تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Moein Kermanshahi | معین کرمانشاهی

صفحه  صفحه 2 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین »  
#11 | Posted: 10 Jun 2012 10:42


جمع اضداد

جهان ترکيبي از داد است و بيداد
من و تو حاصل اين جمع اضداد

گهي در آتش نمرود دوديم
زماني زهر پاش تيغ شداد

شبانگه باده ريز بزم شيرين
سحر گه تيشه بند فرق فرهاد

بر آنسو چون رويم اين سو در آتش
در اينسو چون قرار آنسوي برباد

به بي پايي ، نظر بر دست موعود
به پر دستي ، زپا انکار ميعاد

من ديوانه را بنگر در اين بند
که اميدم بيک پرواز آزاد

دو ره در پيش پا بينم، دگر هيچ
در اين ويرانسراي محنت آباد

ز ظلم غير ؛ حافظ وار خاموش
ز دست خويش ، سعدي وار فرياد

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#12 | Posted: 10 Jun 2012 10:42


گيـــــــاه سـوختــه

مرا که هيچ در اين شهر همزباني نيست
چه غم اگر که زغمخانه ام نشاني نيست

در قفس مگشاييد و باغ منماييد
براي مرغ سخنگوي آشياني نيست

گياه سوخته اي در ميان صحرايم
کجاست ابر کرامت، که باغباني نيست

نهاده دل بکف و در پي خريدارم
سپارمش به تو اي غم ، که دلستاني نيست

بگو به کودک وديوانه که قدر خود دانيد
که از جهان شما خوبتر جهاني نيست

بزير سايه عزلت بخواب و بام مراد
نديده گير، که دستي و نردباني نيست

کنون که زنده ام ايدوست ، قدر من بشناس
که چند روزه ي عمر اينقدر زماني نيست

پيمبري ، دگر اي خلق، بر نمي خيزد
که نور عشق، به پيشاني شباني نيست

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#13 | Posted: 10 Jun 2012 10:42


فريب

من لاله ي ز خون جگر آب خورده ام
نيلوفر ِ به شاخه ي غم تاب خورده ام

من آن شقايقم که به جرم تبسّمي
عمري دريده دامن و، خوناب خورده ام

داني چرا خميده چو چنگ است قامتم؟
در بزم غير، سيلي احباب خورده ام

چون قايق شکسته به طوفان زندگي
بي بادبان به سينه ي گرداب خورده ام

کج باوري، ز سايه ي خود هم رميده ام
از بس فريب ِ مردم ِ ناباب خورده ام

سازي شکسته هستم و بي تار و پود و باز
از دست چرخ، لطمه ي مضراب خورده ام

جز با خداي خويش ندارم سر نياز
سوگند ها، به خلوت محراب خورده ام

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#14 | Posted: 10 Jun 2012 10:43


زاغ و کبک

رسوا شد گانيم که دلبسته ناميم
از بهر يکي دانه سر افکنده بداميم

از خلق گريزان و به بند تو اسيريم
وحشت زدگانيم که در دست تو راميم

در کنج حريم تو بمرديم زهجران
افسوس در اين مهلکه ما صيد حراميم

از تابش مهر تو فروزان شده انجم
ما ذره نا چيز چه هستيم و کداميم

نشناخته خويشيم و سر وصل تو داريم
عمريست بسوزيم و هنوز است که خاميم

گوئيست گريزان زکف اسرار وجودت
ما کودک نو پاي دوان بر لب باميم

اين جلوه ما نيست که در بزم جهان است
عکس رخ ياريم که افتاده به جاميم

ارکان وجود همه بي خبران را
آتش بزن اي عشق مه ما سرد کلاميم

پيمانه بدستيم که بيگانه ز عقليم
با نقص کمالات يکي رند تماميم

تا حافظ و سعديست کجا جاي من وتوست
زاغيم و هوسباز که چون کبک خراميم

اميد مداريد که بي غم گذرد عمر
معذور بداريد که مامور پياميم

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#15 | Posted: 10 Jun 2012 10:43


اعتراف

گنه آلوده چاک دامنم بين!
به جاي شرم و حرمان من منم بين!

براي هر چه تا بينم بخواهم
چو طفل شير خواري شيونم بين !

به آن چشمي که سود خويش بينم
زيان ديگران نا ديدنم بين !

به ظاهر زاريم بر مستمندان
به خلوت گاه بشکن بشکنم بين!

براي آن که بزمم گرم باشد
بساط اين و آن پاشيدنم بين!

چو نيرو هست بازم در زبوني
کبوتر گشتن و ناليدنم بين!

چنان طاووس مستي با دو صد رنگ
به باغ زندگي گرديدنم بين !

چو شمعي خيره در پروانه سوزي
ز بادي وحشت و لرزيدنم بين!

کمين بگرفتن وبيدار ماندن
پس از غارتگري خوابيدنم بين!

چنان ديوانگان بي تکلف
به کار خويشتن خنديدنم بين!

پس از اين ها که مي بيني به ناچار
مي از دست اجل نوشيدنم وبين!

براي چيست اين حرص جهان سوز ؟
تو اي فهميده نا فهميدنم بين!

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#16 | Posted: 10 Jun 2012 10:43


مهمان

هرگز از اشک تمنا تر نشد دامان من
جيفه دنيا نخواهد روح بي سامان من

بيش وکم درديده بي اعتناي من يکيست
هردو يکسان گم شود در وادي نيسان من

در لباس فقر ؛کوس بي نيازي رازدم
روشن از اين شمع شد؛دولتسراي جان من

سرزده غم آمدو؛گفتم قدم بر روي چشم
اين توو ؛ اين خانقاه بي در و دربان من

من باين ديوانگي ؛کي گرد مي کردم سخن!
عشق شد شيرازه بند دفتر وديوان من

يار اگر آيد بقربانگاه ما ديوانگان
من شوم قربان او ؛تا اوشود مهمان من

جان باين زندان هستي زان سبب بگرفته خو
کز ازل شد عشق شور انگيز زندانبان من

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#17 | Posted: 10 Jun 2012 10:52


بي پروا

رسم دلداري نمي‌داني ، سخن هم نشنوي
از کسي نشنيده‌اي پندي ، زمن هم نشنوي

فارغ از مايي چنان اي شمع ، کآتش مي‌زني
صد چو من پروانه ، بوي سوختن هم نشنوي

ياد ياران کردن از روي صفا يا از هوس
از خدا نشنيده‌اي ، وز اهرمن هم نشنوي

بزم خسرو آن‌چنان گرم است اي شيرين دهان
کز سرِ مستي ، فغان کوه‌کن هم نشنوي

هرزه‌گردي تا به کي اي کبک بي‌پرواي من
بوي خودرو گل چو من را در چمن هم نشنوي

بس که رنجاندي دلم را لب فرو بستم ز شعر
حرف من را بعد از اين در انجمن هم نشنوي

آن‌چنان خواهم جدايي کز پس صد سال صبر
بوي اين گم‌گشته را از پيرهن هم نشنوي

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#18 | Posted: 10 Jun 2012 10:53


طور سينا

باز گشتم امشب از ميخانه , اما مست مست
سر درون سينه و , تنهاي تنها, مست مست

با سري از باده ي آتش به پاکن , گرم گرم
با دلي ديوانه و رسواي رسوا, مست مست

در ميان کوچه ها , افتان و خيزان چون نسيم
جامه وارون کرده و , شيداي شيدا, مست مست

از پس يک روز با اين خلق ابکم , گنگ گنگ
قفل لب بگشوده و, گوياي گويا , مست مست


همچو طوطي در پس آئيينه دل قصه گو
چون کليم از اشتياق طور سينا , مست مست

با همين شبگردي و ديوانگي از شور عشق
بازگشتم امشب از ميخانه , اما مست مست

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#19 | Posted: 10 Jun 2012 10:53


آيينه شکسته

چنديست ، که ناقوس مکافات شکسته است
از پايه مگر سقف سماوات شکسته است ؟

هر رشته بجز سبحه تزوير بريده است
هر مزد ، بجز اجرت طامات شکسته است

دل جاي حقيقت بود ، اما هنرش نيست
اين آينه با سنگ خرافات شکسته است

سجاده تدليس تو اي شيخ بسوزد
کز دست تو، محراب کرامات شکسته است

ديگر دلم از سنگ حوادث نهراسد
اين کاسه صدبست، بکرات شکسته است

گفتم بفلک حقه مهر تو کدامست ؟
لبخند زنان گفت ، که هيهات ، شکسته است

زين راه بخورشيد حقايق نرسد علم
با آنکه دل از جمله ذرات شکسته است!


از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#20 | Posted: 10 Jun 2012 10:57


بي حوصله

بگذاريد ، که از خانه بميخانه روم
گاهي از تنگدلي ، در پي پيمانه روم

بگذاريد من گمشده لــيــلا ، گاهي
همچو مجنون بهواي دل ديوانه روم

گاهگاهي بگذاريد ، بر همنفسان
بهر تسکين دل سوخته ، مستانه روم

دلم از صحبت و دمسردي خويشان بگرفت
بگذاريد زمـــــــاني بر بيــــــگانه روم

بگذاريد اگر هم ز حقيقت سخني است
من بيـحوصله در قالب افسانه روم

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
صفحه  صفحه 2 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Moein Kermanshahi | معین کرمانشاهی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites