تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Poem for Mother | شعرى براى مادر

صفحه  صفحه 14 از 30:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  29  30  پسین »  
#131 | Posted: 13 May 2012 02:58


چرا بهشت فرش پای مادران است . . .
آنکه مادر داشت قدرش ندانست تا رفت

و آنکه مادرش رفت از خدا شکایت کرد که چرا مادرم رفت
در حالی که خود میداند که :

اگر مادرش را خدا هزار بار می آفرید باز هم در حق اش ظلم میکرد

ولی مادر ...

مادر اگر هزار بار متولد شوی و هر روزهزار بار آزارش دهی
هیچ وقت نه بتو شکایت میکند و نه بخدا

فقط خدا را شکر میکند
وگرنه خدا بهشت را فرش زیر پای مادران نمیکرد



     
#132 | Posted: 13 May 2012 02:59


آه مادرم کجاست؟
يادمان نرفته است

روزهاي اولين
روزهاي همرهي

آنكه بار ما به دوش مي كشيد، بي دريغ
در درون خويش

منتظر تا تولد من و تو، آه
تا صداي بچگي

گريه غريب زندگي
با تحملي ستودني

يادمان نرفته است
آه مادرم كجاست

يادمان نرفته است
روزهاي كودكي

روزهاي پر نشاط
روزهاي پر غريو

روزهاي درس و مشق و مدرسه
مشق مي نوشت همره من و تو، آه

درس مي سرود زير سايه سار ماه
ديكته، رياضي و علوم

نمره هاي بيست
يا چرا كه نيست؟

جايزه، گوشمالي اندكي
يادمان نرفته است

خارهاي بي امان
خارهاي هرزه گاه

مي خليد پايمان يا كه قلبهايمان
يادمان نرفته است

دست مرهم كه بود؟
يادمان نرفته است

آه مادرم كجاست



     
#133 | Posted: 13 May 2012 03:00
ادامه






يادمان نرفته است
روزهاي عاشقي

چشم مست و گيسوي پريش يار
مست از خمار عشق

بي دليل و منطق و بدون عقل
پر غرور و نخوت از شكار يار

كارهاي دزدكي
بارها شماره هاي اشتباه

چشم غره پدر
نعره هاي او ز انتخاب بي دليل

آنكه حرف مي شنيد
آنكه آب سرد بود روي قل قل تمام خشمها

آنكه عشق مي ستود، در پناه عقل
آنكه حرفهاي او چراغ راه مي شد آه،ْ

در مسير زندگي
يادمان نرفته است

آه مادرم كجاست
يادمان نرفته است

روزهاي كار و پول
آن زمان كه نا رفيق

همره هميشگي روزهاي سرخوشي
روزهاي غره گي

ناگهان شكست خنجرش به بر
و زمين گرم شد نصيب من

آنكه زانوان مهربان خويش
بستر سرم نمود

بازوان بي دريغ خويش
روي من گشود

يادمان نرفته است
آه مادرم كجاست

يادمان نرفته است
آن شب عزيز جشن

هل هل و صداي شادي تمام دوستان
مردمان ، همرهان دور يا غريب

در ميان آن ترانه ها و شعرها و رقصها
خنده ها و شادي و نگاهها

در ميان نغمه ها چراغها
پولهاي در هوا شاد باشها

چشمهاي خيس؟
قلب ملتهب؟

عاقبت چه مي شود؟
از آن كيست؟

يادمان نمي رود
آه مادرم كجاست

يادمان نمي رود روزهاي واپسين
انتظار بي كسي

روزهاي مملو از بدي
ديدنش چه سخت بود

بستر سپيد در ميان چارچوب در
انتظار رويت حبيب

انتظار ديدن خدا
در ميان اشكهاي كيست

يادمان نرفته است
آه مادرم كجاست

يادمان نمي رود
يادمان نرفته است

مادر آن عزيز
مادر آن گرامي بزرگ

هميشه هست
مادر من و تو و تمام ما

در ميان قلبهاي ماست
يادمان نمي رود

يادمان نرفته است
مادرم تمام عشق

مادرم تمام مهرباني و تمام زندگي است
تكه اي از آسمان
تكه اي از اوست

روي خاك
مادر تمام ما

مادر تمام ما
عشق لايزال زندگي است

مادرم تمام عشق
مادرم تمام مهرباني و تمام زندگي است

يادمان نمي رود آه مادرم كجاست



     
#134 | Posted: 13 May 2012 03:02


مادر مهربانم سلام...

سلام ای مظهر ايثار واز خود گذشتگی؛وای کانون مهر و محبت وای آنکه خداوند بهشت را به زيرپايت نهاده؛سلام برتو باد...

زبانم عاجز ودستم ناتوان از اين است که چگونه بتوانم حق تو را نسبت به مهر ومحبتی که به من و پدر و خواهر و برادرم می نمايی ادا کنم.
کلمات نيز کوچکتر و حقير تر از آنند که بتوانند به بيان علاقه ومحبت مادر به فرزند بپردازند.

مگر نه اين است که من پارهای از تنت هستم؛نه ماه از شيره جانت تغذيه کردم و در طی اين ايام انواع سختيها را بر خود هموار ساخته ای که من صحيح وسالم پا به عرصه ی هستی نهم . چه شبها ی دراز را تا سحر ببالينم نشسته و نگران حالم بوده ای وبا اندک ناراحتی و گريه ام ؛قلبت افسرده شده واشک از ديده جاری ساخته ای.

همه ی اين ها را که يک هزارم آن را در اينجا بيان نکرده ام مثل آينه وروز درجلو ديدگانم مجسم است.

کاش می توانستم قلبم را از سينه بيرون آورده در پيش پايت بيفکنم تا ببينی چقدر دوستت دارم.

عشق به مادر حديث ديگری است و هيچ پديده ای در جهان نميتواند با مهر مادر برابری کند...

کدامين قلبی ست که لبريز از مهر مادر نباشد؟



     
#135 | Posted: 13 May 2012 03:02


مادر به خا ک پای تو سوگند در جهان
پاکــيزه تر زمهر تو در سيـنه ای نبود

آلوده بود جز دل تو هر دلی که بـــود
مهری نبـود کز پی آن کينه ای نــبود


***

پاسی ز شب گذشته وخوابم نميبـرد
ای جان فدای ديده ی شب زنده دارتو

چون کودکان خسته سرا پا بــهانه ام
بازا کـــــه باز مانـــــده دلم بی قرار تو



     
#136 | Posted: 13 May 2012 03:02


دست کدامین خزان چید... ؟
دست کدامين خزان چيد،گل هاي پيراهنت را؟

آن سان که اين باغ نشنيد،يک برگ ناليدنت را
رخساره مهربانت،تلفيق خورشيد و باران

مي بينم امروز و هرروز،در اشک خنديدنت را
من مي نوشتم(فقط غم)،تو مي سرودي (فقط عشق)

عشق از ميان رفت و غم ماند؛آيينه شد بودنت را
زيباترين بوته بودي،با روح گل مي سرودي

کابوس ها زوزه کردند،يک نيمه شب چيدنت را
آن کودک شاد ديروز،آشفته بر گور....امروز

مي بارد از چشم پر سوز،شب هاي باريدنت را
شب هاي روياي شاداب،شب هاي لبخند و مهتاب

باران لالايي و خواب،باران بوسيدنت را
پروانه هاي تبسم،در چشم هايت فسردند

مادر؛کدامين خزان چيد،گل هاي پيراهنت را..



     
#137 | Posted: 13 May 2012 03:02


مادر، اگر دعای شبانگاهیت نبود
من در لهیب آتش غم می گداختم

مادر، اگر گناه نبود این به درگهت
بی شک تو را به جای خدا می شناختم


♥*·♫.·*♥♥*·♫.·*♥♥*·♫.·*♥


بر سر سنگ به نزدیکی آب،
مرغکی گرم عبادت،
سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،
پر این مرغ سپید است، از رهی
سینه اش پا ک زکین،
به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،
از رهی دور رسیدست ومرا میخواند.



     
#138 | Posted: 13 May 2012 03:04


یاد مادر...

تا آمدم که ببینم چگونه است مادر
انگار که صدها سال ازکنارم رفته بود

تا آمدم به دستش دهم گلی برسم یادبود
گلچین روزگار باغ را به دستش سپرده بود

تاآمدم بخاطر یک عمر محبتش
پیشانیش ببوسم و نوازشش کنم

دست ستایشگر باد، شاخه های شکسته را
از درخت عمرش چیده بودو بر سر مزارش کشیده بود

تا آمدم باردیگر از لبخندش بگیرم درس
درس گذشت و شکست و مهربانی را

صد آه و صد افسوس که رسم روزگار
روح پاکش را زجانش ربوده بود

پایان هرخوشی غمی نهفته است
این گفته سالها بر دل من نشسته بود



     
#139 | Posted: 13 May 2012 03:04


دلم تورا بهانه می کند ...

به قلب خسته ام ، نگاه
تورا بهانه می کند
شکستم از درون ، دلم
هماره ناله می کند

وقتی نگاه می شوم
به خیره ، عکس در اتاق
دو دیده مست روی تو
عجب ! نظاره می کند

گهی سکوت ، می شود
به ذهن من ، چه با روا
گهی درون ، با تبش
به غم روانه می کند

شدم اسیر و بی قرار
نشسته ام به انتظار
خیال دیدنت ، کنون
دلم جوانه می کند

به رنج و درد دوری ات
شدم به بند و من اسیر
به سوختنش در التهاب
دلم زبانه می کند

دلم ز شادی ات شکفت
شفا گرفته بی امان
به بذر و بزم عاشقی
درون خزانه می کند

غزل به یاری ام نشست
به وقت بی قراری ام
به شعر تازه ، اینچنین
تو را به نامه می کند



     
#140 | Posted: 13 May 2012 03:06


نامه ای به مادرم

صد قصه عشق بودی و می خواندمت مدام
رفتی و ماند صد قصه عشق ناتمام

چهل روز در نبودت اشک مهمان ناخوانده چشمهامان بود
چهل شب به یادت و به امید دیدن چهره مهربانت

چشمهامان را میزبان خواب کردیم
و یاد مهربانیت مثل همیشه تسلی خاطر داغدیده امان شد.



     
صفحه  صفحه 14 از 30:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Poem for Mother | شعرى براى مادر بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites