تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 151 از 718:  « پیشین  1  ...  150  151  152  ...  717  718  پسین »  
#1,501 | Posted: 29 Jun 2014 15:10




غزل شمارهٔ ۱۵۰۱

عشق سرمایه تسکین دل زار من است
خانه پرداز جهان خانه نگهدار من است

درد را طاقت من کسوت درمان پوشد
صندل جبهه من زدی رخسار من است

نیست در خلوت من پرتو منت را راه
شمع کاشانه من دیده بیدار من است

کشتی خالیم، آرام نمی دانم چیست
هر که باری ننهد بر دل من، بار من است!

نکند شعله بدل جامه ز رنگینی موم
می عبث در پی رنگینی رخسار من است

سخن تلخ به شیرینی جان می گیرم
هر که را هست زر قلب، خریدار من است

پا به دولت زند آن کس که زند پای به من
سایه بال هما سایه دیوار من است

آتش از گرمی افسانه من گوش گرفت
گوش هر خام کجا لایق اسرار من است؟

هر که گم کرد غمی، در دل من می یابد
وعده گاه غم عالم دل افگار من است

لامکان سیرتر از همت خویشم صائب
خویش را گم کند آن کس که طلبکار من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,502 | Posted: 29 Jun 2014 15:12




غزل شمارهٔ ۱۵۰۲

سیل درمانده کوتاهی دیوار من است
بی سرانجامی من خانه نگهدار من است

می کند کار نسیم سحری با دل من
خامشی گر چه به ظاهر گره کار من است

چون نشد پیش شکر سبز چو طوطی سخنم
زین چه حاصل که جهان واله گفتار من است؟

چشمه ای را که سکندر به دعا می طلبید
شبنم سوخته چهره گلزار من است

می توانم سر طومار شکایت وا کرد
عرق شرم تو مهر لب اظهار من است

دوستان آینه صورت احوال همند
من خراب توام و چشم تو بیمار من است

منم آن آینه خاطر که رگ خواب جهان
همچو مژگان به کف دیده بیدار من است

نیست آیینه بینایی من عیب نما
به چه تقصیر فلک در پی آزار من است؟

در خرابات من آن باده پرستم صائب
که رگ تلخی می رشته زنار من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,503 | Posted: 29 Jun 2014 15:13




غزل شمارهٔ ۱۵۰۳

مانع مستی غفلت دل هشیار من است
پادشاه شب من دیده بیدار من است

می سپارند به هم دست به دست اطفالم
شور مجنون خجل از گرمی بازار من است

هر که افتاده ز خود پیش ز وحشت زدگان
در بیابان طلب قافله سالار من است

خصم را می کنم از راه تنزل مغلوب
سیل خونین جگر از پستی دیوار من است

لب خمیازه من باز ز گفتار شود
مهر خاموشی من ساغر سرشار من است

چون فلاخن ز گرانی است مرا دور نشاط
هر که باری ننهد بر دل من بار من است!

خطر از لغزش پا نیست مرا در مستی
طارم تاک به صد دست نگهدار من است

کمر خدمت بت بسته ام از رشته جان
صد گره در دل تسبیح ز زنار من است

می کند دامن صحرای قیامت تنگی
به سرشکی که گره در دل افگار من است

جوی خون می کند از ناخن الماس روان
گرهی چند که از زلف تو در کار من است

قفل، مفتاح در بسته نگردد هرگز
لب خاموش تو مهر لب اظهار من است

گر چه آزار به موری نپسندم صائب
هر که را می نگرم در پی آزار من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,504 | Posted: 29 Jun 2014 15:14




غزل شمارهٔ ۱۵۰۴

موج سنبل ز پریشانی پرواز من است
گل برافروخته شعله آواز من است

سینه ای کز گل صد برگ ز هم نشناسند
مخزن درد نهان و صدف راز من است

لامکان سیرتر از عشق بود همت من
چرخ کبکی است که در چنگل شهباز من است

منم آن سلسله جنبان نواهای غریب
که ز گل مرغ چمن گوش بر آواز من است

می توان خواند ز پیشانی من راز جهان
جام جم داغ دل آینه پرداز من است

زهره شوخ که سر حلقه نه دایره است
در شبستان حیا پردگی از ساز من است

چون به آیینه رسم طوطی شیرین سخنم
صحبت تیره دلان سرمه آواز من است

نیشکر را ز خموشی به زبان چندین بند
همه از رهگذر کلک سخنساز من است

حرف مردم ز بدونیک نیارم به زبان
جای رحم است بر آن خصم که غماز من است

نیستم چشم درین دایره، لیکن چون چشم
گر پر کاه بود، مانع پرواز من است

عندلیبی که به آتش نفسی مشهورست
کف خاکستری از شعله آواز من است

شبنم بیجگر آن زهره ندارد صائب
داغ دامان گل از گریه غماز من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,505 | Posted: 29 Jun 2014 15:16




غزل شمارهٔ ۱۵۰۵

شور دریای سخن از دل پر جوش من است
قفل گنجینه معنی لب خاموش من است

معنی بکر که در پرده غیب است نهان
بی تکلف همه شب تنگ در آغوش من است

هر خیالی که به آن اهل سخن فخر کنند
در شبستان سخن، خواب فراموش من است

چرخ دودی است که از خرمن من خاسته است
خاک گردی است که افشانده پاپوش من است

آسمان حلقه فتراک بود صید مرا
لامکان منزل سهل سفر هوش من است

چرخ نیلی که به روشن گهری مشهورست
چون به معنی نگری، نیل بناگوش من است

کاسه در خون جگر می زنم و می نوشم
خون منصور مزاجان می کم جوش من است

چهره پرده نشینان فلک، مهتابی است
زان چراغی که نهان در ته سرپوش من است

صوفیان را سخن من به سماع آورده است
خم میخانه وحدت دل پر جوش من است

خشت از مستی من چون خم می می جوشد
در و دیوار درین میکده بیهوش من است

در خرابات رضا نشو و نما یافته ام
درد میخانه قسمت می سرجوش من است

از قبا خرقه، ز دستار کله ساخته ام
نافه خونین جگر از فقر قباپوش من است

زاهدی نیست به عیاری من در عالم
این ردا، پرده گلیمی است که بر دوش من است

حلقه بندگی عشق بود در گوشم
چشم بد دور ازین حلقه که در گوش من است

بی هم آواز، نفس سرمه گفتار شود
ورنه شور دو جهان در لب خاموش من است

نرسد چون سخن من به دو عالم صائب؟
عشق را دست نوازش به سر دوش من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,506 | Posted: 29 Jun 2014 15:16




غزل شمارهٔ ۱۵۰۶

نفس سوخته شمع سر بالین من است
مهر خاموشی من جام جهان بین من است

تیغ چون بید ز جان سختی من می لرزد
موج بی بال وپر از لنگر تمکین من است

بر دلم گرد یتیمی چو گهر نیست گران
عشرت روی زمین در دل غمگین من است

لنگر از خویش سرانجام دهد کشتی من
پله خواب، گران از دل سنگین من است

حسن از تربیت عشق شود عالمسوز
سرخی روی گل از نغمه رنگین من است

خواهد از نقش به نقاش رسانید مرا
اتحادی که در آیینه حق بین من است

بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام
ناصح از ساده دلی در پی تسکین من است

شده ام خانه دربسته ز حیرت صائب
می خورد خون خود آن کس که سخن چین من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,507 | Posted: 29 Jun 2014 15:17




غزل شمارهٔ ۱۵۰۷

دخل و تحسین بجا باعث احیای من است
هر که را درد سخن هست مسیحای من است

گر چه صد پایه ز نقش قدم افتاده مرا
کهکشان جاده همت والای من است

به تماشای گل و لاله به بستان نروم
گل رخسار سخن لاله حمرای من است

غیر زنجیر که سر در قدم من دارد
در بیابان طلب کیست که همپای من است؟

تکیه بر بالش دیبا نکنم چون صورت
خواب سنگین چو شود بالش خارای من است

هر کجا حلقه زند هاله سرگردانی
مرکز دایره اش آبله پای من است

چون سخن از نفسم سبز نگردد صائب؟
طوطی هند سخن، کلک شکرخای من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,508 | Posted: 29 Jun 2014 15:18




غزل شمارهٔ ۱۵۰۸

تا جنون انجمن افروز دل خونین است
دیده شیر مرا شمع سر بالین است

خون خور و مهر به لب زن که درین عبرتگاه
نفس نافه ز خونین جگری مشکین است

در و دیوار چمن مست شد از خنده گل
این چه شوری است که با این می لب شیرین است

این نه لاله است که از مستی سودازدگان
دامن دشت جنون پر ز کف خونین است

سرخی چشم من از خجلت بی اشکیهاست
این سفالی است که بی می چو شود رنگین است

تن پرستان و سبک خیزی محشر، هیهات
هر که شب سیر خورد وقت سحر سنگین است

علم معرکه فتح بود پای ثبات
لنگر بحر پر آشوب جهان تمکین است

صله فکر بلندست شنیدن صائب
گوش بی حوصلگان تشنه لب تحسین است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,509 | Posted: 29 Jun 2014 15:19




غزل شمارهٔ ۱۵۰۹

عقل نخلی است خزان دیده که ماتم با اوست
عشق سروی است که سرسبزی عالم با اوست

هر که در معرکه با جوهر ذاتی چون تیغ
روزگارش به خموشی گذرد، دم با اوست

عاصیی را که سروکار به دوزخ باشد
در بهشت است، اگر دیده پر نم با اوست

دل سودازده را وصل نیاورد به حال
چه کند عید به آن کس که محرم با اوست؟

دل هر کس که در آن زلف پریشان آویخت
می توان گفت که سررشته عالم با اوست

هر که زد مهر خموشی به لب چون و چرا
گر چه مورست درین دایره خاتم با اوست

نمک عشق به بی درد رام است حرام
جای رحم است بر آن زخم که مرهم با اوست

با غم عشق غم عالم فانی هیچ است
غم عالم نخورد هر که همین غم با اوست

هر که چون سوزن عریان مژه بر هم نزند
می توان یافت که سررشته عالم با اوست

صیقل آینه حسن بود دیده پاک
روی گل تازه ازان است که شبنم با اوست

هر که صائب ز بد خویش پشیمان نشود
تخم دیوست اگر صورت آدم با اوست

هر که صائب نکشد در دل خود آتش حرص
گر چه در باغ بهشت است جهنم با اوست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,510 | Posted: 29 Jun 2014 15:20




غزل شمارهٔ ۱۵۱۰

چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست
دل بیتاب سپندی است که در محفل اوست

شکوه از تنگدلی شیوه آگاهان نیست
که فتوحات جهان در گره مشکل اوست

عشق فارغ ز غم و درد گرفتاران نیست
رخنه در سینه هر کس که فتد در دل اوست

کام دنیای سبکرو به خودش می ماند
ماهی ریک روان موجه بیحاصل اوست

عشق بحری است که چون بر سر طوفان آید
دست شستن ز متاع دو جهان ساحل اوست

دست در گردن دلهای پریشان دارد
آن که از تیغ تغافل دو جهان بسمل اوست

سالکان ره تحقیق نشانی دارند
هر که مایل به دو عالم نبود مایل اوست

فرصت نقل مکان نیست برون زین عالم
هر که هر جا فتد از پای، همان منزل اوست

هر غباری که سر از پا نشناسد صائب
می توان یافت که دنباله رو محمل اوست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 151 از 718:  « پیشین  1  ...  150  151  152  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites