تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Poem for Mother | شعرى براى مادر

صفحه  صفحه 3 از 30:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  26  27  28  29  30  پسین »  
#21 | Posted: 11 May 2012 03:21



اندوهناک،تازه وقتی نگاه میکردم ،هنوز کودک بودم،
مادرم بود که در خانه کاهگل از نور لبریز صدایم میکرد:
دیر شد پسر ،چرا نمیری،
انگار نمیفهمیدم چه میگوید، نمیدانستمش،کودک بودم هنوز ،
شبها در خانه ای از جاودانگی پر،صدای لا لایی مادرم را به گوش کوچک خواهرم گویا می شنیدم،
مرا دیگرگونه لا لایی میداد،
شب را تمام میکردیم،
صبح مرا با نفسهای جنبش وار خودش، به سان رویایی در خوابی عمیق بیدار میکرد
هنوز نمی فهمیدمش، کودک بودم
و حال دیگرگونه شدم،گویا سالهایی بی جاودانه رقم خورد
راه میرفتم با صدای او،می نشستم برای او،مینوشتم برای دستهای سرد او،میگریستم برای نگاه شکسته در آغاز پایان او،می مردم هر روز برای گفتن یک بار لا لایی زیبای او،
دیگر میدانستم، بزرگ شده بودم
و انگار خسته تر در قصه ای بی گریز ،پایان را لمس میکردم،
مادرم در بستر خاکستری بیمارگونه ای آشفته ،با مرگ ملاصق بود
انگار دیگر ،تنها در شب بی آغازی دیگر ،صدایی نبود،
لا لایی نبود ،
انگار همه در سوگ غمناک شکستن صدایی مادرگونه ،سخت می گریستند
مادر من هم نبود
او هم به قصه ای در سرزمین پرپر یادی واژگون از سرخی بی دلیل،شب و روز را ترک گفته بود،
مادر من هم به سایه ای بی آغاز، ما را ترک گفته بود
او دیگر نبود تا که طنین نازک صدایش مرا بلرزاند به یادی ناب گونه،
دیگر نبود که شکسته ترین و ناب ترین نگاهش را به دست تاریک و شک وار مردکی پر کینه و نفرت زا بیندازد ،تا که تحقیر شود
دیگر نبود که بگوید: با زهم گفتند باید خیاطی کار کنیم
دیگر نبود تا که بگوید:باباتون رفته سفر،براتون سوغاتی میاره
و هنوز فلسفه گریه اش را هنگام گفتن این حرفها نمیدانم
و خودم هم میگویم:بابامون رفته سفر،برامون سوغاتی میاره
و انگار در غریبانه ای تاریک، دوباره مسخ میشوم
دیگر هیچ نیست
به فریادی سرخ وار از آتشی در درون ،فریاد میزنم:مادرم را میخواهم
میخواهم برایم بگوید،مرا بزند،مرا با زور غذا دهد
من مادرم را میخواهم
میخواهم بگوید : دیر شد پسر،چرا نمیری
انگار زمان دیگر با من قهر است
هیچگاه نخواهد شد
نخواهد شد که باغ سبزوار مادرم را دیگر بار ببینم
نخواهد شد که دستهای سرد ش را آرام ببوسم
نخواهد شد که در زمستان از خیال لبریز،آرام لباس تنم کند
نخواهد شد که مرا ببوسد
نخواهد شد که مرا در شب تاریخ ساز از دیروز خوش تر ، بغل کند و نگاهش را به من هدیه دهد
دیگر هیچ هم نخواهد شد هیچ وار
من مادرم را میخواهم
مادرم خواب است
آرام حرف بزنید
مادرم خواب است
مادرم خواب است...



     
#22 | Posted: 11 May 2012 03:22



تنت شـــمـــیـــم گــل یاس و نسترن دارد
نـشانـی از گــل شــب بــو و یـاسمن دارد

تو آن گـلی کـــه به دور وجود پر مهرت
چـه بـلــبـلان خوش الحان نغمه زن دارد

دلت ســـرای وفـــا در سرت امید و صفا
چـه رنجـهـا که وجودت ز دست مـن دارد

تو کــوه صبر و یم عشق و بحر احسانی
نمـــودِ صـــبــر تــو فــرهاد کوهکن دارد

تنت به گرمی خورشید عالم افروز است
تــــنــــم نـــیـــاز بـه گرمای آن بــدن دارد

توپـــروریـــده ای در بـاغ عاطفه صد گل
وجــــود گـــــل زتـــن بــاغبان ثَـمـن دارد

هــزار خــار اگــــر بـــر دلــت نشیند، باز
دلـت دو بــــاره تــمـنـای ایــن محـن دارد

خدا به قــلب تو از مهر خود عطا بخشید
چه شکوه ها دلت از خار این چــمن دارد

تو مــهـربـانی «جاویــد» هر زمان باشی
هـنـــوز دیـــــده ام امــیــــد پـیـرهـــن دارد



     
#23 | Posted: 11 May 2012 03:22


شعری درباره مادر
سعدی شیرازی


جوانى سر از رأى مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
كه اى سست مهر فراموش عهد

نه در مهد نیروى حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنى كزان یك مگس رنجه اى
كه امروز سالار و سرپنجه اى

به حالى شوى باز در قعر گور
كه نتوانى از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ
چو كرم لحد خورد پیه دماغ؟

چه پوشیده چشمى ببینى كه راه
نداند همى وقت رفتن ز چاه

تو گر شكر كردى كه با دیده اى
وگرنه تو هم چشم پوشیده اى



     
#24 | Posted: 11 May 2012 03:23


"معنای عشق"
مادر ای سايه‏ ی
الطاف خدا
ای سراسر همه مهر
ای دل انگيزترين معنی عشق
ای كه يادت همه آرامش من
ای وجودت همه خواهش من
تو نمايانگر الطاف خدايی مادر
مروه و حج و صفايی مادر زير پای تو بهشت است بهشت
باز هم طفل توام
هرچه كردم
چه زيبا و چه زشت
دست تو گرمترين گرمي مهر
مهر تو پاكترين معني عشق
نفست رايحه‏ي ريحان است
ديدن روی نكويت مادر
همه درد مرا درمان است
ورد زير لب تو ذكر دعاست
خانه با بودن تو
بهترين باغ دل انگيز خداست

پاكتر از همه پاكي هايی
خوبتر ازهمه خوبي هايی
با صفاتر ز همه دنيايی
مادرم
مادر خوبم بخدا
دفتر عمر مرا
تو چو شيرازه‏ ي هستی هستی
تو سزاوار چه هستی
همه چيز
من چه دارم كه تو را زيبد
هيچ
سايه لطف خدايی مادر
معني عشق و وفايی مادر
شعر من درخور تفسيرت نيست
اوج مهری و صفايی مادر



     
#25 | Posted: 11 May 2012 03:24



مادر، اگر دعاي شبانگاهيت نبود
من در لهيب آتش غم می گداختم

مادر، اگر گناه نبود اين به درگهت
بي شک تو را به جای خدا مي شناختم

تا ديده ام به روی جهان باز شد، زشوق
لبخند مهربان تو جا در تنم دميد

فرياد حاجتم چو برون آمد از گلو
دست نوازش تو به فرياد من رسيد

مادر، قسم به آن همه شب زنده داريت
که اندر سرم هوای تو هست و صفای تو

آيينه دار مهر و عطوفت تويی، تويی
خواهم که سر نهم به خدا من به پای تو

روزي که طفل زار و نحيفي بُدم زمهر
چون جان خود، مرا تو نگهدار بوده ای

مادر، به راه زندگي من فدا شدی
دايم مرا تو مونس و غمخوار بوده ای

مادر قسم به تو، که تويی نور کردگار
يزدان تو را، ز نور وفا آفريده است

نازم به آن شکوه و به آن عزّت و مقام
جنّت به زير پای تو خوش آرميده است



     
#26 | Posted: 11 May 2012 03:24



تقديم به مقام مادر





تو شکوفاترين بهارمنی
مهربونی من، نگارمنی

همه عالم اگرزمن بگسست
بازهم خوب من کنارمنی

مهرتو نقطه عروج من است
خوش به حالم که غمگسارمنی

خوش به حالم که با تو سرمستم
درره عشق تک سوارمنی

با تو جاني دوباره مي گيرم
تو که پايان انتظارمنی

انتظارشکست هرچه غم است
تو که هرلحظه بی قرار منی


*****

مادر!
تو ای قصيده ی زندگی!
مادر!
تو ای بنای خوشبختی!
مادر!
تو ای کوه اميد!
مادر!
همه عشق
همه زندگی
چقدر سخی هستی تو
مث دريا
چقدر آبی هستی تو
مث رويا



     
#27 | Posted: 11 May 2012 03:26



حديث از خــــــــــــــاتم پيغمبـــران است كه جنّت زير پـــــــــاي مادران است

بزن بر پاي مــــــــــــــادر بوسه از شوق كه خاك پــــــاي او رشك جنان است

گرچه در عالم پد ر دارد مقامي ارجمند ليكن افزون ازپدر قدر ومقام مادر است

مادر دانا كند فرزند دانــــــــا تربيت هركه برهرجا رسدازاهتمام مادر است

*****

مادر بهشت من همه آغوش گرم تست گوئي سرم هنوز به بالين نرم تست

مادرحيات با تو بهشت است و خرّم است ور بي تو بود هر دو جهانش جهنّم است

ما را عواطف اين همه از شير مادر است اين رقّتي كه دردل وشوري كه درسراست

اغلب كسان كه پرده حــــرمت دريده اند در كودكي محبّت مــــادر نديده اند

امروز هستيم به اميد دعـــــاي تست فردا كليد باغ بهشتم رضاي تست



     
#28 | Posted: 11 May 2012 03:26


گــــــــــويند مرا چو زاد مــــــــــادر پستان به دهن گــــرفتن آموخت
شب هــــــا بــــــــــــر گاهواره من بيدار نشست و خفتــــــن آموخت

لبخنــــد نهــــــــاد بــر لب مــــــــن بـــــر غنچة گــــل شگفتن آموخت
يك حـــــرف و دو حـــرف بر زبـــانم الفاظ نهـــــــاد و گفتـــن آموخت

دستم بگرفت و پـــا به پــــــا بـرد تا شيــــوة راه رفتن آمــــوخت
پس هستي من ز هستي اوست تا هستم و هست دارمش دوست

******

چشمايم را مي بندم

آرام سرم را رو دامنت ميگذارم

ارام دستهايت را مي گيرم ومي بوسم

ارام ميگريم و اشك ميريزم

سرم را بالامي اورم

اماتونيستي مادر

چشمان گريانم را به قاب عكس اتاق ميدوزم



     
#29 | Posted: 11 May 2012 03:29


مادر


تویه شبها و روزهای قصه زندگیم تویی تنها تک ستاره
برای رسیدن به خدا تو میدی امید برای فردای دوباره

وقتی که با من کسی نموند تو با مهربونی پیشم موندی
تویه بازیهای زندگی حرف من رو نگفته از دلم خوندی

وقتی از غربت دلگیر شبها خسته میشدم تو بیدار بودی
برای نشوندن گل علاقه در باغ قلبم تو موندگار بودی

لحظه ای که گریه میکردم در شبهای گم شدن ستاره ها
تو به من خنده هدیه رو میکردی با همه ایما و اشاره ها

ماه قصه های بارون در میون شبهای پریشون تو بودی
پناهم در رسوندن به مسیر جاده آرزو در خزون تو بودی

از دلهره ی خواب و ترس شبها مونده اشک چشمانت
فرش سرخ کوچه پس کوچه های کودکیم نگاه مهربانت

تو رو چه بخونم تو که همیشه بودی درمون دل مجنونم
از بیقراریهای دلت چی بگم که فکر نکنی من دیوونم

دوست دارم سر رو پات بزارم و گریه کنم باز دوباره
شبهای دلواپسی این عاشقت هیچ وقت تمومی نداره

اگه شد میخام که من پروانه بشم و به دور سرت بگردم
دست کشیدنت روی سر من بشه تسکین برای دردم

تویه خواب و خیال قصه های کودکیم با تو سفر میکنم
با شیپور دوست دارم تورو ز راز دل خود با خبر میکنم

دو سه بیت غزل عاشقونه برای خاطراتت که میمونه
خوندنش من رو آروم میکنه تویه دلتنگی های پر بهونه

عطر و بو گلهای عاشقی من و لحظه ای راحت نمیزاره
برق نگاه مهربونت برای تنهایی هام فرصت نمیزاره

هیچ یادم نمیره دیروز دستای گرمت تویه دستم بود
تو دوران کودکی حرفای قشنگت درمون دل خستم بود

وقتیکه تویه آسمون ها شب موج میزنه تو نور چشامی
تموم اسمها فراموشن اما تو تنها اسم مونده رو لبامی



     
#30 | Posted: 11 May 2012 03:32



«پناه من کیست ...؟»
من زاده شدم به عشق مادر
پرورده شدم به عشق مادر
در دامن او شدم چنین نور
پیوسته شدم به عشق مادر
بوی تن او بهار هر فصل
بشکفته شدم به عشق مادر
تعلیم نمودیم بیاموز
وارسته شدم به عشق مادر
از رنج زمان عبور دادی
نی خسته شدم به عشق مادر
آموخت مرا صبور باشم
دل بسته شدم به عشق مادر
هر ملک به زیر پای مادر
گل دسته شدم به عشق مادر
چون داد مرا ز شیره جان
لب بسته شدم به عشق مادر
در ساحل قلب بی کرانش
وابسته شدم به عشق مادر
او رفت و سکوت من فرو ریخت


شاعر: امید ارجمندی



     
صفحه  صفحه 3 از 30:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  26  27  28  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Poem for Mother | شعرى براى مادر بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites