تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Orfi Shirazi | عرفی شیرازی

صفحه  صفحه 35 از 61:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  60  61  پسین »  
#341 | Posted: 17 May 2012 20:03
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۳۷ »



گَرَم دعای مَلَک خاک رهگذر باشد
به هر کجا نهم پا نیشتر باشد

در آفتاب طلب گشت بخت ما همه عمر
نیافت سایهٔ نخلی که بارور باشد

امید عافیت از مردن است و می ترسم
که مرگ دیگر و آسودگی دگر باشد

به بال خویش منال ای هما، به گلشن عشق
در این چمن، قفس مرغ بال و پر باشد

بده بشارت طوبی که مرغ همت ما
بر آن درخت ننشیند که بی ثمر باشد

به آتش جگرتشنگان نگردد خشک
ز آب دیدهٔ ما، دامنی که تر باشد

تمام آتشم و نالهٔ بی اثر، عرفی
فغان که دوزخیان را کجا اثر باشد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#342 | Posted: 17 May 2012 20:04
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۳۸ »



بگو که نغمه سرایان عشق خاموشند
که نغمه نازک و اصحاب پنبه در گوشند

شکست شیشه و در پا خلید و بی خبران
هنوز میکده آشوب و عافیت کوشند

اگر ز دیر برندت به طوف کعبه، مباد
امید و یاس در این کوچه دوش بر دوش اند

هزار شیشه تهی گشت و تنگ حوصله گان
هنوز بی خبر از ته پیالهٔ دوشند

چه محنت آورد آن جمع را به ناله که تو
به ریشهٔ دلشان می خلی و خاموشند

فغان ز عادت عرفی که تا تو دشمن جان
رهش زدی، ز دلش دوستان فراموشند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#343 | Posted: 17 May 2012 20:04
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۳۹ »



به کیش اهل وفا مدعا نمی گنجد
امید در دل و در سر هوا نمی گنجد

میان حسن و محبت یگانگی است، چنان
که در میانه به غیر از حیا نمی گنجد

ز بس تنگ شد از مستی کرشمه و ناز
به نرگسش نگه آشنا نمی گنجد

چنان ربوده سرم را هوای درویشی
که در سعادت بال هما نمی گنجد

خراب روضهٔ عشقم که با فضای دو کون
تذرو عافیتش در هوا نمی گنجد

از آن به کعبهٔ اسلام می رود عرفی
که در صنمکدهٔ شید و ریا نمی گنجد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#344 | Posted: 17 May 2012 20:08
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۴۰ »



حیف است که دستی به نمکدان تو یابند
زاغان هوس را، مگس خوان تو یابند

ای گل ز صبا راه بگردان که مبادا
مرغان به نسیمش ره بستان تو یابند

باید که رسد جان به لب خضر و مسیحا
تا قطرهٔ از چشمهٔ حیوان تو یابند

آن فتنه که در خون کشد آشوب قیامت
در سلسلهٔ زلف پریشان تو یابند

چون شعر تو عرفی نگزینند؟ که عالی است
هر بیت که در صفحهٔ دیوان تو یابند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#345 | Posted: 17 May 2012 20:08
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۴۱ »



بیا ای بخت سرگردان نشینید
به زیر سایهٔ سرو و گل و بید

که در باغی فروچیدیم محفل
که در وی عندلیبی کرد ناهید

کدامین باغ؟ باغ وصل دلدار
که آبش می رود در جام جمشید

زهی باغی که برگ لالهٔ او
زند سیلی به حسن ماه و خورشید

از آن دم کآستین زد بر دماغم
نسیم این بهشت عیش جاوید

دل و جان هر دم از هم می ربایند
قبول منت و تاثیر امید

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#346 | Posted: 17 May 2012 20:15
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۴۲ »



ز کوی عشق مَلَک دل شکسته می آید
مسیح می رود آن جا و خسته می آید

شهید ناوک آنم که چون رود به شکار
غزال قدس به فتراک بسته می آید

زمانه گلشن عیش که را به یغما داد
که گل به دامن ما دسته دسته می آید

هجوم درد بدان گونه بسته راه نفس
که بر لبم ز درون خسته خسته می آید

هوس به همت عرفی مگر شبیخون زد
که زخم دار و به محمل نشسته می آید

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#347 | Posted: 17 May 2012 20:15
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۴۳ »



گشود زلف معنبر شمال، تا چه کند
نهفته چهرهٔ عاشق خیال، تا چه کند

به یک دو روزه وصالش، زمانه خونم خورد
هنوز دشمنی ماه و سال، تا چه کند

به صد کرشمه مرا سوخت تا خطش ندمید
هنوز کشمکش خط و خال، تا چه کند

شراب حاضر و شمشیر و طول عمر
پس دو جام دگر این ملال، تا چه کند

مجال حرف سپارش نبود و بلبل بود
کنون که یافته عرفی مجال، تا چه کند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#348 | Posted: 17 May 2012 20:16
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۴۴ »



هر جا که مست و غمزه زن، آن عشوه آئین می رود
دل می چکد، جان می دهد، سر می برد، دین می رود

از وعده گاه وصل او، هر شام تا غمخانه ام
آرام در خون می تپد، امید غمگین می رود

گویا ز عیش آباد وصل، آمد نسیم مژده ای
کز خون دل گل می دمد، وز روی غم چین می رود

گر یار شادی نیست دل، هر گه که نامش می برد
بهر چه غم را بر زبان، صد گونه نفرین می رود

خیزد دعایی از لبم، کز معبد ناقوسیان
تا خلوت حسن قبول، آشوب آمین می رود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#349 | Posted: 17 May 2012 20:16
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۴۵ »



بازم به طوف کعبه احرام تازه شد
ذوقم به بوسه های لب جام تازه شد

گشتیم باز می کش و ارباب شید را
آئین طعن وشیوهٔ دشنام تازه شد

ذوقم نمانده بود ز خونابه های تلخ
اینک حلاوت همه در کام تازه شد

زنار را نیابت تسبیج می دهم
ای اهل شرع، مژده، که اسلام تازه شد

می جوشد از درون دلم چشمه چشمه خون
توفان نوح را دگر ایام تازه شد

عرفی بسی به تشنه لبی عمر باختیم
کز دُرد و صاف ساقی ام انعام تازه شد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#350 | Posted: 17 May 2012 20:16
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« غزل شماره ی ۳۴۶ »



گشتم اندر دل خوبان، همه خوبان خودند
همه دل در شکن زلف پریشان خودند

بس که پیمان شکنی در دلشان جا کرده است
بسته پیمان به خود و آفت پیمان خودند

گه در اندیشهٔ خود و گاه در آئینهٔ ما
دیده بر صورت خود دوخته، حیران خودند

شیوهٔ ناز و نیاز خود و ما برده ز یاد
بلبل باغ خود و وَرد گلستان خودند

نی سبکدستی مهمان، نی مگس ران ادب
همه حلوای تر و مگس خوان خودند

لب نوشین بمکید و دل مردم بگَزید
نیشتر زار کسان و شکرستان خودند

عالمی کُشته به بی مهری و با خویش به مهر
همه سرمایهٔ بی دردی و درمان خودند

جان ارباب وفا خاک شد اندر کف دوست
بس که سرگرم نوازشگری خوان خودند

کی به ایمان کسی شان نظر افتد عرفی
همه آئینه به کف دشمن ایمان خودند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 35 از 61:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  60  61  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Orfi Shirazi | عرفی شیرازی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites