خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی


صفحه  صفحه 33 از 82:  « پیشین  1  ...  32  33  34  ...  81  82  پسین »
King05 مرد #321 | Posted: 16 May 2012 04:42
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۰

ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من
خود چه باشد جز تو و دیدار تو مقصود من

مایه عمرم شد و سود من از عشقت فراق
این بد از بازارسودایت زیان و سود من

تو طبیب و من چنین بیمار و شربت خون دل
با چنین تیمارگی ممکن بود بهبود من؟

آه دود آلود من، روزی خرابیها کند
هان هذر کن زینهار از آه دود آلود من!
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #322 | Posted: 16 May 2012 04:43
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۱

بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل من
غم مهر تو فشاندند، در آب و گل من

تیر مژگان تو از جوشن جان می‌گذرد
بر دل من مزن ای جان که تویی در دل من

روز دیوان قیامت که منازل بخشند
عرصات سر کوی تو بود منزل من

هر کسی می‌کند از یار مرادی حاصل
حاصل من غم یارست و خوشا حاصل من!

نه رفیقی است که باری ز دلم برگیرد
نه شفیقی است که آسان کند این مشکل من

دوش در بحر غمت غوطه زنان می‌گفتم:
چیست تدبیر من و واقعه هایل من؟

می‌شنیدم ز لب بحر که سلمان مطلب
راه بیرون شد ازین ورطه بی‌ساحل من
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #323 | Posted: 16 May 2012 04:43
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۲

ای غبار خاک پایت توتیای چشم من
کمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من

چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رای
راستی را روشن و خوبست رای چشم من

مردم چشمی و بی مردم ندارد خانه نور
مردمی فرمای و روشن کن سرای چشم من

من ز چشم خود ملولم کاشکی برخاستی
از درت گردی و بنشستی بجای چشم من

هر کجا دردی است باشد در کمین جان ما
هر کجا گردیست گردد در هوای چشم من

تا خیالت آشنای مردم چشم من است
هر شبی در موج خون است آشنای چشم من

می‌زند چشمم رهی تر آنچنان کاندر عراق
رودها بربسته‌اند از پرده‌های چشم من

گر چه چشمم بسته است اما سر شکم می‌رود
باز می‌گوید به مردم، ماجرای چشم من

ای صبا گر خاک پای او به دست آید تو را
ذره‌ای زان کوش، داری از برای چشم من

چشم سلمان را منور کن به نور خون که هست
روی تو، آیینه گیتی نمای چشم من
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #324 | Posted: 16 May 2012 04:43
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۳

ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من
عشق است عادت تو و در دست خوی من

جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!
آن روز را که کم شود این آرزوی من

برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:
بنشین که نیست راه برون شد ز کوی من

خون می‌خورم به جای می و ذوق مستیم
داند کسی که خورد دمی از سبوی من

از چشم من برفت چو آب و در آتشم
کان رفته نیز باز کی آید به جوی من؟

آن سرو سرکش متمایل که میل او
باشد به جانب همه الا به سوی من

سلمان ز جمله خلق گرفتار برد گوی
فی‌الجمله تا کجا رسد این گفت و گوی من؟
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #325 | Posted: 16 May 2012 04:44
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۴

قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این
اشکم روان شدست، ز عین عناست این

در خویش ره نداد دلم هیچ صورتی
غیر خیال دوست که گفت آشناست این؟

عمریست تا نشسته‌ام ای دوست بر درت!
نگذشت بر دلت که برین در چراست این؟

می‌گفت: کام جان تو از لب روا کنم
این خود نکرد جان به لب آمد رواست این

بگذشت دوش بر من و انگشت می‌نهاد
بر دیده گفتمش: صنما بر کجاست این؟

تهدید می‌نمود ولی گفت: چشم من
دل می‌برد ز مردم والحق جفاست این

او می‌کند جفا و من انگشت می‌نهم
بر حرف عین خویش که عین خطاست این

عهدی است تا نمی‌شنوم بویت از صبا
از توست یا ز سستی باد صباست این

می‌زد غم تو حلقه و در بسته بود دل
جان گفت در مبند که دلدار ماست این

سر در رهش نهادم و گفتم: قبول کن!
گفتا: چه می‌کنم که محل بلاست این؟

پرسیده‌ای که ناله سلمانت از چه خواست؟
آیینه را بخواه و ببین کز چه خاست این؟
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #326 | Posted: 16 May 2012 04:44
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۵

خوش آمدی، ز کجا می‌روی؟ بیا بنشین
بیا که می‌کنمت بر دو دیده جا بنشین

همین که روی تو دیدیم، باز شد دردل
چه حاجت است در دل زدن، بیا بنشین

مرا تو مردم چشمی، مرو مرو ز سرم
مرا تو عمر عزیزی، بیا بیا بنشین

اگر به قصد هلاک آمدی هلا بر خیز
ورت ارادت صلح است، مرحبا بنشین

سواد دیده من لایق نشست تو نیست
اگر تو مردمیی می‌کنی، هلا بنشین

فراغتی است شب وصل را ز نور چراغ
به شمع گو سر خود گیر یا ز پا بنشین

میان چشم و دلم خون فتاده‌است دمی
میانشان سبب دفع ماجرا بنشین

ز آب دیده ما هر طرف روان جویی است
دمی ز بهر تفرج به پیش ما بنشین

صبا رسول دلم بود و سست می‌جنبید
شمال گفت: تو رنجوری ای صبا بنشین!

چو گرد داد به بادت هوای دل سلمان
برو مگرد دگر گرد این هوا بنشین
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #327 | Posted: 16 May 2012 04:44
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۶

گر مطربی رودی زند، بی می ندارد آبرو
ور بلبلی عیشی کند، بی گل ندارد رنگ و بو

آهنگ تیز چنگ و نی، بی می ندارد شورشی
شیرین حدیثی می‌کند، مطرب شراب تلخ کو؟

با رود خشک و رود زن، تا چند سازم ساقیا
آبی ندارد رود او، آبیش باز آور برو

چون دور دور من بود، پیمانه‌ای برده به من
من چون صراحی نیستم، کارم بجا می سر فرو

خوردن به کاس و کوزه می، باشد طریق زاهدان
رندان درد آشام را پیمانه باید یا سبو؟

من با می و معشوقه از دور ازل خو کرده‌ام
امری محال است این که من وین باز خواهم کرد خو

در راه او باید شدن گاهی به سر گاهی به پا
سلمان نخواهد شد به سر الا چنین در راه او
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #328 | Posted: 16 May 2012 04:45
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۷

هندوی زلف سرکشت با تو نشسته روبرو
حال مشوش مرا با تو گشود مو به مو

از همه سوی می‌دهد، بوی حبیب لاجرم
می‌روم از هوای تو، همچو نسیم سو به سو

کرد ز سر حال من، مردم شهر را خبر
ناله من که می‌رود، خانه به خانه کو به کو

بر لب جوی نیست چون، قامت او صنوبری
باورت ار نمی‌شود، خیز به جوی جو به جو

بس که به بوی وصل خود، هر نفسی دمی زنم
خون جگر نگر مرا، بسته چو نافه تو به تو

روی گل و بنفشه را باز چه می‌کنی به پا
سنبل چین زلف آن، آهوی مشک بو به بو

من نه چو شانه کرده‌ام در سر طره تو سر
از چه سبب نشسته است، آینه با تو رو بره رو؟
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #329 | Posted: 16 May 2012 04:45
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۸

با آنکه آبم برده‌ای، یکباره دست از ما مشو
باشد که یکبار دگر، باز آید آب ما به جو

تا کی به بوی عنبرین زنجیر زلف سر کشت؟
آشفته پویم در به در دیوانه گردم کو به کو

من مست ورندو عاشقم، وز زهد و تقوی فارغم
بد گوی را در حق من، گوهر چه می‌خواهی بگو

ای در خم چوگان تو، گوی دل صاحبدلان
دل گوی می‌گردد ترا میلی اگر داری بگو

از موی فرقت تا میان، فرقی نباشد در میان
باریک بینی هردو را، چون باز بینی مو به مو

با سرو کردم نسبتت، گفتی که ای کوته نظر
گر راست می‌گویی چو من، رو در چمن سروی بجو

شانه شکسته بسته از زلف حکایت می‌کند
آیینه را بردار تا روشن بگوید روبرو

شمع زبان آور شبی از سر گرفت افسانه‌ام
دودش بر سر رفت از آن اشکش ازو آمد فرو

سلمان حریف یار شد وز غیر او بیزار شد
یکدم رها کن مدعی، او را به ما ما را به او
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
King05 مرد #330 | Posted: 16 May 2012 04:45
کاربر

 
غزل شمارهٔ ۳۲۹

آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو
می‌کند قصد جهانی و ندارد باک او

قصد جان می‌کند و جان همه عالم اوست
می‌خورم زهر فراق و ندهد تریاک او

چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو
هیچ خوف و خطرش نیست زهی بی‌باک او

خسته بر خاک ره افتاده و چشمم بر راه
دید و بگذشت و مرا بر نگرفت از خاک او

گر هلال خم ابروی تو بیند مه نو
رخ به شامی ننماید دگر از افلاک او

غنچه گر بشنود او وصف گل از بلبل باز
دامن از شوق کند تا به گریبان چاک او

من چو صیدی به کمند سر زلفش شده‌ام
تا دگر کشته در آویزدم از فتراک او

اگرش دامن ازین غصه بگیرم کو دست
وگر از جور فراقش بگریزم پاک او

در فشانیست که کردست درین ره سلمان
مرد باید که سخن گوید از ادراک او
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
      
صفحه  صفحه 33 از 82:  « پیشین  1  ...  32  33  34  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا