تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 35 از 82:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  81  82  پسین »  
#341 | Posted: 16 May 2012 05:04
غزل شمارهٔ ۳۴۰

دلا من قدر وصل او ندانستم تو می‌دانی
کنون دانستم و سودی نمی‌دارد پشیمانی

شب وصل تو شد روزی و قدرش من ندانستم
به دشواری توان دانست قدر آسانی

به بایدی نا گه از رویت فتادم دور چون مویت
به سر می‌آورم دور از تو عمری در پریشانی

به آب دیده هر ساعت نویسم نامه‌ای لیکن
تو حال ما نمی‌پرسی و نقش ما نمی‌خوانی

حدیث کار و بار دل چه گویم بارها گفت:
که بد حال است و تو حال دل من نیک می‌دانی

سر خود را نمی‌دانم سزای خاک درگاهت
ولیکن کرده‌ام حاصل من این منصب به پیشانی

الا ای بخت کی باشد که باز آن سرور رعنا را
بدست آری بناز اندر کنار ماش بنشانی؟

صبا چون نیست امکان تصرف در سر کویش
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی!

چو زلف او مرا جانی است سودایی ز من بستان
به شرط آنکه چون پیشش رسی در پایش افشانی

برو در یک نفس بازا که یک دم ماند سلمان را
نخواهی یافتن بازش دمی گر دیرتر مانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#342 | Posted: 16 May 2012 05:17
غزل شمارهٔ ۳۴۱

هر دم به تیز غمزه دلم را چه می‌زنی؟
خود را گذاشتم به تو خود در دل منی

بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من
خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی‌زنی؟

ای رهروان عشق چو پرگار دورها
گردیده در پی تو به نعلین آهنی

سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ
مردم نهاده‌اند همه سر را به روشنی

ما و شرابخانه و صوفی و صومعه
او را می طهور و مرا دردی دنی

با من سخن غرضت دلخوشیم نیست
بر ریش پاره‌ام نمکی می‌پراکنی

امروز خاک پای سگ دوست شد کسی
کو کرد در جهان سری و دوش گردنی

ای باد اگر رهت ندهد پرده‌دار دوست
خود را چو آفتاب ز روزن در افکنی

گویی که ای چو آب حیاتت به عینه
پاکیزگی و خوی خوش و پاک دامنی

تو سرو سر بلندی و چون سایه کار من
افتادگی و مسکنت است و فروتنی

سلمان تو در درون به هوای صنوبرش
غم را چه می‌نشانی و جان را چهع می

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#343 | Posted: 16 May 2012 05:17
غزل شمارهٔ ۳۴۲

مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی
بردم به کمانخانه ابروی تواش پی

خامند کسانی که به داغت نرسیدند
من سوخته آن که به من کی رسد او کی؟

ساقی به سفال کهنم جام جم آور
مطلوب سکندر بد هم در قدح کی

صد بار می لعل تو جانم به لب آورد
ای دوست به کامم برسان یکدم از آن می

مطرب بزن آن ساز جگر سوز دمادم
ساقی بده آن جام دلفروز پیاپی

در شرح فراق تو سخن را چه دهم بسط؟
شرط ادب آن است که این نامه کنم طی

بی رویت اگر دیده به خورشید کنم باز
صد بار کند چشم من از شرم رخت خوی

بی بویت اگر برگذرد باد بهاری
حقا که بود بر دل من سردتر از دی

سلمان ره سودای تو می‌رفت غمت گفت
کین راه به پای چو تویی نیست بروهی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#344 | Posted: 16 May 2012 05:18
غزل شمارهٔ ۳۴۳

ماییم به کوی یار دلجوی
دیوانه زلف آن پری روی

مار است بتی که تنگ خوی است
ماییم و دلی گرفته آن خوی

چون دردل و چشم ماست جایت
غیر از تو که دید سرو دلجوی

بیمار فتاده‌ام به کویت
راز دل من، فتاده بر کوی

باد آمد و بوی زلفش آورد
آویخته جان ما به یک موی

ای خال تو گوی و زلف چوگان
در دور قمر فکنده گویی

من ترک نگار و می نگویم
ای واعظ عاشقان تو می‌گوی

سلمان چه نهی بر آب و گل دل
دست از دل و دل ز گل فرو شوی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#345 | Posted: 16 May 2012 05:18
غزل شمارهٔ ۳۴۴

از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی
هر روز کشم بار عزیزی، به جدایی

خون کرد دلم را غم یک روز فراقش
خوش باش هنوز ای دل سرگشته کجایی؟

هنگام وداعت سخن این بود که من زود
باز آیم و ترسم به سخن باز نیایی

رفتم که ز سر پای کنم در پیت آیم
آن نیز میسر نشد از بی سر و پایی

ای مژده رسان کی ز ره آیی به سلامت؟
ورین منتظران را دهی از بند رهایی؟

مگذار هوای دل و آب مژه‌ام را
ضایع که تو پرورده این آب و هوایی

گفتند که او با تو نیاید نشنیدم
با آنکه دلم نیز همی داد گواهی

ای مردم چشم ار چه نمی‌بینمت اما
پیوسته تو در دیده غمدیده مایی

باری تو جدا نیستی ای دل ز دو زلفش
فرخ تو که در سایه اقبال همایی

شد حلقه زنان آه دلم بر در گردون
آه از تو برین دل در رحمت نگشایی

از ضعف خیالت به سرم راه نیارد
گر ناله سلمان نکند راهنمایی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#346 | Posted: 16 May 2012 05:18
غزل شمارهٔ ۳۴۵


تا سودا شب نقاب صبح صادق کرده‌ای
روز را در دامن مشکین شب پرورده‌ای

ای بسا شبها که با مهرت به روز آورده‌ام
تا تو بر رغم دلم یک شب به روز آورده‌ای

از بخاری چشمه خورشید را آشفته‌ای
وز غباری خاطر گلبرگ را آزرده‌ای

مه رخان چین به هندویت خطی داده‌اند
زان سیه کاری که با خورشید رخشان کرده‌ای

گر چه جان بخشیده‌ای از پسته تنگم ولی
شد ز عناب لبت روشن که خونم خورده‌ای

مردم چشم جهان بینت اگر خوانم رواست
زانکه در چشم منی وز چشم من در پرده‌ای

جاودان در بوستان عارضت سرسبز باد
آن نبات تازه کز وی آب شکر برده‌ای

گرد عنبر بر عذار ارغوان افشانده‌ای
برگ سوسن بر کنار نسترن گسترده‌ای

یار کنار چشمه حیوان به مشک آلوده‌ای
یا غبار درگه صاحب به لب بسترده‌ای

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#347 | Posted: 16 May 2012 05:46
غزل شمارهٔ ۳۴۶

لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده‌ای
ز آفتاب حسن خود، یک ذره پیدا کرده‌ای

قفل یاقوت از در درج دهن بگشوده‌ای
گوهر پاکیزه خویش آشکارا کرده‌ای

در همه عالم نمی‌گنجی ز فرط کبریا
در دل تنگم نمی‌دانم که چون جا کرده‌ای

تا به قصد جان مسکین بر میان بستی کمر
صدهزاران جان ز تار موی در وا کرده‌ای

نکته‌ای با عاشقان در زیر لب فرموده‌ای
عالمی اموات را در یکدم احیا کرده‌ای

بعد ازین گر پیش چشمم بر کنار افکنده‌ای
در میان مردمم چون اشک رسوا کرده‌ای

گفته‌ای احوال ما اشک سلمان فاش کرد
از هوای خویش کن این شکوه کزما کرده‌ای

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#348 | Posted: 16 May 2012 05:51
غزل شمارهٔ ۳۴۷

ای نور دیده باز گو جرمی که از ما دیده‌ای
تا بی‌گناه از ما چرا چون بخت بر گردیده‌ای؟

ای کاش دشمن بودمی نی دوست چون بر زعم من
با دشمنان پیوسته‌ای و ز دوستان ببریده‌ای

بر من نبخشاید دلت یا رب چه سنگین دل بتی
ما ناکه یا رب یا ربم در نیمه شب نشنیده‌ای؟

از عجز و ضعف و مسکنت وز حسن و لطف و نازکی
ما خاک خاک آستان، تو نور نور دیده‌ای

از اشک سلمان کرده‌ای آبی روان وانگه از آن
دامن ناز و سرکشی چون نارون پیچیده‌ای

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#349 | Posted: 16 May 2012 05:52
غزل شمارهٔ ۳۴۸

در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی
کردیم سوال و نشنیدیم جوابی

خوردیم بسی خون و ندیدیم کسی را
جز دیده که ما را مددی کرد به آبی

من نگذرم از خاک درت خاک من اینجاست
ای عمر تو بگذر اگرت هست شتابی

در شرح فراقت چه نویسم که نگنجد
شرح غم هجران تو در هیچ کتابی

در خواب خیال تو هوس دارم و کو خواب
ای بخت شبی بخش بدین یکدمه خوابی

جان خواست که در لطف به شکل تو بر آید
هم رنگی طاوس هوس کرد غرابی

دی مدعیی دعوت من که سلمان
تا کی ز خرابات چه آید ز خرابی

آمد به سرم عشق که مشنو سخن او
تو روی به ما کرده‌ای او روی به آبی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#350 | Posted: 16 May 2012 05:52
غزل شمارهٔ ۳۴۹

جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی
بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی

بر سر من کس نمی‌آید به پرسش جز خیال
جز خیالش کس ندارد بر سر من منتی

شربت قند لبش می‌سازد این بیمار را
کو لب او تا مرا از قند سازد شربتی؟

از غم تنهایی آمد جان شیرین نزد لب
تا بیادش هر دو می‌دارند با هم صحبتی

حسرتی دارم که بینم بار دیگر روی یار
گر درین حسرت بمیرم دور از ازو وا حسرتی

در درون دارم خروشی ای طبیبان پرسشی
در سفر دارم عزیزی ای عزیزان همتی

آن همایون عید من یک روز خواهد کرد عود
جان کنم قربان گرم روزی شود این دولتی

می‌فرستم جان به پیشش کاشکی این جان من
داشتی در حلقه زلفش به مویی قیمتی

غیبتی کردند بدگویان به باطن زین جهت
یک دو روزی کرد از سلمان به ظاهر غیبتی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 35 از 82:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites