تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 52 از 718:  « پیشین  1  ...  51  52  53  ...  717  718  پسین »  
#511 | Posted: 5 Jun 2014 21:29




غزل شماره ۵۰۷

از نظر کرد نهان خط رخ آن مهوش را
پردگی ساخت شب دل سیه این آتش را

چون برآید نفس از سوختگان در بزمی
که نمک سرمه آواز شود آتش را؟

زاهد خشک برآورد مرا از مشرب
چون سفالی که کند جذب، می بی غش را

آه در سینه من محنت پیری نگذاشت
که کمان دل تهی از تیر کند ترکش را

خصم سرکش شود از راه تحمل مغلوب
خاک خاموش به از آب کند آتش را

پرده تیرگی دل نشود رخت سفید
چه دهی عرض به صراف، زر روکش را؟

در شبستان لحد تلخ نگردد خوابش
هر که در زندگی از خاک کند مفرش را

نبرد زخم زبان سرکشی از طینت عشق
چون خس و خار شود بند زبان آتش را؟

بر سر رحم نیامد به زر و زاری و زور
به چه تدبیر کنم رام، من آن سرکش را؟

هر کجا اهل دلی نیست مزن دم صائب
نتوان خواند به هر کس سخن دلکش را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#512 | Posted: 5 Jun 2014 21:30




غزل شماره ۵۰۸

تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را
که عرق داغ کند لاله سیرابش را

تا به دامان قیامت نشود چشمش خشک
یک نظر هر که ببیند گل سیرابش را

وحشت از صحبت مجنون نکند چشم غزال
می توان یافت گرفته است رگ خوابش را

گر فتد راه به دریای دلم طوفان را
حلقه گوش کند حلقه گردابش را

کعبه و بتکده بی جلوه مستانه یار
آسیایی است که انداخته اند آبش را

جوهر آن مژه صائب زره زیر قباست
این چنین ساده مبین تیغ سیه تابش را


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#513 | Posted: 5 Jun 2014 21:31




غزل شماره ۵۰۹

شانه گر باز کند زلف گرهگیرش را
نی به ناخن شکند پنجه تدبیرش را

هر که دیوانه آن زلف چو زنجیر شود
چرخ در گوش کشد حلقه زنجیرش را

گل خورشید ز هر ذره به دامن چیند
هر که آرد به نظر حسن جهانگیرش را

در دو عالم شود انگشت نما چون مه نو
لب زخمی که ببوسد لب شمشیرش را

چون هدف، گردن امید برافراخته ام
تا چو مژگان به نظر جای دهم تیرش را

از شکر خنده آن طفل دل عالم سوخت
دایه آمیخت همانا به شکر شیرش را

چه دهی پشت به دیوار درین خانه که هست
هر نفس صورتی آیینه تصویرش را

سنگ کم می شمرد لعل و گهر را صائب
به چه از راه برم چشم و دل سیرش را؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#514 | Posted: 5 Jun 2014 21:32




غزل شماره ۵۱۰

سخن آن است که از جای درآرد دل را
حدی آن است که دیوانه کند محمل را

باده آن است که خشت از سر خم بردارد
عالم آن است که بیدار کند جاهل را

سخن پوچ همان به که نیاید بر لب
چه کمال از کف بی مغز بود ساحل را؟

خانه زادست نشاط دل خونین جگران
مطرب از بال و پر خویش بود بسمل را

گر شوی مرغ، همان بال ترا دام ره است
تا سبکبار نسازی ز علایق دل را

محو دلجویی پروانه بود روی دلش
شمع دارد به زبان گر چه همه محفل را

بی سخن، قابل تحسین نبود احسانش
هر که محتاج به گفتار کند سایل را

باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند
با خبر باش که بر هم نزنی یک دل را

عشق داغی است که مرهم نکند پنهانش
چند بر چهره خورشید بمالی گل را؟

نیست با اهل خرد سنگ ملامت را کار
نقطه بر سر نگذارند خط باطل را

صائب از خود بفشان گرد علایق زنهار
کاین غباری است که پوشیده کند منزل را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#515 | Posted: 5 Jun 2014 21:35




غزل شماره ۵۱۱

عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را

آب جان را چو گهر در گره تن مگذار
چون گل و لاله به خورشید رسان شبنم را

در وصالیم و همان خون جگر می نوشیم
تلخی از دل نبرد قرب حرم زمزم را

عالم از جای به تعظیم کلامش خیزد
هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را

رم آهوی حرم پای گرانخواب شود
چون به دوش افکنی آن زلف خم اندر خم را

قفس شیر نگشته است نیستان هرگز
عشق آن نیست که بر هم نزند عالم را

شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر
نیست آواز درا قافله شبنم را

زینت مردم آزاده بود بی برگی
محضر جود بود دست تهی حاتم را

چه خبر از دل آواره ما خواهد داشت؟
مست نازی که ندارد خبر عالم را

صائب از شعله آه تو، که روشن بادا!
می توان خواند شب تار خط درهم را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#516 | Posted: 5 Jun 2014 22:48 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۵۱۲

فقر بی قدر کند سلطنت عالم را
هوس ملک نباشد پسر ادهم را

می کند کار خرد، نفس چو گردید مطیع
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را

خرد مشمار گنه را، که گناهی است بزرگ
گندمی کرد ز فردوس برون آدم را

پیش چشمی که شد از پرده شناسان حجاب
شاهدی نیست به از چهره خود مریم را

نیست ممکن، نکند صحبت نیکان تأثیر
گل به خورشید رسانید سر شبنم را

می تواند به نفس کرد جهان را روشن
هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را

دانش آنراست مسلم که به تردستی شرم
گرد خجلت ز جبین پاک کند ملزم را

حق محال است به مرکز نرساند خود را
در کف دیو قراری نبود خاتم را

کجی از بد گهران صحبت نیکان نبرد
ظفر از تیغ محال است برآرد خم را

دیده مور، شود ملک سلیمان به خلیق
تنگی خلق، دل مور کند عالم را

کار اکسیر کند همت ذاتی صائب
خاک در دست زر و سیم شود حاتم را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#517 | Posted: 5 Jun 2014 23:06 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۵۱۳

وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا
که به زنجیر دو زلفش نتوان بست مرا

بس که آشفته ز سودای توام، می گردد
صفحه مشق جنون، آینه در دست مرا

دارم از پاس وفا سلسله بر پا، ورنه
من نه آنم که به زنجیر توان بست مرا

گر چه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم
رهروی نیست درین راه که نشکست مرا

دام را شوخی چشم تو ز هم می گسلد
ورنه آهو نتواند ز نظر جست مرا

دو جهان رشته شیرازه ز من می طلبید
بود روزی که سر زلف تو در دست مرا

تیغ من جوهر خود کرد ز غیرت ظاهر
چرخ هر چند که برداشت به یک دست مرا

خامشی داردم از مردم کج بحث ایمن
نیست چون ماهی لب بسته غم شست مرا

آیم از خاک به محشر چو سبو دست به دوش
گر چنین گردش چشم تو کند مست مرا

چون میان من و او دست دهد جمعیت؟
که به دست آمدنش می برد از دست مرا

خاک در کاسه دشمن کند افتادگیم
نقش بندد به زمین هر که کند پست مرا

سرو آزاده من وحشت از آب و گل داشت
کرد حیرانی رفتار تو پابست مرا

طرفی نیست جز آیینه مرا چون طوطی
هم منم صائب اگر هم سخنی هست مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#518 | Posted: 5 Jun 2014 23:13




غزل شماره ۵۱۴

تلخی عالم ناساز شراب است مرا
تری بدگهران عالم آب است مرا

تا ازان روی عرقناک، نظر دادم آب
آب حیوان به نظر موج سراب است مرا

لب به دریوزه می تلخ نسازم چون جام
آبرو جمع چو شد، عالم آب است مرا

نیست بی سوختگان شور مرا چون آتش
می ز خونابه دلهای کباب است مرا

جز در دوست که بیداری دل می بخشد
تکیه بر هر چه کنم باعث خواب است مرا

می دهد شادی بی درد مرا غوطه به خون
خنده کبک دری، چنگ عقاب است مرا

می دهم عرض به دشمن گره مشکل خویش
از هوا چشم گشایش چو حباب است مرا

گر چه همخانه دریای گرامی گهرم
چون صدف، دانه روزی ز سحاب است مرا

کمتر از جنبش ابروست مرا دور نشاط
خوشدلی چون مه نو پا به رکاب است مرا

تلخی زهر عتاب است گوارا بر من
با شکرخنده خوبان شکراب است مرا

مطلب افتاده مرا تندی و بدخویی تو
غرض از نامه نه امید جواب است مرا

حسن بی پرده کند آب نگه را، ورنه
دست، گستاخ به آن بند نقاب است مرا

راست کیشم، به نشان می رسد آخر تیرم
خود حسابم، چه غم از روز حساب است مرا؟

نیست کاری به دورویان جهانم صائب
روی دل از همه عالم به کتاب است مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#519 | Posted: 5 Jun 2014 23:14




غزل شماره ۵۱۵

هر نفس تازه گلی زیب کنارست مرا
دایم از جوش سخن، جوش بهارست مرا

کمر وحدت من نیست به جز حلقه فکر
چون سر غنچه به زانو سر و کارست مرا

نام منصور من از فکر بلندی گیرد
سر زانوی تأمل، سر دارست مرا

می چکد خون چو کباب از سخن رنگینم
سینه از ناخن اندیشه فگارست مرا

روی دل بر سر گفتار مرا می آرد
هر چه جز دل بود آیینه تارست مرا

چون شرر نیست مرا کار به هر تردامن
صحبت سوختگان باغ و بهارست مرا

سایه شهر بود بر دل من کوه گران
دامن دشت جنون، دامن یارست مرا

می شود از نفس صبح، چراغم خاموش
صیقل آینه دل، شب تارست مرا

نیست در آینه ام نقش دگر جز رخ دوست
چشم بر هر چه فتد روی نگارست مرا

نکند دایره عیش مرا بی پرگار
نقطه دل که چو مرکز به قرارست مرا

ساغری در خور من نیست درین میکده ها
ورنه تسبیح ریا حلقه مارست مرا

گر چه پر گل بود از گریه من دامن دشت
رزق، چون آبله از نشتر خارست مرا

می توانم به دغا کرد حریفان را مات
مانع راهزنی، راه قمارست مرا

آه ازان روز که از پرده برآید صائب
نغمه هایی که گره در رگ تارست مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#520 | Posted: 5 Jun 2014 23:15




غزل شماره ۵۱۶

نفس سوخته روشنگر جان است مرا
چون شرر، زندگی از سوختگان است مرا

دل سودا زده ام جوش بهاران دارد
چهره از درد اگر برگ خزان است مرا

بیخودی گرد ملال از دل من می شوید
رفتن دل به نظر آب روان است مرا

گر چه افتاده ام اما پی برداشتنم
هر که قد راست کند تیر و سنان است مرا

گردش چرخ محال است مرا پیر کند
همت پیر مغان، بخت جوان است مرا

نتوان شست به هر صید گشادن، ورنه
آه تیری است که دایم به کمان است مرا

می کند سلسله عمر ابد را کوتاه
گرهی چند که در رشته جان است مرا

در سفر عادت سیلاب بهاران دارم
سختی راه طلب، سنگ فسان است مرا

در خریداری درد تو به جان بی تابم
ورنه یوسف به زر قلب گران است مرا

نیست چون سرو، مرا بی ثمری بر دل بار
که ز آسیب خزان خط امان است مرا

آب از دیده خورشید گشاید صائب
در دل آیینه عذاری که نهان است مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 52 از 718:  « پیشین  1  ...  51  52  53  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites