تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

"شعر شاعران افغانستان"

صفحه  صفحه 16 از 18:  « پیشین  1  ...  15  16  17  18  پسین »  
#151 | Posted: 9 Nov 2013 16:21




توقیف

شکایت کرده از تو مردم چشمانم آقا
تو توقیفی به حکم قاطع دستانم آقا

به رگبار نگاهت بسته ، قتل عام کردی
قرار آنچه در پرونده ات میخوانم آقا

قرار آنچه در پرونده روی تو خواندم
تو تهدیدی برای چهره ی خندانم آقا

بده دستان احساست که میبافم برایش
دوحلقه دستبند از رشته زلفانم آقا

بجرم دهشت افگندن حوالی دل من
تمنای ترا من متهم میدانم آقا

اگر در دادگاه باورمن عهد بستی
یک عمری میشوی محبوسی زندانم آقا

**** اقلیما آریندخت ****

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#152 | Posted: 9 Nov 2013 16:24




خيلی زود ...

سکوت چشم های خسته ام, فرياد خواهد شد خيلی زود
غزل در لابلای قلب من, آباد خواهد شد خيلی زود

ز سوز ناله هایم سيب ها در شاخه می لرزند, می افتند
و تو سنگی, بلی اين سنگ هم برباد خواهد شد خيلی زود

شبی در خاطرات خويش «می» نوشيده بودی از دل تنگم
که اين ميخواره گی, دربزم ما ايراد خواهد شد خيلی زود

کسی معتاد رنگ سرخ دو خط هلال سبز رنگ توست
و «او» از بند ترياک لبت آزاد خواهد شد خيلی زود

دلم جاری تر از ليلی ترين دشت بهار بلخ تا آموست
کی می دانست آهو بره هم صياد خواهد شد خيلی زود

صدای «نخل» مي آيد که مردی زهره را در چاه مي خواند
و چشم چاه مي گريد, «علی» شياد خواهد شد خيلی زود

سبک مي گشت «نی» بر تارک «ديواد» مي رقصيد و مي خنديد
کی مي دانست اين «نی» قاتل «ديواد» خواهد شد خيلی زود

**** علی ادیب ****

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#153 | Posted: 3 Mar 2014 15:51 | Edited By: andishmand




زندگینامه صوفی عشقری

غلام‌نبی عَشقَری در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در شهر کابل دیده به جهان گشود و در نهم تیر سال ۱۳۵۸ خورشیدی در ۸۷ سالگی با زندگی بدرود گفت.

وی هنوز نخستین سالهای کودکی را سپری نکرده‌بود که پدر، مادر و برادرش را از دست داد.
او از ۱۸ سالگی به شاعری روی آورد. در سال ۱۲۹۳ خورشیدی غلام نبی نخستین شعرش را به تخلص عشقری سرود. بسیاری از اشعارش در روزنامه‌های آن زمان به چاپ رسید و ۷۰ سال تمام به شاعری پرداخت.

در سال ۱۳۳۵ شغل صحافی را برگزید و با کتاب سروکار پیدا نمود و بعداً بزم‌های شاعرانه برپا می‌نمود و بالاخره در ۹ سرطان ۱۳۵۸ خورشیدی صوفی غلام نبی عشقری به عمر هشتاد و هفت سالگی درگذشت و در شهدای صالحین به خاک سپرده شد.

سبک شعر عشقری در دو گونه بود. دسته‌ای از اشعار او در سبک ادبی استوار هستند و دسته‌ای دیگر با بهره‌گیری از واژگان زبان عامیانه سروده شده‌است
.

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#154 | Posted: 3 Mar 2014 15:52 | Edited By: andishmand




پرستش

داری خبر که از دل و جان می پرستمت
مانند بت پرست بتان می پرستمت

دنيا و دين من همه برباد دادۀ
باشی اگرچه دشمن جان می پرستمت

گاهی به ديده جلوه گری گاه بر دلم
يعنی که آشکار و نهان می پرستمت

من ديده و شنيده به ياد توأم مدام
با چشم و گوش و کام و زبان می پرستمت

هرچند اين زمان به صف شيخ فانيم
دارم به کف چو رطل گران می پرستمت

شد سالها که دامن نازت گرفته ام
باور بکن چو روح و روان می پرستمت

ای ساده رو کشيدۀ خط، مخلصم هنوز
در موسم بهار و خزان می پرستمت

جای پرستش تو مشخص نکرده ام
در کعبه و به دير مغان می پرستمت

آبادی و خرابی سد راه عشق نيست
بر هم خورد زمين و زمان می پرستمت

می گفت دوش با صنم خويش عشقري
تا بر من است تاب و توان می پرستمت

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#155 | Posted: 3 Mar 2014 15:56 | Edited By: andishmand




اهل هنود

از بار درد سرو قدم بی نمود شد
يعنی که عمر من به غمت خاک و دود شد

رنگ رُخت ز ديدنم ای گلعزار من
بهر چه سرخ و زرد و سفيد و کبود شد

يک عمر بسته بود به رويم در سبب
گشتم چو نا اميد برايم گشود شد

دانی که نقش پای کسی ديده ديده ام
در هر زمين که جبهه من در سجود شد

مجنون به ياد ديدن ليلای خويشتن
رفت آنقدر ز خود که باو يک وجود شد

از کشت زندگانی آنکس چه گل کند
عمرش که صرف در غم بود و نبود شد

چون پول رشوه خواريش از حد بلند رفت
بر دادن اجاره و در فکر سود شد

برده ست برهمن پسری دل ز عشقري
ز آن خاکروب کوچهء اهل هنود شد

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#156 | Posted: 3 Mar 2014 15:58




سفر

تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
دلم از سينه، جان از پيکرم رفت

حد و اندازه اش را من ندانم
چه مقدار اشک از چشم ترم رفت

چو آمد غم سر غم از فراقت
می عيش و طرب از ساغرم رفت

زمين در چشم من شد تيره و تار
تو پنداری به گردون اخترم رفت

چو ديدم منزلت را بی تو گفتم
صدف خالی بماند و گوهرم رفت

ز بس بودم به ياد تو شب و روز
ز دل اوراد و ورد ديگرم رفت

ز پرواز عشقری افتادم آخر
چو تاب و طاقت بال و پرم رفت

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#157 | Posted: 3 Mar 2014 15:59




چه شد؟

ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
ناز می کردی بزلف و کاکلت، رويت چه شد؟

بودی شهر آشوب شهر و دلربايی داشتي
آن رموز چشم و ايماهای ابرويت چه شد؟

بهتر از کبک دری رفتار و گفتار تو بود
عارض برگ گلاب و تار گيسويت چه شد؟

زشت و زيبای جهان می گفت پيشت رام رام
رشته زنار و زلف و خال هندويت چه شد؟

آنکه با تو داشت الفت دور ماند از محفلت
آه بين آتش رشک شب طويت چه شد؟

گشت معلومم که با تو مدعايی داشتند
قاب چينان خوش آمد گو ز پهلويت چه شد؟

کاروان پر جرس از بار قالين داشتي
می نمودی زرکشی سنگ ترازويت چه شد؟

خانمانت از چه باعث عشقری برباد رفت؟
باغ و بستان داشتی، سرو لب جويت چه شد؟

دست با ديوار حالا عشقری در گردشي
طاقت و تاب و توانايی بازويت چه شد ؟

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#158 | Posted: 3 Mar 2014 16:00




هنوز

بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
گيرد خراج چين و ختن موی او هنوز

بيگانه وار چشم وی است آشنای من
در عين حال می رمد آهوی او هنوز

گويند طوی ليلی و مجنون به محشر است
بگذشت هزار حشر و نشد طوی او هنوز

گويند خون ناحق فرهاد می چکد
از بيستون و تيشه و از جوی او هنوز

شد قرنها که کوهکن از بيستون گذشت
در کوهسار هست هياهوی او هنوز

جان و جهان به کفهء يوسف نهاد عشق
پا در هواست سنگ ترازوی او هنوز

هرچند ما و يار به پيری رسيده ايم
چون بيد لرزه ام بود از خوی او هنوز

آيا چه ديده عشقری زان يار بيوفا
مانند کعبه طوف کند کوی او هنوز

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#159 | Posted: 3 Mar 2014 16:05




وصال

بوصل یار اگر در می گرفتم
کنون باج از سمندر می گرفتم

مگر من هم بجایی می رسیدم
ز بال عشق اگر پر می گرفتم

اگر مکتوب شوقم گم نمی شد
جوابش از کبوتر می گرفتم

بیاد چشم مخمور تو عمری
ز هر میخانه ساغر می گرفتم

مرا با شاه مردان می رسانید
اگر دامان قمبر می گرفتم

مرا یکدم غم عشق تو نگذاشت
که کار و بار دیگر می گرفتم

دل خود دود می کردم چو اسپند
به دورت گشته مجمر می گرفتم

اگر یار «عشقری» می کرد یاری
ز نخل عمر خود بر می گرفتم

نصیب من نمی شد سرخ رویی
ز تیغ یار اگر سر می گرفتم

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#160 | Posted: 3 Mar 2014 16:08




سوخت

من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
بلکه برق روی آن ساقی می و ميخانه سوخت

گرچه مجنون خاک شد اندر غم ليلای خويش
ليک در سودای شيرين کوهکن مردانه سوخت

پير کنعان را نبپنداری که تنها داغ شد
از غم يوسف زليخا با سر و سامانه سوخت

ای جفاجو حال مرغ دل چه پرسان می کني
شمع رخسار ترا تا ديد چون پروانه سوخت

بسکه دل از رشک همچون زلف جانان تاب خورد
در کف مشاطه آه آتشينم شانه سوخت

آن حکايت های شيرين يک قلم از ياد رفت
تا دچار عشق گشتم دفتر افسانه سوخت

رحم نامد عاقلی را بر جنون آوارگان
بر سر هشيارها آخر دل ديوانه سوخت

اين دل ناشادم حاصل جز ندامت بر نداشت
در زمين شوره زار بختم آخر دانه سوخت

با بتان شعله خو از بسکه جوشيد عشقري
برهمن وار عاقبت در بين آتشخانه سوخت

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
صفحه  صفحه 16 از 18:  « پیشین  1  ...  15  16  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / "شعر شاعران افغانستان" بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites