهی فقیریم حکمت پژوه
چه تابی رخ مرحمت زین گروه؟

نه ما را سر صلح، نی تاب جنگ
درین کار به گر نمایی درنگ

نداریم جز گنج حکمت متاع
نشاید ز کس بر سر آن نزاع

اگر گنج حکمت همی بایدت
بجز کنجکاوی نمی‌شایدت

سکندر چو بشنید این عرض حال
ز لشکر کشیدن کشید انفعال

زور و زینت خویش یک سو نهاد
به آن قوم بی‌پا و سر رو نهاد

پس از قطع هامون به کوهی رسید
در او کنده هر سو بسی غار دید

گروهی نشسته در آن غارها
فروشسته دست از همه کارها

ردا و ازار از گیا بافته
عمامه به فرق از گیا تافته

زن و بچهٔ فقر پروردشان
گیاچین به هامون پی خوردشان

گشادند با هم زبان خطاب
بسی شد ز هر سو سؤال و جواب

چو آمد به سر، منزل گفت و گوی
سکندر در آن حاضران کرد روی

که:«هرچ از جهان احتیاج شماست
بخواهید از من! که یکسر رواست»

بگفتند: «ما را درین خاکدان
نباید، بجز هستی جاودان»

بگفتا که: «این نیست مقدور من
وز این حرف خالی‌ست منشور من»

بگفتند: «چون دانی این راز را،
چرا بنده‌ای شهوت و آز را؟

پی ملک تا چند خون‌ریختن؟
به هر کشوری لشکرانگیختن؟»

بگفتا: «من این نی به خود می‌کنم
نه تنها به حکم خرد می‌کنم،

مرا ایزد این منزلت داده است
به خلق جهانم فرستاده است

که تا دین او را کنم آشکار
بر آرم ز جان مخالف دمار

دهم قدر بتخانه‌ها را شکست
کنم هر که را هست، یزدان‌پرست

اسیرم درین جنبش نوبه نو
روم تا مرا گوید ایزد: برو!

ز دست اجل چون شوم پای‌بست
کشم پای ازین جنبش دور دست»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
      
mahsadvm زن #194 | Posted: 11 Apr 2012 23:43
کاربر

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« ظاهر شدن نشانهٔ مرگ بر اسکندر و نامه نوشتن او به مادر »



چنین داد داننده، داد سخن
ز مشکل‌گشای سپهر کهن

که از وضع افلاک و سیر نجوم
ز حال سکندر چنین زد رقوم

که چون صبح اقبالش آید به شام
بگیرد تر و خشک گیتی تمام

به جایی که مرگش مقدر بود،
زمین آهن و آسمان زر بود

سکندر چو آمد ز دریا برون
سپه را سوی روم شد رهنمون

همی رفت آورده پا در رکاب
چو عمر گران‌مایه با صد شتاب

یکی روز در گرمگاه تموز
گرفته جهان خسرو نیمروز

به دشتی رسید آتشین ریگ و خاک
چو طشتی پر از اخگر تابناک

هوایش چو آه ستمدیده گرم
ز بس گرمی‌اش سنگ چون موم نرم

به هر راهش از نعل‌های مذاب
نشان سم بادپایان بر آب

چو تابه زمین، آتش افشان در او
چو ماهی شده مار بریان در او

سکندر در آن دشت پرتاب و تف
همی راند از پردلان بسته صف

ز آسیب ره در خراش و خروش
به تن خونش از گرمی خور به جوش

ز جوشش چو زد بر تنش موج، خون
ز راه دماغش شد از سر برون

فرو ریخت‌اش بر سر زین زر
ز ماشورهٔ عاج، مرجان تر

بسی کرد در دفع خون حیله، ساز
ولی خون نیستاد از آن حیله، باز

ز سیل اجل بر وی آمد شکست
بر آن سیل رخنه نیارست بست

بر او تنگ شد خانهٔ پشت زین
شد از خانه مایل به سوی زمین

ز خاصان یکی سوی او رفت زود
به تدریج‌اش آورد از آن زین فرود

ز جوشن به پا مفرش انداختش
ز زرین سپر سایبان ساختش

به بالای جوشن، به زیر سپر
زمانی فتاد از جهان بی‌خبر

چو بگشاد از آن بی‌خودی چشم هوش
به گوشش فرو گفت پنهان سروش

که: «اینست جایی که دانا حکیم
در آنجا ز مرگ خودت داد بیم»

چو از مردن خویش آگاه شد
بر او راه امید کوتاه شد

دبیری طلب کرد روشن ضمیر
که بر لوح کافور ریزد عبیر

نویسد کتابی سوی مادرش
تسلی‌ده جان غم‌پرورش

چو بهر نوشتن ورق کرد باز
سر نامه را ساخت مشکین طراز:

«به نام خداوند پست و بلند!
حکیم خردبخش بخردپسند!

هراسندگان را بدو صد امید!
شناسندگان را از او صد نوید!

بسا شهریاران و شاهنشهان
که کردند تسخیر ملک جهان

ز زین پای ننهاده بالای تخت
به تاراج آفاتشان داد رخت

یکی ز آن قبل، بنده اسکندرست
که اکنون به گرداب مرگ اندرست

سفر کرد گرد جهان سال‌ها
ز فتح و ظفر یافت اقبال‌ها

چو آورد رو در ره تختگاه
اجل زد بر او ره، در اثنای راه

دو صد تحفهٔ شوق از آن ناتوان
نثار ره بانوی بانوان!

چراغ دل و دیدهٔ فیلقوس
فروزندهٔ کشور روم و روس

نمی‌گویم او مهربان مادر است،
که از مادری پایه‌اش برتر است

از او دیده‌ام کار خود را رواج
وز او گشته‌ام صاحب تخت و تاج

دریغا: که رفتم به تاراج دهر
ز دیدار او هیچ نگرفته بهر

بسی بهر آسانی‌ام رنج برد
پی راحتم راه محنت سپرد

ازین چشمه لیک آب‌رویی ندید
ز خارم گل آرزویی نچید

چو از من برد قاصد نامه‌بر
به آن مادر مهربان این خبر،

وز این غم بسوزد دل و جان او
شود خون‌فشان چشم گریان او،

قدم در طریق صبوری نهد
جزع را به رخ داغ دوری نهد

نه کوشد چو خور در گریبان‌دری!
نه پوشد چو مه جامه نیلوفری!

نه نالد ز رنج و نه موید ز درد!
نه مالد به خاک سیه روی زرد!

چرا غم خورد زیرک هوشیار،
چو ز آغاز می‌داند انجام کار؟

سرانجام گیتی به خون خفتن است
به خواری به خاک اندرون رفتن است

تفاوت ندارد درین کس ز کس
جز این کاوفتد اندکی پیش و پس

گران‌مایه عمرم که مستعجل است
ز میقات سی، کرده رو در چل است

گرفتم که از سی به سیصد رسد
به هر روز ملکی مجدد رسد

چه حاصل از آن هم چو جاوید نیست
ز چنگ اجل رستن امید نیست

بود کن ز من مانده در من رسد
وز این تیره گلخن به گلشن رسد

به یک جای گیریم با هم مقام
بر این ختم شد نامه‌ام، والسلام!»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
      
mahsadvm زن #195 | Posted: 4 Jun 2012 07:29 | Edited By: mahsadvm
کاربر

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« وصیت اسکندر که پس از مرگ دستش را از تابوت بیرون بگذارند »



سکندر چو نامه به مادر نوشت
بجز (خبر) نامهٔ موعظت در نوشت،

به یاران زبان نصیحت گشاد
به هر سینه گنجی ودیعت نهاد

وصیت چنین کرد با حاضران
که: «ای از جهالت تهی خاطران

چو بر داغ هجران من دل نهید
تن ناتوانم به محمل نهید،

گذارید دستم برون از کفن!
کنید آشکارش بر مرد و زن!

ز حالم دم نامرادی زنید!
به هر مرز و بوم این منادی زنید!

که: این دست، دستی‌ست کز عز و جاه
ربود از سر تاجداران کلاه

کلید کرم بود در مشت او
نگین خلافت در انگشت او

ز شیر فلک، قوت پنجه یافت
قوی‌بازوان را بسی پنجه تافت

ز حشمت زبردست هر دست بود
همه دست‌ها پیش او پست بود

ز نقد گدایی و شاهنشهی
ز عالم کند رحلت اینک تهی

چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ،
چه امکان ز وی این سفر را بسیچ؟

چو ز اول تو را مادر دهر زاد
بجز دست خالی‌ت چیزی نداد

ازین ورطه چون پای بیرون نهی،
بود زاد راه تو دست تهی

مکن در میان دست خود را گرو!
به چیزی که گویند: بگذار و رو!

بده هر چه داری! که این دادن است
که از خویشتن بند بگشادن است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
      
paaaaaarmida #196 | Posted: 4 Jun 2013 14:27
کاربر

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« مرگ اسکندر و پایان داستان »



سکندر چو زد از وصیت نفس
ز عالم نصیبش همان بود و بس!

شد انفاس او با وصیت تمام
به ملک دگر تافت عزم‌اش زمام

برفت او و ما هم بخواهیم رفت
چه بی‌غم چه با غم بخواهیم رفت

درین کاخ دلکش نماند کسی
رود عاقبت، گر چه ماند بسی

چو اسپهبدان بی‌سکندر شدند
جدا زو، چو تن‌های بی‌سر شدند

بکردند آنچ اهل ماتم کنند
که بدرود شاهان عالم کنند

ز جامه کبودان زمین می‌نمود
به چشم کواکب چو چرخ کبود

چو دیدند آخر که از اشک و آه
نیارند بر درد و غم بست راه

ز آیین ماتم عنان تافتند
به تدبیر تجهیز بشتافتند

به مشک و گلابش بشستند تن
ز خز و کتان ساختندش کفن

ز تابوت زر محملش ساختند
ز دیبای چین مفرش انداختند

به روز سفید و به شام سیاه
امیران لشکر، امینان راه

ز جور زمن آه برداشتند
به سوی وطن راه برداشتند

دو منزل یکی کرده می‌تاختند
به تن‌هایی آزرده، می‌تاختند

پس از چندگاهی از آن راه سخت
به اقلیم خویش اوفگندند رخت

رسید این خبر رومیان را به گوش
رساندند بر اوج گردون خروش

به اسکندریه درون مادرش
که بودی فروغ خرد رهبرش

چو بشنید این قصهٔ سینه‌سوز،
شد از شعلهٔ آه، گیتی‌فروز

ز رشح دل و دیده در خون نشست
ز سرمنزل صبر بیرون نشست

همی خواست تا جیب جان بردرد
گریبان تاب و توان بردرد

کند موی مشکین ز سر تارتار
کند مویه بر خویشتن زارزار،

ولی کرد مکتوب اسکندری
در آن شیوه و شیونش یاوری

به مضمون مکتوب او کار کرد
به صبر و خرد، طبع را یار کرد

بفرمود تا اهل آن مرز و بوم
چه از شام و مصر و چه از روس و روم

برفتند مستقبل لشکرش
به گردن نهادند مهد زرش

نهفتند دل ها پر اندوه و رنج
در اسکندریه به خاکش، چو گنج

چو از شغل دفنش بپرداختند
حکیمان خردنامه‌ها ساختند

ز گنج خرد گوهر افشاندند
پس پرده بر مادرش خواندند

که ای مطلع نور اسکندری!
بلندش ز تو پایهٔ سروری

اگر ریخت گل، باغ پاینده باد!
وگر رفت مه، مهر تابنده باد!

رسد بانگ ازین طارم زرنگار
که سخت است داغ جدایی ز یار

بدین دایره هر که پا در نهد
چو دورش به آخر رسد، سر نهد

سپاس فراوان خداوند را
که کرد این کرامت خردمند را

که بیند در آغاز، انجام خویش
برون ننهد از حکم حق گام خویش

روان سکندر ز تو شاد باد!
ز روح جنان، روحش آباد باد!

چو آن در پس ستر عصمت مقیم
شنید آنچه بشنید از هر حکیم،

بر ایشان در معذرت باز کرد
به پرده درون این نوا ساز کرد

که: «ای رازدانان دانش پژوه
گشایندهٔ مشکل هر گروه

بنای خرد را اساس از شماست
دل بخردان حق شناس از شماست

زدید از کرم خیمه بر باغ من
شدید از خرد مرهم داغ من

بگفتید صد نکتهٔ دلکش‌ام
نشاندید ز آب سخن، آتش‌ام

ز انفاستان گشت حل، مشکلم
به سر حد جمعیت آمد دلم

جهان از شما مطرح نور باد!
وز آن نور، چشم بدان دور باد!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
      
paaaaaarmida #197 | Posted: 4 Jun 2013 14:29
کاربر

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« ساقی نامه مغنی نامه »



بیا ساقی و، طرح نو درفکن!
گلین خشت از طارم خم شکن!

برآور به خلوتگه جست و جوی
به آن خشت، بر من در گفت و گوی!

بیا مطرب و، عود را ساز ده!
ز تار وی‌ام بر زبان بند نه!

چو او پرده سازد شوم جمله گوش
نشینم ز بیهوده گویی خموش

بیا ساقی و، زآن می دلپسند
که گردد از او سفله، همت بلند،

فروریز یک جرعه در جام من!
که دولت زند قرعه بر نام من

بیا مطرب و ز آن نو آیین سرود
که بر روی کار آرد آب‌ام ز رود،

درین کاخ زنگاری افکن خروش!
فروبند از کوس شاهی‌م گوش!

بیا ساقیا، ساغر می بیار!
فلک‌وار دور پیاپی بیار!

از آن می که آسایش دل دهد
خلاصی ز آلایش گل دهد

بیا مطربا! عود بنهاده گوش
به یک گوشمال آورش در خروش!

خروشی که دل را به هوش آورد
به دانا پیام سروش آورد

بیا ساقی! آن بادهٔ عیب‌شوی
که از خم فتاده به دست سبوی،

بده! تا دمی عیب‌شویی کنیم
درون فارغ از عیب‌جویی کنیم

بیا مطرب و، پرده‌ای خوش بساز!
وز آن پرده کن چشم عیبم فراز!

که تا گردم از عیب‌جویی خموش
شوم بر سر عیب‌ها پرده‌پوش

بیا ساقی! آن جام غفلت‌زدای
به دل روزن هوشمندی گشای،

بده! تا ز حال خود آگه شویم
به آخرسفر، روی در ره شویم

بیا مطرب و، ناله آغاز کن!
شترهای ما را حدی ساز کن

که تا این شترهای کاهل‌خرام
شوند اندرین مرحله تیزگام

بیا ساقی! آب چو آذر بیار!
نه می، بلکه کبریت احمر بیار!

که بر مس ما کیمیایی کند
به نقد خرد رهنمایی کند

بیا مطرب! آغاز کن زیر و بم!
که کرد از دلم مرغ آرام، رم

پی حلق این مرغ ناگشته رام
ز ابریشم چنگ کن حلقه دام!

بیا ساقیا! در ده آن جام صاف!
که شوید ز دل رنگ و بوی گزاف

به هر جا که افتد ز عکسش فروغ
به فرسنگ‌ها رخت بندد دروغ

بیا مطربا! زآنکه وقت نواست
بزن این نوا را در آهنگ راست!

که کج جز گرفتار خواری مباد!
بجز راست را رستگاری مباد!

بیا ساقی! آن جام گیتی‌فروز
که شب را نهد راز بر روی روز،

بده! تا ز مکر آوران جهان
نماند ز ما هیچ مکری نهان

بیا مطربا! همچو دانا حکیم
که می‌داند از نبض حال سقیم،

بنه بر رگ چنگ انگشت خویش!
بدان، درد پنهان هر سینه‌ریش

بیا ساقیا! درده آن جام خاص!
که سازد مرا یک دم از من خلاص

ببرد ز من نسبت آب و گل
به ارواح قدس‌ام کند متصل

بیا مطربا! در نی افکن خروش!
که باشد خروشش پیام سروش

کشد شایدم جذبهٔ آن پیام
ازین دون‌نشیمن به عالی‌مقام

بیا ساقی! آن می که سیری دهد
درین بیشه‌ام زور شیری دهد

بده! تا درآیم چو شیر ژیان
به هم برزنم کار سود و زیان

بیا مطربا! وز کمان رباب
که از رشتهٔ جان زهش برده تاب

ز هر نغمهٔ زیر، تیری فکن!
به من چوی شکاری نفیری فکن!

بیا ساقیا! بین به دلتنگی‌ام!
ببخش از می لعل یکرنگی‌ام!

چو جام بلور از می لاله‌گون
برونم برآور به رنگ درون!

بیا مطربا! برکش آهنگ را!
ره صلح کن نوبت جنگ را!

ز ترکیب‌های موافق‌نغم
شود صد مخالف موافق به هم

بیا ساقی! ای یار بی‌چارگان!
ده آن می! که در چشم میخوارگان

درین زرکش آیینهٔ نقره کوب
از او بد نماید بد و خوب، خوب

بیا مطرب! از زخمه، زخم درشت
بزن بر رگ پیر خم گشته پشت!

که هر حرف دشوار و آسان که هست
رساند به گوش من آن‌سان که هست

بیا ساقی! آن آتشین می بیار!
که سوزد ز ما آنچه نید به کار

زر ناب ما گردد افروخته
شود هر چه نی‌زر بود، سوخته

بیا مطرب و، باد در دم به نی!
که از خرمن هستی‌ام باد وی،

به دور افگند کاه بیگانه را
گذارد پی مرغ جان، دانه را

بیا ساقی! آن طلق محلول را
که زیرک کند غافل گول را،

بده! تا نشینم ز هر جفت، طاق
دهم جفت و طاق جهان را طلاق

بیا مطرب و، تاب ده گوش عود!
به گوش حریفان رسان این سرود!

که رندان آزاده را در نکاح
نباشد بجز دختر رز، مباح

بیا ساقیا! در ده آن جام عدل!
که فیروزی آمد سرانجام عدل

بکش بازوی مکنت از جور دور!
که چندان بقا نیست در دور جور

بیا مطربا! پرده‌ای معتدل
که آرام جان بخشد و انس دل،

بزن! تا ز آشفته‌حالی رهیم
ز تشویق بی‌اعتدالی رهیم

بیا ساقیا! آن بلورینه‌جام
که از روشنی دارد آیینه نام،

بده! تا علی‌رغم هر خودنما
نماید خرد عیب ما را به ما

بیا مطربا! در نوا موشکاف!
وز آن مو که بشکافتی، پرده باف!

که تا پرده بر چشم خود گستریم
چو خودبین حریفان به خود بنگریم

بیا ساقیا! تا کی این بخردی؟
بنه بر کفم مایهٔ بیخودی!

چنان فارغم کن ز ملک و ملک!
که سر در نیارم به چرخ فلک

بیا مطربا! کز غم افسرده‌ام
ز پژمردگی گوییا مرده‌ام

چنان گرم کن در سماعم دماغ!
که بخشد ز دور سپهرم فراغ

بیا ساقیا! می روان‌تر بده!
سبک باش و جان گران‌تر بده!

به کف باده در ساغر زر، درآی!
چو به دادی، از به به بهتر درآی!

بیا مطربا! بر یکی پرده، ایست
مکن! کین عجب جانفزا پرده‌ایست

به هر پرده رازی بود دلنواز
که آن را ندانند جز اهل راز

بیا ساقیا! لعل بگداخته
به جام بلور تر انداخته،

بده! تا به اقبال پایندگان
بشوییم دست از نو آیندگان

بیا مطربا! زخمه‌ای برتراش!
رگ چنگ را زین نوا ده خراش!

که سرمایهٔ زندگانی، بسوخت
هر آنکس که باقی به فانی فروخت

بیا ساقیا! ز آن می راو کی
که صید طرب را کند ناو کی

بده! تا درین دام دل‌ناشکیب
ببندیم گوش از صفیر فریب

بیا مطربا! وآن نی فارسی
که بر رخش عشرت کند فارسی

بزن! تا به همراهی آن سوار
کنیم از بیابان محنت، گذار

بیا ساقیا! می به کشتی فکن!
کزین موج‌زن بحر کشتی‌شکن،

سلامت کشم رخت خود بر کنار
وز این بیقراری‌م زاید قرار

بیا مطربا! زخمه بر چنگ زن!
وز آن پرده این دلکش آهنگ زن!

که: خوش وقت آن بی‌سروپا گدای
که زد افسر شاه را پشت پای!

بیا ساقیا! رطل سنگین بیار!
که سازد سبک‌بار را بردبار

به رخسار امید رنگ آورد
به عمر شتابان، درنگ آورد

بیا مطربا، بر نی انگشت نه!
ز کارش به انگشت بگشا گره!

ز تو هر گشادش که خواهد فتاد،
نباشد جز آن کارها را گشاد

بیا ساقیا! تا به می برده پی
کنیم از میان قاصد و نامه طی،

ببندیم بار از مضیق خیال
گشاییم در بارگاه وصال

بیا مطربا! کز نوای نفیر
ببندیم بر خامه صوت صریر،

زنیم آتش از آه، هنگامه را
بسوزیم هم خامه، هم نامه را

بیا ساقیا! باده در جام کن!
به رندان لب تشنه انعام کن!

به هر کس که یک جرعه خواهی فشاند
نخواهد جز آن از جهان با تو ماند

بیا مطربا! پرده‌ای ساز! لیک
به هنجار نیکو و گفتار نیک

به گیتی مزن جز به نیکی نفس
که این است آیین نیکان و بس

بیا ساقیا! تا جگر، خون کنیم
وز این می قدح را جگرگون کنیم

که غم‌دیده را آه و زاری به است
جگرخواری از می گساری به است

بیا مطربا! کز طرب بگذریم
ز چنگ طرب تارها بردریم

ز چنگ اجل چون نشاید گریخت
ز چنگ طرب تار باید گسیخت

بیا ساقیا! جام دلکش بیار!
می گرم و روشن چو آتش بیار!

که تا لب بر آن جام دلکش نهیم
همه کلک و دفتر بر آتش نهیم

بیا مطربا! تیز کن چنگ را!
بلندی ده از زخمه آهنگ را!

که تا پنبه از گوش دل برکشیم
همه گوش گردیم و دم در کشیم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
      
paaaaaarmida #198 | Posted: 4 Jun 2013 14:31
کاربر

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« پایان کتاب »



عجب اژدهایی ست کلک دو سر
که ریزد برون گنج‌های گهر

کند اژدها بر در گنج، جای
ولی کم بود اژدها گنج‌زای

شد آن اژدها، گنج در مشت تو
بر او حلقه زد مار انگشت تو

چه گوهر فشان‌اند این گنج و مار
که شد پرگهر دامن روزگار

زهی طبع تو اوستاد سخن!
ز مفتاح کلکت گشاد سخن

سخن را که از رونق افتاده بود
به کنج هوان رخت بنهاده بود،

تو دادی دگر باره این آبروی
کشیدی به جولانگه گفت و گوی

که این مال و جاه ارچه جان‌پرورست،
کمال سخن از همه بهترست

ز من این هنر بس که جان کاستم
به نقش حقایق، دل آراستم

بر این نخل نظمی که پرورده‌ام
به خون دل‌اش در بر آورده‌ام

مصیقل شد آیینه‌سان سینه‌ام
دو عالم مصور در آیینه‌ام

زبان سوده شد زین سخن، خامه را
ورق شد سیه زین رقم، نامه را

چه خوش گفت دانا که: «در خانه کس
چو باشد، ز گوینده یک حرف بس!»

همان به که در کوی دل ره کنیم
زبان را بدین حرف، کوته کنیم

حیات ابد رشح کلک تو باد!
نظام ادب نظم سلک تو باد!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
      
paaaaaarmida #199 | Posted: 4 Jun 2013 15:04 | Edited By: paaaaaarmida
کاربر

 
« خلاصه ای بر زندگی جامی »



عبدالرحمان بن احمد جامی
  • جامی، نورالدین عبدالرحمان بن احمد، شاعر ، ادیب و صوفی نامدار قرن نهم است.

تاریخ و محل تولد
  • وی در۲۳ شعبان ۸۱۷ در خرگِرد، واقع در منطقه جام، به دنیا آمد.

نسب جامی
  • از طرف پدر نسبش به محمدبن حسن شیبانی، فقیه معروف حنفی قرن دوم، می‌رسد.
  • پدرش اهل دشت (شهری در نزدیکی اصفهان) بود که در قرن هشتم به خراسان کوچ کرد و در شهر جام با شهرت دشتی منصب قضا یافت و ماندگار شد.

القاب جامی
  • فخرالدین صفی و لاری. لقب اصلی جامی را عمادالدین دانسته، هر چند لقب مشهور او را نورالدین ثبت کرده‌اند.

دوران کودکی جامی
  • ایام کودکی و تحصیلات مقدماتی جامی در خرگرد جام، در کنار پدرش، سپری شد.
  • در حدود سیزده سالگی همراه پدرش به هرات رفت و در آن‌جا اقامت گزید و از آن زمان به جامی شهرت یافت.

تخلص شعری جامی
  • وی در شعر ابتدا دشتی تخلص می‌کرد، سپس آن را به جامی تغییر داد که خود علت آن را تولدش در شهر جام و ارادتش به شیخ الاسلام احمدِ جام ذکر کرده است.

تحصیلات جامی
  • جامی در آغاز ورود به هرات در مدرسه بازار خوش و سپس مدرسه نظامیه به آموختن علوم ادبی پرداخت.
  • ابتدا در حلقه درس متکلم عصر، مولانا جنید اصولی ، حاضر شد و با وجود کمی سن، شرح مفتاح العلوم سکاکی و مطوّل تفتازانی را با حواشی آن نزد او خواند.
  • در مجلس درس جاجرمی و خواجه علی سمرقندی نیز دقایقی حاضر می‌شد و نقد و نظرهای ادبی و کلامی و شبهه‌های علمی را مطرح می‌ساخت و سپس مجلس درس را ترک می‌کرد.
  • جامی در باره این ایام گفته است که خواجه علی سمرقندی و دیگر همانندهای او در مطالعه و آگاهی بی‌نظیر بودند اما من در چهل روز به درجه آنان رسیدم.
  • وی سپس، احتمالاً در بیست سالگی، برای فراگیری بیش‌تر به سمرقند رفت و در درس هیئت قاضی‌زاده رومی حاضر شد.
  • در سمرقند در رشته‌های علوم اسلامی نظیر تفسیر و حدیث و سیره، و نیز در موسیقی و فن معما تبحر یافت.
  • او چند سال در آن‌جا ماند و بعد از ۸۵۰ به هرات بازگشت.

ازدواج جامی
  • جامی در میان سالی، شاید حدود پنجاه سالگی، با نوه مرادش، سعدالدین کاشغری، ازدواج کرد و صاحب چهار پسر شد.

ویژگی‌ها و صفات فردی جامی
  • هوش سرشار، حافظه قوی، وارستگی، عزت نفس ، استغنا، ساده زیستی ، خیرخواهی، ظرافت طبع و بذله گویی از صفات برجسته جامی بود.
  • وی، بر خلاف صوفیه دیگر، با طبقات گوناگون مردم نشست و برخاست می‌کرد، هرچند به تنهایی و تنهانشینی نیز بسیار خو کرده بود و حتی از هم نشینی با مشایخ خانقاهی اجتناب می‌نمود.
  • خود او بار‌ها به نظم و نثر به این گرایش اشاره کرده است.
  • گوشه نشینی جامی با کسب دانش همراه بود و پدید آوردن ده‌ها اثر را در پی داشت.
  • تبحر جامی در علوم و فنون گوناگون، سبب کثرت و تنوع آثار منظوم و منثور او شد و باعث گردید که وی معروف‌ترین شاعر قرن نهم و از جامع‌ترین شخصیتهای حیطه ادب و علوم اسلامی این قرن به شمار آید.

خوش خطی جامی
  • جامی خط زیبایی داشت و آثار خود، مانند شواهدالنبوة و سلسلة الذهب و سبحة الابرار ، را استنساخ می‌کرد.

نسخه‌های خطی آثار جامی
  • نسخه‌ای از سبحة الابرار به خط خود او در موزه کابل موجود است.
  • همچنین نسخه‌ای کامل از کلیات جامی به خط خود او در مؤسسه زبانهای شرقی سن پترزبورگ (لنینگراد)، موجود است که در مجموعه انتخابی ویکتور روزن معرفی شده است.

فعالیت‌های اجتماعی جامی
  • جامی به جدّ حامی هنرمندان، به ویژه جوانان هنرمند، بود و همین امر، اعتبار بسیاری به او بخشید و هنرمندانی را در اطراف وی گرد آورد.
  • برخی از این هنرمندان فقط به سبب حمایت او امکان گذران زندگی یافته بودند.
  • جامی برای رسیدن به ثروت کوشش نمی‌کرد و چون از معتقدان وفادار نقشبندیه بود، گرایشی به تجمل نداشت، لباسی به تن می‌کرد که آن را پلاس می‌خواند و‌گاه ناآشنایان او را از خادم خانه تشخیص نمی‌دادند.
  • اوسرمایه خود را صرف ساختن مسجد و مدرسه و خانقاه ، تأمین رفاه شاگردان، نشر فرهنگ ، کمک به نیازمندان و رفع نیازهای خانقاه‌ها می‌کرد. شواهد این امور را در نامه‌های او می‌توان دید.

وفات جامی
  • ظاهراً وضع سلامتی جامی بعد از شصت سالگی چندان خوب نبوده، چون در آثارش از ضعف و پیری و ناتوانی شکوه کرده است.
  • وی در پی یک بیماری چهار روزه، در ۱۷ یا ۱۸ محرّم ۸۹۸ درگذشت.

مزار جامی
  • سلطان حسین بایقرا ، امیرعلیشیرنوائی و امرا و دانشیان و عامه مردم هرات در تشییع جنازه و مجالس سوگ او شرکت کردند و وی را نزدیک مزار شیخ سعدالدین کاشغری به خاک سپردند.
  • امیر علیشیرنوائی بر تربت جامی عمارتی باشکوه بر پا کرد اما بعد‌ها شاه اسماعیل اول صفوی (حک: ح ۹۰۶ـ۹۳۰) هنگام استیلا بر هرات، مقبره او را سوزاند.
  • البته فرزند جامی، ضیاءالدین یوسف، و گروهی از ارادتمندان جامی، با آگاهی از این سوءقصد، جسد او را به جای دیگری منتقل کردند و بعد‌ها آن را به جای خود برگرداندند، از این رو، سنگ نبشته قبر او تازه‌تر از جای قبر است.
  • مقبره جامی به «تخت مزار» مشهور است.

جامی از دید مستشرقان
  • بعضی مستشرقان، مرگ جامی را نقطه پایان عصر طلایی ادبیات کلاسیک فارسی دانسته‌اند، لقب خاتم الشعراء برای جامی هم از همین دیدگاه حکایت می‌کند.

عوامل کاسته شدن شهرت جامی
  • جامی اگر چه در دوران حیات خویش نامی نیک داشت، پس از مرگش از شهرت وی تا اندازه‌ای کاسته شد، شاید به علت تعصب او در عقاید مذهبی‌اش و نیز روی کار آمدن صفویه که پس از گذشت بیست سال از مرگ جامی، وی را بد اعتقاد دانستند و مورد طعن قرار دادند.
  • معروف است که صفویه هر جا نام «جامی» بوده آن را به «خامی» تبدیل کرده‌اند ازاین رو، در حدود سه ـ چهار قرن آثار جامی در ایران رواج چندانی نیافت و از میان همه آثار او تنها چند اثر از فراموشی در امان ماند.

زمینه و بستر تاریخی رشد جامی
  • هرات در دوران جامی از چنان آرامش و رفاهی برخوردار بود که مأوای شاعران و هنرمندان شده بود.
  • در این دوره بسیاری از شاهان و شاهزادگان تیموری و رجال درباری و عده کثیری از زنان شعر می‌سرودند، اگرچه شعر شکوه قرون گذشته را نداشت، شاعران نام آوری چون خود جامی، قاسم انوار و دیگران پدید آمدند که با وجود شهرت، غالباً مقلد هنر گذشتگان، به ویژه پیرو نظامی و امیرخسرو و متابعان آن‌ها در قرن هفتم و هشتم، بودند.

همراهی جامی با حکومت‌ها
  • ورود جامی به دربار هرات مقارن حکومت ابوالقاسم بابر بود.
  • جامی او را مدح و کتاب حِلیة حُلَل را به نام او تألیف کرده است.
  • نفوذ و قدرت جامی در دربار به تدریج بیش‌تر می‌شد تا این‌که در ۸۷۰ ـ۸۷۷ در مرکز قدرت رسمی و دیوانی عصر قرار گرفت و ضمن حفظ زندگی خانقاهی و ارشاد مریدان، دولتمردان را هم زیرنفوذ آورد و با توصیه به حاکمان و امیران، به حل و فصل مشکلات مردم کمک کرد.
  • نفوذ و تأثیر جامی در دربار تیموریان چنان بود که در هنگام سفر حج و زیارت عتبات، سلطان حسین بایقرا وی را از پرداخت هرگونه مالیات معاف کرد و نامه‌هایی به مراکز قدرت در جهان اسلام فرستاد و تأکید کرد که در همه جا از جامی و همراهانش استقبال کنند و همیشه عده‌ای را برای بدرقه و محافظت از او همراهش نمایند.
  • پیوستگی جامی به دربار آنگاه عمیق‌تر شد که امیر علیشیرنوائی دستِ ارادت به او داد و در زمره مریدان نقشبندیه در آمد.
  • از این پس مردم جامی را «مخدوم» می‌خواندند و وزیر هم از او به عنوان «مولانانورا» یاد می‌کرد.

تصوف جامی
  • گرایش جامی به تصوف از سالهای تحصیلش در سمرقند آغاز شد.
  • در این دوره او با تعلیمات نقشبندیه آشنا گردید و پس از بازگشت به هرات، سعدالدین کاشغری را به عنوان مرشد خود برگزید.
  • زمانی که جامی به او دست ارادت داد، نه شهرت سیاسی و اجتماعی داشت نه در حوزه معارف صوفیه فردی توانمند و مسلط شمرده می‌شد.
  • جامی خصوصاً در زمان ابوالقاسم بابر طریقه سلوک را در پیش گرفت.


اساتید جامی
  • پس از مرگ کاشغری، در زمان ابوسعید بهادر، جامی با خواجه عبیداللّهِ احرار آشنایی و قرابت یافت.
  • به نوشته شاگرد و مریدش، رضی الدین عبدالغفور لاری، جامی در حدود ۶۸ سالگی (یعنی در ۸۸۵) به رأی شیخ قدرتمندش، خواجه عبیداللّه احرار، مطالعه و مباحثه را ترک گفت و به تصوف روی آورد. وی مدتی طولانی مرید خواجه احرار بود.
  • مباحثات جامی بیش‌تر در باره عقاید نقشبندیه ، طرز سیر و سلوک و نیز افکار محیی الدین ابن عربی بوده است و از نظر فکری، بیش از همه تحت تأثیر شخصیت و نگاه خواجه احرار بوده، به طوری که بیش‌تر آثار جامی حاکی از پیوند عمیق او با عبیداللّه احرار است.

خدمات جامی به صوفیه
  • مجموعه آثار جامی نشان می‌دهد که او روش سلوک در طریقت نقشبندیه را پیوسته تأیید و تبلیغ می‌کرده و رساله‌ای هم در باره سلسله انتساب نقشبندیه نوشته است.
  • جامی، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین شارحان تصوف، آثار بسیاری در زمینه معرفی و شرح موضوعات تصوف از خود به جا گذاشته است.
  • ظاهراً او در ابتدای امر، سخنان صوفیان را درست درنمی یافت و به همین سبب نذر کرد که اگر اقوال و احوال آنان را درست در یابد و این باب بر او مفتوح گردد، به شرح و بیان مقاصد آنان بپردازد به طوری که مردم هم به سهولت آن‌ها را بفهمند.
  • شاید نگارش نفحات الانس و شرحهای متعددی که او بر آثار اهل تصوف نوشته است، برخاسته از همین دید باشد.
  • او از باب قدرتی که در شرح معضِلات تصوف و عرفان به نظم و نثر داشت، عرفان ایرانی را که در عهد وی رو به ابتذال می‌رفت، در پایه و اساسی عالمانه نگاه داشت و از این راه توانست در صف بزرگ‌ترین مؤلفان و شاعران صوفی مشرب پارسی گوی جای گیرد، هرچند جامی در این شرح‌ها کمتر خلاقیت و نکته‌های نویافته از خود دارد و بیش‌تر شارح و مفسر آرای دیگران است.
  • مثلاً نقدالنصوص جامی در شناخت آرای ابن عربی به عنوان یک اثر درسی بسیار مفید و غنی است و جامی بهترین و برگزیده‌ترین شرح‌ها را در آن آورده است اما در سراسر آن کتاب کمتر نقد و نظری از خود او دیده می‌شود.

نقش جامی در شناساندن مشایخ تصوف
  • جامی همچنین نقش عمده‌ای در شناساندن مشایخ تصوف به جامعه فارسی زبان داشت، چنان که مأخذ اصلی کتاب نفحات الانس را که به زبان عربی بود و با نامی دیگر به همت سُلَمی نیشابوری تدوین شده بود، به فارسی ترجمه کرد و سرگذشت بسیاری از مشایخ و عرفا را بدان افزود.
  • در سراسر این کتاب خواننده با راوی‌ای مواجه است که هیچ گونه نظر انتقادی در باب عرفان ندارد .

جامی و ابن عربی
  • جامی به چند شیخ صوفی علاقه وافر داشت که یکی از آن‌ها ابن عربی بود.
  • جامی وی را عزیز می‌شمرد و او را «قُدوة عرفان، قطب حق، پیر توحید و آفتاب سپهر کشف و یقین» می‌خواند و فصوص الحکم و فتوحات مکیه او را همیشه پیش چشم داشت و دوبار فصوص الحکم را شرح کرد، یک بار خود فصوص الحکم را و دیگر بار خلاصه آن را با نام نقش الفصوص.

عقائد جامی
  • جامی در باب تصوف ، بیشتر به مسائل تاریخی و توضیح مبانی نظری تصوف پرداخته و در عین حال در توضیح و تفسیر اصول و ارکان تصوف نیز کوتاهی نکرده و تقریباً همه مباحث اصلی تصوف را شرح داده است.
  • رساله نقدالنصوص گواه آن است که جامی عمیقاً مباحث عرفان را می‌شناخته است.
  • می‌توان گفت زیربنای عقاید صوفیانه جامی، عقیده وحدت وجود ابن عربی است، با این تفاوت که جامی وحدت وجود را با شریعت منطبق می‌نماید و اصولاً میان این دو منافاتی نمی‌بیند و شرط لازم برای درک سخنان پیامبر را در این دو قاعده دنبال می‌کند: طهارت ظاهر یعنی رعایت صور شرعی و اعراض از خلاف آن، طهارت باطن که عبارت است از قطع توجه از ماسوی اللّه و خالص کردن دل از غیرحق تعالی.
  • جامی به کرامات شیوخ و کارهای خارق عادت صوفیه چندان اعتقادی نداشته و «هیچ کرامت را به از آن نمی‌دانسته که فقیری را در صحبت دولتمندی تأثر و جذبه‌ای دست دهد و از خود زمانی وارهد».
  • در باب اجرای مراسم و آداب تصوف، جامی‌ گاه سماع می‌کرده (مثلاً هنگام به نظم کشیدن یوسف و زلیخا) اما اهل آداب دیگر، مثل چله نشینی ، نبوده است.
  • جامی هیچ‌گاه به منزله پیر طریقت و شیخ شناخته نشد.
  • از خلال آثار نقش بندیه در سده نهم و دهم برمی آید که اشخاص بسیاری به نیت سلوک خانقاهی نزد جامی می‌آمدند اما او آنان را نمی‌پذیرفت و پیوسته می‌گفت: «تحمل بار شیخی ندارم».
  • شخصیت جامی از لحاظ نقش وی در بسط عرفان نظری در مشرق جهان اسلام شایان تأمل است.
  • تصوف در خراسان بزرگ با مشایخی مثل بایزید و ابوسعید ابوالخیر و بعد‌ها عطار و مولانا ، بیشتر مبتنی بر وجد و ذوق بود، حال آن‌که با ظهور جامی تصوف مکتبی مبتنی بر بحثهای دقیق نظری و تأملات عالمانه شد، هر چند جامی خود مبدع این بحث‌ها نبود و صرفاً ناقل و شارح افکار مشایخ غرب جهان اسلام، به ویژه محیی الدین ابن عربی و صدرالدین قونیوی ، بود.
  • در واقع، جامی به عرفان و تصوف ایرانی صبغه‌ای کاملاً نظری بخشید و آن را با مباحث پیچیده درآمیخت.
  • از خدمات مهم جامی به تصوف، طبقه بندی نسبتاً جامع و دقیق او از بزرگان تصوف است که از سُلَمی شروع می‌شود و به او ختم می‌گردد.
  • وی در نفحات الانس نمونه‌ای ممتاز از این طبقه بندی مشایخ را نشان داده است .

مذهب و اعتقادات جامی
  • جامی پیرو مذهب اهل سنّت و در فروع فقهی حنفی مذهب بود.
  • تمایل او به سلسله نقشبندیه هم از خلال همین نگرش توجیه شدنی است [۸۰] هر چند تمایلات و‌گاه تندروی‌های مجعول یا منتسب به او، برخی اعتراضات را بر وی بر انگیخته بود، چنان که در بغداد و حلّه و هرات از او انتقادهایی شد.


ارادت جامی به اهل بیت
  • برخی محققان امروزی بر آن‌اند که او در طرفداری از اهل سنّت متعصب بوده و با دیگر مذاهب اسلامی، به ویژه تشیع، چندان مدارا نکرده است.
  • این عقیده درست نیست چون جامی در آثار خود نه تنها با خاندان پیامبر اکرم و شیعیان علی علیه‌السلام خصومتی نشان نداده بلکه راه و روش خاندان رسول را تأیید کرده است.
  • یکی دو نمونه درخشان آن‌ها در شعر عربیِ «سلامٌ علی آل طه و یس» در منقبت امام هشتم و ترجمه منظوم فارسی قصیده معروف فرزدق در معرفی امام چهارم در برابر هشام بن عبدالملک، دیده می‌شود.
  • نهایتاً می‌توان گفت که جامی در برخورد با برخی حوادث عصر و دسته بندی‌های سیاسی و مذهبی، چنان که باید، پخته عمل نکرده است.
  • برخی، سخت گیریهای جامی را در باب مذاهب دیگر، به ویژه تشیع ، به سبب وابستگی شدید وی به طریقت نقشبندیه و تأیید کامل آن می‌دانند و از نظر آن‌ها، جامی به این دلیل از بزرگان شیعی در نفحات الانس نام نبرده که مشایخ طریقت نقشبندیه و بزرگان سیاسی عصر، نظر مساعدی به آنان نداشته‌اند و این به اعتقادات مذهبی جامی ارتباطی ندارد.

دیدگاه ‌های خاص جامی
  • جامی در برخی موضوعات دیدگاه خاصی داشته، از جمله بر آن بوده است که از میان علوم باید ضروری‌ترین را آموخت، و سلامت زندگی در تن سالم و جمعیت خاطر و رزق فراخ و دوست مهربان است.
  • در نظر او مردم‌ به‌طور کلی به دو دسته خواص و عوام تقسیم می‌شوند ،خواص یا تحصیل کردگان همیشه ناسازوارند و لب‌هایشان پر از افسوس و دل‌هایشان پر از افسون است.
  • او در یک تقسیم بندی جالب توجه به روان‌شناسی طبقات خاص می‌پردازد و از واعظان و فقیهان و شاعران و مشایخ صوفیه بسیار دقیق انتقاد می‌کند و نیز عوام و اهل حِرَف را می‌شناساند و ضعف و نقصهای آنان را می‌نمایاند.
  • جامی در برخی آثار و اشعارش، به مثابه منتقدی اجتماعی، از بسیاری از نابسامانی‌های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نیز انتقاد می‌کند.
  • هر چه از سال ۸۷۳ ــ که آغاز بیماری جامی است ــ می‌گذرد، او از ذهنیت انتقادی‌اش فاصله می‌گیرد.
  • شاید اعتقاد او در باره تغییرناپذیری سرشت و سرنوشت انسان، در این امر بی‌تأثیر نبوده است.
  • جامی در باره زنان و به تبع آن ازدواج ، نگاهی بدبینانه داشت و شاید بر همین اساس دوستانش را به تجرد می‌خواند.
  • او از مداحی پرهیز می‌کرد و همین امر باعث پر رونق‌تر شدن کار وی شد و امیران را به همنشینی او برانگیخت.
  • وی پیوسته به گفتن لطایف و فکاهیات می‌پرداخت چنان‌ که برخی از لطایف او به صورت مَثَل در آمده است.

اشعار و آثار جامی
  • جامی تقریباً در همه قالبهای منظوم و منثور ادب فارسی اثر خلق کرده است. ‌گاه به نثر مسجع نوشته‌ ، گاه به نثر التقاطی و بین بین و حتی ساده.
  • یکی از ویژگی‌های کار او در برخی آثار منثورش، تلفیق شعر و نثر است.
  • شعر جامی دارای الفاظ و عبارات محکم است و در سخنش غث و سمین‌های معاصران او دیده نمی‌شود.
  • وی هم به عربی هم به فارسی اثر آفریده اما بیش‌تر تأملات او در زمینه‌های ادبی به فارسی است.
  • علت اشتهار جامی در عرصه ادبیات، بیش از هنر شاعری، دانش و مقام او بوده است.
  • مضمون اشعار او‌ همان مضامین اشعار کهن است، به ویژه در قصاید و غزلیات غالباً از انوری، امیرخسرو، سلمان ساوجی و حافظ تقلید کرده است.
  • حتی به او نسبت «انتحال شعری» نیز داده و شماری از اشعارش را به نظامی و سعدی و انوری و امیرخسرو و دیگران منسوب کرده‌اند.
  • وی در برخی آثارش نوآوری‌هایی نیز دارد، مثلاً در خردنامه و سلامان و ابسال، صرفاً مقلد نظامی نیست.
  • بیان جامی به لحاظ روشنی و سادگی در مقایسه با آثار مغلق و تصنعی قرن نهم، شایان توجه است.
  • او توانست آثارش را با سلیقه و ذوق زمان خود هماهنگ سازد، هر چند توجه به صناعت ادبی و اصرار در اطناب، شعر او را غالباً ملال آور کرده است.
  • قدرت او در بیان تعالیم و افکار صوفیه و مهارتش در ترجمه مضامین عربی به شعر فارسی و هنر او در گزارش‌گری نیز شایان توجه است، با این حال، او را شاعری قوی و خلاق و نوآور نمی‌توان شناخت و او بیش از شاعر بودن، ناظمی است که داستانهای منثور موجود را به نظم کشیده است.

تقسیم بندی آثار جامی
  • به طور کلی، آثار جامی را می‌توان به پنج گروه عمده تقسیم کرد:
  • ۱) آثاری که تا امروز اهمیت علمی خود را حفظ کرده‌اند، مانند رساله‌های او در صرف و نحو عربی و عروض و قافیه و موسیقی .
  • ۲) آثاری که در تاریخ علم و ادب اهمیت دارند، مانند آثار او در فن معما و لُغَز.
  • ۳) آثاری که در شرح کتابهای فلسفی ، عرفانی ، تعلیمی، ذکر احوال بزرگان، توضیح عقاید اسلامی و نظایر آن نوشته شده و هنوز اهمیت و جایگاه خود را از نظر شرح مسائل علمی، به ویژه تبیین دقیق موضوعات تصوف حفظ کرده‌اند، مانند نقد النصوص فی شرح نقش الفصوص ، اشعّة اللَّمعات در شرح لَمَعات عراقی و نفحات الانس (این آثار برای آشنایی با سیر تحول موضوعات و مسائل فرهنگی اهمیت بسیار دارند).
  • ۴) رساله‌هایی در بیان نحوه انجام دادن رسوم مذهبی و عرفانی، مانند رساله شرایط ذکر و رساله مناسک حج.
  • ۵) آثار ادبی منظوم و منثور، مانند هفت اورنگ و بهارستان.

آثار ادبی جامی
  • ویلیام چیتیک آثار جامی را به گونه‌ای دیگر تقسیم کرده است: ادبیات، علوم نقلی ، علوم عقلی .
  • آثار ادبی او مشتمل است بر:
  • ۱) دیوان قصاید و غزلیات.
  • ۲) هفت اورنگ، شامل هفت مثنوی.
  • ۳) رباعیات.
  • ۴) رساله قافیه که در آن افتراق و امتیاز قافیه در شعر تازی و فارسی را تبیین نموده است.
  • ۵) رساله عروض که در آن کوشیده است عروض را تا اندازه‌ای ساده و مختصر سازد و ازاین رو از ذکر بحور و اوزانی که در اشعار فارسی کاربرد نداشته صرف نظر کرده است.
  • ۶) رسائل معمایی شامل رساله کبیر، رساله متوسط، رساله صغیر، رساله منظومه اصغر در معما.
  • ۷) تصحیف، در باب جابه جایی حروف در کلمات و تغییرات معنایی آن‌ها پس از این تغییر.
  • ۸) بهارستان که به نثر آمیخته به نظم، و در واقع تقلیدی از گلستان سعدی است.
  • ۹) رساله شرح رباعیات در شرح ۴۹ رباعی از رباعیات عرفانی خودش.
  • ۱۰) رساله منشآت.
  • ۱۱) الفوائد الضیائیة فی شرح الکافیة.
  • ۱۲) صرف فارسی منظوم و منثور.
  • ۱۳) تجنیس اللغات یا تجنیس الخط .

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
      
paaaaaarmida #200 | Posted: 4 Jun 2013 18:46 | Edited By: paaaaaarmida
کاربر

 
آثار عرفانی جامی
  • آثار عرفانی جامی عبارت‌اند از:
  • ۱) نقدالنصوص فی شرح نقش الفصوص در شرح نقش الفصوص ابن عربی .
  • ۲) لوایح، که رساله‌ای است در بیان معارف و معانی عرفان .
  • ۳) لوامع (نام کامل آن: لوامع انوارالکشف والشهود علی قلوب ارباب الذوق و الجود) در شرح الفاظ و عبارات و کشف رموز و اشارات قصیده میمیه خمریه ابن فارض و در بیان حالات ارباب عرفان و اصحاب ذوق .
  • ۴) شرح قصیده تائیه ابن فارض، که جامی بنا بر اظهار خود، با استفاده از شروح عربی و فارسی آن را به فارسی شرح و در قالب رباعی عرضه کرده است.
  • ۵) رساله نائیه یا شرح بیتین مثنوی، به نثر و نظم، در بیان معنای نی و حکایت شکایت وی در مثنوی معنوی .
  • ۶) شرح این بیت امیرخسرو دهلوی: «زدریای شهادت چون نهنگ لا برآرد سر/ تیمم فرض گردد نوح را در وقت طوفانش».
  • ۷) سخنان خواجه پارسا یا الحاشیة القدسیّة که شرح سخنان فارسی و عربی خواجه محمد پارساست.
  • ۸) اشعَّةُ اللَّمعات، که شرحِ فارسی لمعات عراقی است.
  • ۹) رساله شرایط ذکر در شرح یک رباعی عرفانی به زبان فارسی.
  • ۱۰) رساله تحقیق مذهب صوفی که به الدرة الفاخرة هم مشهور است و در آن در باره مذاهب صوفیان، متکلمان و حکیمان بحث شده است .
  • ۱۱) رسالة فی الوجود که رساله‌ای است کوچک به زبان عربی در شرح معنای فلسفی و عرفانی وجود.
  • ۱۲) شرح مفتاح الغیبِ صدرالدین قونیوی.
  • ۱۳) رساله سؤال و جواب هندوستان در پاسخ به برخی سؤالهای علمای هند در مسائل عرفانی.
  • ۱۴) نقدالنصوص فی شرح الفصوص در شرح فصوص الحکم ابن عربی به زبان عربی.
  • ۱۵) نفحات الانس مِن حضرات القُدْس، به فارسی که بین ماههای محرّم و شعبان ۸۸۳، به خواهش امیرعلیشیر نوائی تألیف شده و در آن شرح زندگی عارفان و اولیا و نیز شاعرانی که در زمره عارفان به شمار می‌آیند آمده است.
  • ۱۶) مناقب شیخ الاسلام خواجه عبداللّه انصاری که آربری انتساب آن را به جامی اثبات و آن را تصحیح و چاپ کرده است.
  • جامی در نجوم ، موسیقی ، شعر‌شناسی، زندگینامه نویسی، دبیری و موضوعات دیگر نیز آثاری دارد.

آثار کلامی و حدیثی جامی
  • او همچنین مباحث کلامی و حدیثی و قرآنی را از منظر تصوف و عرفان تحلیل کرده و در آن باب نکته‌های فراوانی گفته است.
  • از زمره این آثار است:
  • ۱) شواهد النبوة لتقویة یقین اهل الفتوة، رساله‌ای در اثبات نبوت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلم و شرح سیره آن حضرت.
  • ۲) اعتقادنامه یا عقاید که مثنوی کوتاهی است در باب اصول عقاید اسلامی با مشرب عرفانی، که با بیان وحدت وجود آغاز می‌شود و با ذکر درجات بهشت تمام می‌گردد.
  • ۳) چهل حدیث یا اربعین، حاوی چهل حدیث از پیامبر اکرم همراه با ترجمه آن.
  • ۴) رساله مناسک حج و عمره، که مشهور به رساله صغیر حج است و برای صوفیان عصر به زبان فارسی و عربی نوشته شده است.
  • ۵) رساله کبیر مناسک حج که در آن بر وفق چهار مذهب اهل سنّت ، مناسک حج شرح و تفسیر شده است، اصل رساله امروزه در دست نیست .
  • ۶)رساله تهلیلیه در شرح لااله الااللّه.

نامگذاری دیوان‌های شعر جامی
  • یکی از مهم‌ترین آثار منظوم جامی، دیوان غزلیات وقصاید اوست.
  • وی بیش از پنجاه سال به سرودن شعر غنایی پرداخت و این نوع اشعار خویش را در سه دیوان، البته نه در زمانی واحد، گرد آورد و آن‌ها را به ترتیب مراحل زندگی خود، فاتحة الشباب (آغاز جوانی)، واسطة العقد (مهره میانی گردن بند = جوانی) و خاتمة الحیات (فرجام زندگی) نامید.
  • این نام گذاری، در واقع با خواهش امیرعلیشیر نوائی به پیروی از دیوان‌های جداگانه امیرخسرو دهلوی صورت گرفته است.
  • دیوان اول، اشعار وی را تا ۶۵ سالگی، دیوان دوم، شعرهای ۶۶ تا ۷۵ سالگی و دیوان سوم، شعرهای سه سال آخر عمرش را در بر دارد.

ویژگی‌های شعر جامی
  • در این دیوان‌ها، بر خلاف شیوه متداول روزگار او، اشعار مدحی وجود ندارد.
  • غالب این اشعار از عرفانی تکامل یافته خالی است و خواننده با شاعری مُفْلِق یا رندی عالم سوز مواجه نیست.
  • در میان غزلهای او کمتر غزل اجتماعی یا مطلبی که نمودار حقیقت اندیشه و بیان تجربه مستقیم شاعر از جهان و انسان باشد، می‌توان یافت.

ویژگی قصیده ‌های جامی
  • جامی در قصیده گونه‌های کوتاهش (بین هشت تا پانزده بیت)، به وصف برخی حوادث عصر، توحید حق، نعت پیامبر و اولیا ، مناجات ، مباحث عرفانی، حکمت و موعظه پرداخته است. برخی از آن‌ها هم جواب نامه هستند.
  • از جمله قصیده‌های اوست: «شرح ضعف پیری و عیب شیب» که به «قصیده شیبیه» مشهور است، و «رَشْح بال به شرح حال» که در آن جامی به شرح زندگی خود پرداخته است.
  • جامی در قطعه‌ها بیش‌تر به پند و اندرز پرداخته و در بعضی قطعه‌ها حوادث زندگی را با ظرافت و لطف بیان کرده است.
  • بعضی قطعه‌های او نیز خصوصیت حسب حالی دارد و تاریخ واقعه‌های مهم زندگی هنری شاعر را در بر گرفته است.

ویژگی رباعیات جامی
  • مضمون رباعیات او بیش‌تر عاشقانه و عارفانه است.
  • بعضی رباعیهای او نیز به پند و اندرز، حسب حال، و شِکوِه و ظرافت اختصاص یافته‌اند.
  • انتقادهای اجتماعی و فردی، مذمت یا هجو، وصف حال و علایق باطنی و نظایر آن نیز در رباعیات او دیده می‌شود.
  • دیگر اثر مهم جامی، بهارستان است که آن را به تقلید از گلستان سعدی در هشت روضه نگاشته است.

قالبهای شعری دیگر در آثار جامی
  • ترکیب بند : بیشتر ترکیب بندهای جامی به مرثیه پیر روحانیش سعدالدین کاشغری، سوگواری برادر و فرزندخود، ماتم خواجه احرار، توصیف عمارت شاهانه سلطان حسین و کیفیت سفرش هنگام وارد شدن به مدینه اختصاص یافته است.
  • ترجیع بند : این قالب شعری را جامی استادانه سروده و در آن به توصیف معرفت صوفیانه، عشق و عرفان پرداخته است.
  • طرز بیان ترجیع بند‌ها شیوا و پرتأثیر می‌باشد.
  • مربع: جامی دو مربع دارد که در یکی از آن‌ها حسن معشوق و بیان حال عاشقان را وصف کرده و در دیگری که از ده بند تشکیل شده، به مناجات پرداخته و در آن صنعت ملمع و سجع فراوان به کار برده است.
  • فرد (تک بیت) : جامی علاوه بر فردهایی که در معما سروده است، در دیوان سومش هم یک «فرد» دارد.
  • وی شعری هم در بحر طویل دارد.
  • همچنین دارای دوبیتی و دیگر قالبهای رایج زبان فارسی است.
  • برخی آثار و اشعار او به زبانهای دیگر، از جمله ترکی و انگلیسی، ترجمه و اشعار و افکار او تحلیل شده است.

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
      
صفحه  صفحه 20 از 21:  « پیشین  1  ...  18  19  20  21  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Jami | جامی

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا