خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Mohammad Ali Sepanlo | محمدعلی سپانلو


صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »
mereng مرد #71 | Posted: 21 Jun 2012 13:14
کاربر

 
اعلامیه نویسندگان ایران (۲۸/۲/۴۹)
فریدون تنکابنی نویسنده‎ی معاصر ایران و دبیر ادبیات که تاکنون کتابهای‎”مردی‎ در قفس‎”پیاده شطرنج‎”، “ستاره‎های شب تیره‎”و”یادداشت‎های شهر شلوغ‎”از او منتشر شده مدتی است که بر اثر انتشار کتاب آخرش در باز داشتبه سر می‎برد. بازداشت‎ این نویسنده نقص اصول آزادی و حقوق اهل قلم است.
این بازداشت ناروا مایه‎ی سرافکندگی ملتی است که همیشه شاعران و نویسندگان‎ خود را در سایه‎ی حمایت و حرمت و قدردانی و تفاهم خویش گرفته است.
ما امضاءکنندگان زیر به این باز داشت معترضیم و آزادی فریدون تنکابنی را در اسرع‎ وقت خواستاریم.
اعلامیه منتشر شد، ولی وضع با دو سالپیش تفاوت کلی کرده بود. سازمان امنیت‎ و دستگاه سانسور در چشم‎انداز شروع عملیات چریکی خشن‎تر شده بودند، روز ۱۷ خرداد من و ناصر رحمانی‎نژاد را که بیش از همه برای جمع‎آوری امضاء تلاش کرده بودیم بازداشت‎ کردند.
      
mereng مرد #72 | Posted: 21 Jun 2012 13:24
کاربر

 
سپس به‎آذین را به عنوان‎”متهم ردیف یک‎”و محرک اصلی تنظیم اعلامیهگرفتند در مدت بازداشت ماکه بعدهابه محاکمه کشید دیگر دوستان از پای ننشستند. نامهای ما را نیز به همان متن افزودند و یکبار دیگر امضا گرفتند و منتشر کردند. و این آخرین‎ جرقه‎ای بود که چراغ فصل اول کانون را مدتی روشن نگه داشت. چند ماه پیش از خاموشی‎ کامل را، به کارهای انفعالی سپری کردیم. بی‎شک سوء ظن گروه آل احمد در مواردی بیراه‎ نبود. بعدها معلوم شد که عوامل توده‎ای در داخل و بلندگوهای آنان در خارج کشور، سعی می‎کردند انگ حزب خود را به کانونی بزنند که فراتر از دسته‎بندیهای ایدئولوژیک‎ و تنها برای تامین حقوق اجتماعی و صنفی اهل قلم تشکیل شده بود. (همان شگردی که‎ در سال ۵۸ زیر عناوین فریبنده‎ی دیگری به تکرارش برخاستند) اما راه مقابله با آن‎ ترفندها کنار کشیدن و میدان را به حریف دادن نبود. می‎بایستی به سنت خود جلال در تمام جریانها شرکت می‎کردند و بر فرا گرد عمل کانون اثر می‎گذاشتند.
به یاد می‎آورم که تقریبا یکماه پیش از مرگ جلال، آخرین بار، در کافه فیروز با او نشستیم سپس به دعوت او برای ناهار به رستوران‎”سلمان‎”در بالاخانه‎ای در خیابان‎ اسلامیول رفتیم. آنجا، می‎شنیدم که از حرفهای جلال بوی ناامیدی می‎آید. آشکار بود که اطرافیانش چیزها درباره گرایشهای سیاسی هیئت دبیران به او گفته‎اند. هنوز می‎کوشید نقش التیام‎دهنده‎اش را ادامه دهد، بویژه به جوانان، به عنوان حل‎کننده تناقض‎های‎ سالخوردگان، تکیه کند. اما حوصله‎اش هم داشت سر می‎رفت که برای نخستین و آخرین‎ بار با من تند شد و من که در غرور جوانی سر به فلک فرود نمی‎آوردم، مقابله به مثل کردم‎ و این مقابله شاید او را در برداشت نومیدش مصرتر کرد. حاضران نیز پیش از آنکه به فکر آرام کردن وضع و ایجاد تفاهم باشند گویی از چنان مرافعه‎ای لذت می‎بردند.
      
mereng مرد #73 | Posted: 21 Jun 2012 13:25
کاربر

 
به یاد می‎آورم که سرانجام خود آل احمد حرف را برگرداند. گفت اک اخیرا سرگیجه دست از سرش برنمی‎ارد. بعد از سکوتی گفت که‎”ملکی‎”رفت، من هم دارم می‎روم. بعد به کل‎ ساکت ماند. سبزی‎پلو نیمه تمام و جام تیم تهی جلویش. به قفس کرکی که بالای تصویر خیام به دیوار کافه رستوران سلمان آویخته بود خیره شد. و هر وقت کرک می‎خواند “بدبده‎”جلال بلند پاسخ می‎داد”جان! “
در سال ۱۳۴۹ امکانی برای تجمع نداشتیم. آنگاه ممنوع القلم اعلام شدن عده‎ای‎ از ما که کمابیش تا سال ۱۳۵۵ به طول انجامید امکانها را محدودتر کرد. من آخرین جلسه‎ بزرگ کانون را در سال ۴۹ به یاد می‎آورم. جلسه در یک روز جمعه در”مدرسه به‎آذین‎” واقع در تهران پارس تشکیل شده بود. هیئت دبیران که دیگر هیچ امکانی جز اعلامیه‎ دادن نداشت. به اعضاء پیشنهاد کرد که یکبار دیگر اعلامیه‎ای نوشته شود و سانسور غیر قانونی و سیاست فرهنگی روز محکوم گردد.
در میانه بحثها که با بی‎میلی و هراس عده‎ای از حاضران یخ می‎کرد و ناقص می‎ماند، ناگهان آقای سایه (هوشنگ ابتهاج) درآمد گفتکه اگر بخواهید از این حرفها بزنیدمن‎ دیگر در کانون عضو نیستم. و به‎آذین (در آن دوران که هنوز ظاهرا رهبری جدید حزب‎ به او دستور نمی‎داد) پاسخ داد که برای مبارزه با سانسور، کانون تشکیل داده‎ایم. “اگر مخالفید بروید! “و سایه در جا استعفای خود را نوشت و خوش و خرم محل را ترک کرد. او روراست جا زد، اما خیلی‎ها در عمل حاضر به همکاری نبودند. همان ها که با رودربایستی امضاء کرده بودند و در مواقع خطیر غیب‎شان می‎زد و هر وقت که احتمال‎ خطری نبود و هوا صاف می‎شد آنها هم پدیدار می‎شدند و شعارهای آزادی بیان می‎دادند. شاید هم توقع زیادی است از نویسنده که قلم شکننده‎ای بدست دارد که با سرنیزه روبرو شود.
      
mereng مرد #74 | Posted: 21 Jun 2012 13:26
کاربر

 
و اما در پایان این یادآوریها به مسئله اسناد کانون اشاره کنم. تا اسماعیل نوری علاء منشی بود، تمام صورت جلسه‎ها را تنظیم می‎کرد، آرشیو نوار و عکس واسناد تشکیل‎ داده بود. و از این نظر اسناد فصل اول کانون سالم‎تر از فصل دوم آن مانده است که‎ اغلب گم و گور شد یابه یغما رفت. به لطف سازماندهی اوست که ما می‎دانیم آل احمد و به‎آذین در حاشیه سخنرانی این دومی، درباره واقعیت و حقیقت چه‎ها گفتند. به‎آذین‎ می‎گفت حقیقتی وجود ندارد، یعنی حقیقت همان واقعیت است. و آل احمد پاسخ می‎داد: حقیقت یک آرماناست، واقعیت تخته پرش است به سوی جستجو و درک حقیقت.
تیرماه ۱۳۶۹ (کلک)
پی نوشت
۱-آن متن مسکوت مانده و آن دیدار، همان چیزی است که آقای دکتر براهنی‎ به اصرار می‎خواهند نام‎”کانون نویسندگان ایران‎”بر آن بگذارند و شخص خود و دکتر ساعدیرا از بنیان‎گذاران آن اعلام می‎کنند. من در این فرصت از ایشان خواهش می‎کنم‎ دست از این اصرار بی‎دلیل بردارند. من به شخصه از اینکه یکی از ۹ نفر بنیان‎گذاران‎ کانون بوده‎ام افتخار خاصی احساس نمی‎کنم. زیرا این حقیقت نه چیزی بر اشعار من‎ می‎افزاید و نه چیزی از داستان و شعر آقای براهنی می‎کاهد. به‎هرحال آنچه پیرامون‎ کانون می‎نویسم همراه باسند و مدرک است، کوششی است برای ثبت صحیح تاریخ کانون‎ دارد. آقای براهنی اگر مدرکی خلاف این نوشته دارند، در همین نشریه یا هر جای دیگر ارائه کنند. و اگر ندارند روایت مرا بپذیرند و اجازه بدهند که مورخان بعدی، با این‎ اخبار متضاد، سرگیجه نگیرند.
      
mereng مرد #75 | Posted: 21 Jun 2012 15:13
کاربر

 
‎شعر پنجاه و پنجم‎

جلو گالری بورگز
سال بعدی كه برسد
نود كاهوپیچ در هوا گردش خواهد كرد. شبح می‌پرسد:
شما جزو مدل‌های نقاشی بودید، پناهنده در ستارة ثریا؟
پیر دخترك لب می‌زند: من در گالری بورگز دیدمت
هنوز هم دوستت دارم، همیشه و هرگز
عجب كه نمی‌شناسی... انگار گیر كرده فرستنده‌ام
منی كه دوستت داشتم، منی كه قالت نگذاشتم
هنوز هم دوستت دارم، همیشه و هرگز...
- صدا نمی‌رسد ببخشید
ما سایه‌ها گوش‌مان كمی سنگین است
پیر دخترك هوار می‌كشد:
مرده‌شور ببرد این كاهوپیچ‌ها را
این آسمان را
این خیابان را
این مردان را.
      
mereng مرد #76 | Posted: 21 Jun 2012 15:51
کاربر

 
‎شعر پنجاه و ششم‎

عشقی که خواستی بچشانی به من
ایا همین صراحی زهرست ؟
این لطف بی ریای شماست
من هم به آن چه لطف کنی شکرم
اینک نسیم از بن زلف تو می وزد
از عطر شیشه مخمور
و چشم های تو
همرنگ زهر ، زیبا ، با حسن نیمرنگ
در بوسه های تو مزه ی اخلاص از مایه ی خلاص شدن
انگشت ها
انگشت های گرم پرستاری
که از سر ترحم
بیمار را خلاص کند
و پیکرت
تنگ بلور در شب گندم گون
شاید به اشتباه به من زهر می دهی
شاید جز این دوای کهن
چیزی به خاطرت نیست
شاید که عشق را
با پرسش چهارجوابی شناختی
جایی که آشیانه ی عشاق
شکل اتاق تمشیت بازپرس شد
پس آن امید دیدار
معنای تا قیامت داشت
یه شیشه ی کبود
همان جام وصل بود
با این همه ،‌ بدون تلافی
قلب یتیم توست که می سوزد
قلبی شبیه مجمر آتش
رخساره ی مرا گلگونه می زند
حتی برای مرگ
جبران زردرویی در کوی عاشقان
      
mereng مرد #77 | Posted: 21 Jun 2012 15:53
کاربر

 
‎شعر پنجاه و هفتم‎

مرد قبیله های گمشده در تاریخ
ماه سیاه نگاهت را می پرستد
هنگام ماه گرفتگی یا باران
با شوق بازدیدن خود ، در برق مردمک هایت
دست دعا می افرازد
حککی و طلسماتش را
با تاری از مژه های ایزد بانو
تصویر کرده است
او رشته ی نظر قربانی را
تقدیم می کند به جهان برین
تا ماه بر فراز پرستندگان باقی بماند
این بانوی رسیده ی بسیار باشکوه
که انگار
با ماه رابطه ای ندارد
تجسم زمینی اوست
که با سبوی سنگی برای قبیله آب می آورد
از چشمه ی ژالیزیانا
      
mereng مرد #78 | Posted: 21 Jun 2012 15:55
کاربر

 
‎شعر پنجاه و هشتم‎

این جا عجیب تاریک است
یک قطره روشنایی بفرست
زندان انزوای مرا بشکن
پروانه ی رهایی بفرست
تا پیش از آن که غرق شوم
یک لحظه آشنایی بفرست
انگار ربط ما ازلی است
لطفا کمی خدایی بفرست
      
mereng مرد #79 | Posted: 21 Jun 2012 15:56 | Edited By: mereng
کاربر

 
‎شعر پنجاه و نه‎

ایین ما ستایش باران است
باران ، رفیق ژاله و شبنم
پیش از طلوع فجر ، افول عصر
از باغ ها غبار می شوید
گل های دوستان را سیراب می کند
ایین ما ستایش باران
و ارتباط بین سه واژه
مرهون اتفات ، یا لطف مشترک
تجلیل زندگانی انسان است
      
mereng مرد #80 | Posted: 21 Jun 2012 15:58 | Edited By: mereng
کاربر

 
‎شعر شصتم‎

همواره با مهر میعادی داشته ام
با خشم ، با امید ، با رؤیا
از یک تصادف خجسته فرایادی داشته ام
در میهن ژالیزیانا
در اوج ظهر بامدادی داشته ام
      
صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mohammad Ali Sepanlo | محمدعلی سپانلو

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا