تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 78 از 82:  « پیشین  1  ...  77  78  79  80  81  82  پسین »  
#771 | Posted: 16 Aug 2014 08:58
بخش ۷۶ - قطعه
آن شنیدستی که ارباب تجارت گفته اند
مهر بر دختر منه ور خود بود چون ماه و هور

مایه شر و فساد اهل عالم دختر است
گربود شیرین چه خواهد خاست از وی غیر شور

خوابگاه دختر پاکیزه روی پارسا
یا کنار شوی باید یا میان خاک گور

مهی بگزین و جفتش ساز با خور
طلب کن بهر وی شویی فراخور

چو افسر دیدکان در غنچه راز
بدو خواهد نمودن راز دل باز

دمی خوش چون صبا می کرد درکار
در آورد این سخن او را به گفتار

جوابش داد کای صورتگر چین
سخنهایت همه خوب است و شیرین

همانا نامزد گشت آن گل اندام
به شادیشاه، پور خسرو شام

مرا امروز قیصر مژده ای داد
که فردا می رسد از راه داماد

نه من خواهم این وصلت نه دختر
نمی دانم چه خواهد کرد اختر

مرا چون دل دهد کان روشنایی
کند روزی ز چشم من جدایی؟

سخن را بر سخندان باز شد در
زبان بگشاد مهراب سخنور

زمین بوسید و گفتا: »ای خداوند
تو با شخصی گزین خویشی و پیوند

که باشد سایه وش یکرنگ و یکبوی
نه گاهی همچو موم و گاه چون روی

شما را این صنم جانست در تن
کسی خود چون سپارد جان به دشمن؟«

بدانست افسر رومی که بر چیست
مراد از گفتن مهراب بر کیست

سخن پرسید باز از حال جمشید
که: »با من باز گوی احوال جمشید

بیا اصلش بگو تا از کیانست
که با فرو فرهنگ کیانست

یقین دانم که او بازارگان نیست
که او را شیوه بازاریان نیست

قدم یک ره ز کژی بر کران نه
حکایت راست با من در میان نه

برافکند از طبق مهراب سرپوش
برون زد دیگ رازش را ز سر جوش

چو مهراب این حکایت را فرو خواند
خجل گشت افسرو حیران فرو ماند

زمانی خیره گشت از حال جمشید
فرو شد ساعتی در فکر خورشید

سخن باز از سخن گستر نپرسید
از آن خاموشی اش مهراب ترسید

زمانی منفعل بنشست و برخاست
از آن خلوت بر جمشید شد راست

که: »شاها درج دل را برگشادم
بر افسر در پنهان عرضه دادم

دوا زهر هلاهل بود، خوردم
علاج آخرین داغ است ، کردم

فکندم کشتیی در بحر خونخوار
ندانم چون برآید آخر کار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#772 | Posted: 16 Aug 2014 09:01
بخش ۷۷ - فرد
ما رقمی می کشیم تا به چه خواهد کشید
ما هوسی می پزیم تا به چه خواهد رسید«

~~~~~~~~~~~~~~‏ ‏
بخش ‏٧٨‏_رباعى
وقت سحر از باغ بهشت آمد باد
آورد گلی و در کنارم بنهاد

چون زلف صنم نهاده بودم دامی
ماهی بگذار آمد و در دام افتاد

چو شهناز آن رباعی ساخت بر چنگ
فرو خواند این غزل شکر به آهنگ:

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#773 | Posted: 16 Aug 2014 09:03
بخش ۷٩ - بزم آرائی جمشید
ملک گفتا مباد ای صبح اصحاب
کزین معنی شود خورشید در تاب!

تو چون روز از چه کردی راز پیدا
دریدی پرده همچون صبح شیدا

ملک پر کینه شد از گفت مهراب،
به نزد افسر آمد رفته در تاب

گمان می برد کو رنجیده باشد
ز مهر جم دلش گردیده باشد

چو دید از دور جم را پیش خود خواند
بر تخت خودش نزدیک بنشاند

بدو گفت: »ای پسر چونی؟ کجایی؟
چه شد کز ما جدایی می نمایی؟

به دیدار تو هستیم آرزومند
به گفتار تو مب باشیم خرسند

نداری با هواداران ارادت
مگر در چین چنین بوده ست عادت؟

ملک روی زمین بوسید و برخاست
به هر وجهی ز بانو عذرها خواست

ز ساقی جام جان افروز می خواست
به ناز و نوش مجلس را بیاراست

به مجلس شکر و شهناز را خواند
حریفان خوش دمساز را خواند

چو مجلس گرم گشت از آتش می
شکر در اهل خود زد آتش نی

ملک را یاد آن شب آتش افروخت
به شهناز این رباعی را در آموخت

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#774 | Posted: 16 Aug 2014 09:06
بخش ۸۰ - غزل
بی گل رویت ندارد رونقی بستان ما
بی حضورت هیچ نوری نیست در ایوان ما

گر به سامان سر کویش رسی، ای باد صبح،
عرضه داری شرح حال بی سر و سامان ما

شرح سودایش که دل با جان مرکب کرده است
بر نمی آید به نوک کلک سرگردان ما

در دل ما خار غم بشکست غم در دل بماند
چیست یاران چاره غمهای بی پایان ما؟

دوستان گویند دل را صبر فرمایید، صبر
چون کنم ای دوست چون دل نیست در فرمان ما؟

در فراقش چیست یارب زندگانی را سبب
سخت رویی فلک، یا سستی پیمان ما؟

چو افسر زخمه جمشید بشنید
دمیده سبزه گرد سوسنش دید

به پای مور فرش گل سپرده
به موران مهر جمشیدی سترده

چو خط این تازه شعر روح پرورد
ز طبع نازک او سر بر آورد

خطت هر روز رسمی نو در آرد
به خون من براتی دیگر آرد

کشد لشکر ز چین زلف بر روم
سپاه شب به گرد مه در آرد

ز هندستان زلفت طوطی آمد
که در منقار تنگ شکر آرد

به شوخی سر بر آوردست مگذار
خطت را گر بدینسان سر در آرد

چو سودای خیال خال و زلفت
جهان را بر من خاکی سر آرد

تن پر حسرت ما خاک گردد
ز خاکم باد گرد عنبر آرد

نباتی کز سویدایم بروید
ز حسرت حبه السودا بر آرد

چو بشنید این سخنهای دلاویز
ملک را شد لب شیرین شکر ریز

زبان بگشاد و در بر افسر افشاند
به وصف افسر این مطلع فرو خواند

ای آفتاب جرعه رخشنده جام تو
مه ساقی مدامی دور مدام تو

ای در سواد شام دو زلفت هزار چین
تا حد نیمروز کشیدست شام تو

خورشید پادشاه سریر سپهر باد
فرمانبر غلام تو، ای من غلام تو

تا بر زرست نام تو هرجا که خسرویست
بر سر نهاده افسری از زر به نام تو

به سر مستی ملک را گفت افسر
چه می خواهی؟ بخواه از سیم، از زر

تو فرزندی مرا از من مکن شرم
تو خورشیدی مرا با من براگرم

فدایت می کنم چندانکه خواهی
ز تخت و گنج و ملک و پادشاهی

ملک بنهاد سر در پای افسر
بدو گفت ای سر من جای افسر

به اقبال تو ما را هیچ کم نیست
به رویت خاطر شادم دژم نیست

ولی خواهم که بهر جاندرازی
کنی بیچارگان را چاره سازی

اسیران را ز غم گردانی آزاد
دل غمگین غمگینان کنی شاد

به زندانت مرا جانی است محبوس
مگردانم ز جان خویش مأیوس

دلم را داشتن در بند تا چند ؟
برون آور دل من از چه بند«

جهان بانو نهاد انگشت بر چشم
بدو گفت: »ای بجای نور در چشم،

دل و جان در تن از بهر تو دارم
به جان و دل همه کارت بر آرم«

به نازش در کنار آورد افسر
نهادش بوسه ها بر چشم و بر سر

به دل می گفت دانی این چه بوس است
کنار مادر زیبا عروس است

ستون سیم کردش حلقه در گوش
فکند این در ز نظمش در بن گوش

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#775 | Posted: 16 Aug 2014 09:07
بخش ۸۱ - غزل
مخورانده که همه کار به کام تو شود
شادی آید ز بن گوش غلام تو شود

آنکه یاقوت لبش در نظر تست مدام
شکرین پسته او نقل مدام تو شود

بعد از این خطبه اقبال به نام تو کند
عاقبت سکه خورشید به نام تو شود

آخر این مرغ همایون که دلت دانه اوست
آید از روی هوا بسته دام تو شود

چشم ارباب نظر خلوت خاصت گردد
خون اصحاب غرض جرعه جام تو شود

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#776 | Posted: 16 Aug 2014 09:10
بخش ۸۲ - آزاد شدن خورشید
چو صبح از کوه بنمود افسر زر
ز کوه آمد برون خورشید خاور

پس افسر بر سمند عزم بنشست
به ناز آورد باز رفته از دست

ز شهرستان به سوی دژ روان شد
ز شهر تن به شهرستان جان شد

چو در دژ شد به نزد آن شکر لب
مهی را یافت همچون ماه یک شب

چو دری در صدف تنها نشسته
ز هر یک غمزه عقدی در گسسته

چو جسم ناتوانش چم بیمار
چو شیشه چشم هایش رفته در غار

چو عکس طلعت خورشید را دید
سرشک لاله گون از دیده بارید

سرشک افشان گرفت اندر کنارش
که بنشاند به اشک از دل غبارش

چو مادر حال دختر را تبه دید
چو چشم خود جهان یکسر سیه دید

به پوزش گفت: »ای ترک خطایی
خطا کردم، خطا کردم خطایی«

به زاری گفت: » ای سرو گل اندام
فدای چشم مخمور تو بادام

بسی بر شکر و گل بوسه ها داد
شکر پاسخ برو افسانه بگشاد

به تندی گفت: »ای بد مهر مادر،
مرا بهر چه افکندی در آذر؟

چو من نه رستم و سامم به هر حال
چرام افکنده ای در کوه چون زال؟

بگو تا زین جگر گوشه چه دیدی
که او را بیگناه از خود بریدی؟

مرا رسوای خاص و عام کردی
میان انجمن بد نام کردی«

بگفت این قصه و بسیار بگریست
وز آن زاریش مادر زار بگریست

برون آوردش از غمخانه تنگ
چو لعل از سنگ و همچون شکر از تنگ

همان دم چتر شاهی باز کردند
عماری را به دیبا ساز کردند

گل آمد در عماری سوی بستان
مه هودج نشین اندر شبسنان

پری رخسار خوبان دلاویز
بهار افروز و گلبرگ شکر ریز

نسیم جانفزای و ارغنون ساز
سمن بوی و نگارین روی و شهناز

هزار و سیصد و هفتاد دختر
همه خورشید روی و فرخ اختر

که پیش آن صنم در کار بودند
بدان درگاه خدمتکار بودند

همی روی طرب را باز کردند
همان آیین پیشین ساز کردند

کبوتر گر بود صد سال در بند
رود روزی سوی برج خداوند

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#777 | Posted: 16 Aug 2014 09:44
بخش ۸۳ - آمدن شادیشاه به خواستگاری خورشید
چو شاه چین علم بفراخت بر بام
نگون شد رایت عباسی از شام

به قیصر قاصدی آمد سحرگاه
که اینک می رسد شادی شه از راه

ز درگه خاست آواز تبیره
شدندش سروران یکسر پذیره

همان کآمد سپاه شام نزدیک
ز گردش چشم گردون گشت تاریک

شد از گرد سوار لشکر شام
رخ پیروزه گردون سیه فام

به گردون بسکه گرد مرکبان رفت
زمین یکبارگی بر آسمان رفت

ز بس رایت که بر روی هوا بود
هوا بر شکل شیر و اژدها بود

فتاده روی صحرا نیل در نیل
گرفته گرد کحلی میل در میل

چو چتر شاه شامی سر بر آورد
ز غیرت گشت روی شاه چین زرد

همای چتر شاهی کرد پرواز
به زیرش جره بازی کرد پر باز

دمان چون صبح خنگی زیر رانش
گرفته شامیان خودش در میانش

چو نیشکر نطاقی بسته زرین
کشیده قد سبز ارنگ شیرین

سهی سروی قدی خوش بر کشیده
خطی چون سبزه گرد گل دمیده

سراسر روم در پایش فتادند
همه پا و رکابش بوسه دادند

چو آن فرزانگان را شاهزاده
بدید از دور حالی شد پیاده

ملک چون روی شادیشاه را دید
چو بید از رشک شمشادش بلرزید

نبات از پسته خندان ببارید
ملک را چرب و شیرین باز پرسید

ملک نیز از دل خونین چو پسته
جوابی داد زیر لب شکسته

روان گشتند از آنجا سوی درگاه
ملک غمگین و شادیشاه همراه

حکایتهای رنگ آمیز می کرد
دمی می دادش خود خون همی خورد

همه ره شهد می آمیخت با زهر
همی راندند با هم تا در شهر

به سوی برج و باره بنگریدند
جهانی مرد و زن نظاره دیدند

پی نظاره، در هر برج و بارو
نشستند ماهرویان روی در رو

تو گفتی بر کنار برج و باره
ببارید از فلک ماه و ستاره

سخن گویان و خندان هر دو یکسر
همی راندند تا درگاه قیصر

فضایی دید شادی میل در میل
کشیده پیلبانان پیل در پیل

خروش کوس بر گردون رسیده
اسد را زهره از هیبت دریده

دو رویه چاوشان استاده بر در
حمایل تیغ در بر چون دو پیکر

ز پیش آستان تا حضرت شاه
زمین بوسید شادیشاه در راه

فراز تخت تاج قیصری دید
ز برج قصر کیوان مشتری دید

گرفت آن تا جور در پای تختش
شهنشه خواند بر بالای تختش

ز مهر دل مه رویش ببوسید
ز رنج راه شامش باز پرسید

به دست راست زیر تخت قیصر
نهادند از برایش کرسی زر

ز ساقی خواست جامی تا به لب جان
بلوری کرده پر لعل بدخشان

به نای و نوش بزمی ساخت ساقی
که می زد طعنه بر فردوس باقی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#778 | Posted: 16 Aug 2014 09:51
بخش ۸۴ - قطعه
بزمی که از نوای نوالش به بزم خلد
روحانیان نواله برند از برای حور

بزمی که مانده اند هم از یاد مجلسش
حوران بزم روضه فردوس در قصور

بود از فروغ باده و عکس صفای جام
سقف فلک ز زورق خور پر ز موج نور

می اندر جام زر چون زهره در ثور
قدح چون انجم و سیاره در دور

به زانو آمدی هر دم چمانه
نهادی چون قدح جان در میانه

نشسته چنگ بر یاد خوش دوست
از آن شادی نمی گنجید در پوست

ضعیف و ناتوان ز آنسان که گرباد
زدی بر وی زدی صد بانگ و فریاد

نشسته رود زن در کف چغانه
زدی بر آب هر دم صد ترانه

به هر نوبت که بشنودی سرودش
فرستادی ز چشمان جم درودش

چو دم دادی مقنی ارغنون را
گشادی از دل جم جوی خون را

بریزد لب چو ساغر خنده می کرد
دل جم در درون خونابه می خورد

ملک جمشید بر پای ایستاده
به قیصر چشم و گوش و هوش داده

زمانی در ندیمی داد دادی
سر درج لطافت بر گشادی

گهی با ساقیان دمساز بودی
گهی با مطربان انباز بودی

میان شامیان از شام تا روز
چو شمع از پای ننشست آن دل افروز

چو از تاریک شب بگذشت پاسی
زمی قیصر لبالب خواست کاسی

به شادیشاه داد آن جام روشن
ز مستی شاه نتوانست خوردن

ملک را گفت شادی شاه مست است
به جامی باده یارش کار بسته است

ز گنجور افسر عزت گهر جوی
مرصع جامه و زرین کمر جوی

درآوردند خلعتها در آغوش
ز یکسو شاه را بردند بر دوش

شه آن تاج و کمر جمشید را داد
بدو آن مایه امید را داد

ملک سرمست و شاد آمد به گلشن
به خلعتهای دامادی مزین

نشست و پیش خود مهراب را خواند
حدیث رفته با او باز می راند

بدو مهراب گفت ای شاهزاده
به شادی شد در دولت گشاده

میی خوردی که آن مشکین ختام است
هنیئاً لک ترا این می تمام است

دگر کاین جامه کو پوشید در تو
نباشد سر این پوشیده بر تو

از آن جام می و این جامه تن
چو می شد دولت و کار تو روشن

چو شاه چین ز مشرق رایت افراخت
سپاه شام قیری پرچم انداخت

ملک در بارگاه قیصر آمد
حدیث مجلس دوشین بر آمد

سخن زافتادن شهزاده برخاست
ملک جمشید عذر لنگ می خواست

که: » در مرد افکنی می بر سر آید
کسی با می به مردی بر نیاید

اگر با می کند شیری دلیری
در آخر می نماید شیر گیری

هر آنکس کو کند با باده هستی
در آخر سر نهد در پای مستی

هنوز آن شه غریب است اندرین بوم
نمی داند طریق و عادت روم

یقین دانم که امروز از خجالت
بود بر خاطرش گرد ملالت«

به ساقی گفت شاهنشه دگر بار
که خیز از می بیارا گلشن یار

رواق دیده از می ساز گلشن
هوای خانه دار از جام روشن

ز می ساقی چنان بزمی بیاراست
که از بزم جنان فریاد برخاست

ملک را خاست میل دوستکانی
ز ساقی خواست آب زندگانی

به بزم آورد ساقی کشتی می
چو دریا غوطه خوردی در دل وی

نهاد آن جام را بر دست جمشید
ز شادی خورد جم بر یاد خورشید

از دریا نمی نگذاشت باقی
دوم کشتی به شادی داد ساقی

چو چشم یار شادی بود مخمور
ز سودای غم دوشینه رنجور

به سیماب کفش بر جام چمشید
ز مخموری تنش لرزان تر از بید

همی لرزید چون در دجله مهتاب
و یا از باد کشتی بر سر آب

به کام اندر کشید آن کشتی می
زد آن دریای آتش موج در وی

درون معده جای خود نمی دید
به ناکام از ره لب باز گردید

بساط مجلس از می شد دگرگون
ز بزم قیصرش بردند بیرون

سر اندر پیش تا ایوان خود رفت
خجل تا کلبه احزان خود رفت

وزیران را به سوی بزم شاهی
فرستاد از برای عذر خواهی

زمین بوسیده گفتند: »ای جهاندار
به لطف خویشتن معذور می دار!

که شادیشاه تاب می ندارد
می اش کم ده که تاب می نیارد«

ملک گفت: »اینچنین بسیار باشد
ازین معنی چه عیب و عار باشد؟

به معده لقمه ای داد او نه در خور
نیفتادش قبول آن لقمه رد کرد

می اندک نیک باشد چون لب یار
که روح افزاید و عیش آورد بار

زمستی جز خرابی بر نخیزد
ز می بسیار آب رو بریزد«

مرصع چون قبای چرخ اخضر
چو تاج چرخ تاجی نیز بر سر

دو جام زر چو ماه و مهر عذرا
دو قرابه پر از لولوی لالا

ز هر جنسی و نوعی برگی آراست
فرستاد و از آن پس عذرها خواست

پس آنگه جام شادی بر گرفتند
سماع از پرده دیگر گرفتند

همی خوردند می تا این می زرد
ز جام زر لب مغرب فرو خورد

چو روی مشرق ار وی لاله گون شد
ملک مست از بر قیصر برون شد

به مهراب جهان گردیده می گفت
که: »با ما اختر اقبال شد جفت

سعادت یار و دولت یاور ماست
می عیش و طرب در ساغر ماست

مرا خورشید طالع نیک فال است
ولیکن ماه دشمن در وبال است«

به یاران باز گفت احوال داماد
که چون افتاد حال او زبنیاد

ز شادی شد دل مهراب خرم
ملک را گفت: »فارغ کن دل از غم

هر امیدی که دشمن دارد اکنون
به کلی خواهد از دل کد بیرون

جهان را کار خواهد شد به کامت
سعادت سکه خواهد زد به نامت«

بدین شادی همه شب باده خوردند
بدین امید دل را شاد کردند

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#779 | Posted: 16 Aug 2014 10:03
بخش ۸۵ - هنرنمائی جمشید و شادیشاه در حضور خورشید و افسر
چو خورشید فلک برداشت از چین
می یاقوتی اندر جام زرین

ملک در گفت و گوی عزم میدان
سر زلف سیه را ساخت چوگان

سر بدخواه در چوگان فکنده
ز غبغب گوی در میدان فکنده

به نزد قیصر آمد شاد و خرم
زمین بوسید کای سالار عالم

شنیدستم که شادی شهسوار است
به میدان نیز مرد کارزار است

چو در میدان سواری می نماید
ز مردان گوی مردی می رباید

چو در میدان فروزی روز پیروز
به میدان کرد باید میل امروز

به میدان ارادت اسب تازیم
به چوگان سعادت گوی بازیم

توان بودن که این چابک سواری
خلاصی بخشدش ز آن شرمساری

ملک بر پشت پران باد پایی
چو شاهینی مطوس بر همایی

بکف چوگان از زر چون هلالی
مه و خورشید را خوش اتصالی

چو زلف خود فرس بر ماه می تاخت
به چوگان گوی با خورشید می باخت

از آن جانب در آمد خسرو شام
شد از گرد سپه گیتی سیه فام

هزاران مرد چوگان باز شامی
روان در موکب از بهر غلامی

ز در و لعل بر سر نیم تاجی
که می ارزید هر لعلش خراجی

چو مه بر ادهم شامی نشسته
میان بندی ز زر چون چرخ بسته

چو مشکین زلف چوگانیش بر دوش
به هر جانب هزارش حلقه در گوش

خبر بردند نزدیکان به افسر
که با جمشید شادی شاه و قیصر

به میدان گوی خواهند باخت امروز
فرس بر ماه خواهد تاخت امروز

برون از شهر قصری داشت قیصر
که بودش صن میدان در برابر

ز ایوان افسر و خورشید عذرا
برون رفتند بر عزم تماشا

بر آن قصر بهشت آیین نشستند
نظر بر منظر جمشید بستند

دو ماه مهر طالع چون ستاره
همی کردند در میدان نظاره

بر آمد از ره میدان روا رو
ز چوگانها هوا شد پر مه نو

ز هر جانب خروش نای برخاست
زمین چون آسمان از جای برخاست

سران میدان به اسبان ساز کردند
همایون چتر شاهی باز کردند

ملک شادی شخ اول اسب در تاخت
به چوگان جلادت گوی می باخت

گه از چپ گوی می زد گاه از راست
ز سرداران قیصر مرد می خواست

ملک از جا براق جم برانگیخت
زمین و آسمان را در هم آویخت

به چوگان گوی می برد از معامل
چو مه رویان به زلف از عاشقان دل

ز پی چندان که شادی می دوانید
به جز گرد براق جم نمی دید

به شادی باز کرد آن نیک پی روی
چو اقبال و سعادت همرش گوی

سیه رو ماند شادی بر سر راه
نمی شایست رفتن در پی شاه

چو خورشید آن قد و شکل و شمایل
بدید این بیتها می خواند در دل:

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#780 | Posted: 16 Aug 2014 10:06
بخش ۸۶ - غزل
باد صبا به گرد سمندش نمی رسد
سرو سهی به قد بلندش نمی رسد

بر مه شکسته طرف کلاه است ازین سبب
از چشم آفتاب گزندش نمی رسد

گرد سمند او به فلک نمی رسد ولی
خنگ فلک به گرد سمندش نمی رسد

پایم به بند زلف گرفتار کرده است
دردا که دست بنده به بندش نمی رسد

به هر گردی که می انگیخت جمشید
بر آوردی غبار از جان خورشید

به هر گامی که اسبش بر گرفتی
ز اشک آن خاک در گوهر گرفتی

صنم گلگون سرشک از دیده می راند
ملک شبدیز با گلگونه می راند

ملک گوی ار همه کس پیش می برد
به هر صنعت که بود از پیش می برد

غریو اهل روم و شام برخاست
ملک چوگان فکند و نیزه را خواست

در آمد خوش به طرد و عکس کردن
به طرد بدسگال و عکس دشمن

سماک رامح از بالای افلاک
ز غیرت نیزه را انداخت بر خاک

هزاران حلقه همچون زلف جانان
ز چوگان کرد در میدان بر افشان

ز پشت باد پا چون باد در تک
به رمح ان حلقه ها بر بود یک یک

بر او شاهنشه از جان آفرین کرد
ثنای قدرت جان آفرین کرد

به پیروزی ز میدان باز گشتند
همان با نای و نی دمساز گشتند

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 78 از 82:  « پیشین  1  ...  77  78  79  80  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites