تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 51 از 718:  « پیشین  1  ...  50  51  52  ...  717  718  پسین »  
#501 | Posted: 5 Jun 2014 13:06




غزل شماره ۴۹۷

گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا
کسی از ما نگرفته است سر راه ترا

غیر می خوردن پنهان همه شب با اغیار
نیست تعبیر دگر، خواب سحرگاه ترا

گر چه صد شیشه دل پیش تو بر سنگ زدند
نشنید از دل چون سنگ، کسی آه ترا

برنداری به نگه دلشده ای را از خاک
که به مژگان همه شب پاک کند راه ترا

نور آیینه فزون می شود از خاکستر
ابر خط کم نکند روشنی ماه ترا

هر چه در خاطر من می گذرد می دانی
غافل از خویش کنم چون دل آگاه ترا؟

آن مهی یک شب و سی شب بود این مالامال
نسبتی نیست به مه،جام شبانگاه ترا

غیر افسوس نهال تو ندارد ثمری
باد پیوسته به دست است هوا خواه ترا

بحر مواج بود عالم از آغوش امید
تا که در هاله آغوش کشد ماه ترا؟

نیست ممکن که نگردد دلش از درد دو نیم
هر که صائب شنود ناله جانکاه ترا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#502 | Posted: 5 Jun 2014 13:20 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۴۹۸

نمک خال بود داغ تمنای ترا
شور لیلی است سیه خانه سودای ترا

بر جبین همچو گهر گرد یتیمی دارد
دید تا شبنم گل، چهره زیبای ترا

خضر از دامن یک عمر ابد دست نداشت
کیست از دست دهد زلف دلارای ترا؟

طوق هر فاخته ای حلقه ماتم می شد
سرو می دید اگر قامت رعنای ترا

دو جهان در نظرش دست نگارین گردد
هر که در چشم کشد خاک کف پای ترا

که گل از شمع تو چیند، که گرفته است به بر
پرده شرم چو فانوس سراپای ترا

پر مقید به تماشای خود ای ماه مباش
آفتابی نکند آینه، سیمای ترا!

ما که داریم ز دل، دیدن روی تو دریغ
چون به آیینه پسندیم تماشای ترا؟

مانده در عقده حیرت نفس موی شکاف
بوسه چون راه برد لعل شکرخای ترا؟

چشم صائب به کجای تو نظرباز شود؟
شوخی چشم غزال است سراپای ترا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#503 | Posted: 5 Jun 2014 13:23




غزل شماره ۴۹۹

گل ازان زود به بازار رساند خود را
که به آن گوشه دستار رساند خود را

چون خط سبز، نفس سوخته ای می باید
که به آن لعل شکربار رساند خود را

سنگ بر سینه زند قطره ز گوهر شب و روز
که به آن قلزم زخار رساند خود را

خون ما را چه قدر خون جگر باید خورد
که به آن غمزه خونخوار رساند خود را

صاف شو صاف که تا می نشود صاف از درد
نیست ممکن به لب یار رساند خود را

دامن دشت جنون جای تن آسانان است
به که دیوانه به بازار رساند خود را

رشته بی گرهی نیست درین بحر چو موج
که به آن گوهر شهوار رساند خود را

بسته دانه و آبند سراسر مرغان
زین قفس تا که به گلزار رساند خود را؟

نیست در بند جهان مرغ سبک پروازی
کز قفس تا سر دیوار رساند خود را

شیشه دل شود از سنگ ملامت خندان
کبک آن به که به کهسار رساند خود را

یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است
به چه امید به بازار رساند خود را؟

مرده خواب غرورند ز خود بی خبران
کیست در دولت بیدار رساند خود را؟

جگر دانه تسبیح ازان سوراخ است
که به سررشته زنار رساند خود را

صائب از مشق سخن مطلب طوطی این است
که به آن آینه رخسار رساند خود را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#504 | Posted: 5 Jun 2014 13:24




غزل شماره ۵۰۰

هر که چون شیشه به پیمانه رساند خود را
چون سلیمان به پریخانه رساند خود را

ما ز بی حوصلگی صلح به مینا کردیم
وقت آن خوش که به میخانه رساند خود را

در همین نشأه شود جنت او نقد، اگر
زاهد خشک به میخانه رساند خود را

هر مقامی که به آن، هوش به عمری نرسد
دل به یک نعره مستانه رساند خود را

سینه اش کان بدخشان شود از باده لعل
چون سبو هر که به میخانه رساند خود را

شمع در محفل ازان نعل در آتش دارد
که به بال و پر پروانه رساند خود را

عاشق از هر دو جهان تا نکند قطع نظر
نیست ممکن که به جانانه رساند خود را

به دو صد زخم نپیچد سر تسلیم از تیغ
که به آن زلف سیه، شانه رساند خود را

بت پرستی که نگشته است ز خود رو گردان
به چه امید به بتخانه رساند خود را

نیست ممکن به پر و بال رسد کس به مراد
مگر از همت مردانه رساند خود را

شمع در کوتهی خویش ازان دارد سعی
که به خاکستر پروانه رساند خود را

باده از شیشه جلوریز برون می آید
که به سر منزل پیمانه رساند خود را

زان چو موج است همه رشته جان ها بی تاب
که به آن گوهر یکدانه رساند خود را

صائب از چشم بد خلق مسلم گردد
هر که چون گنج به ویرانه رساند خود را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#505 | Posted: 5 Jun 2014 21:22 | Edited By: andishmand




غزل شماره۵۰۱

در سفر زود خجالت کشد از دعوی خویش
در وطن هر که سبکبار نماید خود را

چه کند با دل بی درد، کلام صائب؟
این نمک در دل افگار نماید خود را

باده در لعل لب یار نماید خود را
آب در گوهر شهوار نماید خود را

در پریخانه خم جوش دگر دارد می
سیل در سینه کهسار نماید خود را

در حجاب است ز بی رغبتی ما دلدار
ورنه یوسف به خریدار نماید خود را

محو در نور شود هر دو جهان چون جوهر
اگر آن آینه رخسار نماید خود را

دل چو بیرون رود از جسم تماشا دارد
بی صدف، گوهر شهوار نماید خود را

دل روشن چه پر و بال گشاید در جسم؟
بحر در قطره چه مقدار نماید خود را؟

تا تو از نام و نشان پاک نیایی بیرون
چه خیال است که دلدار نماید خود را؟

هوشمندی که به هنگامه مستان افتد
مصلحت نیست که هشیار نماید خود را

در غریبی همه کس می شود انگشت نما
هر گلی بر سر دستار نماید خود را

می کند دعوی بینش همه کس زیر فلک
هر شراری به شب تار نماید خود را

هست تا زیر فلک، جوهر دل پوشیده است
تیغ چون در ته زنگار نماید خود را؟

جای رحم است بر آن چشم غلط بین کز جهل
خوابها بیند و بیدار نماید خود را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#506 | Posted: 5 Jun 2014 21:24




غزل شماره۵۰۲

حسن کی در دل چون سنگ نماید خود را؟
باده در شیشه بیرنگ نماید خود را

عشق ازان شوختر افتاده که پنهان گردد
این شرر در جگر سنگ نماید خود را

در شب تار کند جلوه دیگر آتش
چهره زیر خط شبرنگ نماید خود را

تکیه بر دوستی چرخ مکن کاین مکار
به تو یکرنگ ز نیرنگ نماید خود را

زود باشد که زند غوطه به خون چون طاوس
خودنمایی که به صد رنگ نماید خود را

سنگ دندان پریشان سخنان است وقار
وای بر آن که سبک سنگ نماید خود را

شود از بخت سیه، جوهر ذاتی ظاهر
جوهر تیغ اگر از زنگ نماید خود را

عندلیبی که شد از نغمه شناسان نومید
به چه امید به آهنگ نماید خود را؟

خون کند در دل صیاد ز پرکاری ها
آهوی وحشی اگر لنگ نماید خود را

صائب آن حسن به سامان که نگنجد به خیال
چه قدر در نظر تنگ نماید خود را؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#507 | Posted: 5 Jun 2014 21:25




غزل شماره۵۰۳

راه خوابیده رسانید به منزل خود را
نرساندی تو گرانجان به در دل خود را

تا چو گرداب توان ریشه رسانید به آب
همچو کشتی مکن آلوده ساحل خود را

نقد هستی است گرامی تر ازان ای غافل
که کنی خرج به اندیشه باطل خود را

نشود خرج زمین قطره چو گوهر گردید
برسان زود به آرامگه دل خود را

در چنین فصل بهاری نشوی چون مجنون؟
می شماری اگر از مردم عاقل خود را

سر سودازده را تیغ بود سایه بید
وارهان زود ازین عقده مشکل خود را

حسن لیلی چه خیال است شود پرده نشین؟
چه تسلی دهی از دیدن محمل خود را؟

گوهری نیست درین قلزم خونین صائب
پوچ (و) بی مغز مکن چون کف ساحل خود را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#508 | Posted: 5 Jun 2014 21:26




غزل شماره۵۰۴

چشم بگشا، سبک از خواب گران کن خود را
بر هوا پای بنه، تخت روان کن خود را

می کند کار لب نان، لب افسوس اینجا
لب بگز، فارغ از اندیشه نان کن خود را

گوهر آبله در راه طلب ریخته است
قدمی پیش نه، از دیده وران کن خود را

بر جوانی مخور افسوس در انجام حیات
باده کهنه به دست آر و جوان کن خود را

زردرویی، گل روی سبد هشیاری است
می گلرنگ بکش، لاله ستان کن خود را

اگر از تشنه لبان گهر سیرابی
سعی کن همچو صدف پاک دهان کن خود را

شکوه از زخم زبان کردن مردم سبکی است
قلعه آهنی از گوش گران کن خود را

می رسد فیض به هر کس که بود فیض رسان
از رخ تازه، بهار دگران کن خود را

برکت می رود از هر چه به آن چشم رسید
زینهار از نظر خلق نهان کن خود را

می خورندت به نظر گرسنه چشمان جهان
چون شب قدر نهان در رمضان کن خود را

صائب این آن غزل منصف وقت است که گفت
گرنه آیینه شوی، آینه دان کن خود را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#509 | Posted: 5 Jun 2014 21:27




غزل شماره ۵۰۵

ما که در خم ننمودیم فلاطون خود را
صاف سازیم درین صومعه ها چون خود را؟

باده از خم به چهل روز به مینا آید
ما به یک جوش رساندیم به گردون خود را

هیچ بر جای نماند از دل ما چون مرکز
تا فکندیم ازین دایره بیرون خود را

از کشاکش نشود رشته جان فارغبال
تا نپیچیم بر آن قامت موزون خود را

کوه غم در دل سودازده ما صائب
بیش از آن است که سنجیم به مجنون خود را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#510 | Posted: 5 Jun 2014 21:28




غزل شماره ۵۰۶

نیست اندیشه ای از زخم زبان سرکش را
خار و خس بستر سنجاب بود آتش را

بهره از عمر بود تیره روانان را بیش
زودتر جذب کند خاک می بی غش را

خوابش از بستر بیگانه پریشان نشود
هر که در زندگی از خاک کند مفرش را

چشم بر شست تو دارند غزالان حرم
خالی از تیر به بازیچه مکن ترکش را

به جز از جاذبه مهر و محبت صائب
کیست از خانه برون آورد آن سرکش را؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 51 از 718:  « پیشین  1  ...  50  51  52  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites