تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 31 از 718:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  717  718  پسین »  
#301 | Posted: 28 May 2014 20:19




غزل شماره ۲۹۶

راز دل را می توان دریافت از سیمای ما
نشأه می تابد چو رنگ از پرده مینای ما

قهرمان عدل چون پرسش کند روز حساب
از بهشت عافیت خاری نگیرد پای ما

گر چه او هرگز نمی گیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما

از دل پر خون ما بی چاشنی نتوان گذشت
خون رغبت را به جوش آرد می حمرای ما

گوهر خورشید اگر از دست ما افتد به خاک
زیر پای خود نبیند طبع بی پروای ما

سبحه ذکر ملایک از نظام افتاده است
بس که پیچیده است در گوش فلک غوغای ما

از خط فرمان او روزی که پا بیرون نهیم
تیشه گردد هر سر خاری به قصد پای ما

چون بساط سبزه زیر پای سرو افتاده است
آسمان در زیر پای همت والای ما

ریخت شور حشر در پیمانه عالم نمک
می زند جوش سیه مستی همان صهبای ما

حال باطن را قیاس از حال ظاهر می کند
دام را در خاک می بیند دل دانای ما

پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست
آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#302 | Posted: 28 May 2014 20:21




غزل شماره ۲۹۷

می کشد هر لحظه بزم تازه ای بر روی ما
داغ دارد جام جم را کاسه زانوی ما

سایه زخم دورباش از وحشت ما می خورد
جوهر شمشیر داند سبزه را آهوی ما

می پرد شم حباب ما همان از تشنگی
گر چه پیوسته است با دریای رحمت، جوی ما

می توان بر خاک خون آلود ما کردن نماز
آب شمشیر شهادت داده شست و شوی ما

گر چه در مصر فراموشی مقید مانده ایم
می رسد چون جامه یوسف به کنعان بوی ما

آن که از پهلوی چرب ما چراغش نور یافت
می کند پهلو تهی امروز از پهلوی ما

غنچه دلگیر ما را برگ شکرخند نیست
ای نسیم عافیت، شبگیر کن از کوی ما

تازه دارد چهره خود را به آب تیغ کوه
داغ دارد باغبان را لاله خودروی ما

بلبل ما از گرفتاری ندارد شکوه ای
خنده گل می کند چاک قفس بر روی ما

ناله جغدست در گوشش نوای عندلیب
هر که صائب آشنا گردد به گفت و گوی ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#303 | Posted: 28 May 2014 20:22




غزل شماره ۲۹۸

زخم پنهانم اگر بیرون دهد خونابها
رنگ خون پیدا کند در صلب گوهر آبها

عالمی را همچو خود سرگشته دارد آسمان
چون برآید مشت خاشاکی ازین گردابها؟

بی قراران محبت زیر گردون چون کنند؟
شیشه سربسته زندان است بر سیماب ها

زنگ غفلت لازم تن پروری افتاده است
سبز گردد از روانی چون بماند آبها

در وصال بحر، بی شوق رسا نتوان رسید
خرج راه از نرم رفتاری شود سیلابها

دولت بیدار اگر یک چند بی خوابی کشید
کرد در ایام بخت ما قضای خوابها

کعبه و بتخانه از دل زندگان خالی شده است
نیست جز قندیل، روشندل درین محرابها

از گل تن تا به آسانی تواند خاستن
کشتی دل را سبک کن صائب از اسبابه
ا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#304 | Posted: 28 May 2014 20:24




غزل شماره ۲۹۹

ای دل بیدار را از چشم مستت خوابها
دیده را از پرتو روی تو فتح البابها

گر چنین روی تو آرد روی دلها را به خود
رفته رفته طاق نسیان می شود محرابها

هر سبکدستی نیارد نغمه از ما واکشید
در شکست خویش می کوشند این مضرابها

گرد عصیان رحمت حق را نمی آرد به شور
مشرب دریا نگردد تیره از سیلابها

عاقبت انجم ز روی چرخ می ریزد به خاک
چند ماند بر کف آیینه این سیمابها؟

پرتو حسن جهانسوز تو بر مسجد گذشت
زاهدان قالب تهی کردند چون محرابها

عقل معذورست در سرگشتگی زیر فلک
چون برآید مشت خاشاکی ازین گرداب ها؟

چون نگردد آب جان ها تیره در زندان جسم؟
رنگ می گرداند از یک جا ستادن آبها

می به دورافکن که تا بر خویشتن جنبیده ایم
خون ما را می کند در کوزه این دولابها

چند صائب شکوه دل را به مسجدها برم؟
از دم گرم من آتشخانه شد محرابها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#305 | Posted: 29 May 2014 19:48




غزل شماره ۳۰۰

ای ز مژگان تو در چشم گلستان خارها
گل ز سودای رخت افتاده در بازارها

هر سحرگه کیمیای سرخ رویی می زند
آفتاب رحمت عام تو بر دیوارها

اهل تقوی هر سحر در قلزم خون می کشند
همچو صبح از دستبرد غمزه ات دستارها

کمترین بازی درین میدان بود سر باختن
در کف طفلان چو چوگان است اینجا دارها

چشم پر کار تو از اهل سلامت می کشد
نغمه اقرارها از پرده انکارها

تا نیارد بخیه راز ترا بر روی کار
چرخ دارد از کواکب بر دهن مسمارها

چار بازار عناصر پر مکرر گشته است
وقت آن آمد که برچینند این بازارها

خاکساران غافل از احوال عالم نیستند
در بغل آیینه ها دارند این دیوارها

ما نه مرد گفتگوی عشق بودیم از ازل
جست برقی، آب شد مهر لب گفتارها

گر چنین عشق حقیقی بر تو پرتو افکند
خط کشد فکر تو صائب بر سر گفتارها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#306 | Posted: 29 May 2014 19:50 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۳۰۱

ای زبون در حلقه زنجیر زلفت شیرها
سر به صحرا داده چشم خوشت نخجیرها

شوق احرام زمین بوس تو هر شب می کند
سنبلستان خاک را از طره شبگیرها

می کند باد صبا هر روز پیش از آفتاب
مصحف خلق ترا از بوی گل تفسیرها

سد راه جلوه مستانه نتواند شدن
سیل تقدیر ترا خار و خس تدبیرها

نه همین مجنون نظر بندست در دامان دشت
عشق در هر گوشه در زنجیر دارد شیرها

بی نیاز از ناز تعویذم که مردان را بس است
حرز بازوی شجاعت جوهر شمشیرها

گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می کشد
خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها

با تهیدستان مدارا کن به شکر این که هست
گرد دامان ترا در آستین اکسیرها

از سر تعمیرم ای خضر مروت در گذر
برنمی دارد مرا از خاک، این تعمیرها

بر کلاه خود حباب آسا چه می لرزی، که شد
تاج شاهان مهره بازیچه تقدیرها

گر نه زندان است خاک و ما همه زندانییم
چیست هر سو از سواد شهرها زنجیرها؟

موشکافان سر فرو بردند در جیب عدم
پر گره چون رشته تب، رشته تقریرها

من کیم صائب که دست از آستین بیرون کنم؟
در بیابانی که ناخن می گذارد شیرها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#307 | Posted: 29 May 2014 19:53 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۳۰۲

ای ترا در سینه هر ذره پنهان رازها
در میان مهر خاموشی گره آوازها

در تلاش جستجویت سر به هم آورده اند
مقطع انجام ها و مطلع آغازها

در زمین بوس جلالت، طایران قدس را
آه خون آلود گردد رشته پروازها

یک دل بیدار در نه پرده افلاک نیست
پرده خواب است گویا پرده این سازها

در دل کان گوهر و در چشم دریا نم نماند
خامه صائب همان در پرده دارد رازه
ا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#308 | Posted: 29 May 2014 19:55




غزل شماره ۳۰۳

ای ره خوابیده را از نقش پایت بالها
از خرامت عالم آسوده را زلزال ها

دل که از نقش تمنا در جوانی ساده بود
شد ز پیری عنکبوت رشته آمال ها

محو و اثبات جهان در عالم حیرت یکی است
فارغ است آیینه از آمد شد تمثال ها

نوش این محنت سرا را نیش ها در چاشنی است
پرده ادبار باشد سر به سر اقبال ها

آسمان می بالد از ناکامی ما خاکیان
می شوند از تشنگی سیراب این تبخالها

دشمن مرگ سبکروحند دنیادوستان
در گرانباری بود آسایش حمال ها

ریزش این تنگ چشمان تشنگی می آورد
وای بر کشتی که خواهد آب ازین غربال ها

بی گناهان در غضب حد گنهکاران خورند
می زنند از خشم، شیران بر زمین دنبال ها

گوشه امنی مگر صائب به فریادم رسد
خانه زنبور شد گوشم ز قیل و قال ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#309 | Posted: 29 May 2014 19:56




غزل شماره ۳۰۴

تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جام ها
چون رم آهو بیابانی شدند آرام ها

دلبری را زلف او در دور خط از سر گرفت
می شود از خاک افزون حرص چشم دام ها

خام کرد آن آتشین رو آرزوهای مرا
گر چه از خورشید تابان پخته گردد خام ها

هر سؤالی را جوابی پیش ازین آماده بود
بی جواب از کوه تمکین تو شد پیغام ها

پسته ها را لعل میگونت گریبان چاک کرد
تلخ شد از چشم شوخت خواب بر بادام ها

سنگ می شد پیش ازین در پنجه ابرام، موم
از دل سخت تو بی تأثیر شد ابرام ها

راست ناید با وطن نقش گرامی گوهران
روی در دیوار باشد در نگین ها نام ها

نیست اوج اعتبار پوچ مغزان را ثبات
کوزه خالی فتد زود از کنار بام ها

از دو جانب بود مشکل جمع کردن خویش را
فکر آغازم برآورد از غم انجام ها

شد منور سینه من صائب از داغ جنون
خانه تاریک را روشن کند گلجام ه
ا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#310 | Posted: 29 May 2014 19:57




غزل شماره ۳۰۵

پخته می گردند از سودای زلفش خام ها
این ره باریک، رهرو را دهد اندام ها

این غزالی را که من صیاد او گردیده ام
چشم حسرت می شود در رهگذارش دام ها

قاصد بی رحم اگر از خود نسازد حرف را
می برد چون بوسه دل، شیرینی پیغام ها

فتنه چشم تو تا بیدار شد از خواب ناز
در شکر شد خواب شیرین تلخ بر بادام ها

دیده چون دستار کن از گریه کز چشم سفید
کعبه دیدار دارد جامه احرام ها

چون گره بگشایی از مو، شام گردد صبح ها
پرده چون بگشایی از رو، صبح گردد شام ها

تا گذشت از بوستان مستانه سرو قامتت
بر گلوی قمریان شد طوق، خط جام ها

کار مزدوران بود خدمت به امید نوال
مخلصان را نیست صائب چشم بر انعام ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 31 از 718:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites