تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 64 از 718:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  717  718  پسین »  
#631 | Posted: 7 Jun 2014 14:50




غزل شمارهٔ ۶۲۸

نه دل ز عالم پر وحشت آرمیده مرا
که پیچ و تاب به زنجیرها کشیده مرا

رهین وحشت خویشم که می برد هر دم
به سیر عالم دیگر، دل رمیده مرا

چو آسیا که ازو آب گرد انگیزد
غبار دل شود افزون ز آب دیده مرا

چو جام اول مینا، سپهر سنگین دل
به خاک راهگذر ریخت ناچشیده مرا

بریده باد زبانش به تیغ خاموشی
کسی که از تو به تیغ زبان بریده مرا

چگونه دست نوازش مرا دهد تسکین؟
نکرد کوه غم و درد، آرمیده مرا

به قطره تشنگی ریگ کم نمی گردد
چه دل خنک شود از باده چکیده مرا؟

نگشته است دو تا پشتم از کهنسالی
که قد ز بار گنه چون کمان خمیده مرا

دهان شیر و پلنگ است مهد راحت من
ز بس زبان ملامتگران گزیده مرا

نثار بوسه او نقد جان چرا نکنم؟
که تا رسیده به لب، جان به لب رسیده مرا

به صد هزار صنم ساخت مبتلا صائب
درین شکفته چمن، دیده ندیده مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#632 | Posted: 7 Jun 2014 14:51




غزل شمارهٔ ۶۲۹

به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا
که تیر کج، گذرد راست از نشانه مرا

درین ریاض من آن بلبل زمین گیرم
که نیست جز گره بال خویش دانه مرا

کجاست حلقه دامی و گوشه قفسی؟
که مار شد خس و خاشاک آشیانه مرا

بلاست خواب پریشان دراز چون گردد
چه دلخوشی بود از عمر جاودانه مرا؟

چو آفتاب مرا نیست سیم و زر در کار
که هست چهره زرین خود، خزانه مرا

به غیر گرد یتیمی نمانده چون گوهر
امید ساحل ازین بحر بیکرانه مرا

عجب که راه به سر وقت من برد درمان
چنین که درد گرفته است در میانه مرا

چگونه پای به دامن کشم درین وادی
که موج ریگ روان است تازیانه مرا

به خاک شوره کند تخم پاک را باطل
ستمگری که برون آورد ز خانه مرا

به ابر رحمت این بحر، چشم بد مرساد!
که چون صدف ز گهر کرد آب و دانه مرا

چنان فسرده ز وضع جهان شدم صائب
که نیست لذت از اشعار عاشقانه مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#633 | Posted: 7 Jun 2014 14:52 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۶۳۰

شکست نقش مرادست بوریای مرا
نسیم فتح، قلم می کند لوای مرا

ز بیم دوزخ اگر فارغم ز غفلت نیست
که می دهد عمل من همان سزای مرا

نظر به دانه کس نیست سیر چشمان را
به آب خشک بود گردش آسیای مرا

یکی هزار شد از وصل بی قراری دل
نکرد سرمه منزل خمش درای مرا

رسیده است به جایی گران رکابی خواب
که توتیای قلم ساخته است پای مرا

چنان به پیکر من ضعف زور آورده است
که فرق نیست ز قد دوتا، عصای مرا

ز بس که نور بصیرت نمانده در مردم
به نرخ خاک نگیرند توتیای مرا

ز گرمی طلب از بس که داغدار شده است
زمین ز خویش کند دور، نقش پای مرا

شود ز آب وضو تازه، داغ های ریا
مگر شراب نمازی کند ردای مرا

هلال عید شود حلقه برون درم
شبی که روی تو روشن کند سرای مرا

مرا ز نعمت دیدار سیر نتوان کرد
که ساختند نگون کاسه گدای مرا

نظر به صیقل مردم ندارد آینه ام
چو بحر، موجه من می دهد جلای مرا

به سنگلاخ اگر راه سیل من افتد
چنان روم که کسی نشنود صدای مرا

نهشت سبزه خوابیده در سراسر باغ
به عندلیب چه نسبت بود نوای مرا؟

قدم شمرده نهم بر بساط گل صائب
ز بس که خار ملامت گزیده پای مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#634 | Posted: 7 Jun 2014 14:54




غزل شمارهٔ ۶۳۱

به هر که هر چه ضرورست داده اند آن را
بس است آب دهن آسیای دندان را

مدار چشم تفاوت ز پله میزان
یکی است سنگ و گهر، دیده های حیران را

مکن به پرده ناموس عشق را پنهان
که بادبان نشود پرده دار طوفان را

به احتیاط نفس کش به عاشقان چو رسی
که ناز زلف بود خاطر پریشان را

کشیده دار عنان ادب به وادی عشق
که ریگ، خرده جانهاست این بیابان را

بدوز چاک دلم را به رشته سر زلف
که نیست حاجت محراب، کافرستان را

به طفل تخته تعلیم دادن استاد
اشاره ای است که آماده باش طوفان را

غم مآل که دارد، که فکر جامه و نان
گرفته است درون و برون انسان را

ز دل توقع آسودگی ز خامی هاست
قرار نیست به یک جای هیچ پیکان را

فتاده است سر و کار من به صحرایی
که قدر ریگ روان نیست خرده جان را

شکستگی نرسد خامه ترا صائب!
که سرخ کرد ز گفتار، روی ایران را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#635 | Posted: 7 Jun 2014 14:55




غزل شمارهٔ ۶۳۲

احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را
گرفت خیل پری در میان سلیمان را

شکار هاله بود ماه و آن خط مشکین
به دام هاله کشید آفتاب تابان را

تن لطیف ترا عطر، خار پیرهن است
به بوی گل مگشا چاک آن گریبان را

مشو ز حال دل ای یار تازه خط غافل
که نیست جز دل ما شمعی این شبستان را

به حکمت از لب خود مهر خامشی بردار
به دست دیو مده خاتم سلیمان را

ز جان درین تن خاکی مجوی جوش نشاط
که در تنور، نفس سوخته است طوفان را

به ما حرارت دوزخ چه می تواند کرد؟
اگر ز ما نستانند چشم گریان را

ز حال راهروان غافلم، همین دانم
که هست توشه ز دل خضر این بیابان را

ز دود آه، لب تازه خط او صائب
سیاه خانه نشین کرد آب حیوان را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#636 | Posted: 7 Jun 2014 14:56




غزل شمارهٔ ۶۳۳

بهار شد که ببندند در گلستان را
شکوفه پنبه شود گوش باغبانان را

هزار بار فزون شمع آسیا کرده است
غبار خاطر من آفتاب تابان را

حباب نیست، که از شرم لعل سیرابش
عرق به جبهه نشسته است آب حیوان را

ز ماهتاب بناگوش یار می آید
که شیر مست کند ریگ این بیابان را

صدف به کد یمین رزق خویش می گیرد
عبث به جود ستایش کنند نیسان را

چه ساده ام که به دست تهی طمع دارم
که پر ز بوسه کنم چاه آن زنخدان را

ز جرم عشق نهان داشتن پشیمانم
نمک چشیده و دزدیده ام نمکدان را

بهشت سرمه ازین خاک می برد صائب
به مصر و شام چه نسبت بود صفاهان را؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#637 | Posted: 7 Jun 2014 14:57




غزل شمارهٔ ۶۳۴

لبت به خون جگر شسته روی مرجان را
خط تو ساخته خس پوش، آب حیوان را

لب عقیق به دندان گرفته است سهیل
ز دور دیده مگر سیب آن زنخدان را؟

به آستین، سر اشکم فرو نمی آید
کفن ز اطلس خون بس بود شهیدان را

بشوی نقش وطن را به رود نیل از دل
که نیست آب مروت به چشم، اخوان را

جنون عشق ز فولاد پنجه دارد و من
به تار اشک رفو می کنم گریبان را

هر آنچه داده قسمت بود روان پیش آر
گران مکن به دل خود قدوم مهمان را

صفیر خامه صائب بلند چون گردید
نشست شعله آواز، عندلیبان را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#638 | Posted: 7 Jun 2014 14:59




غزل شمارهٔ ۶۳۵

ببین به دور لبش خط عنبرافشان را
که چون شراب برون داده راز پنهان را

به باد دست، کلید خزانه را مسپار
مده به دست صبا زلف عنبرافشان را

مکن به ماه نو ابروی یار را تشبیه
چه نسبت است به محراب طاق نسیان را؟

درازدستی اهل هوس ز گستاخی
به ماه مصر گوارا نمود زندان را

ز لطف و قهر تو مهرم نمی شود کم و بیش
که پشت و رو نبود آفتاب تابان را

گره به جبهه آیینه وار خویش مزن
مکن به طوطی خوش حرف تنگ، میدان را

اگر تو دامن خود را به دست ما ندهی
ز دست ما نگرفته است کس گریبان را

ز بس که خلق تنک مایه اند از انصاف
به سیم قلب نگیرند ماه کنعان را

بر آن گروه حلال است دعوی همت
که چین جبهه شمارند مد احسان را

کباب حسن گلوسوز تشنگی گردم!
که سرد بر دل من کرد آب حیوان را

جدا نمی شود از هم، دو دل یکی چو شود
نمی توان ز دل ما کشید پیکان را

غلط به کاغذ ابری کنند دیده وران
فشرد بس که فلک ابرهای احسان را

در آن سری که بود خارخار شوق، کند
چو گردباد به یک پای طی، بیابان را

ز ناقصان بصیرت بلندپروازی
سر از دریچه برون کردن است کوران را

خرید خون خود از ناز نعمت الوان
فشرد بر جگر خویش هر که دندان را

ز آه دل نگشاید که از گشاد خدنگ
دل گرفته نگردد شکفته پیکان را

سخن به مردم فهمیده عرض کن صائب
به شوره زار مکن صرف، آب حیوان را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#639 | Posted: 7 Jun 2014 15:00




غزل شمارهٔ ۶۳۶

بود به حفظ خدا دل قوی ضعیفان را
که سهم شیر نگهبان بود نیستان را

وصال کعبه کسی را که در نظر باشد
به چشم جای چو مژگان دهد مغیلان را

ز جسم، جان گنهکار را ملالی نیست
که دلپذیر کند بیم قتل، زندان را

ز اشک لعلی من کی دلش به درد آید؟
لبی که خون به جگر می کند بدخشان را

ز خال کنج لب یار می توان دانست
که چشم هاست به دنبال، گوشه گیران را

در آن دیار که آن روی لاله گون باشد
به گل زند چمن آرا در گلستان را

فروغ روی تو چون مردمک سیه سازد
به چشم روزنه ها آفتاب تابان را

ز شوخی عرق شرم، سخت می ترسم
که داغدار کند سیب آن زنخدان را

ز گفتگوی شکربار مور، نزدیک است
که مهر لب شود انگشتری سلیمان را

چو گردباد به سرگشتگی علم سازد
جنون دوری من خاک این بیابان را

بود به سینه پر داغ عاشقان، مرهم
طفیلیی که کند تنگ، جای مهمان را

چو تخم سوخته دل های قانع از غیرت
کنند خون به جگر ابرهای احسان را

ز زندگی چه به کرکس رسد به جز مردار؟
چه لذت است ز عمر دراز نادان را؟

فلک ز گردش چشمت چنان گریزان شد
که از ستاره به دندان گرفت دامان را

ز بزم می دل پر خون گرفته تر گردد
که خون فسرده کند جوش بحر، مرجان را

سخن کمال پذیرد ز مستمع صائب
گهر کند صدف پاک، اشک نیسان را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#640 | Posted: 7 Jun 2014 15:01




غزل شمارهٔ ۶۳۷

ز اشک گرم خطر نیست خار مژگان را
که چشم شیر نگهبان بود نیستان را

مجوی آب مروت ز چرخ سفله نهاد
که دود آه کند این سفال، ریحان را

نظر ز روی لطیفش چگونه آب دهم؟
که چشم شور بود شبنم این گلستان را

کمند جاذبه طوطیان شیرین حرف
ز بند نی بدر آورد شکرستان را

ز دست جرأت من در وصال ایمن باش
که قرب بحر کند خشک، دست مرجان را

ز اشک گرم شود نامه سیاه سفید
ز آه سرد بود برگریز عصیان را

ازان به زخم زبان از خوشامدم قانع
که به ز نقش و نگارست رخنه زندان را

همان سفینه اش از شرم جود دریایی است
صدف اگر چه گهر ساخت اشک نیسان را

ز میوه های بهشتی گزیده شد صائب
فشرد بر جگر خویش هر که دندان را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 64 از 718:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites