تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

"شعر شاعران افغانستان"

صفحه  صفحه 6 از 18:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  17  18  پسین »  
#51 | Posted: 25 Nov 2012 21:52


درون آينه ها رقص ميكني با من؟
كه ديده ماه به تن كرده شال و پيراهن!

دو چشم مست تو چنگيزهاي بي باكند
كه آفريده شده در شمايل يك زن

و دست هاي تو آرامگاه تبعيدند
به خلسه مي بردم آهوان دشت ختن

دو بوسه مانده به چشمات عاشقت شده ام!
رسيده آخر دي ماه و مي شوي بهمن

شعور وعقل مرا مي بري به سمت خودت
كنار معبد بودا، دو چشمه روشن!

تو در جنوب دلم گريه ميكني هرشب
من از شمال به سمت تو مي وزم با من-

-بگو كه دختر كولي دوباره امده است؟
پياده رو شده پر از صداي او لطفا‏!ـ

ـبمان كه دركف دستت هزار جنگ شده است
مزار،بلخ،ارزگان،هرات تا شيندن

بمان كه در كف دستت هزار بوسه و گل
كبوتران سخي مي وزند از دامن


"محمد واعظی"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#52 | Posted: 25 Nov 2012 21:54


چشمان من براي تو روشن نمي شود
انگار قلب سرخ تو از من نمي شود

انگار سهم اين دل و اين ذهن شب زده
از روشني روز تو، روزن نمي شود

خاک سياه برسر دنياي من شده ست
خاک سياه مرده که گلشن نمي شود

گويند چون پرنده وحشي پريد و رفت
ديگر اسير دانه ارزن نمي شود

گفتي که از ازل شده هجران نصيب ما
گفتم اگر چنين شده حتمن نمي شود

تقدير سنگ و شيشه همين است نازنين!
سنگي براي شيشه فروتن نمي شود.


"شکور نظری"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#53 | Posted: 25 Nov 2012 21:55


عادت نمي کنيم به اين جنگ تن به تن
لطفا تو ماشه را بچکان در دهان من

ماهي لعل وآب ارزگان حديث ماست
چشمت اجازه داد صدايت کنم وطن

درگير شبهه هاي تو از هوش مي روم
افتاد خون حوصله ها پاي سوءظن

پايان اخم وتخم خودم را نوشته ام
قرمز بخوان درآينه "ديگر نه تو نه من"

تنها بليط و يک چمدان راه چاره است
آب از سرم گذشته خداوند فوت وفن

درچادري سياه زني گيج مي رود
خود را رها کن آخر غمگين ترين اتن

با خون من عجين شده اي مرد متهم
آهسته تر بيا رگ ديوانه را بزن


"زهرا حسین زاده"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#54 | Posted: 25 Nov 2012 21:57


به دست مرزبان چشمهايت تااسيرم من
سفارش کن بگو چيزي که پشت خط نميرم من

سفارش کن بگو تا رد شوم بي دردسر يک شب
که تنها عاشق چشم شما دراين مسيرم من

توميداني که من از آسياي مرگ مي آيم
سفرقاچاق ودستم تنگ اما ناگزيرم من

ميان آب و آتش تا نفس درسينه مي پيچد
دل ازشهر قشنگ چشمهايت برنگيرم من

**
به مريم! نيست تقصير دل شرقي من خانم
نوشتي پاي ايميلم "مهاجر مي پذيرم من"


"هادی میران"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#55 | Posted: 25 Nov 2012 22:03


زخم هایم را زبان بکش

تنهاییت را تکیه بده به تخت خوابم

وقتی با زیباترین پاندورای شهر همخوابه میشوی

هار میشوی در ابتدای بهار

فرو میکنی فروردین را در فرفره های گیجم...گیج ام...گیج با زیتون موهایی که به زوال رفته و لبهایی که به زنا

زنها به زا نمیروند عشق من

به گا میروند

مثل دوش های قبل از تخت سفید

مثل موش های بعد از تخت آبی...

با زاویه های متزلزل زیبا

درست جلوی تلویزیون

و پخش زنده لیز لبهات

که فحش...فحش...فاک...



هفت سین را همین جا پهن میکنم

درست کنار دندانهایت

تا میان سکس و سکسکه به سوسک های سادیستی ات فکر کنی

فکر کنی که پاهایم را بعد از سم پاشی از بند رخت آویزان کنی

یا سوراخهایم را سمباده بکشی و سرم را با اجاق گرم کنی

خداها را بریزی در ظرف و ماست موسیر بیاوری

دندان بزنم سیب های داغ دیده عشق را که شق شده در سبزه های پوسیده ی تنم...



هفت سین را همین جا کنار انگشتانت میگذارم

تا ساطور مطلق دستانت زیر سینه های نسبی ام زخم بزند

زبان بکشی

زخم بزند...

ساعت بگیری نبضم را...

فلس های فلسفه ام را زیر آب چاقو بکشی ماهی عیدت شوم

باله بروم...بال بال بزنم زیر بالن هایت...

سین ها را لیس بزنم تا لاس نزنند سوسک ها

سلاخ ام شوی سرگردان در سوراخ ها

سم سوسک بپاشم لای پاهایت که پا نخورم

سبزی پلو بپزم و به کیشلوفسکی فکر کنم

خداهای از دهن افتاده را از روی میز جمع کنم و (قرمز) بپوشم

چراغ خواب را بزنم و (سفید) بخوابی

زانو بزنم زیر زخم هایم و (آبی) بشوم...

تنهاییم را زبان بکش...


"مارال طاهری"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#56 | Posted: 25 Nov 2012 23:00


من از این‌گونه که گشته سپری خوشبختم
من به این زندگی دربدری خوشبختم

من نسیمم نفس آرای جهان دگران
به خوشی های جهان دگری خوشبختم

روز با وعده بیهوده شب خوشحالم
شب به امید نسیم سحری خوشبختم

ماهتابا !تو دارایی و عیشت خوش باش
من و ناداری و بی بال و پری... خوشبختم

ماهتابا تو همین قدر که در بی کاری
از سر کوچه ما می گذری خوشبختم

تن تو نقره بازار جواهر سازی است
من به دیدار تو در نقره‌گری خوشبختم

من همین قدر که در حلقه انگشتر شاه
دل درویش مرا هم ببری خوشبختم

من نسیمم چه کسی دیده نسیمی اهلی
من به این زندگی دربدری خوشبختم

سال ها رفت از این سان به جهان رد شده ام
باز از این سان که بگردد سپری خوشبختم


"سید رضا محمدی"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#57 | Posted: 25 Nov 2012 23:07


دستان تو می کنند با مو بازی
موهای تو می کنند بر رو بازی

در رخسارت دو جام جادو و دلم
خواهد با آن دو جام جادو بازی

عکس بعدی ترا نشانده با من
دو بچه می کنند لولو بازی

گاهی دستان ما به هم می چسبد
گاهی ما می کنیم بازو بازی

عکس بعدی : تو با خودت می گویی
شاید قسمت نبوده با او بازی

من می گویم به ما چه این کار خداست
دارد همواره با ترازو بازی

عکس بعدی دوتا پرنده دو قفس
با دون ها می کنند آن تو بازی

مردم یا بچه های قائم بُشکند
یا مشغولند در زن و شو بازی

بعدی، وقتی ترا بگیرند از من
می میرد زندگی هیاهو بازی

بعدی، وقتی تو با منی می خواهند
دریا با دره، رنگ با بو بازی

حالا چشمانم آهوانی شده اند
دنبال تو می کنند هر سو بازی

عکس بعدی، تو دست هایت بر مو
موهای تو می کنند بر رو بازی ...


"سید رضا محمدی"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#58 | Posted: 4 Dec 2012 22:54


شعری زیبا ار "شکریه عرفانی" با توضیحاتی که خودشون برای این شعرشون نوشتند.

به همراه الیاس علوی سفری داشتم به سیدنی در روزهای گذشته برای شرکت در برنامه ای به مناسبت بزرگداشت بیدل.دو چیز این سفر را تلخ کرد برایم .کشتی ای که در آبهای مرزی استرالیا غرق شد و دخترم که در تمام این سفرحاضر نشد با من حرف بزند. از حرف زدن پشت تلفن بیزار است اما مرا بسیار دلتنگ کرد نشنیدن صدایش. محصول این سفر شعری شد که برای سنای زیبایم نوشته ام

1

ساعت یک بعد از ظهر است
هواپیما از زمین بالا می شود
من از تو دور
نشد در آغوشت بگیرم
گلوی نازکت را ببوسم و آخرین حالت چشمانت را سیر تماشا کنم
سرآسیمه از خانه بیرون شدم

حالا من روی ابرهایم
تو آن پایینی
سرگرم پرنده ها و عروسک هایت
یا انگشت به دهان گرفته ای و روبروی تلویزیون نشسته ای
بی خبر از زیبایی ات
بی خبر از من که انگشت به دهان گرفتنت دیوانه ام می کند
به الیاس می گویم: وقت بیرون آمدن نبوسیدمش
لبخند می زند
الیاس چه می داند بوسیدن تو چه طعمی دارد!

2

ساعت پنج عصر است
در کافه ای ترکی با خدمتکاران فارسی زبان نشسته ام
مردی عرب
با چشمان سبز دریده و ریش انبوه
چند میز آنطرف تر به من خیره شده است
زنی سیاه پوش روبرویش

- آقا لطفا یک استکان چای دیگر!

دارم فکر می کنم به حرفهایی که باید بگویم
علی گفته بود: بزرگداشت بیدل است
بیدل...اما
تنها هفده جنازه را از آب بیرون کشیده اند
طوفان بود
دو سال و شش ماه قبل طوفان بود و ما در همان آبها سرگردان
باید صدایت را بشنوم
تا آرام بگیرم
تا باور کنم کشتی ای غرق نشده است
و زیبایی تو در آبهای سرد جا نمانده است
زنگ می زنم
- "خاله زهرا نمی خوام با مامانم حرف بزنم . دارم بازی می کنم
بازی می کنی و صدای خنده ات لابلای هیچ کدام از آن هفده جنازه غرق نشده است
تو زنده ای
روزی اما باید برایت اعتراف کنم
می توانستم به آسانی قاتلت باشم
ملوانها فریاد می کشند
کشتی در موج های مست می پیچد
تو ترسیده ای
و من به موهای سیاهت فکر میکنم که بر آبها ورق ورق می شوند
چاره ای نداشتم اما
تو از سرزمین زنان غمگینی پرنده ی سر مستم!
نمی خواستم زیبایی ات را سنگسار کنند
لبخندت را روبروی گلوله بنشانند
باید به دندانت می کشیدم و از آبها عبورت می دادم

3

ساعت هشت و نیم شب است
پشت تریبون ایستاده ام
قرار است از بیدل بگویم
مدام اما هفده جنازه در گلویم یخ می زنند و روی آب میایند.
نمی دانم از کجا شروع کرده ام
حالا ولی از قصه های کهنه ای می گویم
که هر شب در گوشت زمزمه می کنم
وقت خوابت است
باید به زهرا زنگ بزنم تا لیوان شیرت را فراموش نکند
بگویم دوست نداری برای صبحانه خوردن صورتت را بشوری

4

آفتاب رو به رفتن است
بیست و نه ساعت تمام است که تو با من چیزی نگفته ای
دوستانم از خبرهای روز می گویند
و دولت های خرد و کلان دنیا را
برای هفده جنازه ی بر آب آمده ملامت می کنند
مرا دود قلیان اما
به سالهای دور می برد
به بخار غلیظ حمام
و شرمی که از دست کشیدن بر اندام تازه شکفته ام حس می کردم
- مامان دلم می خواد ده تا بچه داشته باشم
به تو خواهم آموخت
برهنه روبروی آینه بایستی
و زیبایی سرکشت را دوست بداری
مادر کوچک طفلهای بدنیا نیامده !

5

روی ابرهایم حالا
تو آن پایینی
و تنها ساعتی دیگر بین ما فاصله است
برای دیدنت
تمام خبرهای تلخ دنیا را پشت در خانه جا می گذارم
تمام اندوه زنان غمگین سرزمینت را
تا تو از نقاشی های و با زی های تازه ات بگویی
ومن در صدای خنده ات سالهای دور را از یاد ببرم.

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#59 | Posted: 9 Dec 2012 00:55


۱.
امروز بسیار به سربازان جوخه مرگ فکر کردم
کدامشان به سینه؟
کدامشان به سر؟
کدامشان خطا شلیک می کند؟
چند دانه ناخن تازه گرفته از پا زیر تخت است
که جارو به آنها نمی رسد.

۲.
این اتاق بعد از رفتن من می ماند
کودکان تعریف درستی دارند از آزادی
دندانها واقعن می درخشند آن لحظه.

۳.

شدم همان مردی که نمی خندید

تو می گفتی در پیری نخواهم خندید؟
امروز فهمیدم
بهترین باغ وحشها ظلم بزرگی هستند
مستی ما مثل یک بطری آبمعدنی در برابر دریاست
و خستگی چشمهایمان.

۴.
تراژدی فقط شلیک گلوله به سر نیست
می خواهم نظافتچی زندان باشم
هر روز غروب آزاد شوم
تنها آدم مهربان این اطراف که برای همه دست تکان می دهد
هیچوقت به این زیادی پاییز را نگاه نکرده بودم
متوجه همه چیز نبودم
الجزیره خبر کشته شدن هشتاد نفر را می دهد
می فهمم دارم خانه و فارسی را فراموش می کنم
همه آن هشتاد نفر سردرد وحشتناکی داشتند
من که نه بد دیده ام ام از بشار اسد نه خوب!

۵.
به بمبها بگویید
همسایه ها خوابند
به گلوله ها بگویید
همسایه ها خوابند
و روح کودکان کوچکترند از روح من

حیوان را که تازه می گیرند از جنگل

دیدی چطور خود را به قفس می زند
سپس به یک گوشه عادت می کند
این سی روز طول می کشد
آیا در این حالت
میمونهایی که می فهمند با میمونهایی که نمی فهمند برابرند؟
آری برابرند.

۶.
غم به فراوانی در نقطه های یک جمله جمع می شود
همین همیشه را کفایت می کند

۷.

قلبم پیرمردی هفتاد ساله است
زانوهایش درد می کنند


"عباس رضایی"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#60 | Posted: 9 Dec 2012 00:58


وقتی غمگینم
به کوچکترین اتفاق ساده ای میگریم
از روزهای آمده!
از سال های نیامده!
از آدم های روشنفکر مست!
از ساده گان بی لبخند!
از سایه های گم
درخمار دود و الکل
مثل کودکی به دنیا آمده
مثل تاثیر اولین گناه
به پایانی که نیست خیره ام!
مثل دختری وحشت زده غمگینم
که کشان کشان به سنگسارمی برندش
و از زخم زبان مردم مست
به قبری روشن فکر میکنم
منم سبز می پوشم
تا در انتحار ظهرعاشورای کابل
فریاد دردناکی بزنم
منم دست هایم را بی هیچ قتلی خونین می کنم
وگره های دار را محکم می کنم
حالا با دست های خالی به زمین می گویم
مانند من گریه کن
چون سیلی
آذرخشی
تکان لرزه ای
گرسنگان را به حلقوم بگیر
و دوباره به دنیا بیاورشان با چشمی سیر
دلی خوش
حالا که از جهانی سوم زاده شده ام
و روسری گره می زنم به سرم
و هنوز مدرنیزه و شامپاین مستم نمی کنند
و می خندم با دوستانی که چوب لای چرخ صداقتم می گذارند!
منم که به دست نوازش سرما تحریک می شوم
منم که زنانگی ام را بیهوده مخفی می کنم
در مه شهر
که بی هیچ دشمنی می جنگم
منم که دنبال ذره ای نورتشنه ام
ذره ای حرف خدا
نه!
ابرهای کسالت آسمانم را گرفته اند
حتی جرات گریه ندارند


"فاطمه سجادی"

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
صفحه  صفحه 6 از 18:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / "شعر شاعران افغانستان" بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites