خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


صفحه  صفحه 154 از 718:  « پیشین  1  ...  153  154  155  ...  717  718  پسین »
andishmand زن #1,531 | Posted: 30 Jun 2014 23:44


غزل شماره ۱۵۳۱

هر که را می نگرم سوخته جان افتاده است
این چه برق است درین لاله ستان افتاده است؟

نیست ممکن که به خورشید درخشان نرسد
هر که چون قطره شبنم نگران افتاده است

حال ما رهروان آبله پایی داند
که نفس سوخته در ریگ روان افتاده است

از نهانخانه گوهر چه خبر خواهد داشت؟
خس و خاری که ز دریا به کران افتاده است

ای که در کعبه خبر از دل ما می گیری
روزگاری است که در دیر مغان افتاده است

زود باشد سر خود در سر این کار کند
چون قلم هر که به دنبال زبان افتاده است

در سر کوی تو ای انجمن آرای بهار
چهره زرد چو اوراق خزان افتاده است

وسعت دایره مشرب ما می داند
هر که چون نقطه مرکز به میان افتاده است

جود کن کز دهن خالی موری بسیار
رخنه در ملک سلیمان زمان افتاده است

جسم ما بر سر این عمر سبکرو صائب
برگ سبزی است که در آب روان افتاده است
      
andishmand زن #1,532 | Posted: 30 Jun 2014 23:45


غزل شماره ۱۵۳۲

از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده است
این چه شورست که در عالم جان افتاده است؟

نیست در جاذبه عشق مرا کوتاهی
پله ناز تو بسیار گران افتاده است

گر چه از ناز مقیم است به یک جا دایم
همه جا سایه آن سرو روان افتاده است

نیست ممکن که چکیدن نرود از یادش
عرق از بس که به رویت نگران افتاده است

فیض خورشید جهانتاب ز بس عام شده است
ذره از هستی ناقص به گمان افتاده است

طاق ابروی تو در حلقه آهو چشمان
سست عهدست ولی سخت کمان افتاده است

درنیاید به بغل خرمنش از بسیاری
گر چه شکر لب من مور میان افتاده است

با لب تشنه ز کوثر به تغافل گذرد
هر که را آتش روی تو به جان افتاده است

غنچه منشین، گره خاطر ایام مشو
دو سه روزی که هوا بال فشان افتاده است

غفلت پیریم از عهد جوانی پیش است
خواب ایام بهارم به خزان افتاده است

از لبش جای سخن عقد گهر می ریزد
هر که صائب چو صدف پاک دهان افتاده است
      
andishmand زن #1,533 | Posted: 30 Jun 2014 23:46 | Edited By: andishmand


غزل شماره ۱۵۳۳

این نه غنچه است که گلزار به بار آورده است
که به ما نامه سربسته ز یار آورده است

بلبلان را به سر مشق جنون می آرد
خط سبزی که بناگوش بهار آورده است

می کند دیده نظارگیان را روشن
نسخه هایی که بهار از رخ یار آورده است

می توان یافت ز بوی خوش باد سحری
که شبیخون به سر زلف نگار آورده است

تا که دارد سر گلگشت گلستان، که بهار
از گل سرخ، طبقهای نثار آورده است

کوه را سر به بیابان دهد از تاب کمر
خوشخرامی که مرا بر سر کار آورده است

نیست ممکن که به پیراهن یوسف نرسد
دیده هر که چو یعقوب غبار آورده است

نه همین دار ز منصور برومند شده است
عشق بسیار ازین نخل به بار آورده است

گوشه ای هر که ازین عالم پرشور گرفت
کشتی خویش ز دریا به کنار آورده است

دم نشمرده محال است برآرد صائب
هر که در خاطر خود روز شمار آورده است
      
andishmand زن #1,534 | Posted: 30 Jun 2014 23:48


غزل شماره ۱۵۳۴


تا خط از لعل گهربار تو سر بر زده است
رشته آهی که سر از دل گوهر زده است

خال گستاخ تو چون لاله جگر سوخته ای است
که سراپرده خود بر لب کوثر زده است

روی او دیده گدازست وگرنه نگهم
غوطه در چشمه خورشید مکرر زده است

دست کوتاه مرا سلسله جنبان شده است
شانه تا دست در آن زلف معنبر زده است

چه خیال است که خاموش توان کرد مرا؟
عشق بر آتش من دامن محشر زده است

نامه شکوه من بس که غبارآلودست
تیر خاکی به پر و بال کبوتر زده است

در جگر گریه افسوس مرا شیشه شکست
تا که را باز فلک سنگ به ساغر زده است

خامشی نیست حریف دل پر رخنه من
مهر از موم که بر روزن مجمر زده است؟

که گذشته است ازین بادیه، کز رشته اشک
دامن دشت جنون صفحه مسطر زده است؟

دل نفس سوخته از سینه برون می آید
چشم شوخ که دگر حلقه بر این در زده است؟

صائب از وضع جهان در دل من آبله ای است
که مکرر به فلک خیمه برابر زده است
      
andishmand زن #1,535 | Posted: 30 Jun 2014 23:49


غزل شماره ۱۵۳۵

آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده است
لب لعلش به کبابم نمک سنگ زده است

شیشه ام می شکند در جگر از حرف درشت
باز تا دشمن دل سخت چه بر سنگ زده است

صیقل جام به فریاد دل ما نرسید
که به دود جگر این آینه را زنگ زده است؟

نافه را مغز شد از عطسه پریشان امروز
که دگر دست در آن طره شبرنگ زده است؟

سینه ای پهن تر از دشت قیامت دارم
داغ در پهلوی هم، خیمه چرا تنگ زده است؟

دهن غنچه تصویر، تبسم زده شد
بر لب ماست که صد قفل، دل تنگ زده است

همه دنبال هوس همسفر برق شدند
صائب ماست که بر پای طلب سنگ زده است

      
andishmand زن #1,536 | Posted: 30 Jun 2014 23:50 | Edited By: andishmand


غزل شماره ۱۵۳۶

بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است
پرده دیده من کاغذ سوزن زده است

خون گل بند ز خاکستر بلبل نشود
دشنه ناله که بر سینه گلشن زده است؟

هر طرف می نگرم برق بلا جلوه گرست
آتش خوی ترا باز که دامن زده است؟

قسم سنگ ملامت به سر سخت من است
داغ تا سکه سودا به سر من زده است

تا تو ای مور به تاراج کمر می بندی
خویش را برق سبکسیر به خرمن زده است

شرری کرده جدا بهر دل من اول
هر که در روی زمین سنگ به آهن زده است

مشکل از صبح قیامت به خود آیم صائب
که ره هوش من آن نرگس پر فن زده است

      
andishmand زن #1,537 | Posted: 30 Jun 2014 23:51


غزل شماره ۱۵۳۷

موج خط حلقه بر آن عارض گلگون زده است
جوهر از آینه حسن تو بیرون زده است

خط مشکین تو بسیار به خود پیچیده است
تا بر آن عارض گلرنگ شبیخون زده است

بی نیازست ز خلق آن که رسیده است به حق
فارغ از لفظ بود هر که به مضمون زده است

داغم از لاله که از صبح ازل کاسه خویش
از دل خاک برآورده و در خون زده است

پرده چشم غزال است سیه خانه او
آن پریزاد که راه دل مجنون زده است

موج دریای ملال است مه عید فلک
پی این نعل مگیرید که وارون زده است

تا قیامت دهد از سلطنت مجنون یاد
سکه داغ که بر لاله هامون زده است

عزت داغ جنون دار که فرمانده عقل
بوسه از دور بر این مهر همایون زده است

می شمارند کنون بیخبران باد سموم
از جگر هر نفس گرم که مجنون زده است

نیست در وادی مجنون اثر از نقش سراب
موج بیتابی عشق است که بیرون زده است

نیست یک جلوه کم از شاهد معنی صائب
که ره فاخته یک مصرع موزون زده است
      
andishmand زن #1,538 | Posted: 30 Jun 2014 23:52


غزل شماره ۱۵۳۸

دل من تیره ز بسیاری گفتار شده است
زین پریشان نفس آیینه من تار شده است

چون سیه روی نباشم، که ز بیمغزی ها
مد عمرم چو قلم صرف به گفتار شده است

همچو رهزن به دلش دیدن منزل بارست
هر که را درد طلب قافله سالار شده است

هست آگاه ز محرومی من از دیدار
طفل شوخی که تهیدست ز گلزار شده است

می گدازد چو مه چارده از دیده شور
ساغر هر که درین میکده سرشار شده است

نیست از دوزخم اندیشه که از شرم گناه
هر سر مو به تنم ابر گهربار شده است

چون سپندست سویدا به دلم بی آرام
خال تا گوشه نشین دهن یار شده است

تن به تسلیم و رضا ده که ازین خوش نفسان
خار در پیرهن من گل بی خار شده است

صائب از سنگ ملامت گله ای نیست مرا
کبک من مست ازین دامن کهسار شده است
      
andishmand زن #1,539 | Posted: 30 Jun 2014 23:53


غزل شماره ۱۵۳۹

دل شب وصل تو از صبح مکدر شده است
عیش من تلخ ازین قند مکرر شده است

چه شکایت کنم از گرمی صحرای طلب؟
من که هر آبله ام چشمه کوثر شده است

به سکندر ندهد قطره آبی، هر چند
خضر سیراب ز اقبال سکندر شده است

پشت بر عالم صورت چو کند ساده شود
خانه آینه هر چند مصور شده است

دل افسرده ندارد خبر از شورش عشق
بحر دورست ازان قطره که گوهر شده است

هر که عاقل شود ایمن ز ملامت گردد
نخورد سنگ بر آن نخل که بی بر شده است

دهنی تلخ کند گاه ز شکر، ورنه
مور ما دلزده از صحبت شکر شده است

پیش دریا مگشا لب که ازین حسن ادب
صدف از گوهر شهوار توانگر شده است

داغ محرومی دریاست تعین صائب
جای رحم است بر آن قطره که گوهر شده است
      
andishmand زن #1,540 | Posted: 30 Jun 2014 23:54


غزل شماره ۱۵۴۰

خاطر از سبحه و زنار مکدر شده است
ریسمان بازی تقلید مکرر شده است

در خرابات مغان آب حیات است سبیل
خشکی زهد مرا سد سکندر شده است

پای آزاده محال است که در گل ماند
بار دل مانع جولان صنوبر شده است

تا چه دیده است در آن چهره نو خط، کامروز
روی آیینه خراشیده ز جوهر شده است

از کلاه نمد فقر چه گلها چیند
سر هر کس که گرانبار ز افسر شده است

بر غزالان سبکسیر ز سوز نفسم
دامن دشت جنون دامن محشر شده است

شبنم از سعی به سر چشمه خورشید رسید
قطره ماست که زندانی گوهر شده است

گرد هستی نفشانده است به سامان از خود
سالکی را که ز دریا کف پا تر شده است

تا قیامت نشود شمع مزارش خاموش
سینه هر که ز داغ تو منور شده است

آنچنان کز می گلرنگ به دور افتد جام
سر سودا زده از درد سبکتر شده است

تا به آن روی عرقناک نظر وا کرده است
سینه آینه گنجینه گوهر شده است

در محیطی که فلک کشتی طوفانی اوست
نیست غم صائب اگر دامن ما تر شده است
      
صفحه  صفحه 154 از 718:  « پیشین  1  ...  153  154  155  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا