تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 13 از 82:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  81  82  پسین »  
#121 | Posted: 8 May 2012 08:04
غزل شمارهٔ ۱۱۹

هر دمم، چهره به خون مژه، تر می‌گردد
حالم از عشق تو، هر روز، بتر می‌گردد

بر مگرد از من و گر زانکه تو بر می‌گردی
دین و دنیا و سعادت، همه، بر می‌گردد

روی، پنهان مکن از من، که پری رویان را
کار حسن، از نظر اهل نظر، می‌گردد

فکر، در راه هوای تو، ز پا می‌افتد
عقل، در کوی خیال تو، به سر می‌گردد

رحم کن بر دلم ای ماه، که از آه دلم
خانه ماه فلک، زیر و زبر می‌گردد

آب و سنگم همه بردی و کنون دیده من
آسیایی است که بر خون جگر می‌گردد

تا کجا باد صبا، بوی تو در یوزه کند
روز و شب بی سروپا بر همه در می‌گردد

تیغ از دست تو عمر ابدی، می‌بخشد
زهر بر یاد تو، جلاب و شکر می‌گردد

رفت بر بوک و مگر عمر تو سلمان چه کنم
کار دنیا همه، بر بوک و مگر می‌گردد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#122 | Posted: 8 May 2012 08:05
غزل شمارهٔ ۱۲۰

ترک چشم تو، که با تیر و کمان می‌گردد
بنشان کرده دلی، از پی آن می‌گردد

هر که سر گشته چوگان سر زلف تو شد
به سر کوی تو، چون گوی، بجان می‌گردد

آنکه پرسید نشان تو و نام تو شنید
در پی وصل تو، بی نام و نشان می‌گردد

ما کجا در تو توانیم رسیدن که فلک
در پیت بی سر و پا، گرد جهان، می‌گردد

باز شست سر زلف تو، بدوش از بن گوش
می‌کشم دایم و پشتم، چو کمان می‌گردد

نیست محتاج بیان، قصه که چون سر درون
همه بر صفحه احوال، عیان می‌گردد

ساقیا رطل گران خیز و سبک، می‌گردان
هین که کار طرب از رطل گران می‌گردد

زایر کعبه او گرد حرم، می‌گردید
این زمان، گرد خرابات مغان می‌گردد

شعر پاک سره خالص سلمان، نقدی است
که به نام تو در آفاق، روان می‌گردد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#123 | Posted: 8 May 2012 08:05
غزل شمارهٔ ۱۲۱

روی تو آب چشمه خورشید می‌برد
لعلت به خنده پرده یاقوت می‌درد

گر بنگرد عروس جمالت در آینه
خودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد

گر لاله با عذار تو شوخی کند و را
معذور دار! کز سبکی باد می‌برد

چون مجمر از درون نفس گرم می‌زنم
بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد

بگریست زار مردم چشم من از غمش
لیکن چه سود؟ که غم مردم نمی‌خورد

دین می‌کنم فدای سر زلف کافرت
گر زلف کافر تو بدین سر در آورد

گفتم: به خون دل به کف آرم وصال تو
بسیار ازین بگفتم و او دم نمی‌خورد

سلمان تواند از سر دنیا و آخرت
بگذشت، لیکن از سر کوی تو نگذرد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#124 | Posted: 8 May 2012 08:05
غزل شمارهٔ ۱۲۲

به حضرت تو، که یارد، که قصه‌ای ز من آرد؟
به غیر باد و برآنم که باد، نیز نیارد

اگر نسیم نماید، کسالتی به رسالت
سلام من که رساند، پیام من که گذارد؟

نسیمی از سر زلف تو می‌خرم به دو عالم
وگر چه خود همه عالم، نسیم زلف تو دارد

خیال روی تو در چشم ما و ما، متحیر
در آن قلم که چنین صورتی بر آب، نگارد

لبم چو یاد کند، ذوق خاکبوس درت را
ز شوق مردم چشم من، آب در دهن آرد

گرم وصال تو بگذاشت پیش از این دو سه روزی
مرا فراق تو دائم که پیش ازین، نگذارد

بروز وصل خودم وعده داده بودی، سلمان
درین هوس، همه شبهای تیره روز شمارد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#125 | Posted: 8 May 2012 08:06
غزل شمارهٔ ۱۲۳

مسپار دل، به هر کس، که رخ چو ماه دارد
به کسی سپار دل را، که دلت نگاه دارد

بر چشم یار شد دل، که ز دیده، داد، خواهد
عجب ار سیه دلان را، غم داد خواه دارد

تو مرا مگوی واعظ، که مریز، آب دیده
بگذار تا بریزم، که بسی گناه، دارد

خبر خرابی من، ز کسی، توان شنیدن
که دلی خراب و حالی، ز غمش تباه دارد

من بی‌نوا بر گل، ره دم زدن، ندارم
حسدست بر هزارم، که هزار راه ندارد

تو به حسن پادشاهی، دل عاشقت رعیت
خنکا رعیتی کو، چو تو پادشاه دارد

به عذار و شاهد و خط، بستد رخت دل از من
چه دهم جواب آن کس، که خط و گواه دارد

نتوان دل جهانی، همه وقف خویش کردن
به همین قدر که لعل تو خطی سیاه دارد

به طریق لطف می‌کن، نظری به حال سلمان
که همین قدر توقع، به تو گاه گاه دارد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#126 | Posted: 8 May 2012 08:06
غزل شمارهٔ ۱۲۴

گراز تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد
که در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد

مرا هم نیمه جانی بود و در جان، محنت عشقت
به محنت داد جان لیکن، محبت‌ها چنان دارد

دل از من بستد ابرویت، که چون چشم خودش دارد
ازین معنیش پیوسته، سیاه و ناتوان دارد

مرا گویند در کویش، مرو کانجاست، هم جانان
کسی در منزل جانان چرا تشویش جان دارد

صبا تا پرده نگشاید، زروی غنچه، ننشیند
اگر گل می‌درد جامه و گر بلبل فغان دارد

ازین پس کرده‌ام نیت، که خاک درگهت باشم
همه همت برین دارم، گرم دولت، برآن دارد

قلم را سرزنش کردم، که ظاهر کرد راز دل
چه جای سرزنش بود این، نی آتش چون نهان دارد

اگر چون شمع قصد سر کنی، بی‌جرم سلمان را
نزاعی نیستش بر سر، سر و جان، در میان دارد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#127 | Posted: 8 May 2012 08:07
غزل شمارهٔ ۱۲۵

هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد
با طلعت خورشید بقا، کار ندارد

کوه و کمر و دشت، پر از نور تجلی است
لیکن همه کس، طاقت دیدار ندارد

در دل تویی و راز تو غیر از تو و رازت
کس راه درین پرده اسرار ندارد

دامن مکش از من، که رفیق گل نازک
خارست و گل از صحبت او عار ندارد

بلبل همه شب در غم گل بر سر خار است
گو گل مطلب هر که سر خار ندارد

در آینه‌اش، جمله خلایق نگرانند
فی‌الجمله، یکی، زهره گفتار ندارد

هر آینه دارد طرف روی تو، زنگار
آن آینه کیست، که زنگار ندارد

دریاب که افتاد، زناگه، به دیارت
بیمار و غریب این دل و تیمار ندارد

در چشم تو زهاد نمایند، که چشمت
مست است و غم مردم هشیار ندارد

دارم غم جان و دل بیمار و در این حال
آنکس کندم عیب، که بیمار ندارد

آورد به کفر شکن زلف تو، سلمان
اقرار و بدین کیش، کس انکار ندارد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#128 | Posted: 8 May 2012 08:07
غزل شمارهٔ ۱۲۶

جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد
دل، بستگی از سنبل خاموش تو دارد

ای دانه و دام دل ما، حلقه کویت
باز آی که دل، منتظر گوش تو دارد

دوشت، همه قصد طرف خاطر ما بود
امشب سر زلفت، طرف دوش تو دارد

رنگی که سمن یابد، از اقدام تو یابد
بویی که صبا دارد، از آغوش تو دارد

در شرح پراکندگی ماست، وگرنه
زلف این همه سر، بهر چه در دوش تو دارد؟

از نیش، نیندیشد و از زهر، نترسد
هر کس که هوای لب چون نوش تو دارد

این جوشش خون جگر و غلغل سلمان
زان است که دیگ هوسش، جوش تو دارد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#129 | Posted: 8 May 2012 12:02
غزل شمارهٔ ۱۲۸


دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد
چشم مست تو به هر گوشه، خرابی دارد

نرگس مست خوشت، گر چه چو من بیمار است
ای خوشا نرگس مست تو که خوابی دارد

رسن زلف تو در رشته جان من و شمع
هر یک از آتش رخسار تو، تابی دارد

خونم ازدیده از آن ریخت که تا ظن نبری
که برش مردم صاحب نظر آبی دارد

حال ضعف دل سودازده خود، به طبیب
گفت سلمان و تمنای جوابی دارد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#130 | Posted: 8 May 2012 12:02
غزل شمارهٔ ۱۲۹

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد
خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد

دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی
کار، کار دل تنگ است، که باری دارد

غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟
غم من نیست از آن غم که شماری دارد

دوش صد بار به تیغ مژه‌ام زد چشمت
که به هر گوشه چو من کشته، هزاری دارد

گله کردم، دهنت گفت: مگو هیچ که او
مست بود، امشب و امروز خماری دارد

عالمی غرقه دریای هوا و هوسند
هر کسی خاطر یاری و دیاری دارد

زین میان، خاطر آسوده کسی راست که او
دامن دوست، گرفتست و کناری دارد

بحر، می‌جوشد و جز باد ندارد در کف
صدف آورده به کف، در و قراری دارد

پای باد از پی آن، هر نفسی می‌بوسم
که به خاک سر کوی تو، گذاری دارد

نیست در کوی تو کاری، دگران را لیکن
با سر کوی تو سلمان، سروکاری دارد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 13 از 82:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites