تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Jami | جامی

صفحه  صفحه 3 از 21:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  17  18  19  20  21  پسین »  
#21 | Posted: 2 Apr 2012 07:22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« رسیدن معتمر بعد از چندگاه بر سر قبر ایشان »



بعد شش سال، معتمر، یا هفت
به سر روضهٔ نبی می‌رفت

راه عمدا بر آن دیار افگند
بر سر قبرشان گذار افگند

دید بر خاک آن دو انده‌مند
سر کشیده یکی درخت بلند

چون به عبرت نگاه کرد در آن
دید خط‌های سرخ و زرد بر آن

بود زردی ز رویشان اثری
سرخی از چشم خونفشان خبری

با کسی گفت ز آن زمین بشگفت:
«چه درخت‌ست این» به حیرت ؟ گفت

که: «درختی‌ست این سرشتهٔ عشق
رسته از تربت دو کشتهٔ عشق

بلکه بر خاک آن دو تن علمی‌ست
بر وی از شرح حالشان رقمی‌ست

ز اهل دل هر که آن رقم خواند،
حال آن کشتگان غم داند»

جانشان غرق فیض رحمت باد!
کس چو ایشان ازین جهان مرواد!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#22 | Posted: 2 Apr 2012 07:23
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« حکایت بر سبیل تمثیل »



زنگی‌ای روی چون در دوزخ
بینی‌ای همچو موری مطبخ

ننمودی به پیش رویش زشت
لاف کافوری ار زدی انگشت

دو لبش طبع‌کوب و دل رنجان
همچو بر روی هم دو بادنجان

دهنش در خیال فرزانه
فرجه‌ای در کدوی پردانه

دید آیینه‌ای به ره، برداشت
بر تماشای خویش دیده گماشت

هر چه از عیب خود معاینه دید
همه را از صفات آینه دید

گفت: «اگر روی بودی‌ات چون من،
صد کرامت فزودی‌ات چون من

خواری تو ز بدسرشتی توست!
بر ره افگندنت ز زشتی توست!»

اگرش چشم تیزبین بودی
گفت و گویش نه اینچنین بودی

عیب‌ها را همه ز خود دیدی
طعن آیینه کم پسندیدی

مرد دانا به هر چه درنگرد
عیب بگذارد و هنر نگرد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#23 | Posted: 2 Apr 2012 07:23 | Edited By: mahsadvm
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« در ختم دفتر دوم سلسله الذهب »



بود در دل چنان، که این دفتر
نبود از نصف اولین کمتر

لیک خامه از جنبش پیوست
چون بدین جا رسید سر بشکست

چرخ اگر باز بگذرد ز ستیز
سازدم گزلک عزیمت تیز،

دهم از سر، تراش آن خامه
برسانم به مقطع، این نامه

ورنه آن را که خاطر صافی‌ست
اینقدر هم که گفته شد کافی‌ست

هم برین حرف، این خجسته کلام
ختم شد، والسلام والاکرام!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#24 | Posted: 2 Apr 2012 07:28 | Edited By: mahsadvm
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« از دفتر سوم سلسلة الذهب در حمد ایزد »



حمد ایزد نه کار توست، ای دل!
هر چه کار تو، بار توست، ای دل!

پشت طاقت به عاجزی خم ده!
و اعترف بالقصور عن حمده!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#25 | Posted: 2 Apr 2012 07:29
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« بخش ۲۱ »



بود در مرو شاه جان زالی
همچون زال جهان کهنسالی

روزی آمد ز خنجر ستمی
بر وی از یک دو لشکری المی

از تظلم زبان چو خنجر کرد
روی در رهگذار سنجر کرد

دید کز راه می‌رسد سنجر
برده از سرکشی به کیوان سر

بانگ برداشت کای پریشان کار
کوش خود سوی سینه‌ریشان دار!

گوش سنجر چو آن نفیر شنید
بارگی سوی گنده‌پیر کشید

گفت کای پیرزن! چه افتادت
که ز گردون گذشت فریادت؟

گفت: «من رنجکش یکی زال‌ام
کمتر از صد به اندکی سال‌ام

خفته در خانه‌ام سه چار یتیم
دلشان بهر نیم نان به دو نیم

غیر نان جوین نخورده طعام
کرده شیرین دهان ز میوه به نام

با من امسال گفت و گو کردند
وز من انگور آرزو کردند

سوی ده جستم از وطن دوریی
تن نهادم به رنج مزدوری

دستم اینک چو پنجهٔ مزدور
ز آبله پر، چو خوشهٔ انگور

چون ز ده دستمزد خود ستدم
پر شد از آرزویشان سبدم

با دل خرم و لب خندان
رو نهادم به سوی فرزندان

یک دو بیدادگر ز لشکر تو
در ره عدل و ظلم یاور تو

بر من خسته غارت آوردند
سبدم ز آرزو تهی کردند

این چه شاهی و مملکتداری‌ست؟
در دل خلق، تخم غم کاری‌ست؟

دست از عدل و داد داشته‌ای
ظالمان بر جهان گماشته‌ای

گرچه امروز نیست حد کسی
که برآرد ز ظلم تو نفسی،

چون هویدا شود سرای نهفت
چه جواب خدای خواهی گفت؟

دی نبودت به تارک سر، تاج
وز تو فردا اجل کند تاراج

به یک امروزت این سرور، که چه؟
در سر این نخوت و غرور، که چه؟

قبهٔ چتر تو گشت بلند
سایهٔ ظلم بر جهان افگند

تو نهاده به تخت، پشت فراغ
میوهٔ عیش می‌خوری زین باغ

بیوگان در فغان ز میوه‌بری
تو گشاده دهان به میوه‌خوری

چشم بگشا! چون عاقبت‌بینان
بنگر حال زار مسکینان!»

شاه سنجر چون حال او دانست
صبر بر حال خویش نتوانست

دست بر رو نهاد و زار گریست!!!
گفت با خود که این چه کارگری‌ست؟

تف برین خسروی و شاهی ما!!
تف برین زشتی و تباهی ما!!

شرم ما باد از این جهانداری!!
شرم ما باد از این جهانخواری!!

ما قوی شاد و دیگران ناشاد!!
ما خوش آباد و ملک، ناآباد!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#26 | Posted: 2 Apr 2012 07:30
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« رسیدن پیامبر (ص) به گروهی و سخن گفتن با ایشان »



در رهی می‌گذشت پیغمبر
با گروهی ز دوستان، همبر

دید قومی گرفته تیشه به دست
گرد سنگی بزرگ، کرده نشست

گفت کاین دست و پا خراشیدن
چیست؟ و این سنگ را تراشیدن؟

قوم گفتند: «ما جوانانیم
زورمندان و پهلوانانیم

چون به زورآوری کنیم آهنگ
هست میزان زور ما این سنگ»

گفت: «گویم که پهلوانی چیست؟
مرد دعوی پهلوانی کیست؟

پهلوان آن بود که گاه نبرد
خشم را زیر پا تواند کرد!

خشم اگر کوه سهمگین باشد
پیش او پشت بر زمین باشد»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#27 | Posted: 2 Apr 2012 07:31
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گفتار در فضیلت جود و کرم »



پیش سوداییان تخت جلال
نیست جز تاج جود، راس‌المال

گر نه سرمایه تاج جود کنند
کی ز سودای خویش سود کنند؟

معنی جود جیست؟ بخشیدن!
عادت برق چیست؟ رخشیدن!

برق رخشان، کند جهان روشن
جود و احسان، جهان جان روشن!

پرتو برق هست تا یک دم
پرتو جود، تا بود عالم!

گرچه یک مرد در زمانه نماند،
وز جوانمرد جز فسانه نماند،

تا بود دور گنبد گردان،
ما و افسانهٔ جوانمردان!

رفت حاتم ازین نشیمن خاک
ماند نامش کتابهٔ افلاک

هر چه داری ببخش و، نام برآر
به نکویی و نام نیک گذار!

زآنکه زیر زمردین طارم
نام نیکو بود حیات دوم

هر چه دادی، نصیب آن باشد
وآنچه نی، حظ دیگران باشد

بهرهٔ خود به دیگران چه دهی؟
مال خود بهر دیگران چه نهی؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#28 | Posted: 2 Apr 2012 07:32
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« حکایت حاتم و بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن »



حاتم آن بحر جود و کان عطا
روزی از قوم خویش ماند جدا

اوفتادش گذر به قافله‌ای
دید اسیریی به پای سلسله‌ای

پیشش آمد اسیر، بهر گشاد
خواست زو فدیه تا شود آزاد

حاتم آنجا نداشت هیچ به دست
بر وی از بر آن رسید شکست

حالی از لطف پای پیش نهاد
بند او را به پای خویش نهاد

ساخت ز آن بند سخت، آزادش
اذن رفتن بجای خود دادش

قوم حاتم ز پی رسیدندش
چون اسیران به بند دیدندش

فدیهٔ او ز مال او دادند
پای او هم ز بند بگشادند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#29 | Posted: 2 Apr 2012 08:01
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« معالجه کردن بوعلی سینا آن صاحب مالیخولیا را »



بود در عهد بوعلی سینا
آن به کنه اصول طب بینا

ز آل بویه یکی ستوده خصال
شد ز ماخولیا پریشانحال

بانگ می‌زد که:«کم بود در ده
هیچ گاوی بسان من فربه

آشپز گر پزد هریسه ز من
گرددش گنج سیم، کیسه ز من

زود باشید حلق من ببرید!
به دکان هریسه‌پز سپرید!»

صبح تا شام حال او این بود
با حریفان مقال او این بود

نگذشتی ز روز و شب دانگی
که چو گاوان نبودی‌اش بانگی

که: «بزودی به کارد یا خنجر
بکشیدم که می‌شوم لاغر!»

تا به جایی رسید کو نه غذا
خوردیی از دست هیچ کس، نه دوا

اهل طب راه عجز بسپردند
استعانت به بوعلی بردند

گفت: «سویش قدم نهید از راه
مژده‌گویان! که بامداد پگاه

می‌رسد بهر کشتن‌ات به شتاب
دشنه در دست، خواجهٔ قصاب»

رفت ازین مژده زو گرانیها
کرد اظهار شادمانیها

بامدادان که بوعلی برخاست
شد سوی منزلش که: «گاو کجاست؟»

آمد و خفت در میان سرای
که، «منم گاو، هان و هان، پیش آی!»

بوعلی دست و پاش سخت ببست
کارد بر کارد تیز کرد و نشست

برد قصاب‌وار کف، سوی‌اش
دید هنجار پشت و پهلویش

گفت کاین گاو لاغر است هنوز
مصلحت نیست کشتن‌اش امروز

چند روزی‌ش بر علف بندید!
یک زمان‌اش گرسنه مپسندید!

تا چو فربه شود، برانم تیغ
نبود افسوس ذبح او و، دریغ

دست و پایش ز بند بگشادند
خوردنیهاش پیش بنهادند

هر چه دادندش از غذا و دوا
همه را خورد بی‌خلاف و ابا

تا چو گاوان از آن شود فربه
شد خود او از خیال گاوی، به!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

     
#30 | Posted: 2 Apr 2012 08:01
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« خاتمهٔ کتاب »



جامی! از شعر و شاعری بازآی!
با خموشی ز شعر دمساز آی!

شعر، شعر خیال بافتن است
بهر آن شعر، مو شکافتن است

به عبث، شغل مو شکافی چند؟
شعرگویی و شعربافی چند؟

هست همت چو مغز و کار چو پوست
کار هر کس به قدر همت اوست

نه، چه گفتم؟ چه جای این سخن است؟
رای دانا ورای این سخن است

کار، فرخنده گشته از فرهنگ
کارگر را در او چه تهمت و ننگ؟

همت مرد چون بلند بود
در همه کار ارجمند بود

کار کید ز کارخانهٔ خیر
در دو عالم بود نشانهٔ خیر

مدح دونان به نغز گفتاری
خرده‌دان را بود نگونساری

همه ملک جهان، حقیر بود
زآنکه آخر فناپذیر بود

با دهانی ز قیل و قال خموش
می‌کنم از زبان حال، خروش

آن خروشی که گوش جان شنود
بلکه اهل خرد به آن گرود

بر همین نکته ختم شد مقصود
لله‌الحمد والعلی والجود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

     
صفحه  صفحه 3 از 21:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  17  18  19  20  21  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Jami | جامی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites