تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 4 از 718:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  714  715  716  717  718  پسین »  
#31 | Posted: 17 Jul 2012 15:44
غزل شمارهٔ ۲۷


می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا
گل ز چیدن بیش می گردد گلستان ترا
آب نتواند به گرد دیده گشت از حیرتش
نیست با خورشید نسبت روی تابان ترا
باغبان در بستن در سعی بی جا می کند
چوب منع از جوش گل باشد گلستان ترا
تشنگی در خواب ممکن نیست کم گردد ز آب
نیست صبر از خون عاشق چشم فتان ترا
پای خود چون کوه پیچیده است در دامن ز شرم
دیده تا کبک دری سرو خرامان ترا
با قیامت نسبت آن قد موزون چون کنم؟
شور محشر گرد دامانی است جولان ترا
گر چه ناز و نعمت حسن تو بیش است از شمار
روزیی جز خوردن دل نیست مهمان ترا
طوطیان دیگر اینجا سبزه بیگانه اند
از خط سبزست طوطی شکرستان ترا
خون رحم چشم خونخوار تو می آمد به جوش
خون اگر می کرد رنگین تیغ مژگان ترا
مانع از جولان نمی گردد شفق خورشید را
نیست پروایی ز خون خلق دامان ترا
دارد از تمکین پا بر جای خود در پیچ و تاب
گوی سیمین ذقن زلف چو چوگان ترا
می نماید برق عالمسوز در ابر سیاه
خط کند پوشیده چون رخسار خندان ترا؟
همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار تو
مصرع بی رتبه صائب نیست دیوان ترا
     
#32 | Posted: 17 Jul 2012 15:52
غزل شمارهٔ ۲۸


خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا
چون زنم گستاخ دست عجز در دامن ترا؟

پرتو خورشید را آیینه رسوا می کند
چون نهان از دیده ها سازد دل روشن ترا؟

بس که سیراب است دامانت ز خون عاشقان
جوی خون گردد، زنم گر دست در دامن ترا

آه مظلومان چه سازد با تو ای بیدادگر؟
کز دل سخت است در زیر قبا جوشن ترا

بس که شد محو تن سیمینت ای یوسف لقا
برنیاید از گریبان بوی پیراهن ترا

برنمی آید کسی با دورباش ناز تو
پرتو خورشید برمی گردد از روزن ترا

بر فقیران بسته ای راه سؤال از سرکشی
بسته برگردد دهان مور از خرمن ترا

زلف را دست نگارین می کند بوسیدنش
بس که خون بی گناهان است بر گردن ترا

برق عالمسوز را تسخیر کردن مشکل است
چون شود صائب به افسون مانع از رفتن ترا؟
     
#33 | Posted: 17 Jul 2012 15:52
غزل شمارهٔ ۲۹


خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا
لنگر گهواره بود از کودکی تمکین ترا
می چکد آتش چو شمع از چهره شرمین ترا
می شود روشن چراغ کشته بر بالین ترا
نونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستی
بود خواب ناز در مهد ازل سنگین ترا
با تو چون گردند خوبان همعنان، کز کودکی
مرکب نی برق جولان بود زیر زین ترا
پیش از ان کز خون بلبل غنچه گردد شیر مست
بود در گهواره دست از خون ما رنگین ترا
شوخی اطفال را در روزگار کودکی
بود لنگر چون معلم پله تمکین ترا
صبح از آغوش گلبن تازه تر خیزد ز خواب
گر گل پژمرده افشانند بر بالین ترا
در سواری می توان گل چید از بالای تو
می کند چون رشته گلدسته رعنا زین ترا
کرد اگر شیرین زبانی دیگران را دلپذیر
تلخ گویی ساخت در چشم جهان شیرین ترا
از زبردستان که خواهد این کمان را چله کرد؟
باده پرزور چون نگشود از ابرو چین ترا
جوی خون از دیده خورشید خواهد شد روان
باده لعلی کند گر این چنین رنگین ترا
جوهر ذاتی بود سنگ فسان شمشیر را
ساده لوح آن کس که بی رحمی کند تلقین ترا
چهره ات در خواب خندان تر ز بیداری بود
گریه شادی است کار شمع بر بالین ترا
گرد نتواند عنان برق تازان را گرفت
کی غبار خط ز شوخی می دهد تسکین ترا
تیر را از کیش می آرد دل آزاری برون
بر دل موری مخور گر هست درد دین ترا
گلشن حسن ترا گردد گل از چیدن زیاد
چون تواند خالی از گل ساختن گلچین ترا؟
گر به تحسین تو نگشایند لب صائب مرنج
کز سخن فهمان، شنیدن بس بود تحسین ترا
غم مخور صائب ز بی انصافی هم گوهران
خسرو صاحبقران چون می کند تحسین ترا
     
#34 | Posted: 17 Jul 2012 15:53
غزل شمارهٔ ۳۰


جنت در بسته سازد مهر خاموشی ترا
چهره زرین می کند چون به، نمدپوشی ترا

حلقه ذکر خدا گردد لب خاموش تو
گر شود توفیق از مردم فراموشی ترا

خانه داری، در گذار سیل لنگر کردن است
می شود حصن سلامت، خانه بر دوشی ترا

هوشمندی می برد بیرون ترا از آب و گل
می نماید صورت دیوار، بیهوشی ترا

گوش اگر داری درین بستانسرا هر غنچه ای
می کند با صد زبان تلقین خاموشی ترا

غافلی چون رشته کز سیمین بران روزگار
رنج باریک است حاصل از هم آغوشی ترا

خنده چون مینای می کم کن که چون خالی شدی
می گذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا

آنچنان کز خار آتش را فزاید سرکشی
بیش شد رعنایی نفس از خشن پوشی ترا

هوشیاری زنگ غفلت می برد صائب ز دل
دل سیه چون لاله می گردد ز می نوشی ترا
     
#35 | Posted: 17 Jul 2012 15:53
غزل شمارهٔ ۳۱


نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا
سایه می بوسد زمین از دور، آهوی ترا

نیستم شایسته گر نظاره روی ترا
سجده ای از دور دارم طاق ابروی ترا

پله ناز تو دارد نازنینان را سبک
کوه تمکین سنگ کم باشد ترازوی ترا

با سمن چون نسبت آن پیکر سیمین کنم؟
بستر گل، خار ناسازست پهلوی ترا

آنچنان کز خط سواد مردمان روشن شود
سرمه گویاتر کند چشم سخنگوی ترا

هر که را دستی بود در حل و عقد مشکلات
بر زبان چون شانه دارد حرف گیسوی ترا

چون سکندر، تشنه از ظلمات می آمد برون
خضر اگر می دید تیغ و دست و بازوی ترا

گر گذارد قوت گیراییی در دست ها
در گره بندند گل پیراهنان بوی ترا

بر سیه روزان ببخشا، کز خط شبرنگ هست
در کمین روز سیاه طرفه ای روی ترا

آنقدر جرأت ز بخت نارسا دارم طمع
کز دل صد چاک سازم شانه گیسوی ترا

مصرع برجسته هیهات است از خاطر رود
چون کند صائب فرامش قد دلجوی ترا؟
     
#36 | Posted: 17 Jul 2012 15:54
غزل شمارهٔ ۳۲


صوفیان بردند از ره چشم جادوی ترا
در کمند وحدت آوردند آهوی ترا

آستین افشانی بی جای این تردامنان
کرد محتاج شراری شعله روی ترا

تندباد بی اصول چرخ ارباب سماع
خصم تمکین ساخت نخل قد دلجوی ترا

زود باشد قرب این پشمینه پوشان، همچو خط
در نظرها زشت سازد روی نیکوی ترا

ترسم آخر ذکر خیر اختلاط این گروه
بر زبان ها افکند لعل سخنگوی ترا

شرط دلسوزی است جان من، که صائب گاه گاه
بر فروزد از نصیحت آتش خوی ترا
     
#37 | Posted: 17 Jul 2012 15:54
غزل شمارهٔ ۳۳


گر چه محجوب از نظر کرده است بی جایی ترا
همچنان جوید ز هر جایی تماشایی ترا

از لطافت فکر در کنه تو نتواند رسید
چون تواند درک کردن نور بینایی ترا

آنچنان کز دیدن جان است قاصر دیده ها
پرده چشم جهان بین است پیدایی ترا

چون الف کز اتصال حرف باشد مستقیم
بر نیارد کثرت مردم ز یکتایی ترا

می برم غیرت به هر کس می شود جویای تو
گر چه نتوان یافت می دانم ز جویایی ترا

از حواس خمس مستغنی است ذات کاملت
لازم ذات است گویایی و بینایی ترا

از دو فرمانده نگردد نظم عالم منتظم
شاهد وحدت بود بس عالم آرایی ترا

شش جهت را می کنی از روی خود آیینه زار
نیست از دیدار خود از بس شکیبایی ترا

هر دو عالم را کنی از جلوه گر زیر و زبر
کیست تا مانع تواند شد ز خودرایی ترا

غیر عیب خویش دیدن، گر ز اهل بینشی
نیست صائب حاصل دیگر ز بینایی ترا
     
#38 | Posted: 17 Jul 2012 15:54
غزل شمارهٔ ۳۴


حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟
برق عالمسوز در زنجیر خس باشد چرا

باده پر زور، کار سنگ با مینا کند
مست را اندیشه از بند عسس باشد چرا

تا هوا ابر و چمن پر گل بود، از زهد خشک
آدمی در چار دیوار قفس باشد چرا

دامن غواص پر گوهر شد از پاس نفس
اینقدر غافل کس از پاس نفس باشد چرا

تا به خاموشی توان سنگ نشان گشتن، کسی
در قطار هرزه نالان چون جرس باشد چرا

تا کسی دریا تواند گشتن از ترک هوا
چون حباب پوچ در بند نفس باشد چرا

آن که کوه قاف چون عنقا بود یک لقمه اش
بر سر خوان ها طفیلی چون مگس باشد چرا

این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم
تا نفس باشد، کسی بی همنفس باشد چرا؟
     
#39 | Posted: 17 Jul 2012 15:55
غزل شمارهٔ ۳۵


جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟
شعله جواله در قید لگن باشد چرا
لفظ می سازد جهان بر معنی روشن سیاه
یوسف سیمین بدن در پیرهن باشد چرا
تا تواند ترک تن کرد آدمی با این شعور
زنده چون کرم بریشم در کفن باشد چرا
می تواند تا شدن فرمانروا جان عزیز
همچو ماه مصر در چاه وطن باشد چرا
می توان از سوختن گردید واصل تا به شمع
آدمی پروانه هر انجمن باشد چرا
تا دل پرخون تواند شد ز غربت نامدار
چون عقیق از ساده لوحی در یمن باشد چرا
می تواند تا معطر ساخت مغز عالمی
مشک در ناف غزالان ختن باشد چرا
دل به همت میتواند چون برون آمد ز پوست
همچو خون مرده در زندان تن باشد چرا
پیر کنعان با دلیلی همچو بوی پیرهن
معتکف در گوشه بیت الحزن باشد چرا
تا تواند آدمی هموار کردن خویش را
در شکست بیستون چون کوهکن باشد چرا
بگسل از طول امل سر رشته پیوند دل
گردن آزاده در قید رسن باشد چرا
دختر رز کیست تا سازد ترا بی اختیار؟
همت مردانه در فرمان زن باشد چرا
شد به لب وا کردنی گنجینه گوهر صدف
در تلاش رزق، آدم بی دهن باشد چرا
سر نمی پیچد به ترک سر ز تیغ آبدار
این قدر کس چون قلم عاشق سخن باشد چرا
چون ز شبنم گوش گل صائب ز سیماب است پر
بلبل خوش نغمه ما در چمن باشد چرا
     
#40 | Posted: 17 Jul 2012 15:55
غزل شمارهٔ ۳۶


چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟
می کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا

غیرتی کن چون گهر جیب صدف را چاک کن
می خوری سیلی درین دریای بی لنگر چرا

خرده جان می جهد از سنگ بیرون چون شرار
می زنی چندین گره بر روی یکدیگر چرا

صیقلی کن سینه خود را به آه آتشین
می کنی دریوزه نور از مه و اختر چرا

پاره کن زنار جوهر از میان خویشتن
خون مردم می خوری ای تیغ بدگوهر چرا

نیست جای پر فشانی چار دیوار قفس
مانده ای در تنگنای طارم اخضر چرا

بر سپند شوخ، مجمر تنگنای دوزخ است
بر نمی آیی چو بوی عود ازین مجمر چرا

می توانی شد چراغ خلوت روحانیان
می کنی ضبط نفس در زیر خاکستر چرا

آفتاب دولت بیدار بر بالین توست
می شوی با خواب ای بی درد همبستر چرا

نیستی صائب حریف تلخی ایام هجر
جان نمی سازی نثار صحبت شکر چرا؟
     
صفحه  صفحه 4 از 718:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  714  715  716  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites