تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 27 از 82:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  81  82  پسین »  
#261 | Posted: 15 May 2012 06:30
غزل شمارهٔ ۲۶۰

نداشت این دل شوریده تاب سودایش
سرم برفت و نرفت از سرم تمنایش

به نرد درد چو وامق نبود مرد حریف
هزار دست پیاپی ببرد عذرایش

کسی نتافت از و سر چو زلفش از بن گوش
سیاه روی درآمد فتاد و در پایش

غمش ز جای خودم برد و خود چه جای من است
که گر به کوه رسد، برکند دل از جایش

رخ مرا که برو سیم اشک می‌آید
بیان عشق عیان می‌شود ز سیمایش

نهفته داشت دلم راز عشق چون غنچه
هوای دوست دمش داد و کرد رسوایش

دل مرا که امروز رنجه داشت چه غم
دلم خوش است که خواهد نواخت فردایش

همه امید به آلا و رحمتش دارد
وجود من که ز سر تا بپاست آلایش

گناهکار و فرومانده‌ام ببخش مرا
که هست بر من بیچاره جای بخشایش

سواد هستی سلمان ز روی لوح وجود
رود ولیک بماند نشان سودایش

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#262 | Posted: 15 May 2012 09:07
غزل شمارهٔ ۲۶۱

می‌کند غارت صبر و دل و دین سودایش
آنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟

گر دل و جان من دلشده بودی بر جای
کردمی در دل و جان جای چو بودی رایش

رقم هستی من عاقبت از لوح وجود
برود لیک بماند اثر سودایش

لایق ضرب محبت نبود هر قلبی
که ز اخلاص حکایت نکند سیمایش

خواب ما را ز خیالش بنمود اسبابی
بعد از آن روز ندیدیم بخواب آسایش

دست در دامن او می‌زنم و می‌کشمش
تا بر غم سر من سر ننهد در پایش

عجب آن است که در بزم ریاحین گل را
زیر شمشاد نشانند و تو بر بالایش

در پی باد صبا چند رود سرگردان
دل به بوی شکن طره عنبر سایش

که خبر یابد از آمد شدن پیک نسیم
که ز بوی سر زلف تو کند رسوایش

غم عشق تو چه خوش می‌خورد اولی خونم
که به پالوده‌ام از دیده خون پالایش

هر که امروز به خلوت نفسی با تو نشست
غالبا رغبت جنت نبود فردایش

در شب تیره زلفت دل سلمان گم شد
شمعی از چهره بر افروز و رهی بنمایش

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#263 | Posted: 15 May 2012 09:07
غزل شمارهٔ ۲۶۲

چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع

رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند
چاره‌ای اکنون بجز مردن نمی‌دانم چو شمع

می‌دهم سررشته خود را به دست دوست باز
گر چه خواهد کشت می‌دانم به پایانم چو شمع

آبم از سر درگذشت و من به اشک آتشین
سرگذشت خود همه شب باز می‌دانم چو شمع

دامنت خواهم گرفت امشب چو مجمر ور به من
بر فشانی آستین من جان بر افشانم چو شمع

بند بر پای و رسن در گردن خود کرده‌ام
گر بخواهی کشتنم برخیز و بنشانم چو شمع

گر سرم برداری از تن سر نگردانم ز حکم
ور نهی بر پای بندم بند فرمانم چو شمع

احتراز از دود من می‌کن که هر شب تا به روز
در بن محراب‌ها سوزان و گریانم چو شمع

رحمتی آخر که من می‌میرم و بر سر مرا
نیست دلسوزی به غیر از دشمن جانم چو شمع

مدعی گوید که سلمان او تو را دم می‌دهد
گو دمم می‌ده که من خود مرده آنم چو شمع

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#264 | Posted: 15 May 2012 09:07
غزل شمارهٔ ۲۶۳

درد سری می‌دهد، عقل مشوش دماغ
کو ز قدح یک فروغ، وز همه عالم فراغ

ای دم مشکین صبح، شمع سحر برفروز
تا بنشاند دمی، باد دماغ چراغ

مهر توام در دل است، مهر توام بر زبان
شور توام در سر است، بوی توام در دماغ

ناله رسول دل است، گر تو قبولش کنی
ور نکنی حاکمی، نیست بر و جز بلاغ

این سخن گرم من، هم ز سر حالتی است
ناله نیاید به سوز از دل نادیده داغ

بینظری نیست این دیده نرگس به راه
بی سخنی نیست این غلغل بلبل به باغ

شعر تو سلمان همه، قوت دل عارف است
تا ندهی زینهار! طعمه طوطی به زاغ

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#265 | Posted: 15 May 2012 09:08
غزل شمارهٔ ۲۶۴

ای به دیدار توام، دیده گریان مشتاق!
ز اشتیاق لب لعلت، به لبم جان مشتاق

دل به سوز تو چو پروانه به آتش مایل
جان به درد تو چو بیمار به درمان مشتاق

جان محبوس تن من به تمنای رخت
عندلیبی است مقفس به گلستان مشتاق

چون بود سبزه پژمرده به باران مشتاق
بیش از آنم من مهجور، به جانان مشتاق

خسروا بنده به بوسیدن خاک در تو
چون سکندر به لب چشمه حیوان مشتاق

به هوای دل ما، حسن رخ خوبان است
چون به انفاس صبا، لاله و ریحان مشتاق

تشنه بادیه چون است به زمزم مایل
بیش از آنست به دیدار تو سلمان مشتاق

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#266 | Posted: 15 May 2012 09:08
غزل شمارهٔ ۲۶۵

به غیر صورت او هر چه آیدم در دل
به جان دوست که باشد تصور باطل

به کوی دوست که خاکش به آب دیده گل است
که برگذشت که پایش فرو نرفت به گل

قتیل تیغ تو خواهیم گشت تا در حشر
بدین بهانه بگیریم دامن قاتل

همی رویم به راهی که نیستش پایان
فتاده‌ایم به بحری که نیستش ساحل

گرت ارادت پیوند دوست می‌باشد
برو نخست ز دنیا و آخرت بگسل

بجز دهان توام هیچ آروزیی نیست
ولی چه سود که هیچم نمی‌شود حاصل

حسود گفت که سلمان چه می‌روی پی یار
نمی‌روم پی دلدار می‌روم پی دل

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#267 | Posted: 15 May 2012 09:08
غزل شمارهٔ ۲۶۶

به مهر روی تو خواهم رسید، ذره مثال
نمی‌رسد به زمین پایم از نشاط وصال

مه دوهفته درین یک دو روز خواهم دید
که کس نبیند از آن ماه در هزاران سال

سواد زلف توام خواهد آمدن در چشم
که بوی عنبر تو می‌دهد نسیم شمال

به خاک پای عزیزت که تشنه است لبم
به خاک پای عزیزت چو تشنگان به زلال

چه دم زنم چو رسم با تو آن دمم باشد
مجال آنکه کنم بر تو عرض صورت حال

دلم به پیش تو می‌خواست جان فرستادن
ولی کبوتر جان را نبود قوت بال

کشیده‌ام تب هجرت، بسی و در شب هجر
نبود بر سر سلمان کسی به غیر حال

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#268 | Posted: 15 May 2012 09:09
غزل شمارهٔ ۲۶۷

ای جان نازنین من ای آرزوی دل
میل من است سوی تو میل تو سوی دل

بر آرزوی روی تو دل جان همی دهد
وا حسرتا! اگر ندهی آرزوی دل

چون غنچه بسته‌ام سر دل را به صد گره
تا بوی راز عشق تو آید ز بوی دل

جان را به یاد تو به صبا می‌دهم که او
می‌آورد ز سنبل زلف تو بوی دل

تا دیده دید روی تو را روی دل ندید
با روی دوست خود نتوان دید روی دل

دیگر به دیده دل ندهم من کز آب چشم
هر بار خود درست نیاید سبوی دل

سلمان اگر ز اهل دلی نام دل مبر
جان دادن است کار تو بی‌گفتگوی دل

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#269 | Posted: 15 May 2012 09:09
غزل شمارهٔ ۲۶۸

ساقی ایام گل آمد، حبذا ایام گل
خیز و در ده ساغری، یاقوت گون چون جام گل

گوش کن گلبانگ بلبل چشم نه بر بلبله
که اهل دل را می‌رساند هر یکی پیغام گل

عشق و معشوق و جوانی سبزه و آب روان
خود همه وقتی خوش آید، خاصه در ایام گل

نوبت شاهی است گل را زان سبب هر بامداد
نوبت شادی زند، مرغ سحر بر بام گل

از دم باد و نم باران، کند هر دم خراب
سقف مینا گنبد سبز زمرد فام گل

گل به صد ناز ارچه پروردست چون خوبان ولی
عاقبت در خاک ریزد نازنین اندام گل

گل به شکر خنده لب بگشاد تا باد سحر
زر نهادش در دهن وز زر برآمد کام گل

بر هوا و بوی و رنگ و خنده و شادی نهاد
گل بنای عمر ازان، آتش بود فرجام گل

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#270 | Posted: 15 May 2012 09:09
غزل شمارهٔ ۲۶۹

ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم
من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم

کرده‌ام نرم به فرمان تو گردن چون شمع
چه کنم من که به فرمان تو سر در نارم

گرچه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد
تو مپندار کزین راه غباری دارم

نظری کن به من آخر که چو چشم خوش تو
مدتی شد که به هم برزده‌ای بنیادم

مشفقی بر سر من نیست که بر آتش من
زند آبی بجز از دیده مردم دارم

نیست جز صبح مرا یک متنفس همدم
کز سر مهر کند یک نفسی در کارم

شعله آتش من سوخت جهانی و هنوز
دم من می‌دهی و می‌نهی ای گل خارم

خام طبعان طبع تو به مدارید زمن
زان که من سوخته، خام خم خمارم

هست سودای ورع در سر سلمان لیکن
حلقه زلف بتان می‌شکند بازارم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 27 از 82:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites