تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 140 از 718:  « پیشین  1  ...  139  140  141  ...  717  718  پسین »  
#1,391 | Posted: 27 Jun 2014 11:56




غزل شمارهٔ ۱۳۹۱

وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفت
دامن سجاده را داد از کف و ساغر گرفت

رهن می کردم ردایی را که ننگ دوش بود
وقت مشرب خوش که این بارم ز گردن برگرفت

می شود از همدگر روشن چراغ حسن و عشق
شمع گل از غنچه منقار بلبل در گرفت

با خموشی منع آه گرم از دل چون کنم؟
چون توان با موم راه روزن مجمر گرفت؟

دامن افشان از سر خاکم گذشتن سهل نیست
آتش این شکوه خواهد دامن محشر گرفت

تشنگان حشر، فکر چشمه دیگر کنید
کز لب تبخاله ریزم برق در کوثر گرفت

بیش ازین کاوش مکن با دل که چشم تشنه اشک
از برای گریه کردن آب از گوهر گرفت

شیشه با سنگ و قدح یا محتسب یکرنگ شد
کی ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت

سهل باشد گل به جیب دوستداران ریختن
از ره دشمن به مژگان خار باید بر گر

گر نمی خواهد که در پای تو ریزد رنگ عشق
سرو از قمری به کف چون مشت خاکستر گرفت؟

صائب از مژگان او دعوای خون دل مکن
از شهیدان خونبهای رگ که از نشتر گرفت؟

کلک صائب جوهر خود گر چنین خواهد نمود
در دل یاقوت خواهد برق غیرت در گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,392 | Posted: 27 Jun 2014 11:57




غزل شمارهٔ ۱۳۹۲

گر چنین شمشیر آن بیباک خواهد بر گرفت
موج خون زنگ از دل افلاک خواهد بر گرفت

خاکها در کاسه چشم غزالان کرده است
کی مرا از خاک آن فتراک خواهد بر گرفت؟

آن که از خود برندارد ناز از گردنکشی
کی غمم از خاطر غمناک خواهد برگرفت؟

هر غباری کز دلم اشک صراحی برنداشت
در بهاران آب چشم تاک خواهد بر گرفت

زود می گردد کباب آرزوها خامسوز
گر نقاب از روی آتشناک خواهد بر گرفت

سهل باشد کرد اگر عالم زبان بر من دراز
سیل اشک از راهم این خاشاک خواهد بر گرفت

روی آتشناک خود را می کند شمع مزار
گر به این تمکین مرا از خاک خواهد برگرفت

شاخ گل کرده است در گلزار خوش دستی بلند
تا بر و دوش که را از خاک خواهد برگرفت؟

هیچ زین به نیست صائب کز سر من وا شود
عقده ای گر از دلم افلاک خواهد برگرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,393 | Posted: 27 Jun 2014 11:58




غزل شمارهٔ ۱۳۹۳

کام خود را کلک مشکین از سخن آخر گرفت
نافه از ناف غزالان ختن آخر گرفت

گر چه عمری کرد کلک تر زبان استادگی
گوش تا گوش زمین را از سخن آخر گرفت

گر چه از داغ غریبی روزگاری سوخت دل
مرهم کافوری از صبح وطن آخر گرفت

چشم مستش گر چه برد از کار دست و دل مرا
شکر لله دستم آن سیب ذقن آخر گرفت

چهره نتوانست شد با روی آتشناک یار
شمع از خجلت سر خود ز انجمن آخر گرفت

در به روی آشنایان بستن از انصاف نیست
سبزه بیگانه خواهد این چمن آخر گرفت

از خزان در روزگار میر عدل نوبهار
خون خود را لاله خونین کفن آخر گرفت

گر چه اول دیده را از پیرهن یعقوب باخت
خون چشم خود ز بوی پیرهن آخر گرفت

من به صد امید ازو چشم نوازش داشتم
خط مشکین کام ازان تنگ دهن آخر گرفت

گر چه از سنگین دلی ما را به یکدیگر شکست
داد ما را خط ز زلف پر شکن آخر گرفت

تیشه در تمثال شیرین گر چه سختیها کشید
جان شیرین مزد دست از کوهکن آخر گرفت

گر چه پیچ و تاب زد بسیار چون نال قلم
ملک معنی صائب شیرین سخن آخر گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,394 | Posted: 27 Jun 2014 11:59




غزل شمارهٔ ۱۳۹۴

تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفت
آسمان آیینه خورشید را در گل گرفت

این قدر تدبیر در تسخیر ما در کار نیست
مرغ نوپرواز ما را می توان غافل گرفت

پر برون آرد به اندک روزگاری چون خدنگ
هر که را درد طلب پیکان صفت در دل گرفت

دست گستاخی ندارد خار صحرای ادب
ورنه مجنون می تواند دامن محمل گرفت

سبحه از ریگ روان سازم که دست طاقتم
سوده شد از بس شمار عقده مشکل گرفت

دست بردارد اگر از چشم بندی شرم عشق
می توان از یک نگه تیغ از کف قاتل گرفت

بی تکلف می تواند لاف خودداری زدن
هر که در وقت خرام او عنان دل گرفت

چون شرر رقص طرب در جانفشانی می کنم
بس که چون صائب ز اوضاع جهانم دل گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,395 | Posted: 27 Jun 2014 12:00




غزل شمارهٔ ۱۳۹۵

خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفت
دیو از دست سلیمان عاقبت خاتم گرفت

شوخ چشمی می برد از پیش کار خویش را
دامن گل را ز دست بلبلان شبنم گرفت

مرکز پرگار دولت دل به دست آوردن است
می توان ملک دو عالم را به این خاتم گرفت

رشته نورانی خورشید در سوزن کشید
سوزن عیسی چو ترک رشته مریم گرفت

مشرق اسرار عالم شد سر پر شور ما
این سفالین کاسه آخر جای جام جم گرفت

از تنور آمد برون طوفان و عالمگیر شد
خاکساران نمی باید به دست کم گرفت

عشق از خاکستر ما ریخت رنگ آسمان
این شرار شوخ، اول در دل آدم گرفت

تازه رو برخورد با قسمت دل خرسند ما
سبزه ما فیض بحر از قطره شبنم گرفت

بیش ازین بی پرده حرف عشق را صائب مگوی
کز سخنهای تو آتش در دل عالم گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,396 | Posted: 27 Jun 2014 12:00




غزل شمارهٔ ۱۳۹۶

عمر اگر باقی است بوسی زان دهن خواهم گرفت
خون خود را ازان لب شکرشکن خواهم گرفت

گر به هشیاری حجابش مانع احسان شود
در سر مستی ازان شیرین سخن خواهم گرفت

یا به خون خود لبش را می کنم یاقوت رنگ
یا عقیق آبدارش در دهن خواهم گرفت

از لطافت گر ز آغوشم کند پهلو تهی
رخصت نظاره ای زان سیمتن خواهم گرفت

رشته هستی ز پیچ وتاب اگر کوته نشد
جرعه آبی ازان چاه ذهن خواهم گرفت

همچو قمری رخصت بر گرد سر گردیدنی
هر چه باداباد، ازان سرو چمن خواهم گرفت

گر چه از مینا کسی نگرفته خون جام را
خونبهای دل ازان پیمان شکن خواهم گرفت

چشم من در پاکدامانی کم از یعقوب نیست
سرمه بینش ز بوی پیرهن خواهم گرفت

می شود پامال صائب چون شود دعوی کهن
در همین جا خونبهای خویشتن خواهم گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,397 | Posted: 27 Jun 2014 12:01




غزل شمارهٔ ۱۳۹۷

از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت
دست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت

گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجود
می توان ملک دو عالم را به یک جولان گرفت

صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است
خون ما در چشمه خورشید رنگ جان گرفت

گر نگردد طعنه سنگین دلی دندان شکن
می توان خون خود از لبهای او آسان گرفت

دامن پاکان ندارد تاب دست انداز شوق
بوی پیراهن ز مصر آخر ره کنعان گرفت

لقمه بیرون کردن از دست خسیسان مشکل است
ماه نو دق کرد تا از خوان گردون نان گرفت

تا قیامت زلف جانان دستگیر من بس است
چون خس و خاشاک هر دم دامنی نتوان گرفت

قطع پیوند تعلق کار هر افسرده نیست
خار این وادی مکرر برق را دامان گرفت

هر که چون صائب دم بر کرسی همت نهاد
می تواند تاج رفعت از سر کیوان گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,398 | Posted: 27 Jun 2014 12:05 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۱۳۹۸

خانه دل روشنی از دیده روشن گرفت
زنده دل را کرد در گور آن که این روزن گرفت

سرمه چشم ملایک می شود خاکسترش
هر که را برق تمنای تو در خرمن گرفت

برنمی خیزد به تعظیم قیامت از زمین
خاک دامنگیر عزلت هر که را دامن گرفت

می کند از خون خود شیرین، دهان تیشه اش
هر که چون فرهاد کار عشق بر گردن گرفت

از دل سخت تو نتوانست لطفی واکشید
آه گرم من که از ریگ روان روغن گرفت

از لباس عاریت هر کس به آسانی گذشت
در گریبان مسیحا جای چون سوزن گرفت

گوهر شهوارم اما زیر پا افتاده ام
بوسه زد بر دست خود هر کس که دست من گرفت

نیست صائب روز میدان در شمار پردلان
هر که نتواند به مردی تیغ از دشمن گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,399 | Posted: 27 Jun 2014 12:08




غزل شمارهٔ ۱۳۹۹

تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت
اشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت

گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت
برق تا گردید خندان، ابر باریدن گرفت

تا به دامان قیامت روی آسایش ندید
در تماشاگاه او پایی که لغزیدن گرفت

بی تکلف گل ز روی دولت بیدار چید
هر که در خواب از دهانش بوسه دزدیدن گرفت

سبزه خوابیده از آب روان نگرفته است
خط او نشو و نمایی کز تراشیدن گرفت

بر نگاهم لرزه افتاد از تماشای رخش
دست ما را رعشه در هنگام گل چیدن گرفت

حسن را آغوش عاشق پله نشو و نماست
از فشار طوق قمری سرو بالیدن گرفت

صید مطلب را کمندی به ز پیچ وتاب نیست
رشته جا در دیده گوهر ز پیچیدن گرفت

سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام
نیست ممکن عمر را دامن به چسبیدن گرفت

از گلستانی که من دلگیر بیرون آمدم
غنچه تصویر داد دل ز خندیدن گرفت

گر دل بیدار چون مردان به دست آورده ای
می توان دامان منزل را به خوابیدن گرفت

تا نپوشی چشم از دنیا، نگردی دیده ور
پیر کنعان روشنی از چشم پوشیدن گرفت

گوهر غلطان نمی سازد به آغوش صدف
بر دهن بارست دندانی که جنبیدن گرفت

هر کمالی را زوالی هست در زیر فلک
ماه ناقص بدر تا گردید کاهیدن گرفت

می کند زنجیر رگ را پاره خون گرم من
تا به روی سبزه شمشیر غلطیدن گرفت

روزی تن پروران از روزه جز کاهش نشد
آسیابی دانه چون گردید، ساییدن گرفت

می توان صائب به ریزش شد برومند از حیات
شاخ دامان ثمر از سیم پاشیدن گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,400 | Posted: 27 Jun 2014 12:09




غزل شمارهٔ ۱۴۰۰

جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفت
موج این دریای ساکن اضطراب از من گرفت

نقطه سودای من شد مرکز پرگار چرخ
این کهن دولاب بی پرگار آب از من گرفت

حسن، عالمسوز گردید از نگاه گرم من
چهره مهتاب، رنگ آفتاب از من گرفت

از دل خوش مشرب من موج شد مطلق عنان
کسوت سردرهوایی را حباب از من گرفت

بحر من در هیچ موسم نیست بی جوش نشاط
گریه شادی کند ابری که آب از من گرفت

بس که یکرنگ است با گلشن دل صد پاره ام
می توان چون گل به آسانی گلاب از من گرفت

خواب من صد پرده از دولت بود بیدارتر
خواب را در خواب بیند آن که خواب از من گرفت!

کیست گردون تا تواند کرد چنبر دست من؟
بارها سر پنجه خورشید تاب از من گرفت

می کند روز قیامت کوتهی، گر کردگار
درد و داغ عشق را خواهد حساب از من گرفت

در دل ویرانه من گنجها آسوده است
وقت آن کس خوش که این ملک خراب از من گرفت

معنی نازک به آسانی نمی آید به دست
موی گردید آن میان تا پیچ وتاب از من گرفت

چشم او را کرد صبر من به خون خوردن دلیر
حسن در جام نخستین این شراب از من گرفت

دیده بیدار گردد زود بر مطلب سوار
رفته رفته پای بوسش را رکاب از من گرفت

شور من آورد صائب آسمانها را به وجد
بحر لنگردار هستی انقلاب از من گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 140 از 718:  « پیشین  1  ...  139  140  141  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites