تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Moein Kermanshahi | معین کرمانشاهی

صفحه  صفحه 4 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین »  
#31 | Posted: 10 Jun 2012 11:34


سینه چاک

بار هستی سخت سنگین شد، تنی آزاده کو
روزگاری بی سرانجام است، جام و باده کو

عشق را گفتم، که ما هم پای رفتن داشتیم
گفت از من دستگیری، توشه آماده کو

سالک افتاده در ره بیشمار است ای رفیق
رهروی چالاک، سر بر آستان بنهاده کو

بحر توفانزای هستی، کان در وگوهر است
سینه چاکی چون صدف، در ساحلی افتاده کو

زهره میخواهد قمار عشق، وانگه با ختن
شیر دل سوداگری، سرمایه از کف داده کو

تنگ چشم است آسمان، چشم عنایت زو مدار
سخت رفتار است گیتی، چهره بگشاده کو

تیغ بازی میکند دیوانه طفل روزگار
یکتن ای مردان گردنکش، بپا استاده کو

دوستان افسونگر و حق ناشناسند ایدریغ
دلبری بی رنگ و ریب و غمگساری ساده کو

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#32 | Posted: 10 Jun 2012 11:37


حکایت ما

به محفلی که حسودی کند سعایت ما
نمیکنند چرا دوستان حمایت ما

نه در ازای هنر تاج زر بسر داریم
نه سر باوج فلک بر کشیده رایت ما

چگونه است، که هرجا زما رود نامی
حجاب عیب بگیرد بخود، درایت ما

اگر براه غلط میرویم، این یاران
نمیکنند ز یاری، چرا هدایت ما

در این محیط پرآشوب اهل دل کش وای
کسی نبود، که تا بشنود حکایت ما

چنان گرفته دل از دست زندگی شده ایم
که مرگ هم نه بجا آورد رضایت ما

دریغ و درد، که یکدل در این فساد آباد
نسوخت زآتش بنهفته در شکایت ما

فدای دست تو ای پیک تیز پای اجل
بگیر عمر و، مکن بیش از این رعایت ما

هزار قصه جانسوز، اگر بشعر آرند
اشارتی است، بر این رنج بی نهایت ما

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#33 | Posted: 10 Jun 2012 11:37


پیوند عشق

توای آهوی من کجا می گریزی
چه کردم که بی اعتنا می گریزی

خدا خواست پیوند عشق تو با من
زمن، یا زکار خدا می گریزی

چرا گرم خواندی؟، چرا سرد راندی؟
چرا لطف کردی، چرا می گریزی؟

نداری چو تاب وفا، رو بپوشی
ندانی چو قدر مرا می گریزی

نگویم دگر از محبت نگویم
چو طفل مریض از دوا می گریزی

به بیگانه بودن عزیزم گرفتی
چو اکنون شدم آشنا می گریزی

بمن همچنان با قضا می ستیزی
زمن همچنان کز بلا می گریزی

چو با خنده گویم برو، دل ربائی
چو با گریه گویم بیا، می گریزی

زدست من آنگونه، کز دست کودک
چو پروانه ای بی صدا می گریزی

بمن عشق درد و بلا می پسندد
زمن بهر چه ای بلا می گریزی

زچشم من ای من بقربان چشمت
چنان قطره اشکها، می گریزی

فدای گریز و شتیز تو گردم
که چون کبک، شیرین ادا می گریزی

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#34 | Posted: 10 Jun 2012 11:38


سبوی شکسته

نباشم گر در این محفل چه غم، دیوانه ای کمتر
خوش آنروزی زخاطرها روم، افسانه ای کمتر

بگو برق بلا خیزی بسوزد خرمن عمرم
بگرد شمع هستی بی خبر پروانه ای کمتر

تو ای تیر قضا صیدی زمن بهتر کجا جوئی
بکنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگوئی
نوائی کم، غمی کم، ناله مستانه ای کمتر

زجمع خود برانیدم که همدردی نمیبینم
میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر

تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستوئی نهان، در تیر کوب خانه ای کمتر

چه حاصل زینهمه شور ونوای عاشقی ایدل
نداری تاب مستی جان من، پیمانه ای کمتر

چو مستی بخش گفتاری ندارم دم فرو بستم
سبو بشکسته ای، در گوشه میخانه ای کمتر

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#35 | Posted: 10 Jun 2012 11:39


مناجات

دلم زعزلت و حسرت کشی چه غم دارد
کبوتری چو تودر خلوت حرم دارد

حدیث حسن تو در شعر من ، چنان شوری
بپا کند که مناجات صبحدم دارد

زماتم شب هجران، چه گویمت ایدوست
زگریه گونه من تا بحشر نم دارد

زترس آفت گلچین در این چمن چندیست
دلم چو غنچه نشکفته سر بهم دارد

هنر نتیجه ناکامی است و خواهد بود
بدست خویش قضا تا که این قلم دارد

فلک چو داد تواند کند بجای عناد
روا چرا بدل آزادگان ستم دارد

خمیده شاخه تاک است بر سر هر کوی
بجرم آنکه یکی دست با کرم دارد

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#36 | Posted: 10 Jun 2012 11:39


بی مقدار

طبیبا بس کن این درمان من بیمار میمیرم
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، میمیرم

دمادم میشوم کاهیده تر، زین عشق جانفرسا
زمن شوئید دست ایدوستان، کاین بار میمیرم

ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله میسوزم
نمیخواهم تو را بینم، کزآن دیدار میمیرم

من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
بشهر غم غریبم، روی بر دیوار میمیرم

گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گل چینی
بخواری عاقبت در گوشه ای، چون خار میمیرم

شکفتم بی هوس، بر شاخه لرزان عمر اما
چنان نازک دلم، کاخر بیک رگبار میمیرم

هزاران قصه گفتم شاهکار شعر من دانی
چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار میمیرم

سخنهایم گرامی تر ز در باشد ولیکن خود
چه بی قدر آمدم دنیا، چه بی مقدار میمیرم

زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون
چنان عزلت گزین گشتم، که بی غمخوار میمیرم

زخود زیر رنج بیزارم که با این خلق مانوسم
بخود زین درد میپیچم که دور از یار میمیرم

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#37 | Posted: 10 Jun 2012 11:39


پاداش

چنان زد آتشم با بی وفائی
که بیزارم دگر از آشنائی

زهر بیگانه ای بیگانه تر شد
میان ما خدایا کن خدایی

مرا چون ناشناسان دید و بگذشت
که، بگذشته است زین بی اعتنائی؟

چه کردم کاینچنین بگریخت از من؟
چه ناموزون زد آهنگ جدائی!

بر او دل بستم وشد خصم جانم
روا بر من نبود این ناروائی

نمی دانند قدر یکدلی را
گرفتاران درد خودنمائی

کشیدم آنچه از دست دلم بود
زمن یارب بگیر این باصفائی

همان بهتر که روز و شب از او دور
بسوزم با نوای بی نوائی

جفا را با وفا پاداش بخشند
مقیمان حریم کبریائی

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#38 | Posted: 10 Jun 2012 11:40


گوهر عشق

خود ز خود راندگان خدا دیدند
بعد بیگانه آشنا دیدند

پرده داران خلوت ملکوت
برقی از نور کبریا دیدند

لب ببستند و با اشاره دست
مصلحت در سکوت ما دیدند

تو چه دانی که این نظر بازان
دیده را بسته و ، چها دیدند

نکشیدند از طبیبان ناز
دردها را چو بی دوا دیدند

جوهر فسق را، عزیز و ثمین
گوهر عشق بی بها دیدند

در ستم ها چو خیره تر گشتند
همه جا دشت نینوا دیدند

خلق را دانه دانه گندم و جو
دهر را، سنگ آسیا دیدند

هر چه گفتند، بر هدر گفتند
هر چه دیدند، نا روا دیدند


از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#39 | Posted: 10 Jun 2012 11:43


تکبیر ریا

بلوح سینه عاشق خطوط کینه میمیرد
محبت کن ، که دل چون سرد شد، در سینه میمیرد

مرنجان خاطری را گردوام دوستی خواهی
که با گرد لطیفی، نور در آئینه میمیرد

نمود نقش ایوان میفریبد دل از این مردم!
اساس زحمت بنا، درون چینه میمیرد

زبام گنبد نخوت فرودآ، گر کسی هستی،
که تکبیر ریا، در مسجد آدینه میمیرد

دلت را زنده با نور حقیقت کن، که این پیکر
اگر عریان، وگر در کسوت پشمینه، میمیرد

شتابان هر طرف تا کی، برای کسب زور و زر
که گنجور عاقبت با حسرت گنجینه، میمیرد

بگرد آلوده دامان نقد هستی، داده از دستی
برم حسرت، که بی اندیشه نقدینه میمیرد

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#40 | Posted: 10 Jun 2012 11:44


ارزش

کاش ستبرین کتفی داشتم
معرکه بی هدفی داشتم

کاش در این گلشن گل خوار کن
ارزش خودرو علفی داشتم

کاش بجای سر دانش پژوه
دست به طنبور ودفی داشتم

کاش بدریوزگی و سفلگی
نسبتی از دون سلفی داشتم

کاش به بی شرمی و خود کامگی
شور و نشاط و شعفی داشتم

کاش بدنبال خود از حق کشی
ناله و آه و اسفی داشتم

کاش در آزردن قلب پدر
هرزگی ناخلفی داشتم

کاش خب راز هنرم کس نداشت
در نهان در صدفی داشتم

در بگوهر نشناسان دهر
کاش بهای خذفی داشتم

د رپی خود کاش بهوچیگری
بسته زهر سوی صفی داشتم

بهر تفوق طلبی کاشکی
د رخور هرکس تحفی داشتم

عز و شرف، مایه ذلت بود
کاش، تن بی شرفی داشتم

بود میّسر اگر این کاش ها
لقمه نانی به کفی داشتم


از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
صفحه  صفحه 4 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Moein Kermanshahi | معین کرمانشاهی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites