تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Simin Behbahani | سیمین بهبهانی

صفحه  صفحه 12 از 24:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  23  24  پسین »  
#111 | Posted: 18 Jul 2012 11:42
غنچه ی راز


چهره ام تازه چو برگ گل ناز است هنوز
نگهم غهچه ی نشکفته ی راز است هنوز

به درنگی دل ما شاد کن، ای چنگی ی ِ عشق!
که بسی نغمه درین پرده ی ساز است هنوز

از من و صحبت من زود چنین دست مدار
که مرا قصه ی جانسوز، دراز است هنوز

دامن از ما مکش، ای دوست! چو خورشید غروب
که به دامان توام دست نیاز است هنوز

سرد مهری مکن، ای شمع فروزان امید!
بوسه ام آتش پرهیز گداز است هنوز

نفسی در بر من باش، که عطر نفسم
چون شمیم گل تر، روح نواز است هنوز

من خداوند وفایم، ز برم روی متاب
ای بسا سر که به خاکم به نماز است هنوز

به سر گیسوی سیمین دل دیوانه ببند
زانکه این سلسله دیوانه نواز است هنوز...
     
#112 | Posted: 18 Jul 2012 11:42
آتش تمنّا


هوای وصل و غم هجر و شور مینا مُرد
برو!برو! که دگر هر چه بود در ما، مُرد

لب خموش مرا بین که نغمه ساز تو نیست
به نای من- چه کنم- نغمه ی های گویا مُرد

به چشم تیره ی من راز عاشقی گم شد
میان لاله ی او شمع شام فرسا مُرد

به دامن تو نگیرد شرار ما، ای دوست!
درون سینه ی ما آتش تمنّا مُرد.

ستاره ی سحری بود عشق بی ثمرم
میان جمع درخشید، لیک تنها مُرد

ندید جلوه ی او چشم آشنایی را
گلی دمید به صحرا و، هم به صحرا مُرد

دریغ و درد! مگر داستان عشقم بود
شکوفه یی که شبانگه شکفت و فردا مُرد؟

ز دیده ی کس و ناکس نهان نماند، دریغ!-
چو آفتاب به گاه غروب، رسوا مُرد.

     
#113 | Posted: 18 Jul 2012 11:43
سفره ی رنگین


رخ نغز و دل گرم و لب شیرین داری:
گر کسی حُسن، یکی داشت، تو چندین داری

چنگ در پرده ی عشاق زن، ای چنگی ی ِ عشق!
که درین پرده عجب پنجه ی شیرین داری!

دامن آلوده به خون تو شد، ای دل، غم نیست
که به بزم شب خود سفره ی رنگین داری

حالم، ای چشمه ی جوشنده! به شب می دانی
که خود از سنگ سیه بستر و بالین داری

امشب، ای شمع، بسوز از غم و دردم که تو هم
با من سوخته جان الفت دیرین داری

آسمانا! ز ستم های تو خورشید گرفت
دامنت سبز! جگر گوشه ی خونین داری

تو که خود عاشق و دیوانه ی یار دگری
کی خبر از دل دیوانه ی سیمین داری؟
     
#114 | Posted: 18 Jul 2012 11:43
زنجیر


برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده ام،
خوار در جولانـْگه ِ باد خزان افتاده ام

اشک ابرم کاینچنین بر خاک ره غلتیده ام
واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده ام

قطره یی بر خامه ی تقدیر بودم - رو سیاه -
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام

جای پای رهرو ِ عشقم، مرا نشناخت کس
بر جبین خاک، بی نام و نشان افتاده ام

روزگاری شمع بودم، سوختم، افروختم
غرق اشک خود؟، کنون چون ریسمان افتاده ام

کوه پا برجا نِیم، سرگشته ام، آواره ام
پیش راه باد، چون ریگ روان اقتاده ام

شاخه ی سر درهمم، گر بر بلندی خفته ام
جفت خاک ره، چون نقش سایبان افتاده ام.

استوارم سخت، چون زنجیر و، رسوا پیش خلق:
همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام

قطره یی بی رنگ بودم، نور عشق از من گذشت
بر سپهر نام، چون رنگین کمان افتاده ام

آه، سیمین، نغمه های سینه سوز عشق را
این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام!
     
#115 | Posted: 18 Jul 2012 11:44
درخت تشنه


ز من مپرس کیم یا کجا دیار من است
ز شهر عشقم و، دیوانگی شعار من است

منم ستاره ی شام و تویی سپیده ی صبح
همیشه سوی رهت چشم انتظار من است

چو برکه، از دل صافم فروغ عشق بجوی
اگرچه ایت غم چهر پرشیار من است

مرا به صحبت بیگانگان مده نسبت
که من عقابم و، مردار کی شکار من است؟

دریغ، سوختم از هجر و، باز مُرد حسود
درین خیال که دلدار در کنار من است

درخت تشنه ام و، رسته پیش برکه ی آب
چه سود غرقه اگر نقش شاخسار من است؟

به شعله یی که فروزد به رهگذار نسیم
نشانی از دل پرسوز بیقرار من است

چو آتشی که گذاردْ به جای خاکستر
ز عشق، این دل افسرده یادگار من است.
     
#116 | Posted: 18 Jul 2012 11:44
گل زهر


سالها پیش، خاطر رنجور
شادمان بود و نوبهاری داشت،

دل من باغ دلفریبی بود:
سبزه یی داشت، لاله زاری داشت...

آفتاب محبت گرمی
گل او را به ناز می پرورد،

هر سحر دیده ام چو می شد باز،
شاخه یی می دمید و گل می کرد...

رفت چندی ّ و حیف! دانستم
گل این باغ رنگ قهری داشت،

غنچه ی دلفریب زیبایش
عطر آمیخته به زهری داشت.

سحری با دو چشم اشک آلود
همه را خشمگین ز بُن کندم،

آن همه عشق و ناز و مستی را
پیش پای زمان پرکندم.

سال ها رفت و گلشنم پژمرده؛
خاطرم دشت سنگلاخی شد:

نه به شاخی نهال او آراست،
نه به برگی نهفته، شاخی شد.

لیک کنون، که آفتاب دگر
دامن خویش را بر او گسترد،

مژده آرید، مژده ای یاران!-
باز هم سنگلاخ گل آورد!

بگذارید دشت بی جانم
با بهاری دوباره زنده شود؛

بشکفد غنچه های دل، تا باز
عطرشان زهری و کشنده شود!...
     
#117 | Posted: 18 Jul 2012 11:45
تاریکی شب


من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
گشتم و گشتم و بهتر ز تو را یار گرفتم

خنده یی کردم و دل بُردم و با لطف ِ نگاهی
تا بمیری ز حسد وعده ی دیدار گرفتم!

دامن از دست من، ای یار! کشیدی، چه توانم؟
گله یی نیست اگر دامن اغیار گرفتم.

بعد ازین ساخته ام با، نی و چنگ و می و ساقی
بی تو من دامن ِ ‌این چار با ناچار گرفتم

لیک باور مکن ای دوست! که این راست نگفتم
انتقام از دل سنگ تو، به گفتار گرفتم!

من کجا یاد تو از خاطر سودازده راندم؟
یا کجا جز تو کسی یار وفادار گرفتم؟

تا رُخت شمع فروزنده ی بزم دگران شد
من چو تاریکی شب گوشه ی دیوار گرفتم

گله کردی که چرا یار تو یار دگران شد
دیدی، ای دوست، به یاری ز تو اقرار گرفتم؟
     
#118 | Posted: 3 Aug 2012 06:50
بهانه


بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم
به بزم گرم تو، چون شعله یی، زبانه کشم

به ککل تو نهم چهره و بگریم زار
به تار عشق، ز الماس سفته دانم کشم

شوم چو پرتو مهتاب و تابم از روزن
که تن به بستر گرمت بدین بهانه کشم

شوم درخت برومند وسرکشم از بام
که دست شوق تو را سوی بام خانه کشم

شوم چو برق جهان سوز خشمگین، که مگر
به کوه درد و غمت، سخت، تازیانه کشم

هزار چک دلم شد ز تاب این حسرت
که پنجه در سر زلفت بسان شانه کشم

به چشم، سرمه کشم تا دلت بلرزد سخت
هنر بود که خدنگی براین نشانه کشم

شبی به کلبه ی سیمین، اگر به روز آری
دمار از غم ناسازی زمانه کشم.

     
#119 | Posted: 3 Aug 2012 06:52
بی شکیب


نامه ام را به من باز ده- وای!...
آنچه در او نوشتم، فریب است:

کی مرا عشقی و آتشی هست؟
کی مرا از محبت نصیب است؟

نامه ام را به من بازده - وای!...
آن چه خواندی به نسیان سپارش:

گفتمت:«دوست دارم»؟ - ندارم!
این دروغ است... باور مدارش!

در دل این شبانگاه ِ خاموش
گِرد من کودکان خفته هستند:

این نفس های سنگین و آرام
گوییا بر من آشفته هستند.

آتشی می فروزد به جانم
سرزنش های پنهانی من.

در فضا خامشی می پذیرد
ناله های پشیمانی من.

من که صدبار با خویش گفتم:
درد بی عشقیم جاودانی ست.

پیکر سرد بی آرزویم
گور تاریک عشق و جوانی ست.

من که نقش امید هوا را
از نهانخانه ی دل ستردم،

پس برای چه پیمان شکستم؟
پس چرا توبه از یاد بردم؟

گوش کن: ای نفس های سنگین
صد زبان با همه بی زبانی ست-

آه، بشنو که اینها نفس نیست،
ناله و شکوه و سرگرانی ست

من ندانسته بودم- دریغ-
تا چه اندازه خودکام و پستم!

وای بر من، ببخشای، یارب
کاین همه خودسر و خودپرستم!

نامه ام را به من بازده ... وای!...
آن چه خواندی به نسیان سپارش:

گفتمت دوست دارم؟ ندارم!
این دروغ است... باور مدارش!

     
#120 | Posted: 3 Aug 2012 06:53
هَوو


شب نخفت و تا سحر بیدار ماند،
نفرتی ذرّات جانش را جوید.

کینه یی، چون سیلی از سُرب مذاب،
در عروق دردمند او دوید:

همچو ماری، چابک و پیچان و نرم
نیمه شب بیرون خزید از بسترش،

سوی بالین زنی آمد که بود
خفته در آغوش گرم همسرش.

زیر لب با خویش گفت: «آن روزها
همسر من همدم این زن نبود -

این سلیمانی نگین تابناک
این چنین در دست اهریمن نبود!»

«آه! این مردی که این سان خفته گرم
در کنار این زن آشوبگر،

جای می داد اندر آغوشش مرا
روزگاری گرم تر، پرشورتر..»

«زیر سقف کلبه یی تاریک و تنگ
زیستن نزدیک دشمن، مشکل است.

من سیه بخت و غمین و تنگدل
او دلش از عشق روشن، مشکل است...»

«آن چه کردم از دعا و از طلسم،
رو سیاهی بهر او حاصل نشد!
آن چه جادو کرد او از بهر من،

با دعای هیچ کس باطل نشد!»
«طفل من بیمار بود، اما پدر

نقل و شیرینی پی این زن خرید!
من به سختی ساختم تا بهر او

دستبند و جامه و دامن خرید!»
«وه، چه شب ها این دو تن سر مست و شاد

بر سرشک حسرتم خندیده اند!
پیش چشمم همچو پیچک های باغ

نرم در آغوش هم پیچیده اند!»
لحظه یی در چهر آن زن خیره ماند...

دیده اش از کینه آتشبار بود،
در سیاهی، چهر خشم آلوده اش

چون مس ِ پوشیده از زنگار بود!
دست لرزانش به سوی آب رفت؛

گَرد ِ بی رنگی میان جام ریخت.
قطعه های گرم و شفاف عرق

از رخ آن دیو خون آشام ریخت؛
«باید امشب، بی تزلزل، بی دریغ

کار یک تن زین دو تن یکسر شود
یا مرا همسر بماند بی رقیب

یا رقیب سفله بی همسر شود.»
پس به آرامی به بستر بازگشت

سر نهان در زیر بالاپوش کرد:
دیده را بر هم فشرد اما به جان

هر صدایی را که آمد، گوش کرد...
ساعتی بگذشت و کس پنداشتی

جام را بگرفت و بر لب ها نهاد...
جان میان بستر از جسمش گریخت

لرزه بر آن قلب بی پروا فتاد.
دیده را بگشود تا بیند کدام

جامه ی مرگ و فنا پوشیده بود:
همسرش را با رقیبش خفته دید!

لیک طفلش... جام را نوشیده بود!...
چون سپند از جای و جست و، بی درنگ

مانده های جام را، خود سرکشید،
طفل را بر دوش افکند و دوید،

نعره ها از پرده ی دل بر کشید:
«وای!... مَردم! مادری فرزند کشت!

رحم بر چشمان گریانش کنید!
طفل من نوشیده زهری هولناک -
همتی! شاید که درمانش کنید...»
     
صفحه  صفحه 12 از 24:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  23  24  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Simin Behbahani | سیمین بهبهانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites