خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Simin Behbahani | سیمین بهبهانی


صفحه  صفحه 20 از 24:  « پیشین  1  ...  19  20  21  22  23  24  پسین »
anything زن #191 | Posted: 1 Oct 2014 15:16
کاربر

 
گل صحرایی



کیستی ای دوست که با یاد تو
باده ی اندیشه ام آمیخته

ای لب گرمت ز تن سرد من
شعله ی صد بوسه برانگیخته

خنده ی من، شوخی ی ِ‌من، ناز من
برده قرار تو و آرام تو

فتنه ی عشاق هوسباز من
زهر حسد ریخته در کام تو

من گل صحرایی ی ِ خود رُسته ام
عطر مرا رهگذری نوش کرد

خوب چو از بوی تنم مست شد
رفت و مرا نیز فراموش کرد

چون تو کسی بود و مرا دوست داشت
چون تو کسی عاشق و دیوانه بود

چون تو کسی با لب من آشنا
وز دگران یکسره بیگانه بود

او همه چون مستی ی ِ یک جرعه می
در سر من، در تن من، می دوید

او چو شفق من چو شب تیره فام
سر زده بر دامن من، می دوید

آن که مرا عاشق دیوانه بود
با که بگویم ز برم رفت رفت

روز شد و شب شدم و کوهسار
پرتو مهرش ز سرم رفت رفت

کیستی ای دوست که با یاد تو
باده ی اندیشه ام آمیخته

ای لب گرمت ز تن سرد من
شعله ی صد بوسه برانگیخته

خلوتی آراسته کردم بیا
تا شب خود با تو به روز آورم

از دل سرد تو برون شعله ها
با نگهی شعله فروز آورم

بید برآورده پَر از شاخ خشک
مهر برآورده سر از کوهسار

آن به زمرّد زده بر تن نگین
این ز طلا ریخته هر جا نثار

گرمی ی ِ آغوش مرا بازگیر
گرمی ی ِ صد بوسه به من بازده

مرغک ترسیده ی پَر خسته را
زنده کن و پرده و پروازده

لیک مبادا که چو آن دیگری
برگ ِ‌ سیه مشق به دورافکنی

مست شوی عربده جویی کنی
جام تهی مانده ز می بشکنی

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #192 | Posted: 3 Oct 2014 11:11
کاربر

 
اندوه



شبی از در آمد دختر من
لبش پُر شِکوه، جانش پُر زغم بود

که در مهمانی ی ِ یارانم امروز
سر شرمنده ام بر سینه خم بود

چو دانستی که مهمانم به بزمی
مرا چون گل چرا زیبا نکردی

چرا با جامه یی رنگین و پرچین
مرا با دیگران همتا نکردی

«مهین» خندید و در گوش «پریچهر»
نهان از من به صد افسون سخن گفت

نمی دانم چه گفت، اما شنیدم
که در نجوا سخن از پیرهن گفت

چرا اندیشه از حالم نکردی
مگر در دیده شرمم را ندیدی

چرا خاموش ماندی؟ چاره یی کن
مگر این اشک گرمم را ندیدی

به او گفتم که ای فرزند من کاش؛
ترا دیوانه یی مادر نمی شد

نمی بودی اگر دردانه ی من
ز اشک شرم، چشمت تر نمی شد

من آن آشفته در بند خویشم
که جز با خود سر و کاری ندارم

به جز اندیشه ی بی حاصل خویش
خبر از حال دیاری ندارم

من آن روح گریزان غمینم
که پیوند از همه عالم گسستم

چو شعر آمد به خلوتگاه رازم
گسستم از همه، با او نشستم

تو می گویی سخن از بزم رنگین
مرا اندیشه ی رنگین تری هست

برو، تنها مرا با خود رها کن
مگو دیگر که اینجا مادری هست

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #193 | Posted: 3 Oct 2014 11:12
کاربر

 
برای چشمهایت



گفتی که:«کاش چون تو مرا، ای دوست!
گویا، زبان شعرو سخن می بود

تا قصه ساز آتش پنهانم
شعر شکفته بر لب من می بود»

گویم به پاسخ تو که:« ایا هست
«شعری ز چشم های تو زیبا تر؟

«یا من شنیده ام ز کسی هرگز
«حرفی از آن نگاه، فریباتر؟

«دریای سرکشی ز غزل خفته است
در آن نگاه خامش دریا رنگ

یک گوشه از دو چشم کبود تست
ای آسمان روشن مینا رنگ»

«ای کاش بود پیکر من شعری
تا قصه ساز بزم شبت می شد

می خواندی و چو بر دو لبت می رفت
سرمست بوسه های لبت می شد»

«می مرد کاش بر لب من آن شعر
کاو شرح بیقراری ی ِ من می گفت

اما چو دیدگان تو چشمانم
در یک نگه هزار سخن می گفت»


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #194 | Posted: 3 Oct 2014 11:13
کاربر

 
چوب دار



خدایا چوبه ی دار است جسمم
چه پیکر ها به بالایم درآویخت

چه آتش ها به خاموشی گرایید
چه گرمی ها که با سردی در آمیخت

چه دل ها کز هوس می سوخت پنهان
چو با من آشنا شد سرد شد، مُرد

بَرَم هر نغمه ی شیرین که خواندند
به گوشم ناله یی از درد شد، مُرد

دو چشمم مستی ی ِ مینای می داشت
چه سود آخر به کس جامی نبخشید

لبم آشفتگان دربدر را
ندانم از چه فرجامی نبخشید؟

چه شب ها مرغکان در نور مهتاب
نوای شادی از دل برکشیدند

سحر سرمست غوغای شب دوش
به سوی دشت و صحرا پر کشیدند

من آزرده تنها خفته بودم
به چشمم اشک و بر لب هام آهی

کنارم دفتری همچون دلم ریش
به تشویش شب دوشم گواهی

تن من چوب دار عشق ها بود
هوس ها را به پای مرگ بردم

اگر کس بوسه از لب های من خواست
گلویش را به بند غم فشردم

خدایا در سکوت صبحدم باز
به بندم بینوایی اوفتاده

ز ما بر سنگفرش جاده ها باز
به نرمی سایه هایی اوفتاده

خدایا چوب دارم، کاش ناگاه
به طوفان بلایی می شکستم

مرا ای دوستان یک شب بسوزید
که من از خویشتن در بیم هستم
هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #195 | Posted: 3 Oct 2014 11:13
کاربر

 
رقص شیطان



آمدی و آمدی و آمدی
نرم گشودی در کاشانه را

خنده به لب؟ بوسه طلب شوخ چشم
شیفته کردی دل دیوانه را

سایه صفت آمدی و بیقرار
خفت سراپای تو در بسترم

نرگس من بودی و جای تو شد
جام بلورین دو چشم ترم

یک شرر از مجمر لب های تو
جست و سراپای مرا سوخت... سوخت

بوسه ی دیگر ز لبت غنچه کرد
غنچه ی لب های مرا دوخت... دوخت

گرمی ی ِ آغوش ترا می چشید
اطلس سیمابی ی ِ اندام من

عطر نفس های ترا می مکید
مخمل گیسوی سیه فام من

مست ز خود رفتم و باز آمدم
دیده ی من دید که تر دامنم

عشق تو را یافت که چون خون شرم
از همه سو ریخته بر دامنم

رعد خروشید و زمین ها گداخت
کلبه ی تاریک، دهان باز کرد

سینه ی من ساز نواساز شد
نغمه ی نشنیده یی آغاز کرد

رقص کنان پیکر اهریمنی
جست و برافشاند سر و پای و دست

خنده ی او تندر توفنده شد
در دل خاموشی و ظلمت شکست

نعره برآورد که دیدی چه خوب
خرمن پرهیز ترا سوختم؟

شعله ی شهوت شدم و بی دریغ
عشق دل انگیز ترا سوختم؟

دیده ی من باز شد و بازتر
دیدمت آنگاه که شیطان تویی!

در پس آن چهره ی اهریمنی
با رخ افروخته پنهان تویی!

ناله برآمد ز دلم کای دریغ
از تو چنین تر شده دامان من؟

وای خدایا ز پی سرزنش
رقص کنان آمده شیطان من...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #196 | Posted: 3 Oct 2014 11:16
کاربر

 
نامه



تا شکستِ ‌قانون ِ زن شکن
آه، ای پیک، پیک شادی بخش!
نامه آورده ای ز همسر من

نامه از او، که روزگاری داشت
سایه ی لطف و مهر بر سر من

نامه از اوست، او که از تن او
بسترم گرم بود و رؤیایی

او که از بوسه بر رخم می زد
نقش صدگونه عشق و شیدایی

او که می گفت: «دوستت دارم»
او که می گفت: «نگسلم پیوند»

او که می گفت: «با وفای توأم»
او که می گفت: «نشکنم سوگند»

نامه از اوست، او که رفت و شکست
عهد و پیمان مهر و یاری را

او که در گوش دیگران سر داد
نغمه ی عشق و بیقراری را

او که آگه نشد که همسر او
از کجا می خورد، چه می پوشد

او که آگه نشد که کودک او
خون ز پستان رنج می نوشد

نامه از اوست، او که سوی رهش
با ز هم چشم انتظار من است

آه! می بخشمش که با همه عیب
پدر طفل شیرخوار من است

نامه از اوست، ای خدا! از اوست
بی وفا بر سر وفا آمد

او که بیجا ز کوی یاران رفت
عاقبت آمد و به جا آمد

می تپد دل درون سینه ی من
نامه را وکنم؟ بگو... چه کنم؟

نامه واشد ببوسمش یا نه؟
با خط دلفریب او چه کنم؟

چه؟ در این نامه چیست؟ هان! این چیست؟
وای... فرمان افتراق من است

مهر واخوردگی، خط بطلان
بر من و هستیم، طلاق من است
هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #197 | Posted: 3 Oct 2014 11:17
کاربر

 
نیمه شب



از میان خبرها
آبشار بلند، چون مسواک
تن به دندان صخره ها می زد

رشته های سپید سیمینش
بر تن صخره ها جلا می زد

سنگ ها چون شکسته دندان ها:
نامرتب، سیاه، افتاده

بستر آبشار، چون دهنی
از غریبی به زجر جان داده

ماه چون شمع بی فروغ عزا
دشت چون مرده خفته در نورش

مرده شو بود و دمبدم می ریخت
بر تن دشت، گـَرد کافورش

رود مجروح وار، در بستر
گریه می کرد و ناله سر می داد

محتضروار، پیچ و تاب تنش
گویی از مردنش خبر می داد

در دل سخت کوه، مردی چند
در پی صخره یی گران کندن

سنگشان سخت و کارشان سنگین
کوه کندن نه... بلکه جان کندن

نه همه روز بلکه شب ها نیز
کوه کاویده سنگ ساییده

هر کجا بازمانده بیل و کلنگ
ناخن و مشت و چنگ ساییده

کارْ بسیار و مزدْ بی مقدار
نه فراخورد کارشان پاداش

به تمنّای نان بی خورشی
روز در التهاب و شب به تلاش

در دل کوه، کنده دالانی
سخت بی انتها و سخت دراز

تا از آن ره، گروه رهگذارن
سوی دریا برند راه به ناز

لیک ایام، سفله کیشی کرد
کوه لرزید و صخره ها افتاد

چند فریاد و بعد... خاموشی
زندگی مُرد و از صدا افتاد

چند پیکر، شکسته سینه و سر
خاکشان تخت و سنگ بالین بود

مرده ریگی که ماند از آنان
کاسه و کوزه ی سفالین بود
هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #198 | Posted: 3 Oct 2014 11:18 | Edited By: anything
کاربر

 
ای مرد



ای مرد! یار بوده ام و یاورت شدم
شیرین نگار بوده و شیرین ترت شدم

بی من نبود اوج فلک سینه سای تو
پرواز پیش گیر که بال و پرت شدم

یک عمر همسر تو شدم، لیک در مجاز؛
اینکه حقیقت است اگر همسرت شدم

هم دوش نیز هستم و هم گام و هم طریق
تنها گمان مدار که هم بسترت شدم

بی من ترا، قسم به خدا، زندگی نبود
جان عزیز بودم و در پیکرت شدم

یک دست بوده ای تو و یک دست بی صداست
دست دگر به پیکر نام آوردت شدم

بیرون ز خانه، همره و همگام استوار
در خانه، غمگسار و نوازشگرت شدم

دیگر تو در مبارزه بی یار نیستی
یار ظریف و یاور سیمین برت شدم
هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #199 | Posted: 3 Oct 2014 11:22
کاربر

 
ای عشق ، دیر آمدی



هنگام ناشناس دلی
دارم بگو ، بگو چه کنم ؟

پرهیز عاشقی نکند
پروای آبرو چه کنم ؟

این ساز پر شکایت من
یک لحظه بی زبان نشود

ای خفتگان ، درین دل شب ، با ناله های او چه کنم ؟
گوید که وقت دیدن او دست تو باد و دامن او

گویم که می کشد ز کفم
با آن ستیزه جو چه کنم ؟

گرید چنین خموش ممان
از عمق جان برآر فغان

گویم که گوش کرده گران
بیهوده های و هو چه کنم ؟

جوشیده و گذشته ز سر
صهبای این سبو ، چه کنم ؟

معشوق کور باطن من
پروای رنجشم نکند

من نرم تر ز برگ گلم
با این درشت خو چه کنم ؟

ای عشق ، دیر آمده ای
از فقر خویشتن خجلم

در خانه نیست ما حضری
بیهوده جست و جو چه کنم ؟
هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
anything زن #200 | Posted: 3 Oct 2014 11:23
کاربر

 
سبز و بنفش و نارنجی



سبز و بنفش و نارنجی
زرد و کبود و گلناری

آویز لاله ها لرزان
جو بار رنگ ها جاری

رقص هزار پروانه
بر سبزه های پر شبنم

نقش هزار نیلوفر
بر موج های زنگاری

با پلک نیمه باز امشب
خیل سیاه مژگانم

نخ ها کشیده در سوزن
از جنس خواب و بیداری

از نور پیکری دارم
با پای نرم چابک پو

سرگرم سرسرک بازی
در پهنه ی سبکباری

ای عشق ، نوجوان بودم
هفده بهار گل با من

هفده بهار یغما شد
در ترکتاز تاتاری

مردی ز راه دور آمد
پوزار قرن ها با او

هفده بهار با او شد
هفتاد سال بیزاری

من چند ساله ام امشب
می دانم و نمی دانم

با این شراب می باید
دفع بلای هشیاری

ای عشق جای رویا کن
این پلک نیمه بازم را

تا ماه و تیله هایش را
از آسمان فرود آری

ای تلیه باز سرگردان
من بکر خانه پروردم

مینای سر به مهرم را
سر ناگشوده نگذاری

ای عشق در سرم امشب
گرداب نور می چرخد

سبز و بنفش و نارنجی
زرد و کبود و گلناری
هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
صفحه  صفحه 20 از 24:  « پیشین  1  ...  19  20  21  22  23  24  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Simin Behbahani | سیمین بهبهانی

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا