تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Maryam Heydarzadeh | مریم حیدرزاده

صفحه  صفحه 12 از 24:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  23  24  پسین »  
#111 | Posted: 1 Nov 2012 12:11
شعر های موجود در مجموعه پروانه ات خواهم ماند


  • ماجرای یک عشق
  • بین آدم ها
  • بعد دیدار تو
  • حرفهای یک دل
  • آرزوی نقاشی
  • تو را میشناسم
  • برای چشمانت
  • چرا ؟
  • کاش میشد
  • سرنوشت من و چشمهایت
  • یک تمنای بلند
  • شعر یعنی
  • تو مثل
  • قصه پونه عشق
  • نغمه ای برای خواب
  • می توان
  • برگرد
  • و بعد از رفتنت
  • جادوی نگاهت
  • بهانه
  • تو یعنی
  • زیر درخت آرزو
  • یک سبد آرزوی کال
  • این روزا
  • پیمان سبز
  • زندگی
  • پاییز و بچه ها
  • عشق یعنی
  • بمان بهانه من
  • راز نگاه
  • معنی پاک ایثار
  • حسرت سفر
  • دشت سرخ عاطفه
  • تا همیشه با تو
  • تکرار بهار
  • به یادت
  • تو را قسم
  • می شود
  • انتظار
  • ای کاش
  • سفر به رویا
  • عشقی دوباره
  • زیر سایبان یاد
  • چند تکه آرزو
  • غنچه سرخ دعا
  • تولد
  • رنگین کمان
  • عشق تو
  • شکایت
  • پرسش
  • رز عشق
  • عادت
  • مشرق عشق
  • سقوط
  • کوچ نابهنگام
  • گل بی خزان
  • عبور
  • تمنا
  • خواب
  • غربت انتظار


این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#112 | Posted: 1 Nov 2012 12:53
ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست

ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت

توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست

و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی

دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی

غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی که من ن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#113 | Posted: 1 Nov 2012 12:54
بین آدم ها

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزه
و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدمها

و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چه قدر سردی و غوغاست بین آدمها

میدان کوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدمها

ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چه قدر قحطی رویاست بین آدمها

کسی به نیست دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها

و حال اینه را هیچ کسی نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدمها

غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
و زندگی چه غم افزاست بین آدمها

مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بین آدمها

چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

میان این همه گلهای ساکن اینجا
چه قدر پونه شکیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدمها

بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها

میان تک تک لبخندها غمی سرخ ست
و غم به وسعت یلداست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#114 | Posted: 1 Nov 2012 12:56
بعد دیدار تو

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#115 | Posted: 1 Nov 2012 12:57
حرفهای یک دل

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم

بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم

بیا در باغ بی روح دلی سرد
کمی رویا ی نیلوفر بکاریم

بیا در یک شب آرام و مهتاب
کمی هم صحبت یک یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شکستیم
بیا یک بار با احساس باشیم

بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم

بیا گه گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی بخوانیم

بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یک گل لادن بچینیم

کنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم

بیا یک شب به این اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا کبود است

شبی که بینوا می سوخت از تب
کنار او افق شاید نبوده ست

بیا یک شب برای قلبهامان
ز نور عاطفه قابی بسازیم

برای آسمان این دل پاک
بیا یک بار مهتابی بسازیم

بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم

کنار هر دلی یک شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم

بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشک از چشمی بشوییم

بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم

بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم

بیا از قلبمان روزی بپرسیم
که تا حالا در این دنیا چه کردیم

بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دلهای شکسته

به فکر سیل بی پیایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته

به فکر سیل بی پایان اشکی
که ر.ی چشم یک کودک نشسته

به فکر اینکه باید تا سحرگاه
برای پیوند یک شب دعا کند

ز ژرفای نگاه یک گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا کرد

به او یک قلب صاف و بی ریا داد
که در آن موجی از آه و تمناست

پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهای شکیباست

بیا در خلوت افسانه هامان
برای یک کبوتر دانه باشیم

اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بالهایش لانه باشیم

بیا با یک نگاه آسمانی
ز درد یک ستاره کم نماییم

بیا روزی فضای شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماییم

بیا با بر گ های گل سرخ
به درد زنبقی مرهم گذاریم

اگر دل را طلب کردند از تو
مبادا که بگویی ما نداریم

بیا در لحظه های بی قراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم

بیا دلهای عاشق را بگردیم
که شاید ردی از قلبش بیا بیم

بیا در ساحل نمناک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم

بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم

کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید

و باران قطره های آبیش را
به روی حجم احساس پاشید

اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم

بیا با آسمان پیمان ببندیم
که تا او هست ما هم با وفاییم

بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک پاک و ساده باشیم

بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#116 | Posted: 1 Nov 2012 12:59
آرزوی نقاشی

میان آبشارخاطراتم کنار بوته های گل نمی نشینم
همیشه آرزو کردم که رنگ نگاه بوته گل را ببینم

همیشه آرزو کردم که روزی برای لحظه ای نقاش باشم
همیشه آرزویم بوده رویا ولیکن یک زمان ایکاش باشم

همیشه این سوالم بوده مادر که رنگ لاله ها یعنی چه رنگی
همیشه گفته بودی باغ سبز ولی رنگ خدا یعنی چه رنگی

نگاه مادرم چون یاس می شد به پرسشهای من لبخند می زد
زمانی رنگ سرخ لاله ها را به دنیای دلم پیوند می زد

ولی من باز می پرسیدم از او که منظورت ز آبی چیست مادر
همان رنگی که گفتی رنگ دریاست همان رنگی که گشته چشم از او تر

ز اقیانوس بی طوفان چشمش صدای اشک ها را می شنیدم
در آن هنگام در باغ تخیل رخ زیبای او را میکشیدم

ولی من هر چه نقاشی کشیدم همه تصویری از رویای او بود
و شاید چند خطی که نوشتم همه یک قطره از دریای او بود

معلم آن زمان که عاشقانه کنار حرفهایت می نشینم
همیشه آرزو کردم که روزی نگاه مهربانت را ببینم

ببینم که کدامین دیدگانی مرا با حس دیدن آشنا کرد
که دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا کرد

ببینم که چه کس راز شفق را به چشمان وجود من نشان داد
ببینم که کدامین مهربانی غبار غم رویایم تکان داد

اگر چه من نگاهت را ندیدم ولی زیباییت را میشناسیم
صدای موج روحت را ستاره دل دریاییت را میشناسم

ز تو آموختم نقاشی عشق ز تو احساس را ترسیم کردم
ز تب نور امید و موج دل را میان غنچه ها تقسیم کردم

ولی من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهایم رسیدم
هم اینک لحظه ای نقاش هستم معلم را و مادر ا کشیدم

ولی نقاش من کاغذی نیست برای رسم ابزاری ندارم
کمی احساس را با جرعه ای عشق به روی برگ یاسی می گذارم

دل نقاشیم تفسیر رویاست چرا تفسیر یک رویا نباشیم
چرا رنگ غروبی سرخ باشیم چرا چون آبی دریا نباشیم

اگر چه گشت شعرم بس مطول ولی نقاشیم را قاب کردم
سحر شد خاطراتم نیز رفتند دوباره من زمان را خواب کردم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#117 | Posted: 1 Nov 2012 13:02
تو را میشناسم

تو از جنس احساس یک بوته نسرین
تو با چکه های شفق آشنایی

تو سر فصل لبخند هر برگ یاسی
یر پژواک سرخ صدایی

تو رنگین کمانی ز چشمان موجی
تو رمز رسیدن به اوج خدایی

تو در شهر رویاییم کلبه دل
تو یک قصه از واژه ابتدایی

تو از آه یک ابر مرطوب و تنها
تو بارانی از سرزمین وفایی

ترا مثل چشمان خود می شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدایی

تو یک جرعه از ژاله چشم یک گل
تو تعبیری از وسعت انتهایی

تو گیسوی زرین یک بید مجنون
تو با راز قلب صدف آشنایی

تو امضایی از بال سرخ پرستو
تو یک ترجمه از کتاب صفایی

تو با قایقی از بلور گل بخ
رسیدی به شهری پر از روشنایی

تو با درد سرخ شکستن همآوا
تو صندوقچه امنی از رازهایی

تو از مهربانی کتابی نوشتی
که آغاز آن بودن شعر رهایی

تو در شهر ایینه ها می نشینی
تو بر زخم سرخ شقایق دوایی

تو موسیقی کوچ یک قوی تنها
تو شعری به رنگ سحر می سرایی

تو تکراری از آرزوهای موجی
تو شهدی به شیرینی یک دعایی

تو در جهان یک شمع سوزان نهانی
تو چون پنجره شاهدی بی صدایی

تو آموزگار دبستان عشقی
تو دفترچه خاطرات صبایی

تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در کوچه آبی قصه هایی

تو در سرزمین افق ناپدیدی
تو بر زخم آلاله دل شفایی

ترا در این دل غزل هم ندیدم
بگو در کدامین دل و در کجایی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#118 | Posted: 1 Nov 2012 13:05
برای چشمانت

هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت

اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت

دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت

تمام اینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت

به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت

من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت

خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#119 | Posted: 1 Nov 2012 13:07
چرا

چرا بلبل همیشه نغمه خوان است
چرا بر برگ شبنم می نشیند

چرا آلاله های باغ سرخند
چرا بر روی گل غم می نشیند

چرا باران همیشه قطره قطره ست
چرا در خانه ها دریا نداریم

چرا در باغچه یا توی گلدان
گلی یا برگی از رویا نداریم

چرا پروانه ها معنای عشقند
چرا جغدان همیشه اشکبارند

چرا مردم همانند کبوتر
درون خانه ها جغدی ندارند

چرا در هر کتابی آسمان ها
همیشه آبی و خوشرنگ هستند

چرا هیچ آسمانی رنگ غم نیست
چرا مردم خدا را می پرستند

چرا ما عاشق باد صباییم
چرا یک بار با طوفان نباشیم

چرا در هر زمان در فکر دریا
چرا یکبار با باران نباشیم

چرا گلزار ها شاداب و سبزند
چرا قلب بیابان لالهگون است

چرا دستان برکه پاک و نیلی است
چرا چشم شقایق رنگ خونست

چرا لبهای مردم نیمه خشک است
چرا لبخند در آن جا ندارد

چرا توی قفس هامان قناری ست
چرا هیچ آدمی درنا ندارد

چرا بالا تر از احساس عشقست
چرا تصویر از اینه پیداست

چرا نیلوفران پیک بهارند
چرا احساس در دل ها شکوفاست

اگر چه این بیان آرزو بود
ولی آخر چرا زیبا نباشیم

چرا یک بار چون بال پرستو
چرا یک بار چون دریا نباشیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#120 | Posted: 1 Nov 2012 14:34
کاش می شد

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد

کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم

کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم

کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 12 از 24:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  23  24  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Maryam Heydarzadeh | مریم حیدرزاده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites