تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 80 از 718:  « پیشین  1  ...  79  80  81  ...  717  718  پسین »  
#791 | Posted: 9 Jun 2014 21:40




غزل شمارهٔ ۷۸۷

بر رو چو برگ گل ندویده است خون ما
چون داغ لاله عشق مکیده است خون ما

ای تیغ لب مدزد که از شوق بوسه ات
چندین حجاب پوست دریده است خون ما

مشکل که سر ز خاک خجالت برآورد
خنجر به روی تیغ کشیده است خون ما

از خارزار نیشتر اندیشه کی کند؟
در شاهراه تیغ دویده است خون ما

چون شمع صبحگاهی و چون لاله سحر
هرگز به قیمتی نرسیده است خون ما

چون روز در قلمرو مژگان برآورد؟
از تیغ او امید بریده است خون ما

صائب هزار لاله سیراب سر زده است
بر هر گل زمین که چکیده است خون ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#792 | Posted: 9 Jun 2014 21:41




غزل شمارهٔ ۷۸۸

از بس سترد گرد ملال از جبین ما
در زیر خاک ماند چو دام آستین ما

چشم ستاره جوهر آزار ما نداشت
روزی که بود باده لعلی نگین ما

از اضطراب ما دل سنگ آب می شود
جای ترحم است به پهلونشین ما

نخجیر ما ز سایه خود طبل می خورد
صیاد کرده است عبث در کمین ما

آفت به گرد خرمن ما هاله بسته است
با برق در تلاش بود خوشه چین ما

دل را به نقد از الم نسیه می کشد
کاری که می کند نظر دوربین ما

صائب چرا ز فکر هم آواز خون خوریم؟
ز اهل سخن بس است خروشی قرین ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#793 | Posted: 9 Jun 2014 21:42




غزل شمارهٔ ۷۸۹

رحمت گرفته روی ز گرد گناه ما
آیینه تیره روز ز روی سیاه ما

هر قطره ای که در صدف ابر رحمت است
چون مهره گل است ز گرد گناه ما


بر جسم آنقدر که فزودیم همچو شمع
شد مایه زیادتی اشک و آه ما

ما چون حباب، تشنه محویم ازین محیط
سهل است موج اگر برباید کلاه ما

ما در رکاب جذبه توفیق می رویم
رطل گران چگونه شود سنگ راه ما؟

چون بحر در کشاکش موج است مضطرب
روی زمین ز ریگ روان گناه ما

ما را غلط به لشکر اصحاب فیل کرد
از دور دید کعبه چو کوه گناه ما!

داریم چشم آن که شود روز بازخواست
سر پیش پا فکندن ما، عذر خواه ما

صائب که را گمان که سیه مست غفلتی
در شاهراه توبه شود خضر راه ما؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#794 | Posted: 9 Jun 2014 21:50




غزل شمارهٔ ۷۹۰

صبح جهان بود نفس غم زدای ما
جان تازه می شود زدم جانفزای ما

بیدار شد ز خواب گرانجان بی غمی
هر کس شنید ناله دردآشنای ما

ته جرعه ای بود که به خاکش فشانده اند
دریا، نظر به ساغر مردآزمای ما

چون کوه قاف موج پریزاد می زند
از جوش فکر گوشه خلوت سرای ما

وحشی تر از نگاه غزال رمیده ایم
از مردمان کناره کند آشنای ما

انصاف نیست بار شدن بر شکستگان
پهلوی خشک خویش بود بوریای ما

بالین ز سر گرانی ما نیست در عذاب
از دست خود بود چو سبو متکای ما

چون پست فطرتان غم روزی نمی خوریم
کز خوردن دل است مهیا غذای ما

فارغ ز کسب آب و هواییم چون حباب
کز اشک و آه خود بود آب و هوای ما

چاه حسود در ره ما چشم حسرت است
تا گشته است راستی ما عصای ما

صیقل به چشم آینه ماست ناخنک
از موجه خودست چو دریا جلای ما

هر بی جگر به ما طرف جنگ چون شود؟
برخاستن بود ز سر جان لوای ما

دست حمایت از ره آهستگی شده است
موری فتاده است اگر زیر پای ما

افلاک را به سلسله جنبان چه حاجت است؟
بی آب، سیر و دور کند آسیای ما

چندین هزار گمشده را رهنما شده است
دلهای شب به کعبه مقصد درای ما

آسوده تر ز دیده قربانیان بود
از ترک آرزو دل بی مدعای ما

قرصی نبود اگر چه فزون رزق ما چو مهر
یک ذره بی نصیب نشد از عطای ما

از رنگ زرد ماست دل لاله زار خون
گر سرخ نیست چون گل حمرا قبای ما

در عین خاکساری اگر تندیی کنیم
با چشم سازگار بود توتیای ما

می گردد از سعادت جاوید کامیاب
بر هر سری که سایه فکن شد همای ما

ما را اگر چه چون دیگران نیست خرده ای
کان زرست از رخ زرین، سرای ما

هر عقده ای که زلف سخن داشت، باز کرد
صائب زبان خامه مشکل گشای ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#795 | Posted: 9 Jun 2014 22:25




غزل شمارهٔ ۷۹۱

رزق ملایک است نوای رسای ما
چون می شود بلند نگردد نوای ما؟

با آن که عمرهاست ازان بزم رفته ایم
بتوان سپند سوخت ز گرمی به جای ما

بر دل هزار نشتر الماس می خوریم
خاری اگر شکسته شود زیر پای ما

لرزد چنان که بر گهر خویش جوهری
بر آبروی فقر و قناعت گدای ما

صد پیرهن ز گرد کسادی گرانترست
در چشم این سیاه دلان توتیای ما

شبنم برد به دامن ما همچو گل نماز
بلبل کند ز غنچه گل متکای ما

جنگ گریز می کند از کاه، کهربا
در عهد بی نیازی طبع رسای ما

ویرانتریم ازان که کسی قصد ما کند
آهسته سیل پای کشد از قفای ما

هر چند عاجزیم، در آزار ما مکوش
آتش شکسته دل شود از بوریای ما

خورشید را به هاله آغوش می کشیم
کوتاه نیست همت دست دعای ما

صائب کسی است اهل بصیرت که نگذرد
بیگانه وار از سخن آشنای

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#796 | Posted: 9 Jun 2014 22:26




غزل شمارهٔ ۷۹۲

آمد خزان و تر نشد از می گلوی ما
رنگی درین بهار نیامد به روی ما

چون موجه سراب اسیر کشاکشیم
هر چند متصل به محیط است جوی ما

باد مراد کشتی ما زور باده است
بر دوش خلق بار نگردد سبوی ما

دریا به سعی، گرد یتیمی ز ما نبرد
آب گهر چگونه دهد شستشوی ما؟

در آفتاب عشق که شد موم سنگها
خام است همچنان ثمر آرزوی ما

موی سفید هیچ کم از جوی شیر نیست
در کام آرزوی دل طفل خوی ما

ما چون نسیم خدمت آن زلف کرده ایم
گلها کنند پاره گریبان ز بوی ما

از خویش رفته را نتوان نقش پای یافت
رحم است بر کسی که کند جستجوی ما

صائب به آب خلق نداریم احتیاج
از اشک خود چو شمع بود آب جوی ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#797 | Posted: 9 Jun 2014 22:27




غزل شمارهٔ ۷۹۳

دستی که شد به گردش پیمانه آشنا
دیگر نشد به سبحه صد دانه آشنا

میزان عدل میل به یک سو نمی کند
عارف بود به کعبه و بتخانه آشنا

بر نقطه دل است چو پرگار سیر من
این مرغ قانع است به یک دانه آشنا

هر جا شراب هست، غم آشنا مخور
بیگانه می شود به دو پیمانه آشنا

زان لب همین نظاره خشکی است رزق من
باشد بخیل تا به در خانه آشنا

امروز داغ لاله رخان نیست چشم من
با آتش است کشتی پروانه آشنا

تا بر سر که سایه کند چتر داغ عشق
این آفتاب نیست به هر خانه آشنا

دیگر دلم ز زخم نمایان کمر نبست
تا شد به زلف و کاکل او شانه آشنا

شد نفس بد گهر ز مدارا گزنده تر
ز احسان نمی شود سگ دیوانه آشنا

بی دردسر به کعبه مقصود می رسد
هر سر که شد به صندل بتخانه آشنا

روشن کند سواد خط سرنوشت را
چشمی که گشت با خط پیمانه آشنا

روشن کند سواد خط سرنوشت را
چشمی که گشت با خط پیمانه آشنا

پرهیز نیست اهل خرابات را ز هم
دست سبوست با لب پیمانه آشنا

تا دل ز شوق آب نگردد، نمی شود
زین نه صدف به گوهر یکدانه آشنا

عقل است سنگ راه، و گرنه به یک نظر
اطفال می شوند به دیوانه آشنا

نقش کسی درست نشیند که چون نگین
باشد درین بساط به یک خانه آشنا

صائب ز آشنایی عالم کناره کرد
هر کس که شد به معنی بیگانه آشنا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#798 | Posted: 9 Jun 2014 22:28




غزل شمارهٔ ۷۹۴

افکنده اند در جگر سنگ رخنه ها
از موج تازیانه حکم تو آبها

در مجلس شراب تو از شوق می زنند
پروانه وار سینه بر آتش کبابها

شادم ز پیچ و تاب محبت که می رسد
آخر به زلف، سلسله پیچ و تابها

از آه ما در انجمن حسن می پرد
چون نامه های روز قیامت نقاب ها

بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم ترا طرفه خوابها

بیداری حیات شود منتهی به مرگ
آرامش است عاقبت اضطراب ها

تسلیم شو، وگرنه برای سبکسران
تابیده اند از رگ گردن طناب ها

صائب به این خوشم که مرا آزموده اند
شیرین لبان به باده تلخ عتابها

ای حسن پرده سوز تو برق نقاب ها
روی عرق فشان تو سیل حجاب ها

از نقطه های خال تو در هر نظاره ای
بیرون نوشته حرف شناسان کتاب ها

از انفعال روی تو گلهای شوخ چشم
بر پیرهن فشانده مکرر گلابها

در رشته می کشند گهرهای آبدار
در موج خیز حسن تو دام سرابها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#799 | Posted: 9 Jun 2014 22:31 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۷۹۵

وقت است جوش باده زند لاله زارها
میگون شود ز لاله لب جویبارها

طوفان لاله از سر دیوار بگذرد
گردد نهفته در گل بی خار، خارها

زرین تر از بساط سلیمان شود زمین
ریزد ز بس شکوفه به هر سو نثارها

گردد گل پیاده ز نشو و نما سوار
وز جوش گل، پیاده نماید سوارها

از خون لاله و نفس گرم نوبهار
آید به جوش چون خم می کوهسارها

نوخط شود زمین چو بناگوش گلرخان
دست نگار بسته شود شاخسارها

چون فوج طوطیی که هوا گیرد از زمین
بالد به خود ز نشو و نما سبزه زارها

گل چیدن احتیاج نباشد که می شود
از جنبش نسیم پر از گل کنارها

هرگز گمان نبود که با این فسردگی
آرد به جوش، دیگ مرا این شرارها

خواری گل همیشه بهاری است بی زوال
عزت بود رهین خزان و بهارها

ای وای بر نظارگیان، گر درین چمن
می بود رنگ بست، گل اعتبارها

در لقمه موی را نتوان دید تیره شب
در فقر، خوشگوار بود ناگوارها

صائب قدم شمرده نهد بر بساط گل
در پای رهروی که شکسته است خارها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#800 | Posted: 9 Jun 2014 22:33




غزل شمارهٔ ۷۹۷

نتوان به بی مثال رسید از مثال ها
از ره مرو به موج سراب خیال ها

بانگ جرس ز خوبی یوسف چه آگه است؟
در کنه ذات حق نرسد قیل و قال ها

زرین چو برگ های خزان دیده گشته اند
از باد دستی تو، زبان سؤالها

ما چون قلم تمام زبان شکایتیم
در خلوتی که قال شمارند حالها

از اشتیاق دام تو مرغان دوربین
در بیضه می دهند سرانجام بالها

در روزگار چشم تو جام تهی نماند
یکسر شدند ماه تمام این هلال ها

داغی که بود بر دل مجنون دورگرد
شد تازه از سیاهی چشم غزال ها

ده در شود گشاده، شود بسته چون دری
دارند ده زبان ز ده انگشت، لالها

در عهد پاکدامنی او نمی رود
دلهای بد گمان به ره احتمال ها

صائب ز خوابهای پریشان خلاص شد
هر کس که ساده کرد دل از خط و خال ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 80 از 718:  « پیشین  1  ...  79  80  81  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites