تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 16 از 82:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  81  82  پسین »  
#151 | Posted: 8 May 2012 12:09
غزل شمارهٔ ۱۵۰

دلی که شیفته یار دلربا باشد
همیشه زار و پریشان و مبتلا باشد

بلی عجب نبود گر بود پریشان حال
گدا که در طلب وصل پادشا باشد

بهانه تو رقیب است و نیست این مسموع
رقیب را چه محل گر تو را رضا باشد

جفای دشمن و جور رقیب و طعنه خلق
خوش است بر دل اگر دوست را وفا باشد

اگر تو را گذری بر من غریب افتد
و یا تو را نظری بر من گدا باشد

از آن طرف نپذیرد کمال او نقصان
وزین طرف شرف روزگار ما باشد

فگار گشت به خون جگر دل سلمان
بترس از آنکه بد و نیک را جزا باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#152 | Posted: 12 May 2012 03:48
غزل شمارهٔ ۱۵۱

بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشد
حاش لله که مرا از تو شکایت باشد!

جور معشوق همه وقت نباشد ز عتاب
وقت باشد که خود از عین عنایت باشد

من نه آنم که شکایت کنم از دست کسی
خاصه از دست تو، حاشا چه شکایت باشد؟

پادشاهی چه عجب گر ز تو درویشان را
نظر مرحمت و چشم رعایت باشد!

چاره‌ای کن که مرا صبر به غایت برسید
صبر پیداست که خود تا به چه غایت باشد

روز مهر تو نهایت نپذیرد که مرا
مطلع هر غزلی صبح بدایت باشد

خاک پای تو بجان می‌خرم، ار دست دهد
اثر دولت و آثار کفایت باشد

در بیابان تمنا همه سر گردانند
تا که را سوی تو توفیق و هدایت باشد؟

نیست این بادیه را حد و درین ره سلمان
این چنین بادیه بی‌حد و نهایت باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#153 | Posted: 12 May 2012 03:48
غزل شمارهٔ ۱۵۲

ما را که شور لعلش، در سر مدام باشد
سودای باده پختن، سودای خام باشد

از جام باده حاصل، یک ساعت است مستی
وز شکر لب او، سکری مدام باشد

با قد تو صنوبر، در چشم ما نیاید
او کیست تا قدت را، قایم مقام باشد؟

جان خواست لعلت از من، گر می‌برد حلالش
جان تا لب تو خواهد، بر من حرام باشد

ساقی به ناتمامان، می ده تمام و از ما
بگذر که پختگان را، بویی تمام باشد

با این همه غم دل، گر می‌کنی قبولم
اقبال هندوی من، شادی غلام باشد

ای صد هزار طالب، جویای درد عشقت!
مخصوص این سعادت، تا خود کدام باشد؟

در سلک بندگانت گر نیست نام ما را
در نامه گدایان، باشد که نام باشد

صبح ازل نشستم، بر آستان عشقت
زین در قیام سلمان، شام قیام باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#154 | Posted: 12 May 2012 03:49
غزل شمارهٔ ۱۵۳

اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد
زهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد

به دست باد گفتم جان فرستم باز می‌گویم:
که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد

کسی بر درگه جانان ره آمد شدن دارد
که در گوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد

کسی کو بر سر کویت تواند باختن جان را
حرامش باد جان در تن، گرش پروای جان باشد

تو حوری چهره فردای قیامت گر بدین قامت
میان روضه برخیزی، قیامت آن زمان باشد

تو دستار افکنی صوفی و ما سر بر سر کویش
سر و دستار را باید که فرقی در میان باشد

ز چشمش گوشه‌گیر ای دل که باشد عین هوشیاری
گرفتن گوشه از مستی که تیرش در کمان باشد

بهای یک سر مویش، دو عالم می‌دهد سلمان!
هنوزش گر بدست، افتد متاعی رایگان باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#155 | Posted: 12 May 2012 03:49
غزل شمارهٔ ۱۵۴

صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشد
ز صنم جفا چه جویی که درو وفا نباشد؟

ز حبیب خود شنیدم که به نزد ما جمادی
به از آن وجود باشد که درو هوا نباشد

چو به حسرت گلت گل، شوم از گلم گیاهی
ندمد که بوی مهر تو در آن گیا نباشد

ز خمار سر گرانم، قدحی بیار ساقی
که از آن مصدعی را به ازین دوا نباشد

به نسیم می، چنان کن ملکان کاتبان را
که به هیچشان شعور از بد و نیک ما نباشد

به شکستگان شنیدم که همی کنی نگاهی
به من شکسته آخر نظرت چرا نباشد؟

ملکیم گفت: سلمان به دعای شب وصالش
بطلب که حاجت الا به دعا روا نباشد؟

دل خسته نیست با من که ز دل کنم دعایش
چه کنم دعا که بی‌دل اثر دعا نباشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#156 | Posted: 12 May 2012 03:50
غزل شمارهٔ ۱۵۵


ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد

کی شبروان کویت آرند ره به سویت
عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد

ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده
کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد

هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید
هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد

در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد

گر با تو بر سرو زر، دارد کسی نزاعی
من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد

دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها
لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان
باید که در میانه، غیر از نظر نباشد

چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق
ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد

از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش
آبی زند بر آتش، کان بی‌جگر نباشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#157 | Posted: 12 May 2012 03:53
غزل شمارهٔ ۱۵۶

مستور در ایام تو معذور نباشد
هر چند که این ممکن و مقدور نباشد

ماقوت رفتار نداریم، اگر یار
نزدیک‌تر آید، قدمی دور نباشد

مست می او گرد که مرد ره او را
اول صفت آنست که مستور نباشد

بی‌سر و قدت کار طرب راست نگردد
بی‌شمع رخت عیش مرا نور نباشد

با چشم تو خواهم غم دل گفت ولیکن
وقتی بتوان گفت که مخمور نباشد

ما جنت و فردوس ندانیم ولیکن
دانیم که در جنت ازین حور نباشد

از بوی سر زلف خودم صبر مفرمای
کین تاب و توان در من رنجور نباشد

هرکس که به کفر سر زلف تو بمیرد
در کیش من آنست که مغفور نباشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#158 | Posted: 12 May 2012 03:56
غزل شمارهٔ ۱۵۷

دل شکسته من تا به کی حزین باشد؟
دلا مشو ملول، عاشقی چنین باشد

هزار بار بگفتم که گوشه گیر ای دل
ز چشم او که کمین شیوه‌اش کمین باشد

حدیث من نشنیدی به هیچ حال و کسی
که نشنود سخن دوست حالش این باشد

مرا دلی است پریشان و چون بود مجموع؟
دلی که با سر زلف تو همنشین باشد

دلم ربودی و گر قصد دین کنی سهل است
کرا مضایقه با چون تویی به دین باشد

بر آستان تو دریا دلی تواند زیست
که در به جای سرکشش در آستین باشد

به آروزی رخت هر گیاه که بعد از من
ز خاک من بدمد ورد و یاسمین باشد

چو سر زخاک بر آرم هنوز چون صبحم
صفای مهر تو تابنده از جبین باشد

مرا که روی تو امروز دیده‌ام فردا
چه التفات به دیدار حور عین باشد

خیال لعل لبت بر سواد دیده من
مصور است چو نقشی که بر نگین باشد

فدای یار کن این جان نازنین سلمان
چه جان عزیزتر از یار نازنین باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#159 | Posted: 12 May 2012 03:56
غزل شمارهٔ ۱۵۸

هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد؟
هر دیده کجا لایق دیدار تو باشد؟

مستان دل اغیار چه لازم که درین عهد
هر جای که قلبی است به بازار تو باشد

هر آینه آن دل که قبول تو نیفتد
کی قابل عکس می رخسار تو باشد

من خاک رهت گشتم و گردی که پس از من
برخیزد ازین خاک هوادار تو باشد

تو گرد کسی گرد که او گرد تو گردد
تو یار کسی باش که او یار تو باشد

غیر از تو نشاید که کسی در دلش آید
آنکس که دلش محرم اسرار تو باشد

سلمان اگر از یارغمی در دلت آید
باشد که غم یار تو غمخوار تو باشد

ای صوفی اگر جرعه این باده بنوشی
زان پس گرو میکده دستار تو باشد

ظاهر نشود تا همه از سر ننهی دور
فرقی که میان سر و دستار تو باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#160 | Posted: 12 May 2012 03:57
غزل شمارهٔ ۱۵۹


مجموع درونی که پریشان تو باشد
آزاد اسیری که به زندان تو باشد

دانی سر و سامان ز که باید طلبیدن؟
زان شیفته کو بی سر و سامان تو باشد

من همدم بادم گه و بیگاه که با باد
باشد که نسیمی ز گلستان تو باشد

ای کان ملاحت، همگی زان توام من
تو زان کسی باش که اوزان تو باشد

آن روز که چون نرگسم از خاک برآرند
چشمم نگران گل خندان تو باشد

خواهم سر خود گوی صفت باخت ولیکن
شرط است درین سرکه به چوگان تو باشد

هر کس که کمان خانه ابروی تو را دید
شاید به همه کیش که قربان تو باشد

دامن مکش از دست من امروز و بیندیش
زان روز که دست من و دامان تو باشد

خلقی همه حیران جمال تو و سلمان
حیران جمالی که نه حیران تو باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 16 از 82:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites