تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 49 از 718:  « پیشین  1  ...  48  49  50  ...  717  718  پسین »  
#481 | Posted: 4 Jun 2014 13:01




غزل شماره ۴۷۷

صاف گشتن ز خودی باده ناب است اینجا
دست شستن ز جهان عالم آب است اینجا

همه از درد طلب نعل در آتش دارند
کوه چون ریگ روان پا به رکاب است اینجا

نیست زان گوهر نایاب کسی را خبری
چشم غواص تهی تر ز حباب است اینجا

وصل، از حیرت سرشار، جدایی شده است
در دل بحر، گهر طالب آب است اینجا

فارغ از گردش چرخند ز خود بی خبران
موج شمشیر حوادث رگ خواب است اینجا

در ته گرد یتیمی گهری پنهان هست
پرده گنج بود هر که خراب است اینجا

هر چه از عمر به غفلت گذرد عمر مدان
کز نفس آنچه شمرده است حساب است اینجا

می شود دشمن سرکش به تحمل مغلوب
خاک در کشتن آتش به از آب است اینجا

ناز دولت نکشند اهل قناعت صائب
کمر و تاج کم از موج و حباب است اینجا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#482 | Posted: 4 Jun 2014 13:02




غزل شماره ۴۷۸

هر که هست، از می دیدار تو مست است اینجا
ذره را ساغر خورشید به دست است اینجا

مگذر از پای خم می که ره دور بهشت
از ره بی خبری دست به دست است اینجا

راه پر سنگ خطر، شیشه دل ها نازک
جرس قافله آواز شکست است اینجا

نرسد زیر فلک همت عالی جایی
هر که جایی رسد، از همت پست است اینجا

هر صدایی که به گوشش رسد از جای رود
بس که جان گوش بر آواز الست است اینجا

زیر گردون حبابی، ز سلیمان تا مور
هر که را می نگرم باد به دست است اینجا

می زند سینه به دریا ز تهیدستی، موج
ماهی از فلس گرفتار به شست است اینجا

بعد ازین بر در مستی و جنون زن صائب
که خوشی قسمت دیوانه و مست است اینجا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#483 | Posted: 4 Jun 2014 13:04




غزل شماره ۴۷۹

سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا
صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا

حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست
مومیایی، عرق خجلت سنگ است اینجا

چه کند کوچه و بازار به دیوانه ما؟
دامن دشت جنون سینه تنگ است اینجا

عشق در هر چه زند دست به جز دامن یار
گر چه تسبیح بود، قید فرنگ است اینجا

خشم خونخوار تو از لطف رباینده ترست
چشم آهو خجل از داغ پلنگ است اینجا

حسن مستور به عاشق نتواند پرداخت
عکس طوطی به دل آینه زنگ است اینجا

قدر اگر می طلبی بر در بیرنگی زن
که گهر، خوار به اندازه رنگ است اینجا

کام ما بی سخن تلخ نگردد شیرین
گر همه شیره جان است، شرنگ است اینجا

عجز این نشأه، توانایی آن نشأه بود
از صراط آن گذر در است، که لنگ است اینجا

خطر قلزم عشق است به مقدار شعور
زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا

کیست صائب سبک از دشت علایق گذرد؟
دامن ریگ روان در ته سنگ است اینجا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#484 | Posted: 4 Jun 2014 13:05




غزل شماره ۴۸۰

مستی و بی خبری رتبه عام است اینجا
ابجد تازه سوادان خط جام است اینجا

از سفر کردن ظاهر، نشود کار تمام
هر که در خویش سفر کرد تمام است اینجا

نشود جمع، زبان آوری و سوختگی
سخن از شمع مگویید که خام است اینجا

سخن عشق چو آید به میان خامش باش
لب گشودن به تکلم لب بام است اینجا

عارفان تلخ لب خود به شکایت نکنند
کجروی های فلک گردش جام است اینجا

تلخکامی نبود در شکرستان وصال
نامه آور نگه و بوسه پیام است اینجا

صید خود گوشه نشینان به توجه گیرند
دیده منتظران حلقه دام است اینجا

به غم این یک دو نفس را گذراندن ستم است
خنده صبح به دلگیری شام است اینجا

ذره تا مهر ندارند درین بزم قرار
بنما خاطر آسوده کدام است اینجا

در غم آباد فلک رخنه آزادی نیست
چشم تا کار کند حلقه دام است اینجا

پای در خلوت ما از در عادت مگذار
در دل باز چو شد وقت سلام است اینجا

زلف را شانه زد، ای بال فشانان چمن
زود خود را برسانید که دام است اینجا!

نیست مقبول دل عشق، پسندیده عقل
هر که آدم بود آنجا، دد و دام است اینجا

تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#485 | Posted: 4 Jun 2014 14:30




غزل شماره ۴۸۱

همه کس طالب آن سرو روان است اینجا
آب حیوان ز نفس سوختگان است اینجا

آفتابی که دل صبح ازو پر خون است
یکی از جمله خونابه کشان است اینجا

خامشی را نبود راه در آن خلوت خاص
پشت آیینه هم از پرده دران است اینجا

محو شو محو درین بزم که گفتار صواب
ترجمان دل غفلت زدگان است اینجا

عالم از آب بقا یک قدح لبریزست
چه غم از رفتن عمر گذران است اینجا؟

سر به سر خشت خرابات مغان آیینه است
راز پوشیده آفاق عیان است اینجا

در سراپرده امکان نبود رنگ بقا
هر چه جز پرتو ماه است، کتان است اینجا

سفر مردم آگاه ز خود بیرون است
هدف تیر در آغوش کمان است اینجا

خاک این باغ به خوناب جگر آغشته است
برگ گل آینه روی خزان است اینجا

نیست در دامن صحرای جنون موج سراب
دست بر هر چه زنی رشته جان است اینجا

صحبت پیر خرابات بهار طرب است
نفس سوختگان سرو جوان است اینجا

چاره ناخوشی وضع جهان بی خبری است
اوست بیدار که در خواب گران است اینجا

تازه رو چون گل از آغوش کفن خواهد خاست
هر که امروز ز خونین جگران است اینجا

اهل مسجد ز خرابات سیه مست ترند
عوض رطل گران، خواب گران است اینجا

هر که صائب دلش از هر دو جهان پاک شود
می توان گفت که از پاکدلان است اینجا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#486 | Posted: 4 Jun 2014 14:31 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۴۸۲

فتنه روز جزا خانه نشین است اینجا
فتنه این است که در خانه زین است اینجا

مردی از پرده ناموس برون آمدن است
هر که مانده است درین پرده، جنین است اینجا

پیش جمعی که نمودند قیامت را نقد
صبح محشر نفس باز پسین است اینجا

وحشی فیض، شکار دل بی قیدان است
پرده دیده صیاد، کمین است اینجا

خاکساری رخ دشمن به زمین می مالد
آسمان عاجز هر خاک نشین است اینجا

اختیاری است فنای دل روشن گهران
مرگ زهری است که در زیر نگین است اینجا

در قیامت دل پر آبله دارد صائب
دست هر کس صدف در ثمین است اینجا


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#487 | Posted: 4 Jun 2014 14:33




غزل شماره ۴۸۳

خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست
نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا!

خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟
خواب آشفته جدا و غم تعبیر جدا

همت آن است که موقوف نباشد به شعور
اوست حاتم که به طفلی نخورد شیر جدا

سرما و خط تسلیم به هم پیوسته است
هدف ما نشود از قدم تیر جدا

دل ما گرم طلب بود همان در دل خاک
این تب گرم نگردید ازین شیر جدا

شوری از بخت نبردیم به تدبیر برون
ما که کردیم مکرر شکر از شیر جدا

صائب آن روز که از قید جنون شد آزاد
شیونی خاست ز هر حلقه زنجیر جدا

دل چسان گردد ازان زلف گرهگیر جدا؟
نشود جوهر از آیینه به شمشیر جدا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#488 | Posted: 4 Jun 2014 14:34




غزل شماره ۴۸۴

نیست در دیده ما منزلتی دنیا را
ما نبینیم کسی را که نبیند ما را

زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند
مرده دانیم کسی را که نبیند ما را

مردمی را نشود هیچ حجابی مانع
سرمه خاموش نسازد نظر گویا را

دیدن عیب به هم می شکند شاخ غرور
مصلحت نیست که طاوس بپوشد پا را

شمع در جامه فانوس نماند پنهان
عینک از پرده خواب است دل بینا را

تا به حیرت نرسد دیده نمی آرامد
سیل در بحر فراموشی کند غوغا را

عاشق از سنگ ملامت نشود رو گردان
طعمه از قاف سزد حوصله عنقا را

با خودی سر ز حقیقت نتوان بیرون برد
گم شدن خضر بود این ره ناپیدا را

گر چنین تنگ شود دیده گردون خسیس
آب از چشمه سوزن ندهد عیسی را

نشد از زخم زبان شورش مجنون ساکن
خار و خس مانع طوفان نشود دریا را

کیست جز گریه به دلتنگی ما رحم کند؟
سیل بر سینه مگر چاک زند صحرا را

بی رخ تازه و پیشانی خندان صائب
چون صنوبر نتوان کرد ز خود دلها را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#489 | Posted: 4 Jun 2014 14:35




غزل شماره ۴۸۵

آرزو چند به هر سوی کشاند ما را؟
این سگ هرزه مرس چند دواند ما را؟

نخل ما را ثمری نیست به جز گرد ملال
طعمه خاک شود هر که فشاند ما را

ما که در هر بن مو کوه گرانی داریم
هیچ سیلاب به دریا نرساند ما را

بر سر دانه ما سایه ابری نفتاد
زور غیرت مگر از خاک دماند ما را

نامه ماست نهانخانه اسرار ازل
ظلم بر خویش کند هر که نخواند ما را

در نهال قد این جلوه فروشان مجاز
جلوه ای نیست که بر خاک کشاند ما را

عشق ما را ز دل و دین و خرد دور انداخت
تا به آن قافله دیگر که رساند ما را؟

نشد از ناخن تدبیر گشادی صائب
تا که زین عقده مشکل برهاند ما را؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#490 | Posted: 4 Jun 2014 14:36




غزل شماره ۴۸۶

می شود راز دل از جبهه نمایان ما را
نیست چون آینه پوشیده و پنهان ما را

تیرباران قضا را سپر تسلیمیم
نیست چون شیر محابا ز نیستان ما را

حال ما را غم آینده مشوش نکند
در بهاران نبود فکر زمستان ما را

به نسیمی سر شوریده خود می گیریم
نیست چون شمع تعلق به شبستان ما را

تخم نیرنگ بود هر چه ز یک رنگ گذشت
دل سیه می شود از نعمت الوان ما را

نعمت آن است که چشمی نبود در پی آن
چشمه خضر ترا، دیده گریان ما را

دانه را وحشی ما دام بلا می داند
نتوان بنده خود کرد به احسان ما را

نیست وحدت طلبان را سر کثرت صائب
شاهی مصر ترا، گوشه زندان ما را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 49 از 718:  « پیشین  1  ...  48  49  50  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites