تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Simin Behbahani | سیمین بهبهانی

صفحه  صفحه 5 از 24:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  24  پسین »  
#41 | Posted: 13 Jul 2012 07:48
موریانه ی غم


خنده ی شیرین من ،‌ ریا و فریب است
در دل من موج می زند غم دیرین

چهره ی شادان من ثبات ندارد
داروی تلخم نهان به ظاهر شیرین

اینه ی چشم های خویش بنازم
کز غم من پیش خلق ، راز نگوید

هر چه در او خیره تر نگاه بدوزی
با تو به جز حالت تو باز نگوید

زان همه دردی که پاره کردم دلم را
خاطر کس رابه هیچ روی خبر نیست

غنچه ی نشکفته ام که پای صبا را
بر دل صد چک من توان گذر نیست

آه شما دوستان کوردل من
دیده ی ظاهر شناس خویش ببندید

سر خوشی ی خویشتن ز غیر بجویید
رنجه مرا بیش از این ز خود مپسندید

دست بردارید ، از سرم که در این شهر
کس چون من آشفته و غمین و دژم نیست

در دل من این چنین عمیق نکاوید
زانکه دلم را به جز تباهی ی غم نیست

من بت چوبین کهنه معبد عشقم
جسم مرا موریانه خورد و خراشید

دست ازین پیکر تباه بدارید
قالب پوسیده را به خاک مپاشید
     
#42 | Posted: 13 Jul 2012 07:48
سکوت سیاه


ابرو به هم کشیدم و گفتم
چون من در این دیار بسی هست

رو کن به دیگری که دلم را
دیگر نه گرمی هوسی هست

رنجور و خسته گفتی : اگر تو
بینی به گرد خویش بسی را

من نیز دیده ام چه بسا لیک
غیر از تو دل نخواست کسی را

جانم کشید نعره که : ای کاش
این گفته از زبان دلت بود

ای کاش عشق تند حسودم
یک عمر پاسبان دلت بود

اینک در سکوت شبانگاه
در گوش من صدای تو اید

در خلوت نهان خیالم
یادی ز چشم های تو اید

آن چشم ها که شب همه ی شب
عمری به چهره ام نگران بود

چشمی که در سکوت سیاهش
صد ناگشوده راز نهان بود

چشمم ز چشم های تو خواهد
کان گفته را گواه بیارد

دردا که این سیاهی ی مرموز
جز موج راز ، هیچ ندارد
     
#43 | Posted: 13 Jul 2012 07:49
اگر دردی نباشد


اگر دستی کسی سوی من آرد
گریزم از وی و دستش نگیرم

به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
سیاه و دلکش و مستش نگیرم

به رویم گر لبی شیرین بخندد
به خود گویم که : این دام فریب است

خدایا حال من دانی که داند ؟
نگون بختی که در شهری غریب است

گهی عقل اید و رندانه گوید
که : با آن سرکشی ها رام گشتی

گذشت زندگی درمان خامی ست
متین و پخته و آرام گشتی

ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟

به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟

مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر شب به امیدی دل ببندم ؟

سحرگه با دو چشم گریه آلود
بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟

مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟

مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟

مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
کجا شد آن دل خوش باور من ؟

چه شد آن اشک ها کز جور یاران
فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟

چه شد آن دل تپیدن های بیگاه
ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟

چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
ز تاب گردش چشم سیاهی ؟

خداوندا شبی همراز من گفت
که : نیک و بد در این دنیا قیاسی ست

دلم خون شد ز بی دردی خدایا
چو می نالم ،‌ مگو از ناسپاسی ست

اگر دردی در این دنیا نباشد
کسی را لذت شادی عیان نیست

چه حاصل دارم از این زندگانی
که گر غم نیست شادی هم در آن نیست
     
#44 | Posted: 13 Jul 2012 07:50
سه تار شکسته


ای سایه ی او ز من چه خواهی؟
دست از من رنجدیده بردار

بر خاطر خسته ام ببخشای
بگذار مرا به خویش ، بگذار

هر جا نگرم ، به پیش چشمم
آن چشم چو شب سیاه اید

وانگه به نظر در آن سیاهی
آن چهره ی بی گناه اید

برقی جهد از دو دیده ی او
سوزد دل رنجدیده ام را

چشمک زند و رَود ، چو بیند
این اشکِ به رخ دویده ام را.

گاهی ، به شتاب پیشم اید
بر سینه ی من نهد سر خویش

بر آتش سینه ام زند آب
با اشک دو دیده ی تر خویش

گه بوسه رباید از لب من
آن سایه ی دلکش خیالی

بیخود شوم و به خود چو ایم
او رفته و جای اوست خالی

آنگه دود از پیش خیالم
تادامن او به دست گیرد

اصرار کند که اعترافی
زان دیده ی نیمه مست گیرد

خواهد که در آن دو چشم ،‌ بیند
اقرار به عشق و بی قراری

وانگه فکند به گردنش دست
از شادی و از امیدواری

این سایه که هرکجاست با من
جز جلوه ی او در آرزو نیست

با من شب و روز و گاه و بیگاه
او هست و هزار حیف ، او نیست

دانی که چه نغز و دلپذیرست
آنگه که سه تار نغمه ریزد ؟

یک روز دل من آن چنان بود
یعنی که هزار نغمه می زد

یک شب ،‌ بر جمع نکته سنجان
جانم به نگاهی آشنا شد

غم آمد و در دلم درآویخت
شادی ز روان من جدا شد

یکباره چه شد ؟ دلم فرو ریخت
از دیدن آن دو نرگس مست

گفتی که سه تار نغمه پرداز
بر خاک ره اوفتاد و بشکست
     
#45 | Posted: 13 Jul 2012 07:51
نغمه ی درد


این منم ، ای غمگساران این منم
این شرار سرد خاکستر شده ؟

این منم ای مهربانان این منم
این گل پژمرده ی پرپر شده ؟

این منم یا نغمه یی کز تار عشق
جست و غوغا کرد و خاموشی گرفت ؟

این منم یا نقش صدها آرزو
کاین چنین گرد فراموشی گرفت ؟

خنده بودم بر لبان زندگی
ناگهان در وحشتی پنهان شدم

ناز بودم در نگاه ‌آرزو
اشک خونین درد بی درمان شدم

در کف بد مست بودم جام و او
بر سر سنگی شکست این جام را

چهره شد تاریخ غم تقویم درد
بس که بردم محنت ایام را

این منم ؟ نه !‌ من کجا و غم کجا ؟
خنده های جانفزای من چه شد ؟

از چه رو این گونه افسردم چرا ؟
جان شادی آشنای من چه شد ؟

از چه چون لعلش به دستم بوسه داد
جان دگر شیدا نشد رسوا نشد ؟

از چه چون اشکش به پایم اوفتاد
شور عشقی در دلم پیدا نشد ؟

از چه چشمم ، از نگاه او گریخت
اشتیاق دیده را نادیده کرد ؟

از چه دل ، در پاسخ سرمستیش
سر گرانی کرد و ناسنجیده کرد

هیچ باور می کنید ای دوستان
کاین منم ، این شاخه ی بی بر منم ؟

این منم این باغ بی روح خزان
این منم این شام بی اختر منم ؟
     
#46 | Posted: 13 Jul 2012 07:51
آتش دامنگیر


ز شب نیمی گذشت و پرتو ماه
به کنج کلبه ام ناخوانده سر زد

سپیدی بر سیاهی های جانم
ز نو نقشی دگر ، رنگی دگر زد

میان چند نقش دود مانند
یکی زان دیگرانم زنده تر بود

رخش ازمستی او راز می گفت
دو چشمش از شرر سوزنده تر بود

نگاهش همره صد شکوه می ریخت
شرار کینه بر پیراهن او

ز خشمی آتشین پیچیده می شد
به چنگش گوشه یی از دامن او

خروشی زد که دیدی ؟ شعله بودی
به بر بگذشتمت ، در من گرفتی

به سختی خرمنی را گرد کردم
به آسانی در این خرمن گرفتی

تو را دانسته بودم فتنه سازی
ولی از فتنه ات پروا نکردم

کجا تاج گلت بر سر نهادم
اگر خود را چنین رسوا نکردم ؟

بر این گفتار ، چندان تلخی افزود
که نازک خاطرم رنجید و آزرد

دلم پر خون شد و چشمم پر از اشک
غرورم پست شد ، نابود شد ،‌ مرد

نمی دانم ز من پاسخ چه بودش
به اشکی یا به آهی یا نگاهی

همین دانم که او این نکته دریافت
ز جان دردمند بیگناهی

مگو کز شعله ی دیوانه ی تو
مرا دامان چرا باید بسوزد

که گر این شعله خاموشی نگیرد
بسوزد آن چه را باید بسوزد
     
#47 | Posted: 13 Jul 2012 07:56
سنگ صبور


امشب به لوح خاطر مغشوشم
یادی از آن گذشته ی دور اید

از قصه های دایه به یاد من
افسانه یی ز سنگ صبور اید

زان دختری که قصه ی نکامی
بر سنگ سخت تیره فرو می خواند

یاران دل سیاه ، کم از سنگند
زین رو فسانه ،‌ در بر او می خواند

لیکن مرا چو دختر پندارم
هم صحبتی و سنگ صبوری نیست

سنگ صبور پیشکش دوران
سنگ سیاه خانه ی گوری نیست

یاری چه چشم دارم از این یاران ؟
کاینان هزار صورت و صد رنگند

در روی من به یاوریم کوشند
پنهان ز من ،‌ به خصم هماهنگند

اشکم ز دیده رفت و نمی دانم
کاین اشک ها نثار که م یباید

وین نیمه جان خسته ز نکامی
بر لب به انتظار که می باید
     
#48 | Posted: 13 Jul 2012 08:10
گریز


من می گریزم از تو و از عشق گرم تو
با آنکه آفتاب فروزنده ی منی

ای آفتاب عشق نمی خواهمت دگر
هر چند دلفروزی و هر چند روشنی

بر سینه دست می نهی و می فریبیم
کاینجاست آن چه مقصد و معنای زندگی ست

یعنی که : سر به سینه ی پر مهر من بنه
جز این چه حاصلت ز سراپای زندگی ست

در پاسخت سر از پی حاشا برآورم
یعنی : مرا هوای تو دیگر نه در سر است

با این دل رمیده ،‌ نیازم به عشق نیست
تنهاییم به عیش جهانی برابر است

من در میان تیرگی تنگنای خویش
پر می زنم ز شوق که اینجا چه دلگشاست

سر خوش ، از این سیاهی و شادان از این مغاک
فریاد می کشم که از این خوبتر کجاست ؟

خفاش خو گرفته به تاریکی ی غمم
پرواز من به جز به شبانگاه تار نیست

بر من متاب ، آه ، تو ای مهر دلفروز
نور و نشاط با دل من سازگار نیست
     
#49 | Posted: 13 Jul 2012 08:12
سودای محال


شب گذشت و سحر فراز آمد
دیده ی من هنوز بیدار است

در دلم چنگ می زند ، اندوه
جانم از فرط رنج ، بیمار است

شب گذشت و کسی نمی داند
که گذشتش چه کرد با دل من

آن سر انگشت ها که عقل گشود
نگشود ، ای دریغ ،‌ مشکل من

چیست این آرزوی سر در گم
که به پای خیال می بندم ؟

ز چه پیرایه های گوناگون
به عروس محال می بندم ؟

همچو خاکسترم به باد دهد
آخر این آتشی که جان سوزد

دامن اما نمی کشم کاتش
سوزدم ، لیک مهربان سوزد


     
#50 | Posted: 13 Jul 2012 08:13
من و شب


چه گویم ؟ چه گویم ز غم ها که دوش
من و آسمان هر دو ، شب داشتیم

به امید مردن به پای سحر
من و تیره شب ، جان به لب داشتیم

من و آسمان ، هر دو ، شب داشتیم
مرادل ، سیاه و ورا چهره تار

ورا دیده ی اختران ، سوی راه
مرا اختر دیدگان ،‌ اشکبار

شب تیره را دشت ، تاریک بود
مرا تیرگی بود ، در جان خویش

من از دوری ماه بی مهر خود
شب از دوری مهر تابان خویش

شب تیره را روز روشن رسید
مرا تیرگی همچنان باز ماند

کتاب شب تیره پایان گرفت
مراداستان در سر آغاز ماند
     
صفحه  صفحه 5 از 24:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  24  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Simin Behbahani | سیمین بهبهانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites