تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 17 از 82:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  81  82  پسین »  
#161 | Posted: 12 May 2012 03:58
غزل شمارهٔ ۱۶۰

چو زلف آن را که سودای تو باشد
سرش باید که در پای تو باشد

برون کردم ز دل جان را که جان را
نمی‌زیبد که بر جای تو باشد

خوشا آن دل که بیمار تو گردد
دلی را جو که جویای تو باشد

دل گم گشته‌ام را گر بجویی
در آن زلف سمن سای تو باشد

اگر چه حسن گل صد روی دارد
کجا چون روی زیبای تو باشد؟

نگنجد هیچ دیگر در دل آن را
که در خاطر تمنای تو باشد

اگر چه سرو دلجویی کند عرض
کجا چون قد رعنای تو باشد؟

سرو سرمایه‌ای دارد همه کس
مرا سرمایه سودای تو باشد

بسوزد سنگ بر من، گر نسوزد
دل چون سنگ خارای تو باشد

من بیدل کجا پنهان کنم دل؟
که آن ایمن زیغمای تو باشد

من مسکین کدامین گوشه گیریم؟
که آن خالی ز غوغای تو باشد

جهان هر لحظه سلمان را که در گوش
کند دری ز دریای تو باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#162 | Posted: 12 May 2012 04:02
غزل شمارهٔ ۱۶۱

خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد
پیدا بود کزین می در ساغر که باشد

هر عاشقی ندارد بر چهره داغ دردت
آن سکه مبارک تا بر زر که باشد

هر چشم و سر نباشد در خورد خاک پایت
تا سرمه که گردد، تا افسر که باشد؟

هر دل که دید چشمت، آورد در کمندش
ترکی چنین دلاور،در لشکر که باشد؟

گفتی که گر بیفتی من یاور تو باشم
خوش وعده‌ای است لیکن این باور که باشد؟

ای آفتاب خوبی در سایه دو زلفت
آن سایه همایون تا بر سر که باشد؟

تا دلبر منی تو، دل نیست در بر من
در عهد چون تو دلبر، خود دل بر که باشد؟

حالی غریب دارم، شرح و حکایت آن
در نامه که گنجد؟ در دفتر که باشد؟

گفتی که بر در من، منشین ز جوع سلمان
چون با در تو گردند، او با در که باشد؟

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#163 | Posted: 12 May 2012 04:02
غزل شمارهٔ ۱۶۲


مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد
چگونه رای و تمنای دیگری باشد؟

نه در حدیقه خوبی بود چنین سروی
نه در سپهر نکویی چو تو خوری باشد

نه ممکن است نبات خطت بر آن دال است
که خوشتر از لب لعل تو شکری باشد

خیال چشم و رخت تا بود برابر چشم
گمان مبر که مرا خواب یا خوری باشد

به خاک پات که در خاک پایت در اندازم
چو گیسوی تو به هر مویم ار سری باشد

ز عشق آن لب همچون میم، مدام از اشک
زجاج دیده پر از باده ساغری باشد

به حسن تو که وفا پیشه کن، جفا بگذار
وفا مقارن حسن ار چه کمتری باشد

ببین که پاکتر از اشک من بود سیمی
مو یا به سکه رخسار من زری باشد

بیا ببخش بر احوال زاری سلمان
بترس از آن که به حشر داوری باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#164 | Posted: 12 May 2012 04:03
غزل شمارهٔ ۱۶۳

شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
وین ناله شبها را، روزی اثری باشد

از دیده اگر آبی خواهیم به صد گریه
آبی ندهد ما را، کان بیجگری باشد

ما بی‌خبریم از دل، ای باد گذاری کن
بر خاک درش باشد کانجا خبری باشد

دانی که کرا زیبد، چون زلف تو سودایت
آن را که به هر مویی، چون دوش سری باشد

تنها نه منم عاشق، کز خاک سر کویت
هر گرد که بر خیزد، صاحب نظری باشد

من خاکت از آن گشتم امروز که بعد از من
هر ذره‌ای از خاکم، کحل بصری باشد

مشتاق حرم را گو: شو محرم میخانه
باشد که ازین خانه، در کعبه دری باشد

چون زلف به بالایت، سلمان سر و جان ریزد
گر یک سر مو جان را، پیشت خطری باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#165 | Posted: 12 May 2012 04:05
غزل شمارهٔ ۱۶۴

دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد
خود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمی‌باشد

دلی ارم سیه بر رخ نهاده داغ لالایی
قبولش کن که سلطان را ز لالایی نمی‌باشد

بخواهم مرد چون پروانه، پیش شمع رخسارت
که پیش از مردنم پیش تو پروایی نمی‌باشد

دلا گر غمزه مستش جفایی می‌کند شاید
که مستان معربد را ز غوغایی نمی‌باشد

بهار عالم جان است، رخسارش تماشا کن
که در عالم از آن خوشتر تماشایی نمی‌باشد

مرا دردی است اندر دل مداوایش نمی‌دانم
ولی دانم که دردش را مداوایی نمی‌باشد

تمنایی است سلمان را که جان در پایش اندازد
بجان او کزین بیشش تمنایی نمی‌باشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#166 | Posted: 12 May 2012 04:06
غزل شمارهٔ ۱۶۵

مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد

اگر سرم برود گو برو مراد از سر
هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد

دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا
وزان مقام به جایی دگر نخواهد شد

سرم برفت به سودای وصل، می‌دانم
که این معامله با او به سر نخواهد شد

چنان ز چشم تو در خواب مستیم که مرا
ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد

به نوک غمزه چون نیشتر بخواهی ریخت
هزار خون که سر نیش‌تر نخواهد شد

خدنگ غمزه‌ات از جان اگر چه می‌گذرد
ولیکن از دل سلمان بدر نخواهد شد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#167 | Posted: 12 May 2012 04:06
غزل شمارهٔ ۱۶۶

من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟
یا مرا یکبارگی وصلش قلم در سر کشد

اشک را کش من به خون پروردم اندازم ز چشم
ناله کز دل برون کردم به رغمم بر کشد

کمترنیش بنده‌ام بر دل کشیده داغ هجر
گر چه او را دل به خون چون منی کمتر کشد

بر امید آنکه باز آید ز در دامن کشان
مردم چشمم بدامن هر شبی گوهر کشد

در کشیدن می به یاد لعل او کار من است
پخته‌ای باید که خامی را به کار اندر کشد

بی لبش می ساقیا در جانم آتش می‌شود
بی لب او چون به کام خود کسی ساغر کشد؟

گر چه دل را نیست از سرو قدش حاصل بری
آرزو دارد که بار دیگرش در بر کشد

در ره او شد صبا بیمار و می‌خواهم که او
گر چه بیمار است، این ره زحمتی دیگر کشد

نکته‌ای دارم چو در، پرورده دریای دل
از لب سلمان برد بر گوش آن دلبر کشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#168 | Posted: 12 May 2012 04:07
غزل شمارهٔ ۱۶۷

یار به زنجیر زلف، باز مرا می‌کشد
در پی او می‌روم، تا به کجا می‌کشد

نام همه عاشقان، در ورق لطف اوست
گر قلمی‌ می‌کشد، بر سر ما می‌کشد

هر چه ز نیک و بدست، چون همه در دست اوست
بر من مسکین چرا، خط خطا می‌کشد؟

بار تو من می‌کشم، جور تو من می‌برم
پرده ز رویت چرا، باد صبا می‌کشد؟

خادمه حسن توست، شمسه گردون که اوست
می‌رود و بر زمین، عطف قبا می‌کشد

حسن تو بین کز برم، دل به چه رو می‌برد
وین دل مسکین نگر کز تو چها می‌کشد

بار غمت غیر من، کس نتواند کشید
بر دل سلمان بنه، آن همه تا می‌کشد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#169 | Posted: 12 May 2012 04:07
غزل شمارهٔ ۱۶۸

می‌کشم خود را و بازم دل بسویش می‌کشد
مو کشان زلفش مرا در خاک کویش می‌کشد

می‌برد حسنش به روی دلستان هر جا دلی است
ورنه می‌آید دل مسکین به مویش می‌کشد

ما چو بید از باد می‌لرزیم از آن غیرت که باد
می‌کشد در روی او برقع ز رویش می‌کشد

باغ حسنش باد سبز و باردار و دم به دم
دیده‌ام از تاب دل آبی به جویش می‌کشد؟

گل چه می‌داند که بلبل را فغان از عشق او
هر چه می‌گوید صدا گفت و گویش می‌کشد؟

می‌کشیدم کوزه دردی ز دست ساقیی
کین زمان هر صوفی صافی سبویش می‌کشد

شمه‌ای از حال من شاید که آن دل بشنود
این تن مسکین به بیماری ببویش می‌کشد

خوی او هست از دهانش تنگ‌تر، وین ناتوان
بار بر دل تنگ تنگ از دست خویش می‌کشد

آرزویی نیست سلمان را به غیر از روی دوست
چون کند چون دوست خط بر آرزویش می‌کشد؟

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#170 | Posted: 12 May 2012 04:07
غزل شمارهٔ ۱۶۹

باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد
آب خضر از لعل تو جان یافت، روان شد

بی بوی خوشت بر دل من باد بهاری
حقا که بسی سردتر از باد خزان شد

خاک از نفس باد صبا بوی خوشت یافت
بر بوی خوشت روی هوا رقص کنان شد

تا بر در میخانه جان، لعل تو زد مهر
در مصطبه‌ها رطل می لعل گران شد

سر چشمه حیوان به دهان تو تشبه
کرد از نظر مردم از آن روی نهان شد

ماه از نظر مهر رخت یافت نشانی
زان روی جهانی به جمالش نگران شد

گفتم به دل: ای دل مرو اندر پی زلفش
نشنید سخن، عاقبت اندر سر آن شد

جان بر سر بازار غمش دادم و رستم
نقدی سره باید که بدان رسته توان شد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 17 از 82:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites