تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 38 از 82:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  81  82  پسین »  
#371 | Posted: 16 May 2012 08:09
غزل شمارهٔ ۳۷۰

سوز تو کجا گیرد، در خرمن هر خامی؟
مرغ تو فرو ناید، ای دوست به هر بامی

مرد ره سودایت، صاحب قدمی باید
کان بادیه را نتوان، پیمود به هر گامی

بد نام ابد کردم، خود را و نمی‌دانم
درنامه اهل دل، نیکوتر ازین نامی

از عشق تو زاهد را دم گرم نخواهد شد
زیرا که بدان آتش هرگز نرسد خامی

دیوانه دلی دارم، کارام نمی‌گیرد
جز بر در خماری، یا پیش دلارامی

از تو نظری سلمان، می‌دارد و می‌شاید
درویشی اگر خواهد، از پادشه انعامی

لب را به سخن بگشا، زیرا که ندارد دل
غیر از دهنت کامی، و آنگاه چه خوش کامی

آغاز غمت کردم، تا چون بود انجامش
این نیست از آن کاری، کان را بود انجامی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#372 | Posted: 16 May 2012 08:09
غزل شمارهٔ ۳۷۱

ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی
تا ما ز کوی هستی، بیرون نهیم گامی

هم نیستی که دارد، ملک فنا بقایی
هم درد چون ندارد در دو دوا دوامی؟

ماییم و نیم جانی، بر کف نهاده بستان
زان می به نیم جانی، بفروش نیم جامی

عشاق را مقامی، عالی است اندرین ره
مطرب مخالفان را بنمای ازین مقامی

تا گرد ما نگردد، غیر قدح گرانی
تا بر سرم نیاید، غیر از شراب خامی

وقتی که شاهدان را، پیدا بود وفایی
احوال عاشقان، را ممکن بود نظامی

شوریدگی ما را، منکر مباش زاهد
چون نیست کار ما را، در دست ما زمامی

گر باده را نبودی، از لعل دوست بویی
کی داشتی به عالم، زین حرمتی حرامی؟

می‌گفت: ترک رندی، سلمان شنید جانش
از می جواب تلخی، وزنی شکر پیامی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#373 | Posted: 16 May 2012 08:09
غزل شمارهٔ ۳۷۲

همرنگ رویش در چمن، گل یاسمن گردید می
دایم به بویش چون صبا، گرد چمن گردید می

این گل به دامن چیدنم، باشد ز شوق عارضت
کو خاری از باغ تو تا دامن ز گل در چیدمی

در حلقه سودای او، مردی به گردی می‌رود
من نیز سودا می‌کنم، باری بدان ار رندمی

هر کس شناعت می‌کند، بر من که نشنیدی سخن
گر من سخن بشنید می، چندین سخن نشنیدمی

چون او نمی‌آید شبی، بر سر به پرسیدن مرا
ای کاشکی خواب آمدی، تا من به خوابش دیدمی

لب بر لب من می‌نهد، چون نی دم من می‌دهد
گردم ندادی هر دمم، چندین چرا نالید می

بوسیدن جام لبش، گر نیست روزی کاشکی
چون جرعه افتادی که من خاک درش بوسیدمی

سودای پنهانم قلم، کرد آشکارات چون کنم؟
ای کاش مقدورم شدی، کاتش به نی پوشیدمی

سلمان خیال روی او چون نامه‌ای دان در درون
گر نیستی در خویشتن چندین چرا پیچیدمی؟

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#374 | Posted: 16 May 2012 08:10
غزل شمارهٔ ۳۷۳

رسولا، خدا را به جایی که دانی
چه باشد که از من دعایی رسانی؟

نه کار رسول است رفتن به کویش
نسیما تو برخیز اگر می‌توانی

مرا نیم جانی است بردار با خود
بکویش رسان ور کند جان گرانی

همان دم به زلفش بر‌افشان و بازا
مبادا که آنجا به جان باز مانی

ز خاک ره او به دست آر گردی
ز گرد ره آور به من ارمغانی

فروکش ز زلفش، کلامی مسلسل
بگو از دهانش حدیثی نهانی

رها کرده‌ای طره‌اش را پریشان
ز احوال او شمه‌ای باز دانی

ازان چشم خوش خفته‌اش باز پرسی
که چونی ز بیماری و ناتوانی

صبا سست می‌جنبی، آخر چنان رو
که با ناله من کنی، هم عنانی

به زیر لب این نکته را از زبانم
بگویی که ای مایه شادمانی

تو دوری و من در فراق تو زنده
زهی سست عهد و زهی سخت جانی!

به امید وصل توام لیکن
کسی را مبادا چنین زندگانی

به یاد رخت می‌کشد، دیده هر دم
ز جام زجاجی، می ارغوانی

دلی پر سخن دارم و مهر بر لب
چو نامه چه باشد مرا اگر بخوانی

گدای توام گر نرانی ز پیشم
زهی پادشاهی زهی کامرانی؟

نه آنم که بر تابم از تو عنان را
ازین در گرم صدره از پیش رانی

برآنم که بر خدمتت بگذرانم
دو روزی که باقی است زین زندگانی

درخت صنوبر خرام تو بادا
چو سرو ایمن از تند باد خزانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#375 | Posted: 16 May 2012 08:10
غزل شمارهٔ ۳۷۴

هر که از روی تواضع بنهد پیشانی
پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!

همه خواهند تو را، تا تو کرا می‌خواهی؟
همه خوانند تو را، تا تو کرا می‌خوانی؟

زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو
زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی

سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز
خود به پایان نتوان برد به سرگردانی

رفت در حلقه زلف تو به مویی صد دل
دل به خود رفت از آنست بدین ارزانی

ساقیا نوبت آنست که از دست خودم
بدهی جامی و از دست خودم بستانی

گفت: درد دل خود می‌طلبم چون طلبم؟
که دلم با تو و من بیخودم از حیرانی

باد پایان سخن را تو سواری سلمان
آفرین بر سخنت باد، که خوش می‌رانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#376 | Posted: 16 May 2012 08:10
غزل شمارهٔ ۳۷۵

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی
دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی

من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم
اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی

از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم
ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی

چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش
دودم به سر بر آمد، زین آتش نهانی

از درد درد خویشم، یکدم مدار خالی
کان است عاشقان را، اسباب زندگانی

عهد جوانی من، بگذشت در فراقت
بازای تا ببویت، باز آیدم جوانی

در بزم عشق او جان، باید که خوش بر آید
ور زانچه بر نیاید خوش باشد از گرانی

گرچه ز من ملول است او ای صبا چنان کن
کین نامه هر چه بادا بادا بدور رسانی

گویی چو نامه سلمان، می‌پیچد از فراقت
در خویشتن چه باشد، باری گرش بخوانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#377 | Posted: 16 May 2012 08:13
غزل شمارهٔ ۳۷۶

تو در خواب خوشی، احوال بیماران چه می‌دانی؟
تو در آسایشی، تیمار بیماری چه می‌دانی؟

نداری جز دل آزاری و ناز و دلبری کاری
تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می‌دانی؟

تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش
نپیمودی درازی شب تاری چه می‌دانی؟

برو زاهد چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش؟
بپرس این شیوه از مستان تو هشیاری چه می‌دانی؟

دلا گفتم، غم خود خور که کار از دست شد بیرون
تو را غم خوردن است ای دل تو غمخواری چه می‌دانی؟

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#378 | Posted: 16 May 2012 08:14
غزل شمارهٔ ۳۷۷

به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی
ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی

چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر
ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی

اگرت مجال نفس زدن بود از زبان منش بگو
که چه باشد ار به وصالت این شب تیره را سحری کنی

به زیارتی چه شود که بر سر خاکیان قدمی نهی
به عیادتی چه زیان دهد که به حال ما نظری کنی؟

سحری وصال تو از خدا به دعای شب طلبیده‌ام
مگر ای سحر نفسی زنی مگر ای دعا اثری کنی

خجلم که چون برت آورم می لعل اشک و کباب دل
اگر از درون خراب من طمعی به ما حضری کنی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#379 | Posted: 16 May 2012 08:15
غزل شمارهٔ ۳۷۸

می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی
ما را به دام خویشتن گرفتار می‌کنی

دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست
آری تو زین معامله بسیار می‌کنی

هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش
برمی‌کشی و باز نگونسار می‌کنی

دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو
هر جه غمی است بر دل من بار می‌کنی

از خواب، آن دو چشم گران خواب را ممال
زنهار فتنه‌ای را به چه بیدار می‌کنی

در حلقه‌های زلف خود آتش فروختی
وین از برای گرمی بازار می‌کنی

زان خط که گرد دایره روی می‌کشی
روز سفید ما چو شب تار می‌کنی

من پرده بر سرایر عشق تو می‌کشم
لیکن تو هتک پرده اسرار می‌کنی

سلمان چو آفتاب به کویش بر آ چرا
چون سایه سجده پس دیوار می‌کنی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#380 | Posted: 16 May 2012 08:15
غزل شمارهٔ ۳۷۹

گفتم: خیال وصلت گفتا: بخواب بینی
گفتم: مثال قدت گفتا: در آب بینی

گفتم: به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟
گفتا: که خویشتن را در پیچ و تاب بینی

گفتم: رخ تو بینم گفتا: زهی تصور
گفتم: به خواب جانا گفتا: به خواب بینی!

گفتم: که روی خوبت بنمای تا ببینم
گفتا: که در دل شب چون آفتاب بینی؟

گفتم: خراب گشتم در دور چشم مستت
گفتا: که هر چه بینی مست و خراب بینی

گفتم: لب تو دیدن صد جان بهاست او را
گفتا: مبصری تو، در لعل ناب بینی

گفتم: که روز سلمان شب شد ز تار مویت
گفتا: نگر به رویم تا آفتاب بینی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 38 از 82:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites