تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 28 از 82:  « پیشین  1  ...  27  28  29  ...  81  82  پسین »  
#271 | Posted: 15 May 2012 09:10
غزل شمارهٔ ۲۷۰

آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مدام
وز سرم بیرون نخواهد رفتن این سودای خام

چون قدح در دل نمی‌آید مرا الا که می
چو صراحی سر نمی‌آرم فرو الا به جام

باده گر بر کف نهم، با یاد او بادم حلال
باد اگر بر من وزد، بی بوی او بادم حرام

من به بویش گه به مسجد می‌روم گاهی به دیر
مست آن بویم ندانم این کدام است آن کدام؟

گر به دیر اندر نشان دوست یابم از حرم
رخ به دیر آرم نگردم بازگرد آن مقام

ساقیا من پخته‌ام، بویی تمام است از میم
خام را ده جام و کار ناتمامان کن تمام

زاهدان خشک را در مجمع رندان چه کار؟
خلوت خاص است و اینجا بر نتابد بار عام

دیگران گر نام و ننگی را رعایت می‌کنند
هست پیش عارفان آن نام، ننگ و ننگ، نام

دشمنان گفتند: کام دوست ناکامی توست
عاقبت سلمان به رغم دشمنان شد، دوستکام

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#272 | Posted: 16 May 2012 02:59
غزل شمارهٔ ۲۷۱

من هر چه دیده‌ام ز دل و دیده دیده‌ام
گاهی ز دل بود گله، گاهی ز دیده‌ام

من هر چه دیده‌ام ز دل و دیده‌ام کنون
از دل ندیده‌ام همه از دیده دیده‌ام

آه دهن دریده مرا فاش کرد راز
او را گناه نیست، منش برکشیده‌ام

اول کسی که ریخته است آب روی من
اشک است کش به خون جگر پروریده‌ام

عمری بدان امید که روزی رسم به کام
سودای خام پخته‌ام و نا رسیده‌ام

تا مهر ماه چهره تو در دلم نشست
از مهر و ماه مهر بکلی بریده‌ام

عشقت به جان خریدم و قصدم به جان کند
بر جان خویش دشمن جان را گزیده‌ام

بازا که در غم تو به بازار عاشقان
جان را بداده و غم عشقت خریده‌ام

شیدا صفت شراب غمت خورده‌ام بسی
لیکن ز باغ وصل تو یک گل نچیده‌ام

گویند بوی زلف تو جان تازه می‌کند
سلمان قبول کن که من از جان شنیده‌ام

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#273 | Posted: 16 May 2012 03:01
غزل شمارهٔ ۲۷۲

به چشمانت که تا رفتی، به چشمم بی‌خور و خوابم
به ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم

به جان عاشقان، یعنی لبت کامد به لب جانم
به خاک پای تو یعنی، سرم کز سرگذشت آبم

به خاک کعبه کویت، به حق حلقه مویت
که ممکن نیست کز روی تو هرگز روی بر تابم

به عناب شکر بارت، کزان لب شربتی سازم
که خود شربت نمی‌ریزد، به غیر از قند و عنابم

به صبح عاشقان یعنی، رخت کز مهر رخسارت
نه روز آرام می‌گیرم، نه می‌آید به شب خوابم

به دیدارت که تا بینم جمال کعبه رویت
محال است اینکه هرگز سر فرود آید به محرابم

به جانت کز قفس سلمان بجان آمد درین بندم
که یابم فرصت بیرون شد، اما در نمی‌یابم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#274 | Posted: 16 May 2012 03:01
غزل شمارهٔ ۲۷۳

بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم
بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم

دریاب که زد کار جهانی همه بر هم
چشم تو و عذرش همه این است که مستم

در نامه چو من شرح فراق تو نویسم
خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم

خورشید بلندی تو و من پست چو سایه
آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم

چشم تو به دل گفت که مست منی ای دل
دل گفت: بلی مست تو از روز الستم

گنجی است روان جام می و توبه طلسمش
برداشتم آن گنج و طلسمش بشکستم

بر سوختن و مردن من شمع شب افروز
خندید بسی امشب و من می‌نگریستم

روزش به سر آمد سحری گفت که سلمان
برخیز که من نیز به روز تو نشستم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#275 | Posted: 16 May 2012 03:01
غزل شمارهٔ ۲۷۴

هر خدنگی که ز دست تو به جان می‌رسدم
من چه گویم که چه راحت به روان می‌رسدم؟

خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد
ناوکی آخر از آن دست و کمان می‌رسدم

من که باشم که رسد دیدن روی تو به من
این قدر بس که به کوی تو فغان می‌رسدم

بلبل باغ جمال توام از گلبن وصل
گر به رنگی نرسم بویی از آن می‌رسدم

ترک سودای تو هرگز نکنم، منع چه سود؟
خود گرفتم نرسم بویی از آن می‌رسدم

ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم
وینک اندر عقبش اشک روان می‌رسدم

راز سر بسته زلف تو نمی‌یارم گفت
که زبان می‌کشند چون به زبان می‌رسندم

از فراقت نتوانم که زنم دم کان دم
شعله شوق تو از دل به دهان می‌رسدم

از تو پنهان چه کند حال دل خود سلمان
که حکایت به دل خلق جهان می‌رسندم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#276 | Posted: 16 May 2012 03:02
غزل شمارهٔ ۲۷۵

من سرگشته به دست تو کجا افتادم؟
دست من گیر خدا را، که ز پا افتادم

به کمند سر زلف تو گرفتار شدم
تا چه کردم که درین دام بلا افتادم

گلبن عمر مرا هجر تو از بیخ بکند
تا نگویی که من از باد هوا افتادم

پیش ازان کز لب و دندان تو یابم کامی
چون زبان در دهن خلق خدا افتادم

بود با باد صبا بوی تو بر بوی تو من
در پی قافله باد صبا افتادم

ای ملامت گر سلمان سر زلفش را بین
تا بدانی که درین دام چرا افتادم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#277 | Posted: 16 May 2012 03:02
غزل شمارهٔ ۲۷۶

بر سر کوی دلارام، به جان می‌گردم
روز و شب در پی دل، گرد جهان می‌گردم

غم دوران جهان کرد مرا پیر و چه غم
بخت اگر یار شود باز جوان می‌گردم

دیده‌ام طلعت زیباش که آنی دارد
این چنین واله و مست از پی آن می‌گردم

تا نسیمی سر زلف تو بیابم چو صبا
شب همه شب من بیمار به جان می‌گردم

ناوک غمزه جادو به من انداز که من
پیش تیرت ز پی نام و نشان می‌گردم

تا مگر نوش لبی چون تو به من باز خورد
چون قدح گرد لب نوش لبان می‌گردم

تو چو گل در تتق غنچه و من چون بلبل
گرد خرگاه تو فریاد کنان می‌گردم

دامن از من مکش ای سرو که در پای تو من
می‌دهم بوسه و چون آب روان می‌گردم

تو مکان ساخته‌ای در دل سلمان وانگه
من مسکین ز پیت کون و مکان می‌گردم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#278 | Posted: 16 May 2012 03:03
غزل شمارهٔ ۲۷۷

دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم
لاجرم همسایه خورشید تابان آمدم

عقل را دیدم سبک سر، یافتم جان را گران
سرو را بگذاشتم در کوی جنان آمدم

پیش ازین پروانه بودم، دوش رفتم پیش یار
خدمتی کردم به سر، شمع شبستان آمدم

غرقه و محبوس خود بودم ز خود رفتم برون
چون ز ماهی یونس و یوسف ز زندان آمدم

ناتوان بودم به بویش، نیم شب برخاستم
تا به کویش چون نسیم افتان و خیزان آمدم

گفت من قصد سرت دارم، همه تن سر شدم
پیش او چون گوی من، سرگشته غلطان آمدم

تا برون آید به فتح از غنچه آن گل نیم شب
بر درش آرم ز سر، تا پای دستان آمدم

بر سر کویش که می‌رفتم ازین سر من لقب
داشتم «سلمان» ولی، زان سر سلیمان آمدم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#279 | Posted: 16 May 2012 03:03
غزل شمارهٔ ۲۷۸

چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می‌بارم
به روزم مرده از هجران و شب را زنده می‌دارم

چو شبنم هستم امروز از هوا افتاده در کویت
الا ای آفتاب من بیا از خاک بردارم

خیال طاق ابروی تو در محراب می‌بینم
وگرنه من به مشتی خاک هرگز سر فرو نارم

به عکس بخت من پیوسته بیدار است چشم من
دریغ از بخت من بودی به جای چشم بیدارم

مرا جان داد عشق یار و می‌خواهم که این جان را
ز راه جان سپاری هم به عشق یار بسپارم

سهی سرورم که بر کار همه کس سایه می‌دارد
ز من کاری نمی‌آید که آرد سایه بر کارم

برش چون سایه سلمان را اگر چه پست شد پایه
مرا این سربلندی بس که من افتاده یارم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#280 | Posted: 16 May 2012 03:03
غزل شمارهٔ ۲۷۹

بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم
ور جنت فردوس بود، دوست ندارم

از دست رقیبان نروم، ور برود سر
من خاک در دوست به دشمن نگذارم

پرورده به خون جگرش بودم و چون اشک
از دیده من رفت و نیامد به کنارم

آن دم که دهم جان و به خاکم بسپارند
من خاک درش را به دل و جان نسپارم

بر خاک درش میرم و چون خاک شوم من
زان در نتوانند برانگیخت غبارم

در نامه چو نامت نبود نامه نخواهم
و آن دم که به یادت نزنم دم نشمارم

کو دولت آنم که شبی با تو نشینم؟
کو فرصت آنم که دمی با تو برآرم؟

در نامه همه شرح فراق تو، نویسم
بر دیده همه نقش خیال تو نگارم

چشمان سیاه تو به اول نظرم مست
کردند و بکشتند در آخر به خمارم

یارب چه دلست آن دل سنگین که نشد نرم؟
از « یارب‌» دلسوز من و ناله زارم

گویند که سلمان سر و جان در قدمش باز
گر کار به سر می‌رودم بر سر کارم

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 28 از 82:  « پیشین  1  ...  27  28  29  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites