شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


صفحه  صفحه 48 از 718:  « پیشین  1  ...  47  48  49  ...  717  718  پسین »
 زن
#471   Posted: 3 Jun 2014 22:56
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۶۷

اگر مردی مرو در پرده ناموس چون زنها
که دود عود از خامی گریزد زیر دامن ها

ز اقبال جنون آورده ام بیرون ز صحرایی
سر خاری که خون آرد برون از چشم سوزن ها

تو با این روی آتشناک، مپسند آفتاب من
که ماند در سیاهی تا قیامت داغ روزن ها

دماغی چون چراغ تنگدستان می برم بیرون
ازان وادی که از ریگ روان گیرند روغن ها

به تیغ کهکشان دارد فلک نازش، نمی داند
که می باشد سلاح پردلان در دست دشمن ها

سحاب آبستن بحرست و بحر بستن گوهر
چه آب رو طمع داری ازین آلوده دامن ها؟

چرا از من دلی گردد غبار آلود ای همدم؟
مدار آیینه پیش لب مرا هنگام رفتن ها

به اشک و آه می گیرم پناه از دشمنان صائب
چسان تنها برون آید کسی از عهده تنها
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  ویرایش شده توسط: andishmand  
 زن
#472   Posted: 3 Jun 2014 23:06
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۶۸

زهی از غیرت رویت گریبان چاک گلشن ها
ز خوی آتشینت تازه دایم داغ گلخن ها

نظر بر آفتاب و ماه نگشایند اهل دل
درین کشور نیندازد سیاهی داغ روزن ها

ننازم چون به بخت خود، که در عهد جنون من
دل سنگین به جای سنگ می بارد ز دامن ها

سرآمد سال ها از دور مجنون و همان خیزد
ز چشم آهوان چون حلقه زنجیر شیون ها

ز جوش خون چنان شد چاک زخم سینه پردازم
که بیرون رفت از کف رشته تدبیر سوزن ها

ز شوق محمل لیلی ز هر جا گرد می خیزد
غزالان می کشند از دور بی تابانه گردن ها

به محتاجان مدارا کن که جز نقش پی موران
نباشد هیچ زنجیری برای حفظ خرمن ها

در استحکام منزل سعی دارد خواجه، زین غافل
که هر سنگی نهان در آستین دارد فلاخن ها

ز خورشید قیامت ساغری لب خشک تر دارم
در آن وادی که از ریگ روان گیرند روغن ها

مگر رطب اللسان شد خامه صائب درین گلشن؟
که گردیدند با چندین زبان خاموش سوسن ها
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  
 زن
#473   Posted: 3 Jun 2014 23:08
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۶۹

مباش ای رهنورد عشق نومید از تپیدن ها
که در آخر به جایی می رسد از خود رمیدن ها

عنان نفس را بگذار چندی تا به راه آید
که از خامی برآرد اسب سرکش را دویدن ها

ظهور پختگی با خویش دارد حجت قاطع
ز خامی بر ثمر مشکل بود از خود بریدن ها

به غفلت مگذران زنهار ایام جوانی را
که دارد تیر غافل در کمین، غافل چریدن ها

نظر بر منزل افکن از بلند و پست فارغ شو
که شد هموار راه من ز پیش پا ندیدن ها

نمی گردد چو خون مرده از من نشتری رنگین
نیفتد هیچ کافر در طلسم آرمیدن ها!

نه ای مرد پشیمانی، به خون خوردن قناعت کن
که بد خمیازه ای دارد لب ساغر مکیدن ها

مکن با عشقبازان سرکشی، بر خویش رحمی کن
که یوسف رفت در زندان ازین دامن کشیدن ها

ورق گرداند پرواز نشاط از دفتر بالم
به چشم انتظار افتاد دوران پریدن ها

رمیدن شیوه ذاتی است صائب شوخ چشمان را
به یاد آهوی وحشی مده از خود رمیدن ها
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  
 زن
#474   Posted: 3 Jun 2014 23:09
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۷۰

ز خرمن صلح کن با دانه ای از دوربینی ها
که می سازد زبان برق کوته خوشه چینی ها

تلاش صدر کمتر کن که در بحر گران لنگر
سبک دارد کف بی مغز را بالانشینی ها

میان نور و ظلمت التیامی نیست، حیرانم
که چون پیوست جان آسمانی با زمینی ها

سرافرازی چو شمع آن را رسد در حلقه طاعت
که محرابش نخواهد شمع از روشن جبینی ها

نگردد روزن اندیشه تا مسدود از حیرت
ندارد غیر سودا حاصلی خلوت گزینی ها

به من بایست یار از دیگران نزدیکتر باشد
اگر نزدیک می گردید راه از دوربینی ها

ز گرد خط، گرفتم بی صفا شد ظاهر آن لب
کجا رفت آن تبسم ها و آن حرف آفرینی ها؟

ندارد روزی اهل قناعت چشم شور از پی
سلیمان می برد غیرت به مور از ریزه چینی ها

به ذوقی باده در جام سفالین ریختم صائب
که از طاق دل فغفور چین افتاد چینی ها

بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  
 زن
#475   Posted: 4 Jun 2014 12:53
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۷۱

ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا
وگرنه حلقه ذکری است هر گرداب در دریا

ز عادت پرده غفلت شود اسباب آگاهی
که ماهی بستر و بالین کند از آب در دریا

خیال یار را در دیده عاشق تماشا کن
که دارد شور دیگر پرتو مهتاب در دریا

حریم وصل را حیرانیی در پرده می باشد
که شوق آب، ماهی را کند قلاب در دریا

به قسمت می توان برخورد از روزی، نه جمعیت
که از جای دگر گردد صدف سیراب در دریا

غریق عشق بر گرد سر هر قطره می گردد
که ماهی را بود هر موجه ای محراب در دریا

چنین کز گرد عصیان تیره گردیده است جان من
عجب دارم که گردد روشن این سیلاب در دریا

چو دل شد آب، از دل سربرآرد آرزوی دل
که از دریا زند سر مهر عالمتاب در دریا

نگردد آب تا صائب دلت از داغ نومیدی
نخواهی دید روی گوهر نایاب در دریا
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  
 زن
#476   Posted: 4 Jun 2014 12:54
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۷۲

به هر شورش مده چون موج از کف دامن دریا
که باشد عقد گوهر خوشه ای از خرمن دریا

وصال دایمی افسرده سازد شوق عاشق را
سری گاهی بر آور چون حباب از روزن دریا

چو موج آن کس که داد از کف عنان اختیار خود
حمایل ساخت دست خویش را بر گردن دریا

صفای دل مرا آزاد کرد از قید خودبینی
که نتوان دید عکس خود در آب روشن دریا

به خاموشی توان شد گوهر اسرار را محرم
صدف تابست از گفتار لب، شد مخزن دریا

ز خواب خوش به روی دولت بیدار برخیزد
حبابی را که باشد خوابگاه از دامن دریا

ز طوفان حوادث عاشقان را نیست پروایی
نیندیشد نهنگ پر دل از آشفتن دریا

گوارا می کند مشرب به خود ناسازگاران را
بود ماهی گل بی خار در پیراهن دریا

ز لنگر تا کدامین کشتی بی ظرف می لافد؟
که برمی خیزد از موج خطر مو بر تن دریا

ز تردستی زمین ها را کند گنجینه گوهر
چو ابر آن کس که باشد خوشه چین خرمن دریا

ز دست گوهرافشان برگ عیش تنگدستان شو
که فلس ماهیان گردد دعای جوشن دریا

به دریا غوطه زن گر گوهر شهوار می خواهی
که غیر از کف نباشد حاصل از پیرامن دریا

بزرگان را کند تردستی از آفت سپرداری
که از موج گهر باشد دعای جوشن دریا

ز خون بی گناهان تیغ او را نیست پروایی
نگیرد پنجه خونین مرجان دامن دریا

برآ از پرده شرم و حیا صائب که می گردد
حباب از شوخ چشمی تکمه پیراهن دریا
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  
 زن
#477   Posted: 4 Jun 2014 12:56
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۷۳

نماند از نارسایی مدی از احسان درین دریا
به سیلی سرخ دارد روی خود مرجان درین دریا

هوای ساحل از سر چون حباب پوچ بیرون کن
که چندین کشتی نوح است سرگردان درین دریا

عرق از روی آتشناکش آتش زیر پا دارد
ز شوخی می کند هر قطره ای طوفان درین دریا

کمی در ناز و نعمت نیست بحر رحمت حق را
صدف دارد همین دریوزه دندان درین دریا

به خاموشی توان شد کامیاب از صحبت گوهر
نفس در دل گره کن همچو غواصان درین دریا

تو بر تار نفس از بی تهی چون موج می لرزی
وگرنه عقد گوهر هست بی پایان درین دریا

نباشد سخت گیری در گهر اهل سخاوت را
گره واگردد از دل چون حباب آسان درین دریا

چرا عاشق نبازد سر به تیغ آبدار او؟
که می گردد گهر هر قطره باران درین دریا

سبکباری بود باد مراد آزادمردان را
که موج از شستن دست است دست افشان درین دریا

مشو غافل ز وحدت تا شوی فارغ ز قید تن
که گرد راه، سیل افشاند از دامان درین دریا

دهند از گوهرش چشم آب مردم چون صدف صائب
گذارد هر که دندان بر سر دندان درین دریا
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  
 زن
#478   Posted: 4 Jun 2014 12:57
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۷۴

چسان گردد تهی از عقد گوهر سینه دریا؟
که هر موج خطر قفلی است بر گنجینه دریا

ندارد تربیت تأثیر در دلهای ظلمانی
که عنبر را نسازد پخته جوش سینه دریا

تپیدن گوهرم را قطره سیماب می سازد
چو می افتم به فکر صحبت دیرینه دریا

به وصل گوهر شهوار آسان نیست پیوستن
که هر گرداب باشد مهر بر گنجینه دریا

دل پر خون مرا آزاد کرد از قید خودبینی
که شوید عکس را از چهره ها آیینه دریا

میندیش از غبار معصیت با رحمت یزدان
که گردد صاف سیلی از سینه بی کینه دریا
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  ویرایش شده توسط: andishmand  
 زن
#479   Posted: 4 Jun 2014 12:58
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۷۵

محمل شوق کجا، کعبه امید کجا
شبنم تشنه کجا، چشمه خورشید کجا

ظرف نظاره خورشید ندارد شبنم
رتبه حسن کجا، حوصله دید کجا

دست کوتاه من و گردن او هیهات است
بال خفاش کجا، تارک خورشید کجا

سایه ای داشت که سرمایه آتش بود
حاصل عمر تهیدست من و بید کجا

عالمی چشم به راه نگه گرم تواند
به کجا می روی ای خونی امید کجا؟

بوریا موج شکر می زند از شیرینی
گل به سامان لب لعل تو خندید کجا؟

آب پیکان ز دل آمد سوی چشمم صائب
آخر آن چشمه سربسته ترا دید کجا؟
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  
 زن
#480   Posted: 4 Jun 2014 13:00
andishmand



ارسالها: 24428
غزل شماره ۴۷۶

من و مصری که شکرخیز بود خاک آنجا
کوزه شهد شود حنظل افلاک آنجا

در خرابات چه حاجت به مناجات من است
دست برداشته دایم به دعا تاک آنجا

در محبت لب خشک و مژه تر باب است
هیزم تر نفروشند ز مسواک آنجا

باد در دست برون می روم از صحرایی
که بود برق، شکار خس و خاشاک آنجا

در بهشتی غم او در جگرم خار شکست
که نیابند به درمان دل غمناک آنجا

نفسم تنگ شد از باغ خوشا کنج قفس
که در فیض گشوده است ز هر چاک آنجا

سفری با نفس سوخته دارم در پیش
که حساب نفس صبح شود پاک آنجا

صائب از کوی خرابات به جایی نرود
دختری خواسته از سلسله تاک آنجا
بنشین لحظه‌ ای، رو در روی من
چایم را با عطرت، هَم‌ بزن!
 
     
  
صفحه  صفحه 48 از 718:  « پیشین  1  ...  47  48  49  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites