تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

ضحاک مار دوش ، واقعی یا خیالی

صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#21 | Posted: 23 Apr 2012 09:05

_

همه لب فرو بسته بودند نمي دانستند چه كنند . اگر آنچه سرنوشت ضحاك بود به او مي گفتند خشم شاه را برمي انگيختند و موجب مرگشان مي شد و اگر راست نمي گفتند باز ترس از مرگ وجود داشت.
سه روز از آن تاريخ گذشت و كسيچيزي نگفت . روز چهارم شاه برآشفته شد و از آنها خواست تا حقيقت را بگويند. همه موبدان با دلي پر از ترس و چشماني پر از خون سر بزير انداخته بودند . در اين ميان فردي از خودگذشتگي مي كند و جلو مي آيد و به شاه ميگويد:
تا حال كسي از مادر زاييده نشده است كه عمري جاويدان داشته باشد. قبل از تو همه شاهان بسياري حكومت كردند وليكن همگي رفتند و تخت شاهي را به ديگري سپردند. و آن كسي كه پس از تو صاحب اين تاخت خواهد شد ، نامش فريدون است و زمين را زير سايه خود مي آورد . هنوز وقت جسنجوو نگراني نيست زيرا كه هنوز از مادر زاده نشده است و هنگاميكه بزرگ شود به فكر تاج و تخت خواهد افتاد. قد و قامت بلندي چونسرو دارد و براحتي گرزي پولادينرا بر شانه حمل مي كند و با گرزي به شكل گاوي بر سرت خواهد كوبيد و تو از از تخت پادشاهي به زير خواهد كشيد .
ضحاك پرسيد آخر براي چه با مناينگونه رفتار مي كند ؟
خردمند به او پاسخ داد، كسي بدون علت كاري نمي كند . پدرشتوسط تو به قتل مي رسد و او دلي پر از كينه از تو دارد . گاويبه نام برمايه دايه اوست و به او شير مي دهد ولي آن گاو هم بدستتو از بين خواهد رفت و براي انتقامگرزي به شكل سر گاو درست خواهد كرد .
ضحاك از شنيدن اين سخنان از تخت بر زمين افتاد و بيهموش گرديد. مرد خوابگزار اين فرصت را غنيمت دانست و از بارگاره ضحاك خارج شد تا به او گزندي نرسد.
زماني كه دوباره ضحاك برتخت نشست و كمي آرامش يافت شروع به جستجوي فريدون كردو از نگراني خواب و خوراك نداشت.

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#22 | Posted: 23 Apr 2012 09:13



بدنيا آمدن فريدون




از ماجراي خواب ضحاك مدتي طولاني گذشت و فرصت ضحاك كمتر شد و به پايان كارش نزديكتر مي شد.
تا اينكه روزي فريدون چشم به جهان گشود بمانند سرو رشد كرد و شكوه و جلال شاهي نمايان شد.زيرا كه او از نوادگان جمشيد بود.
هم زمان با زاده شدن فريدون گاوي زاده شد كه عجيب ترين گوساله دنيا بود و كسي تا حال چنين گوساله اي نديده و نشنيده بود زيرا موهاي تنش به مانند پرهاي طاووس رنگارنگ بود . او را برمايه نام نهادند
از طرفي ماموران ضحاك در هر محله اي بدنبال يافتن فريدون و گاو برمايه بودند .
پدر فريدون فردي به نام آبتين بود كه بعلت كينه او به ضحاك در جستجويش بودند . تا اينكه آبتين بدست ماموران بدنهاد ضحاك گرفتار ميشود و ضحاك جاناو را مي گيرد.
مادر خردمند فريدون كه فرانك نامداشت هنگامي كه سرنوشت همسرش را ديد با دلي داغ ديده و گريان با فرزندش از آنجا گريختتا در امان باشند و به مرغزاري رفت كه گاو برمايه در آنجا بود .
فرانك نزد نگهبان مرغزار رفت و با ديده اشكبار از او تقاضا كرد تا مدتي فرزند شيرخوارش را در آنجا نگهداري كند. و به مانند پدري دلسوز او را بزرگ كند و از شير آنگاو ، كودك را تغذيه كند. و براي دستمزد هر چه او بخواهد آنرا برآورده كند.
و بدين ترتيب نگهبان، آن كودك را در نزد خود نگاه داشت و سه سال با شير برمايه او را شيرداد .

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#23 | Posted: 23 Apr 2012 09:16
ضحاك كه از عاقبت خود در هراس بود هنوز هم بدنبال اين گاو مي گشت تا اينكه توسط جاسوسانش از وجود برمايه خبردار مي شود.
فرانك نزد مرد امانت دار آمد و بدو گفت:فكري از الهام الهي بر دلم پيدا شده و بايد آنرا انجام دهم و چاره اي ندارم و بايد از اين سرزميني كه جادو بر آن حكمفرماست فرار كنم و به هندوستان بروم. از ميان اين جمعيتمي روم و به كوه البرز پناه مي برم.
فرزند را از آن نگهبان گرفت و با شتاب فرزند را همانند يك قوچ وحشي قهرآلود به سمت البرز برد. زاهدي در آن كوه به دور از نگراني هاي جهان زندگي مي كرد. فرانك به او گفت: اي مرد با ايمان من زني داغ ديده از سرزمين ايران هستم ، آگاه باش كه فرزند من در آينده فرد شايسته اي خواهد شد .او تاج ضحاك را از سرش پايين مي آورد و ضحاك را در جنگ شكست مي دهد ، تو بايد مراقب او باشي و همچون پدر نگران زندگيش باشي .
مرد زاهد كودك را نزد خود پذيرفت و مادرش را نااميد نكرد.
حال بشنويد از روزي كه ضحاك از وجود گاو برمايه و آن مرغزار خبردارشد . ضحاك با دلي پر از خشم همراه با مامورانش به آن مرغزار رفتند از روي خشم نه تنها برمايه كه تمامي چهارپايان را كشتند و فوري به سمت منزلگاه فريدون رفت و چون كسي را نيافت خانه راآتش كشيد و به خاك يكسان كرد.

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#24 | Posted: 23 Apr 2012 09:19






آگاه شدن فريدون از نژادش




هنگاميكه فريدون 16 ساله شد از كوه به نزد مادرش آمد و از او خواست تا آن اسراري كه در سينه دارد برايش بگويد .
فريدون از مادرش پرسيد: به من بگو كه پدرم كيست و اصل و نژادم چيست ؟ و در ميان مردم خود رافرزند چه كسي و از چه نژادي معرفي كنم ؟ پاسخ مرا با سخني منطقي بده.
مادرش فرانك پاسخ داد: آنچه گفتني است برايت خواهم گفت. بدان و آگاه باش كه در سرزمين ايران مردي به نام آبتين بود كه اجداد و نياكان خود را مي شناخت . اجداد او به شاه طهمورث مي رسد و در حقيقت آبتين پدر تو و همسريشايسته براي من بود كه به جز ديدار او دلخوشي ديگري نداشتم .
و هنگاميكه ضحاك جادوگر خواست تو را از بين ببرد ، تو را مخفي نگداشتيم و چه روزهاي تلخي را گذراندم . پدرت آن مرد گرانقدر بخاطر تو جانش را فدا كرد . چون بر دوش ضحاك دو مار روئيده بود او روزگار را بر مردم تنگ كرد و از مغز آدميان براي مارانش خورشتتهيه مي كرد و پدرت نيز خوراك آنها شده است.
عاقبت بسوي بيشه اي رفتم كه كسي از آن خبر نداشت . در آنجا گاوي ديدم كه رنگارنگ بود . و نگهبان او رفت و آمدي نداشت. مدتي طولاني تو را آنجا سپردم و با ناز تو را پرورش دادند و از شير آن گاو رنگارنگ كه چون طاووس بود تغذيه شدي و اينچنيندلير گشتي . تا اينكه شهريار به وجود آن مرغزار و گاو پي برد .منترا بلافاصله از آن سرزمين دور كردم . ولي آنها آن گاو بي زبان راكه براي تو همانند دايه اي بود ،كشتند . و آن ساختمان بلند را به تلي از خاك تبديل كردند .

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#25 | Posted: 23 Apr 2012 09:23






وقتي فريدون سخنان مادر را شنيد بر آشفته شد و خونش به جوش آمد. دلش پر از كينه و درد شد و از خشم بر پيشاني اش چين افتاد . به مادر گفت : بايد به اسقبال خطر رفت ، تا حالا ضحاك هر قدر خواست جادو كرد و حالا نوبت من است كه دست به شمشير ببرم و كاخ ضحاك را چنان در هم بكوبم كهخاكش به آسمان بلند شود.
اما فرانك كه زني خردمند بود بهپسرش گفت: اينكار صحيح نيست ،ضحاك سپاهي بزرگ دارد كه به فرمان او هستند و اگر اراده كند از هر منطقه اي صدهزار نفر كمربسته براي او جنگ خواهند كرد و تو نمي تواني در برابر اين همهخلق به تنهايي بجنگي .
راه و رسم آشتي و جنگ در جهان بغير از اين است كه تو مي پنداري. و هر كسي كه در جهان به توانائي هايش مغرور گشت و به قدرت دشمن توجه نكرد ، جانش رااز دست مي دهد .
ضحاك آنچنان مردم را افسون كرده كه قربانيانش كه اين مردم ستمديده هستند هنوز كمر بسته در خدمتش هستند و هنوز در بين مردم محبوبيت فراوان دارد . بايد زمان مناسب فرارسد زماني كه خشم مردم طغيان كند. قبل از آن، يكه و تنها به مبارزهپرداختند خلاف راي عاقلان است .
پسر من اين نصيحت مادرت را هرگزاز ياد مبر.

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#26 | Posted: 23 Apr 2012 09:31






ماجراي ضحاك و كاوه آهنگر




ضحاك پس از گذشت سالها جنايت چاره اي مي انديشد و تصميممي گيرد كه از مردم سندي دال بر عدالتخواهيش بگيرد. تا پادشاهيش استوار شود .
بزرگان هر كشور و منطقه اي را نزد خود فرا مي خواند و به آنها اينگونه مي گويد : اي خردمندان بزرگوار همه مي دانيد كه من دشمنيمخفي دارم و من دشمن خود را كوچك نمي شمارم. بايد لشكري بزرگتر از آنچه دارم فراهم كنم و شما نيز بايد در اينكار مرا ياري دهيد. بايد استشهادي بنويسيد كه من بعنوان پادشاه شما كاري جز خير انجام نداده ام و سخني جز حقيقت بر زبان نراندم و جز به عدالت رفتار نكرده ام .
از ترس ضحاك همه با او هم صدا گشتند و چه پير و چه جوان به آن سند دروغين گواهي دادند .
همان لحظه صداي دادخواهي از درگاره شاه به گوش رسيد.ضحاكتصور كرد چه موقعيتي بهتر از اين كه به شكايت رعيتش شخصا رسيدگي كند و جماعت لطف او را ببينند تا به مهري كه به شهادتنامه نهاده اند مطمئن شوند . بنابراين آن فرد ستم ديده را نزد خود فراخواند و او را در كنار مردان درباري نشاند. ضحاك با چهره اي عبوس از او پرسيد: به ما بگو كهچه كسي بر تو ستم كرده است.
مرد با دو دست بر سر خود زد و با صداي بلند شروع به سخن گفتن كرد. اي شاها ، اسم من كاوه است و براي دادخواهي اينجا آمدم . مرد آهنگر بي آزاري هستم و مرتب از طرف شاه بلا برسرمان مي بارد. بايد مشخص شود كه تو شاه هستي يا اژدها ؟ اگر تو پادشاه هفت سرزمين هستي چرا تمام رنج و سختي هايت فقط برايما هست كه در كنار تو هستيم و مردم ديگر ولايات را در اين ستم ها،شريك نمي كني؟
طبق چه حساب و كتابي نوبت به من رسيده كه بايد هر بار مغز فرزندان من خوراك مارهاي تو گردند ؟

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#27 | Posted: 23 Apr 2012 09:35






ضحاك كه در آن مجلس، به فكر تهيه گواهي بر عدالتش بود از اينسخن ها شگفتزده شد. دستور داد تا فرزند آن مرد را به او بازگردانند و سعي كرد دل مرد را بدست آورد تا نمايشي از عطوفت ضحاك باشد . سپس به كاوه اجازه داد كه به عدالت شاه گواهي دهد و او هم زير آن سند عدالت را امضاء كند .
در حقيقت ضحاك به كاوه لطف بزرگي كرده بود اما وقتي كاوه آنسند را خواند و امضاي بزرگان كشور را در زير آن ديد ، فرياد برآورد : اي هواداران ديو ، كه ترسي از خداي بزرگ در دل نداريد. همه ي شما در دوزخ جاي داريد كهدل به گرو حرفهاي اين مرد سپردهايد .
در حاليكه از خشم مي لرزيد از جايشبلند شد و گواهينامه را پاره كرد و زير پايش لگدمال كرد. سپس دست فرزند عزيزش را گرفت و از بارگاه ضحاك خارج شد .
درباريان ضحاك را مدح و ستايش كردند و گفتند : اي شاه شاهان ، چرا در نزد تو اين كاوه ياوه گو بخودش اجازه داد كه خودش را هم ردهشما بداند و با صداي بلند اين چنين غصبناك صحبت كند و سنديرا كه ما براي وفاداري به تو نوشتيم ، پاره كند و از فرمان تو سرپيچي كند ؟
ضحاك پاسخ داد: اين عجيب است ولي بايد آنرا باور كنيد ، هنگاميكه كاوه داخل شد و صداي او را شنيدم، گويا بين من او درست به اندازه كوهي از آهن فاصله بود و آنگاه كه با دو دستآنگونه به سرش زد وحشت عجيبي در دلم احساس كردم . نمي دانم از اين پس چه ممكن است رخ دهد كه كسي از راز روزگار با خبر نيست.

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#28 | Posted: 23 Apr 2012 09:39 | Edited By: zoksi
طغيان كاوه



وقتي كاوه از درگاه بيرون آمد مردمكوچه و بازار دور او جمع شدند، كاوه فرياد برآورد و مردم را به سوي عدالت و داد خواهي فرا خواند. او چرم آهنگري را از تنش در آوردو آنرا بر سر نيزه كرد . در ميان جمعيت شور و غوغاي برپا شد.
كاوه خروشان و نيزه بدست به راه افتاد و مي گفت : اي خداپرستان ، چه كسي هوادار فريدون است و ميخواهد از ظلم ضحاك رهايي يابد . بياييد، به نزد فريدون رويم و در سايه فر و شكوه او به مبارزه با دشمن خدا برويم
گويا فرياد كاوه مردم را به خود آورد و جمعيت مردم را به حركت درآورد. و گروه زيادي به او ملحق شدند .رفتند و رفتند تا به جايي كهفريدون بود رسيدند .

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#29 | Posted: 23 Apr 2012 09:46
عزم فريدون براي جنگ





زماني كه پيشواي تازه به درگاه آمد مردم از دور او را ديدند و غوغاي شادي بپا شد .هنگامي كه فريدون آن پوست را بر نيزه ديد آن را به فال نيك گرفت . او آن چرم را با ديباي روم تزيين كرد و آنرا با گوهر و طلا آراسته كرد و آن را بعنوان پرچم و درفش بالاي سر خود نصب كرد و آن پرچم را درفش كاوياني ناميد.
بعد از فريدون هم هر كس به تخت شاهي مي نشست بر آن چرمبي ارزش، گوهر هاي بيشتري اضافه كرد و آنچنان شد كه در شبتيره همچو خورشيد مي درخشيد و اينگونه بود كه اختر كاوياني شد.
وقتي فريدون شرايط را اينگونه ديدفهميد كه واژگوني ضحاك نزديك است او تاج بر سرش گذاشت و با ارده اي مصمم نزد مادرش فرانكرفت و گفت : كه من بايد بسوي كارزار بروم ،براي پيروزيمان دعاكن . از هر خير و شري به خدا پناهببر و به او متوسل شو .
اشك از چشمان فرانك سرازير مي شود و گفت : اي خداي جهان، عزيزخودم را به تو سپردم . هر گزند و بدي را از او دور كن و جهان را از نادانان خالي و تهي گردان .

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
#30 | Posted: 23 Apr 2012 09:47
عزم فريدون براي جنگ





زماني كه پيشواي تازه به درگاه آمد مردم از دور او را ديدند و غوغاي شادي بپا شد .هنگامي كه فريدون آن پوست را بر نيزه ديد آن را به فال نيك گرفت . او آن چرم را با ديباي روم تزيين كرد و آنرا با گوهر و طلا آراسته كرد و آن را بعنوان پرچم و درفش بالاي سر خود نصب كرد و آن پرچم را درفش كاوياني ناميد.
بعد از فريدون هم هر كس به تخت شاهي مي نشست بر آن چرمبي ارزش، گوهر هاي بيشتري اضافه كرد و آنچنان شد كه در شبتيره همچو خورشيد مي درخشيد و اينگونه بود كه اختر كاوياني شد.
وقتي فريدون شرايط را اينگونه ديدفهميد كه واژگوني ضحاك نزديك است او تاج بر سرش گذاشت و با ارده اي مصمم نزد مادرش فرانكرفت و گفت : كه من بايد بسوي كارزار بروم ،براي پيروزيمان دعاكن . از هر خير و شري به خدا پناهببر و به او متوسل شو .
اشك از چشمان فرانك سرازير مي شود و گفت : اي خداي جهان، عزيزخودم را به تو سپردم . هر گزند و بدي را از او دور كن و جهان را از نادانان خالي و تهي گردان .

در دستانت گرمای دست دیگری را احساس میکنم.راستش را بگوحقیقت چیست؟؟؟

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / ضحاک مار دوش ، واقعی یا خیالی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites