تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Orfi Shirazi | عرفی شیرازی

صفحه  صفحه 22 از 61:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  60  61  پسین »  
#211 | Posted: 16 May 2012 15:36
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۰۷ »



ز بهر داغ که مستان علاج می طلبند
که جام می شکنند و زجاج می طلبند

فروغ مشعلهٔ شمع راه تیره دلان
چراغ در دل شب های داج می طلبند

شکوه تاج شکستند و تخت مرگ زدند
ز هم نهان تخت و تاج می طلبند

مباد لذت بیماری دل آنان را
که اعتدال ز بهر مزاج می طلبند

فغان ز جلوهٔ آن هست که اهل دین به دعا
ز بهر طاعت ایزد، رواج می طلبند

گذر به کوچهٔ همت مبادشان، عرفی
که کام دل ز در احتیاج می طلبند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#212 | Posted: 16 May 2012 15:36
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۰۸ »



تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود

هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت
کارم همه در کاسهٔ صاحب نظری بود

با آن که نمی داد امان سیلی فقرم
دایم سر من درهوس تاجوری بود

هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت
گر قطره و گر دجله سرشکم جگری بود

در بستهٔ اندیشه به جز خار ندیدم
گل ها همه در خوابگه بی خبری بود

نگسسته زهم جذبهٔ توفیق و گرنه
شبگیر طلب بر اثر بی بصری بود

جمعیت عرفی همه دانست که عمری
سوداگر بازارچهٔ بی هنری بود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#213 | Posted: 16 May 2012 15:37
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۰۹ »



تا به کی عمر به افسوس و جهالت برود
نشأ باده به تاراج ملامت برود

بخت بد را خجل از پرسش باطل چه کنم
بهتر آن است که عمرم به بطالت برود

زاهد از کعبه عنان تافته می آید، لیک
کاین طمع داشت که خضرش به دلالت برود

ره رو کعبه که دیر است حوالتگاهش
برود، لیک ز دنبال حوالت برود

جای رحم است برآن جوهری لعل طراز
کش همه عمر به آرایش آلت برود

جانم ار مالک غم های محبت گردد
من گدا گردم و نامش به دلالت برود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#214 | Posted: 16 May 2012 15:37
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۱۰ »



فغان کز سینه دائم آه بی تاثیر می زاید
صباح عیدم از دل نالهٔ شبگیر می زاید

جهان عشق را نازم که سلطان گدای او
بسی دلشاد می میرد ولی دلگیر می زاید

طلب کن دایهٔ کش زهر بیرون آید از پستان
که طفلان هوس را تشنگی از شیر می زاید

مصیبت بین که غافل مردم و فارغ در آن وادی
که مجنون تنگ لیلی بستهٔ زنجیر می زاید

به دلق و برد و تسبیح از ره مرو عرفی
که از تقوای زاهد شیوهٔ تزویر می زاید

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#215 | Posted: 16 May 2012 15:37
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۱۱ »



چه مهربان به سفر شد، چه تند قهر آمد
فرشته ای بشد و فتنه ای به شهر آمد

کرشمه ای که دگر ناخنی رساند باز
گشود گریهٔ تلخ و هزار نهر آمد

قیاس کن که چه آبم رود به جوی حیات
که گاه گریهٔ شادی ز دیده زهر آمد

به شومی دل از عافیت رمیدهٔ من
ز کوه و بادیهٔ آوارگی به شهر آمد

مکو که بی خبر آمد به دهر عرفی و رفت
هر آن که از عدم آمد، چنین به دهر آمد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#216 | Posted: 16 May 2012 15:38
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۱۲ »



مستان عشق خانه در آتش گرفته اند
دائم قدح ز خوی تو آتش گرفته اند

این هم عنایتی است که غم های روزگار
دنبال بی کسان مشوش گرفته اند

چون خم به ته، ز چاه بلا، دُرد سرکشند
آنان که خو به بادهٔ بی غش گرفته اند

اینک ره گریز، چه سود از گریختن
سر تاسر زمانه در آتش گرفته اند

عرفی مرید خلوتیان پیاده شو
کاین قوم جلوه ز ابرش گرفته اند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#217 | Posted: 16 May 2012 15:38
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۱۳ »



تا قدم بر اثر نام و نشان خواهد بود
گوشهٔ دامن ما وقف میان خواهد بود

می نمودند ملایک به ازل عشق به هم
کاین گهر دست زد بی بصران خواهد بود

گر شود کون و مکان زیر و زبر در ره عشق
صورت ناصیه بر خاک عیان خواهد بود

جز به بازار قیامت ، دل پرخون، زنهار
مفروشید که این جنس گران خواهد بود

دیده بی نور شد ازگریه، خدایا به ازل
گفته بودی که به جایی نگران خواهد بود

دلم آخر به تماشاگه دیدار آورد
تا کی این آئینه در آئینه دان خواهد بود

دست فرسوده شود آخر و گمنام شوم
من گرفتم هنرت نقد روان خواهد بود

به سرانجام جم و کی چه نهم بیهده گوش
کمترین بازی افلاک همان خواهد بود

عرفی از پیر مغان دست نداری هر چند
بر دلت بستن زنار گران خواهد بود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#218 | Posted: 16 May 2012 15:38
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۱۴ »



کسی که دل به وفای تو عشوه کیش نهاد
هزار داغ ندامت به جان خویش نهاد

کسی به راه تو ارزد که پا ز دیده کند
که گل به زیر قدم دید و پای پیش نهاد

شهادتش چو مراد دو کون در قدم است
کسی که پای طلب در ره تو پیش نهاد

کرشمهٔ دهد امید عمر جاویدم
که مرگ بهر شگون تیر او به کیش نهاد

نه کافرم نه مسلمان، مرا که آتش زد
که ننگ سوختن من به دین خویش نهاد

ز مغز عرفی از آن خون خوش نسیم چکد
که دستهٔ گل غم بر دماغ خویش نهاد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#219 | Posted: 16 May 2012 15:39
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۱۵ »



زندانی شوق تو به گلزار نگنجد
جز در قفس مرغ گرفتار نگنجد

در دست ریا باده کشان تا در کعبه
بگذشته میانی که به زنار نگنجد

هرذره نه شایسهٔ طوف حرم اوست
خورشید در این سایهٔ دیوار نگنجد

فریاد که غم های تودر سینهٔ تنگم
اندک نبود لایق و بسیار نگنجد

ای عافیت آموز مشو همدم عرفی
در صحبت اوجز دل بیمار نگنجد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#220 | Posted: 16 May 2012 15:39
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۲۱۶ »



کجاست فتنه که آن شوخ را سوار کند
زمانه را گل آشوب در کنار کند

گناه کارم و دردا که نیست آن عزت
که انفعال به عفوم امیدوار کند

برای آن که دلیرش کند به خون ریزی
زمانه شوق تو را مایل شکار کند

به ناله نرم بسازم دلت ، از آن ترسم
که نالهٔ دگری در دل تو کار کند

خوش آن که پیش تو پرسند حال عرفی را
شکایتی به کنایت ز روزگار کند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 22 از 61:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  60  61  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Orfi Shirazi | عرفی شیرازی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites