تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

"شعر شاعران افغانستان"

صفحه  صفحه 2 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  14  15  16  17  18  پسین »  
#11 | Posted: 21 Jun 2012 12:39


باد از هر ويرانه اي كه بگذرد

لشكري در صداي اوست

هر سربازي كه از كنارم مي گذرد

بوي خواهرم را مي دهد

همه چيز مي تواند بي مقدمه باشد

عاشق شدن

و جنگ

كه سر زده به خانه آمده است

همه چيز مي تواند ناخواسته باشد

كلاش و برادرم

شانه به شانه

در آلبوم عكس

راضيه ، راضيه ، راضيه

نامه اي كه در جيب من است

گلوله خورده

و من هنوز به خانه بر نگشته ام

و تو با تمام لبخندت

در پاكتي بي مرز

هنوز به من نرسيده اي

در جنگ

همه چيز مي تواند بي مقدمه باشد

شكست ، پيروزي

و قرآن به جا مانده اي

و نامه ي به جا مانده از من

كه تنها...

تنها به خانه برمي گردند


"امان الله میرزایی"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#12 | Posted: 21 Jun 2012 12:48


جای سوالی نیست وقتی از تو لبریزم
یعنی خیالی نیست وقتی از تو لبریزم

وقتی پر از حس یقینم قهوه ها تلخند
حاجت به فالی نیست ، وقتی از تو لبریزم

حتی اگر در سر هوای پر زدن دارم
فکر محالی نیست وقتی ، از تو لبریزم

این حس شیرینی ست ، شیرین ، مثل لب هایت
سرد و سفالی نیست ، وقتی از تو لبریزم

دارم درون زندگی حل میشوم با تو
خوب است !عالی نیست؟ وقتی از تو لبریزم

خوبی ؟
... الو!
...دارم صدایت را
...منم خوبم
نه ! اختلالی نیست ، وقتی از تو لبریزم

حال مرا می پرسی و هر بار جز دوری
بانو ، ملالی نیست وقتی از تو لبریزم


"محمد جعفری"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#13 | Posted: 21 Jun 2012 13:05


تابستان و هوای گرم
باز فرار به خنکای گیسوانت
بهشت گم شده من
شالیزار ها ی اجدادیم
شال بردار من عاشقت شده ام
بی شک پدرانقدرتورا دوست نداشت که
به خاطرت جان بدهد
و مادر عاشقت نبود که فریب..............
تابستان و هوای گرم و باز من تنها در
هجوم موسیقی چشمانت
گم شده ام
باران هم...................
ببین دست هایم خشک خشک .............. شده اند
شال بردار بانو
میخواهم
چیزی را که دوست دارم در گوش هایت زمزمه کنم
چیزی که تو بدون شک دوست داری
باران
باران
باران......................
شبیه تار تار مویت
که می پاشد روی دست هایم
شال بردار
اینجا گونه ی تو در لب های من باید ذوب شوند تا همه بدانند
هوا بی اندازه گرم شده است


"محمود تاجیک"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#14 | Posted: 21 Jun 2012 13:11 | Edited By: Aatena

برای تمام سیگاری های دنیا

بهمن سفید
سپید بهمن
خودت قضاوت کن
روزی ۶۰ بارباتو......
زیر برف
دختر همسایه مان کیریسمس را تبریک میگوید
وبا دست هایی که دود میکند هنوز
بای بای برایش میفرستم
بای بای برایت.........
نه برگرد بیا لب چوشی کنیم
هنوز هم لب هایم رنگ شهوت دارند
وقتی تو تمام میشوی درونشان
ومن ارضا میشوم از تمام شدنت
اه اینجای کار همیشه دردناک است
تن تمام شده ای تو
مچاله میشود
اه عزیزکم
چقدر زخم کشیده ای
بادست های هرزه ای که به تنت دراز شده اند
و دانه دانه تورا از من می دزند
من از تو بارو شده ام
حواست کجاست
بازهم می گویم
مادر شده ای
واینجای جهان همیشه واژگون است
کلمات باید تکرار شوند در گوشم
بگو بازهم
یعنی من با تو
تو بامن..............تن من تو
چقدر بازی با تورا دوست دارم
چقدر دوست دارم
باتو گم شوم
وقتی حواس همه پی بازیست
هیس.. ساکت باش
ممکن است بویت پدرم را بیدار کند
آرام بیا دست شویی
جای خوبی برای لب چوشی ست
اه عزیزکم
مرد میخواهد
روزی ۶۰بار
با تو ارضا شدن
مرد میخواهد
پای تو ایستادن
وباید عاشق بود
درست شبیه تو
که می دانی
له میشوی
مچاله میشوی
بعد از ارضا شدنم
وهنوز پای من ایستاده ای
راستی بیا پارک برویم
و مثل عاشق های دیگر
تئاتر ببینیم
شب هم میشود گم شوی در تاریکیه سینما پشت لب هایم
سینه ام را انقدر فشار نده
دکتر میگفت زخم شده است جای لب هایت
و مادرم فهمیده است باتو عشق بازی کرده ام
آه عزیزکم
فشار نده..............
بهمن سفید
سپید بهمن
برف
من تو تن
میخواهی از ابتدا شروع کنیم
ببین دست هایم میلرزد
تو را که لمس میکنم
حسی شبیه زن ها پا به ماه گرفته ام
بالا می آورم
فشار نده
دکتر شب تئاتر
سینما
پارک
لبهایم
مادرم
آه عزیزکم
وای عزیزکم...
دوست دارم بخوابم
فقط خواب...


"محمود تاجیک"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#15 | Posted: 21 Jun 2012 13:28


یک شعر خیلی زیبا با کلیپ خوانش شعر توسط شاعر

صدا ز كالبد تن برون كشيد مرا
صدا شبيه كسي شد ، به بر كشيد مرا !
صدا شد اسب ستم ، روح من ز پي اش
به خاك بست و به كوه و كمر كشيد مرا
بگو كه بود كه نقاشي مرا مي كرد
كه با دو ديده همواره تر كشيد مرا ؟!
چه وهم داشت كه از ابتداي خلقت من
غريب و كج قلق و در به در كشيد مرا ؟!

دو نيمه كرد مرا ، پس تو را كشيد از من
پس از كنار تو اين سوي تر كشيد مرا !
من و تو را دو پرنده كشيد در دو قفس !
خوشش نيامد ! بي بال و پر كشيد مرا !
خوشش نيامد ! اين طرح را به هم زد و بعد
دگر كشيد تو را و دگر كشيد مرا !
رها شديم تو ماهي شدي و من سنگي
نظاره تو به خون جگر كشيد مرا !

خوشش نيامد ! اين طرح را به هم زد و بعد
پدر كشيد تو را و پسر كشيد مرا !
خوشش نيامد ، اين بار از تو دشتي ساخت
به خاطر تو نسيم سحر كشيد مرا !
خوشش نيامد خط خط خط زد اينها را !
يك استكان چاي ، از خير و شر كشيد مرا !
تو را شكر كرد و در ذره هاي من حل كرد
سپس به سمت لبش برد و ... سر كشيد مرا !!


کدبان رضا محمدی


من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#16 | Posted: 21 Jun 2012 13:36


آب از سرم گذشته بود که جنگ وارد رحم مادرم شد
پیامبران جوک های خوب تعریف می کردند و خدا زحمت همه چیز را کشیده بود
God bless and save every thing for the future
خدا زحمت همه چیز را کشیده برای یکسره شدن
یکسره شدن در جهانی که از دیدنش معلوم است جانی است
God bless us
آن جهان
زمانی درست شبیه اینجا بود
مخروبه ای پر از جمجمه فرشته گان تقدیس شده
که ریش بلندان روی آن تخته نرد بازی می کنند
تو هم آخر در خرابه خود کشی خواهی کرد
و در تمام دو دنیا
جز مالیخولیای تند تئوری چیزی احاطه ات نخواهد کرد
تاریخ اتم را که نمی شود عوض کرد
سربازها و مهاجرت های بعدی
بوسیدن از لبی که بلد است گاز بگیرد
زندگی در زندانی بی زور
حتی یک ویلچر زندگی را تلخ می کند
حتی یک آسمان ساختگی
از پنجره های جبری اجاره ای.......
خدای من
جلو نیا که برایت چاقو می کشم
آسمان مال من هم هست
چرا من را نفرین می کنی؟؟
بخشنده بودنت خورشید را از من گرفته
زمین را خودت بغل کن با آدمکهایش
این هم نطفه ای که از تو آورده باشم
مرتب تر از این هم می شود؟...؟
حالا به جهل اصیل خودت رسیده ای انسان؟؟
می توانم بازی را ادامه دهم؟
من که در ساعات ابری ام
آسمان را به آتش می کشم
و پا به پای پیامبران ،پای فحاشی های رکیک رقابت
می ریزم خون آدمهای کوچک را
می توانم روی پله های آخر بنشینم و حلقه های دار را بشمارم
اما درست توی آن نقطه
که عطر والیوم ات پیچیده
شکل سرگیجه چند نر خرو ماچه شیرزن
افتاده در تالار پارلمان حقوق مساوی بشر
آقای عدالت از آن سوی طناب ها، تفنگ بر می دارد تا به من
سلام بدهد
آفت در آفتابه سرمایه داری هیستریک
آسم در آستین هوای مشترک ملل
من چه کنم با پسری که اینجا نشته
و رویش نمی شود که بگوید پیرمردی زیباست
خدای یگانه ی بیگانه من
که همین حالا بلند می شوی
می روی به سمتی که مومنانت رفته اند
هدایت چیز مزخرفیست
در تونل ها و تالارها
الکتریسته ای که ازمغزم می گذرد
طنابی که دستانم می بافد و مرا به معشوقم خیانتکار می کند
در گیچی تسلسل تسبيحي که دوست میدارمت.....
هدایت چیز مزخرفیست
هوای مشترک معتدل در ملتی نا متعادل؟!!!
همه چیز این دنیا که بوی گند گرفته
تو آسمان خواری
و آدم های راستکی ات جونده اند
جونده در جا نمازهاوجبهه هاوجریان ها
بوی گندش از این است که ایستاده ایستاده می میرند
و خوابیده خوابیده می زایند
دندانهایم که در آمد من هم می جوم
با لب هایی که دور از دستانم مجسمه های جادویند
جادویی که از پس شعربر امده
از پشت زندگی افتاده.......
God bless and save every thing for the future
جنگ جر خورده از وسط ران های مادرم
دایره های دریده در چاک های مقدس
خدا زحمت همه چیز را کشیده است
این جهان وآن جهان ندارد
که ناف مادری ام طناب دار هم نسلان من است
می توانم بازی را تمام كنم در این خرابه؟؟؟
تو هم آخر در همین خرابه ها خود کشی خواهی کرد
God bless us
چاقویت را بکش تا آسمانت را ندزدیده اند.......


"مارال طاهری"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#17 | Posted: 21 Jun 2012 17:36


باد و باران بود و از عرض سرک رد می شدی
باد می زد چادرت را جزر در مد می شدی

بر سر خط سپید جاده روی پنچه ها
مثل دیواری به موج چادرت سد می شدی

بوق ماشین ها و سوت و چشمک هر رهگذر
می گذشت از چشم و گوشت با همه بد می شدی

می چکید از چادرت بارانی از رنگین کمان
در خیابان رنگ ریزان رفته ممتد می شدی

چادرت را گردبادی ناگهان پرداد و برد
در خودت پیچیده گیسوی مجعد می شدی

رعد و برقی آمد و از چین دامانت گذشت
شعله در آغوش از توفان و شب رد می شدی


"محمد شریف سعیدی"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#18 | Posted: 21 Jun 2012 19:09 | Edited By: mereng


اين پياده می شود،آن وزير می شود
صفحه چيده می شود،داروگير می شود
اين يكی فدای شاه،آن يكی فدای رخ
درپيادگان چه زود مرگ ومير می شود
فيل كج روی كند،اين سرشت فيلهاست
كج روی در اين مقام دلپذير می شود
اسب خيز می زند،جست وخيز كار اوست
جست وخيز اگر نكرد،دستگير می شود
آن پياده ضعيف راست راست می رود
كج اگر كه می خورد،ناگزير می شود
هر كه ناگزير شد،نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است،زود سير می شود
آن وزير می كشد،آن وزير می خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير می شود
ناگهان كنار شاه خانه بند می شود
زير پای فيل ،پهن، چون خمير می شود
آن پياده ضعيف عا قبت رسيده است
هر چه خواست می شود،گر چه دير می شود
اين پياده، آن وزير...انتهای بازی است
اين وزير می شود،آن به زير می شود


‎استاد محمدکاظم کاظمی‎

andishmand

Signature
     
#19 | Posted: 21 Jun 2012 19:18 | Edited By: mereng


کیست برخیزد از این دشت‌ِ معطّل در برف‌؟
می‌د‌َو‌َد خون‌ِ کسی آن سوی‌ِ جنگل در برف‌
کیست برخیزد و این مویه مدفون از کیست‌؟
بوی کم‌بختی ما می‌دهد، این خون از کیست‌؟
کیست برخیزد و در جوش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
خون‌ِ معصوم سیاووش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
دست‌ِ امدادِ که بود این‌سوی پ‍َرچین واماند؟
این خدا کیست که در خوان‌ِ نخستین واماند؟
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
این خدا کیست که در معرکه شیطان باخت‌؟
این خدا کیست که داغی به جبینش زده‌اند؟
کودکان با فن اوّل به زمینش زده‌اند
این که تب نامده تشویش اجل دارد، کیست‌؟
بعد یک عمر طبابت سرِ کَل دارد، کیست‌؟
کیست این حکم پذیرفته و محکم نشده
از جمادی و نما مُرده و آدم نشده‌
این خدا کیست که یخ‌بسته دیروزان است‌؟
این خدا کیست‌؟ همان بنده دیروزان است
گفت‌; اینک منم آهنگ خدایی کرده‌
و به کارِ دو جهان کارگشایی کرده‌
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
باد با نحوِ دگر کوبید، کشتیبان باخت
آخر از حنجره دیو، د‌َمی نو برخاست‌
نفسی تازه نکردیم‌، غمی نو برخاست
خوشه‌ها بذر مصیبت به دروگر دادند
غوزه‌ها پنبه ندادند که اخگر دادند
کوه‌، خرپشته شدو ریگ شد و ارزن شد
نیزه شمشیر شد و دشنه شد و سوزن شد
مهلتی تا گذر از جنگل و یخ باقی بود
با گران‌خوابی ما مهلت جان‌کندن شد
عجب این نیست که آتش به خموشی بکشد
عجب این است که آتش گُل‌ِ پیراهن شد
آنچه تا دیروز، خونخواه سیاووشان بود،
دست ما بود که آویخته گردن شد
بنده را یک دو نفر یک دو نفس رودادند
تکیه بر تخت‌ِ خدایی زد و... اهریمن شد
این‌چنین بود که شب تازه نشد، خوابش برد
پشت‌ِ دیوار خداوندی خود خوابش برد
این‌چنین بود که برف آمد و جنگل یخ بست‌
دستها پشت درختان معطّل یخ بست‌
حق‌ّ ما بوده است پوسیدن و پامال شدن‌
در زبان‌بازی آتش‌دهنان لال شدن‌
حق‌ّ ما بوده است داغی به جبین خوردنها
با همان ضربه اوّل به زمین‌خوردنها
ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم‌
نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم‌
و همانی که به اورنگ خدایی دل بست‌
رخنه بندِ گران ساخته را با گِل بست‌
کعبه را پشت خداوندی خود گُم کردیم‌
منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم‌
برف و یخ‌بستگی برکه و شب سخت آمد
و به خاکسترِ جامانده تیمّم کردیم‌
پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
ما شکم‌باختگان مزرع گندم کردیم‌
آنچه اینک جگر طایفه را می‌سوزد،
مُزدِ زهری است که در کاسه مردم کردیم‌
الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد
دیگران دام‌، ولی ما و شما دُم کردیم‌
درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مرده‌مان زنده‌نشد، کُشت مسیحا را نیز
نیمه‌شب خیل گراز آمد و شب‌پا را برد
این کَر‌َت نیل نه فرعون‌، که موسا را برد
عاقبت گاو طلا شیر بلا داد اینجا
خمره زر، می تسلیم به ما داد اینجا
شهد گُل کرد و تشهّد به فراموشی رفت‌
نستعین آمد و نعبد به فراموشی رفت‌
زد یقین غوطه به تحقیق و شک آمد بیرون‌
سوخت قُقْنوس و از آن تِک‌تِک آمد بیرون‌
پهلوان دود شد و حلقه نقّالی ماند
رود از در‌ّه دیگر رفت‌، پل خالی ماند
اینک از قامت ما دست درازی مانده‌
و از آن قلعه که دیدی‌، درِ بازی مانده‌
جگری نیست که داغی بنشیند بر آن‌
و کلوخی که کلاغی بنیشیند بر آن‌
حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماییم‌، ای قوم‌!
آش ناخورده‌، دهن سوخته ماییم‌، ای قوم‌!
صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌
گاو ناکُشته و ام‍ّید کرامت بسته‌
پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
پسران میوه ممنوعه در آن می‌کشتند
حق‌ّ ما بوده‌است داغی به‌جبین‌خوردنها
با همان ضربه اوّل به‌زمین‌خوردنها
حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌
سیصدوچاردهم بودن و دجّال شدن‌
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
یک‌نفر آن سوی‌ِ تسلیم درختان جان باخت‌
دست ما ماند و چه دستی‌، که کم از هیزم نیست‌
و امیدی که به سنگ است و به این مردم‌، نیست‌
محرمان‌،«باید» شان سیلی«شاید» خورده‌
و عمل‌، قفل‌ِ«اگر مرد بیاید...» خورده‌
عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند
شیرِ بی‌یال و دُم و اشکم مولانا یند
همه دلبسته دینار که دین آردشان
جن‌ّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌
اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند
سر به یک ـ بی‌ادبی می‌شودـ آخور دارند
یخ‌ِ این برکه به دریا برسد، نیست عجب‌
سامری از پی موسا برسد، نیست عجب‌
ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد
سیصد وسیزده آدم نتوان پیدا کرد
ترسم آن روز که مردان‌ِ سرانجام آیند،
این جماعت همه با بقچه حمّام آیند
برف‌، چشمی به سفیدی زد و خونها یخ بست‌
قوم را شوق‌ِ خدایی به درِ دوزخ بست‌
ای بسا دست که این‌گونه معطّل گشته‌
و بسا سکّه که خوابیده و ناچ‍َل گشته‌
دیگر این خم نه بر ابروست‌، که بر پیکر ماست‌
دیگر این تیغ نه در پنجه‌، که زیر سر ماست‌
مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده‌است‌
این دروغی است که لج کرده و باور شده‌است‌
اژدهایی است که آتش‌به‌دهن می‌خیزد
سومناتی است که محمودشکن می‌خیزد
آه‌، ای «لا»ی برافروخته‌!«الاّ »یت کو؟
آی هارون‌ِ نفس‌باخته‌! موسایت کو؟
کمری راست کن‌،آهنگ‌ِ رسایی طلبت‌
بینوا بندگی باش‌، خدایی طلبت‌
مردِ خود باش که هنگامه استقبال است‌
سیصدوسیزده آئینهو یک تمثال است‌
سیصدوسیزده آئینهو یک تمثال است‌
مردِ خود باش که هنگامه استقبال است


‎استاد محمدکاظم کاظمی‎

andishmand

Signature
     
#20 | Posted: 21 Jun 2012 20:27


جنی شده‌ام جانم

و اشیای اتاق

به طرز عجیبی حرف تو را پیش می‌ کشند

در قفسه

کتابهای ریز و درشت

با امضاهایت عشقی کرده‌اند که مپرس

با تک بیت‌های بی منظورت

حاصل ذوقی سرگردان میانه پیری و جوانی

خدا را چه دیدی

ورد زبان دوشیزگان قوم همین‌ها باشد

" روز اول که دیدمش گفتم

آنکه روزم سیه کند این است"

جنی شده‌ام جانم

و سررسیدها

بیرون زده از صندوقک چوبی

روزگار اگر بگذارد

خط به خط

سالهای کفر و ایمان

می‌چسبد به سینه‌شان

آخخخخخخخ مسافر ملک پدری!

چیزی نمانده یقه‌های گلدوزی‌

دیوانه ام کنند

سوزن سوزن

سوغات‌های وطنی را به تن می‌کشم هروقت

مادر کلان می‌گوید:

از محبوب، سنگی هم برسد بوسیدن دارد

و من همه لب شده ام

جنی شده‌ام جانم

و گوش‌هایم به شکل غریبی سوت می‌کشند

ای شجریان در گلویت گرفته

با "مرغ سحر ناله سر کن"

ای سرآهنگ در دهانت خشک شده

" خیزید و یک دو ساغر مینا بیاورید"

می‌بینی چقدر شکلیلا شده‌ام

همین ثانیه‌ که چیزی زیر دنده‌های چپم تیر می‌کشد؟

" ای که تویی همه کسم "

جنی شدن هم عالمی دارد

در رختخواب به گریه می‌اندازد

در پشت بام به خنده

کاش به من زنگ می‌زدی حالا

" عشق بو دارد"

محبوبه می‌گفت و من باور نکرده بودم

روزها که خانه نیستم

طیبه یک شکم سیر، رسوایم می‌کند

و اشیای اتاق به طرز عجیبی نشان داده می‌شود

به پدر

به مادر

شب ها که سر سفره می‌نشینم

چنگالها به گوشتم فرو می‌روند

و تو از همه سلول‌هایم

اوف می‌کشی

جنی‌شده‌ام جانم

و دست بندی که از شاه نعمت‌ الله ولی گرفتی درکرمان

مرا از هیچ چشمی ایمن نداشت



خوانده‌ام قرآن جیبی‌ات را

چشم بسته

به چهار طرف فوت کرده‌ام

تو از شمال

تو از شرق تو از غرب

تو از جنوب

نابهنگام بارانی

به من بگو با چتری که در باد برگشته

چه کنم؟


"زهرا حسین زاده"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
صفحه  صفحه 2 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  14  15  16  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / "شعر شاعران افغانستان" بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites