تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 92 از 718:  « پیشین  1  ...  91  92  93  ...  717  718  پسین »  
#911 | Posted: 13 Jun 2014 20:31




غزل شمارهٔ ۹۰۹

غضب ستیزه گر و عقل قهرمان در خواب
شتر گسسته مهارست و ساربان در خواب

گذشت عمر چو آب روان و ما غافل
بنای خانه بر آب است و پاسبان در خواب

چگونه چشم تو در خواب حرف می گوید؟
ز شوق حرف زنم با تو آنچنان در خواب

اگر نه قوت سحرست، چشم یار چرا
کشیده دارد ز ابروی خود کمان در خواب؟

سواد شعر تو صائب جلای چشم دهد
ندیده است چنین سرمه اصفهان در خواب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#912 | Posted: 13 Jun 2014 20:32




غزل شمارهٔ ۹۱۰

عرق فشانی آن گلعذار را دریاب
ستاره ریزی صبح بهار را دریاب

غبار خط به زبان شکسته می گوید
که فیض صبح بناگوش یار را دریاب

عقیق در دهن تشنه کار آب کند
به وعده ای جگر داغدار را دریاب

سواد جوهر تیغ قضا به دست آور
دگر اشاره ابروی یار را دریاب

درون خانه خزان و بهار یکرنگ است
ز خویش خیمه برون زن بهار را دریاب

ز نقطه حرف شناسان کتاب دان شده اند
ز خط بپوش نظر، خال یار را دریاب

شرارهاست ازان روی آتشین، انجم
اگر ز سوختگانی شرار را دریاب

تو کز شراب حقیقت هزار خم داری
به یک پیاله من خاکسار را دریاب

همیشه دور به کام کسی نمی گردد
به یک دو جرعه من بی قرار را دریاب

ز فیض صبح مشو غافل ای سیاه درون
صفای این نفس بی غبار را دریاب

ز گاهواره تسلیم کن سفینه خویش
میان بحر، حضور کنار را دریاب

همیشه روی به دیوار جسم نتوان داشت
صفای طلعت جان فگار را دریاب

غبار قافله عمر چون نمایان نیست
دو اسبه رفتن لیل و نهار را دریاب

به خون ز نعمت الوان چو نافه قانع شو
تراوش نفس مشکبار را دریاب

مشو به برگ تسلی ز نخل هستی خویش
بکوش، میوه این شاخسار را دریاب

درین ریاض چو صائب ز غنچه خسبان شو
گرهگشایی باد بهار را دریاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#913 | Posted: 13 Jun 2014 22:44




غزل شمارهٔ ۹۱۱

درون گنبد گردون فتنه بار مخسب
به زیر سایه پل، موسم بهار مخسب

فلک ز کاهکشان تیغ بر کف استاده است
به زیر سایه شمشیر آبدار مخسب

فتاده است زمین پیش پای صرصر مرگ
چو گرد بر سر این فرش مستعار مخسب

ز چار طاق عناصر شکست می بارد
میان چار مخالف به اختیار مخسب

درون سینه ماهی نکرد یونس خواب
برون نرفته ازین آبگون حصار مخسب

ز مرگ نسیه چه چون برگ بید می لرزی؟
ز مرگ نقد بیندیش، زینهار مخسب

اگر چه ظلمت شب پرده پوش بی ادبی است
تو بی ادب، ادب خود نگاه دار مخسب

مباد شرطه طوفان درست بنشیند
نبرده رخت ازین ورطه بر کنار مخسب

دو چشم روشن ماهی درون پرده آب
دو شاهدست که در بحر بی کنار مخسب

به چشم دام ز ذوق شکار خواب نرفت
اگر تو یافته ای لذت شکار مخسب

صفای چهره شبنم گل سحرخیزی است
ز یکدگر بگشا چشم اعتبار مخسب

به این امید که سر رشته ای به دست افتد
شود چو سوزن اگر پیکرت نزار مخسب

زمام ناقه لیلی بلال شب دارد
نصیحت من مجنون به یاد دار مخسب

بگیر از ورق لاله نقش بیداری
تو نیز ناخن داغی به دل فشار مخسب

گرفت هاله در آغوش، ماه خود را تنگ
تو هم ز اهل دلی ای تهی کنار مخسب

به سایه علم آه، خویش را برسان
شبی که فردا جنگ است، زینهار مخسب

ز حرف تلخ در اینجا زبان خویش بگز
به خوابگاه لحد در دهان مار مخسب

حلال نیست به بیماردار، خواب گران
ترحمی کن و بهر دل فگار مخسب

بهار عیش هم آغوش غنچه خسبان است
به زیر سایه گل پهن، سبزه وار مخسب

ستاره زنده جاوید شد ز بیداری
تو نیز در دل شب ای سیاهکار مخسب

به شب ز حلقه اهل گناه کن شبگیر
دلی چو آینه داری، به زنگبار مخسب

به جنبش نفس خود ببین و عبرت گیر
رفیق بر سر کوچ است، زینهار مخسب

دم فسرده سرما ز خواب سنگین است
اگر تو سوخته جانی، چو نوبهار مخسب

گل سر سبد عمر، چشم بیدارست
به رغم دیده گلچین روزگار مخسب

رسول گفت که با خواب، مرگ هم پدرست
به اختیار مکن مرگ اختیار مخسب

زمین و آب تو کمتر ز هیچ دهقان نیست
ز تخم اشک تو هم دانه ای بکار مخسب

کمین دزد بود خواب اگر ز اهل دلی
درین کمینگه آشوب، زینهار مخسب

نشان چشمه حیوان به تیرگی دادند
نقاب شب چو فکندند، خضروار مخسب

نبسته لب ز سخن، آرمیدگی مطلب
نکرده رخنه دیوار استوار مخسب

حصار جسم تو از چشم و گوش پر رخنه است
نصیحت دل آگاه گوش دار مخسب
به نیم چشم زدن پر ز آب می گردد
درین سفینه پر رخنه زینهار مخسب
گرفت دامن گل شبنم از سحرخیزی
تو هم شبی رخی از اشک تازه دار مخسب

ترا که دولت بیدار شمع بالین است
چو نقش صورت دیبا به یک قرار مخسب

به ذوق مطرب و می روزها به شب کردی
شبی به ذوق مناجات کردگار مخسب

ز فیض صدق طلب، مور پر برون آورد
تو نیز پای کسالت ز گل برآر مخسب

ترا به گوهر دل کرده اند امانت دار
ز دزد امانت حق را نگاه دار مخسب

اگر ترا به شکر خواب، بخت بفریبد
تو خواب تلخ عدم را به خاطر آر مخسب

برآر یوسف جان را ز چاه تیره تن
تو نور چشم وجودی، درین غبار مخسب

مثلثی است موالید بهر رفتن تو
درین بساط مربع تو خشت وار مخسب

ز نوبهار به رقص است ذره ذره خاک
تو نیز جزو زمینی، درین بهار مخسب

فروغ دولت بیدار، چشم اگر داری
تو هم چو شمع به مژگان اشکبار مخسب

مباد عشق نهد جوز پوچ در بغلت
چو کودکان به سر راه انتظار مخسب

نگاه کن سر تار نفس کجا بندست
نگاه دار سر رشته زینهار مخسب

ز عشق سرو چمن خواب نیست فاخته را
تو هم به سایه آن سرو پایدار مخسب

قدم به دیده خورشید نه مسیحاوار
میان آب و گل جسم چون حمار مخسب

گلیم بخت درین آب می توان شستن
چو مرده در دم صبح سفیدکار مخسب

رسید کوکبه عشق، سر برآر از خاک
چو دانه در جگر خاک در بهار مخسب

اگر نه مهر نهاده است بر دلت غفلت
به پیش دیده بیدار کردگار مخسب

به ذوق رنگ حنا، کودکان نمی خسبند
چه می شود، تو هم از بهر آن نگار مخسب

شده است دخمه دل های مرده مرکز خاک
درین حظیره پر مرده زینهار مخسب

جواب آن غزل مولوی است این صائب
ز عمر، یکشبه کم گیر و زنده دار مخسب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#914 | Posted: 13 Jun 2014 22:45




غزل شمارهٔ ۹۱۲

آمد سحر به خانه من یار، بی حجاب
امروز از کدام طرف سر زد آفتاب؟

دیروز بوسه بر لب خمیازه می زدم
امروز می کنم ز لبش بوسه انتخاب

هر چند سرکش است، شود رام و خوش عنان
حسنی که شد ز حلقه خط پای در رکاب

نتوان مرا به صبح صباحت فریب داد
پروانه را خنک نشود دل ز ماهتاب

آن را که دخل و خرج برابر بود چو ماه
رزقش همیشه می رسد از خوان آفتاب

باطل شود چو آبله در زیر دست و پا
هر شبنمی که محو نگردد در آفتاب

آسودگی به خواب نبینند ذره ها
جایی که چشم خود نکند گرم، آفتاب

مظلوم حیف خود نگذارد به ظالمان
از گریه داغ بر دل آتش نهد کباب

از جبهه کریم گره زود وا شود
یک لحظه بار خاطر دریا بود حباب

صائب، ز لطف، موجه دریا به هم شکافت
چندان که ساخت پرده بیگانگی حباب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#915 | Posted: 13 Jun 2014 22:46 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۹۱۳

از اشک بلبل است رگ تلخی گلاب
نادان کند حواله ز غفلت به آفتاب

از روی آتشین تو دل آب می شود
از روی آفتاب شود چشم اگر پر آب

نتوان به هیچ وجه عنانش نگاه داشت
حسنی که شد ز حلقه خط پای در رکاب

از نازکی به موی میانش نمی رسد
هر چند زلف بیش کند مشق پیچ و تاب

در ابر از آفتاب توان فیض بیش برد
ما می بریم لذت دیدار از نقاب

از موجه سراب شود بیش تشنگی
پروانه را خنک نشود دل ز ماهتاب

اشک ندامت است سیه کار را فزون
در تیرگی زیاده بود ریزش سحاب

موی سفید ریشه طول امل بود
در شوره زار بیش بود موجه سراب

آرام نیست آبله پایان شوق را
مانع نگردد از حرکت آب را حباب

همت عطای خویش نگیرد ز سایلان
یاقوت و لعل رنگ نبازد ز آفتاب

در رد سایلند بزرگان زبان دراز
باشد دلیر کوه گرانسنگ در جواب

گر نیست نشأه سخن افزون ز می، چرا
مستی شود زیاده ز گفتار در شراب؟

در روی آفتاب توان بی حجاب دید
نتوان دلیر روی ترا دید از حجاب

بی مهری سپهر سیه دل به نیکوان
روشن شد از گرفتگی ماه و آفتاب

کامل عیار نیست به میزان دوستی
هر کس که هم خمار نگردد به هم شراب

مویش به روزگار جوانی شود سفید
چون نافه خون خویش کند هر که مشک ناب

این روی شرمناک که من دیده ام ز یار
صائب ز خط عجب که برون آید از حجاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#916 | Posted: 13 Jun 2014 22:48




غزل شمارهٔ ۹۱۴

ای خوشه چین سنبل زلف تو مشک ناب
شبنم گدای گلشن حسن تو آفتاب

در محفل تو ناله فرامش کند سپند
در آتش تو گریه شادی کند کباب

از وصل گشت گریه من جانگدازتر
از آفتاب، تلخ شود بیشتر گلاب

دیوانه قلمرو صحرای وحشتیم
ما را سواد شهر بود آیه عذاب

بر دیده های پاک، روان است حکم عشق
هر شبنمی که هست، بود خرج آفتاب

پیوسته از هوای خود آزار می کشم
در خانه است دشمن من فرش چون حباب

دست از طمع بشوی که از شومی طمع
در حق خود دعای گدا نیست مستجاب

از عیب می فتد به هنر چشم ها پاک
از بحر تلخ، آب گهر می برد سحاب

شد غفلتم ز عمر سبکسیر بیشتر
سنگین نمود خواب مرا این صدای آب

شاهی که بر رعیت خود می کند ستم
مستی بود که می کند از ران خود کباب

زان دم که دید گوشه ابروی یار را
شد ماه عید ناخنه چشم آفتاب

صائب مکن توقع آسایش از جهان
دلهای آب کرده بود موج این سراب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#917 | Posted: 13 Jun 2014 22:49




غزل شمارهٔ ۹۱۵

تا گل ز عکس عارض او چیده است آب
در چشمه از نشاط نگنجیده است آب

بر روی آب آنچه نماید حباب نیست
صد پیرهن ز عکس تو بالیده است آب

تا سرو خوش خرام تو از باغ رفته است
رخسار خود ز موج خراشیده است آب

نعلش در آتش است ز هر موج پیش بحر
آسودگی ز عمر کجا دیده است آب

غلطد چنین که بر دم شمشیر خون من
هرگز به روی سبزه نغلطیده است آب

نگذاشت آب در جگر تیغ زخم من
از تیغ اگر چه زخم ندزدیده است آب

زینسان که من به نیک و بد دهر ساختم
با خار و گل ز لطف نجوشیده است آب

ضایع مساز حرف نصیحت به غافلان
بر روی پای خفته که پاشیده است آب؟

پیچد چنان که در تن خاکی روان من
در جویبار تنگ نپیچیده است آب

صائب ز خوشگواری آب است بی خبر
هر کس که از سفال ننوشیده است آب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#918 | Posted: 13 Jun 2014 22:50




غزل شمارهٔ ۹۱۶

جای صدف بود ز گرانی زمین در آب
باشد حباب از سبکی خوش نشین در آب

شاه و گدا به دیده دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب

در راه سالکی که چو خاشاک شد سبک
هر موجه ای پلی است خدا آفرین در آب

دارم به بادبان توکل امیدها
هر چند شد سفینه من کاغذین در آب

چون عکس آفتاب، نگردد دلش خنک
صد غوطه گر زند جگر آتشین در آب

غمگین نشد دل تو ز گرد ملال من
هر چند کرد آب گهر را گلین در آب

از اشک گرم شد دل سوزان من خنک
وا شد به روی من در خلد برین در آب

چشم از لباس جسم، پر و بال داشتم
غافل که بند دست شود آستین در آب

از خامشی خطر نبود سوز عشق را
خورشید می کشد نفس آتشین در آب

در خون باده چند روم، چون نمی رود
گرد یتیمی از رخ در ثمین در آب

از سرکشی نگون ننماید به دیده ها
افتد اگر مثال تو ای نازنین در آب

در چشم من خیال رخ لاله رنگ تو
خوشتر بود ز عکس گل آتشین در آب

از کاکل تو آب دهد گر حباب چشم
هر موجه ای چو زلف شود عنبرین در آب

زینسان که من به فکر فرو رفته ام، نرفت
غواص در تلاش گهر این چنین در آب

پهلو زند به چشمه خورشید هر حباب
شویی چو روی خویشتن ای مه جبین در آب

بر حلم زینهار مکن تندی اختیار
تا هست پل به جا، نرود دوربین در آب

تر می کند زمین خود از آب دیگران
با نقش خود مضایقه دارد نگین در آب

گفتار سرد، یک جهتان را دودل کند
سازد ز موم خانه جدا انگبین در آب

از عمر برق سیر بود پیچ و تاب من
باشد به قدر سرعت رفتار، چین در آب

پستی گزین که کف ز بلندی نمی رسد
صائب به رتبه صدف ته نشین در آب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#919 | Posted: 13 Jun 2014 22:51




غزل شمارهٔ ۹۱۷

از چشم نیم مست تو با یک جهان شراب
ما صلح می کنیم به یک سرمه دان شراب!

از خشکسال توبه کم کاسه می رسیم
داریم چشم از همه دریاکشان شراب

زنهار شرم دختر رز را نگاه دار
در روز آفتاب مپیما عیان شراب

هر غنچه ای ز باده گلرنگ شیشه ای است
دیگر چه حاجت است درین بوستان شراب

من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم
ای وای اگر قدم ننهد در میان شراب!

مینا به چشم روشنی جام می رود
در مجلسی که می کشد آن دلستان شراب

ما ذوق لب گزیدن خمیازه یافتیم
ارزانی تو باد ز رطل گران شراب

رنگ شکسته کاهربای شکفتگی است
کیفیت بهار دهد در خزان شراب

ما داده ایم دست ارادت به دست تاک
زان روی می خوریم چو آب روان شراب

صائب چراغ عشرت ما می شود خموش
گر کم شود ز ساغر یک زمان شراب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#920 | Posted: 13 Jun 2014 22:55




غزل شمارهٔ ۹۱۸

صبح گشاده روی بود در حجاب شب
چون باد، سرسری مگذر از نقاب شب

از صبح تا دو موی نگردیده، آب ده
چشمی چو انجم از رخ پر آب و تاب شب

هنگام صبح را به شکر خواب مگذران
کز روشنی است این دو نفس انتخاب شب

در پیش قهرمان خدا سجده واجب است
گردن مکش ز طاعت مالک رقاب شب

خواهی شود شکار تو وحشی غزال فیض
چین کن کمند مشکین از پیچ و تاب شب

از شمع یاد گیر، که جز اشک و آه نیست
جنس دگر ز عالم اسباب، باب شب

ابر سیاه، حامل باران رحمت است
تخمی به خاک کن به امید سحاب شب

از مشرق جگر نفس آتشین برآر
کز آه شعله بار بود آفتاب شب

ریحان خلد نیست سزاوار هر سفال
هر مرده دل چگونه شود کامیاب شب؟

بردار سر ز خواب ازان پیشتر که صبح
تیغ جگر شکاف کشد از قراب شب

تا ره بری به حسن رقم های این کتاب
ز انجم نظاره کن رقم انتخاب شب

در مغز هر که سوخته است از فروغ روز
ریحان خلد را نبود آب و تاب شب

در خواب هر شبی که به غفلت کنند روز
در چشم زنده دل نبود در حساب شب

در دیده ای که پرده غفلت حجاب بست
از صبح عید بیش بود فتح باب شب

بی آفتاب رو نبود زلف عنبرین
زنهار پشت دست مزن بر نقاب شب

از نور طاعتش ننمودی سفیدروی
فردای رستخیز چه گویی جواب شب

چون شب به خواب صرف مکن فیض صبح را
غافل مگرد از نفس انتخاب شب

هر کار را به وقت ادا کن که خواب روز
نگرفت پیش دیده وران جای خواب شب

در هیچ نقطه نیست که صد نکته درج نیست
چون خامه سرسری مگذر از کتاب شب

در شب مبین به چشم حقارت که آفتاب
باشد چو بیضه در ته بال غراب شب

گر در رکاب روز زند قطره آفتاب
انجم رود به خیل وحشم در رکاب شب

در بارگاه روز بود بار عام، عام
جز خاص نیست محرم عالی جناب شب

فرش است نور فیض درین قبه های نور
غافل مشو ز قلزم زرین حباب شب

تا باد صبح طی ننموده است این بساط
برخیز و همتی بطلب از جناب شب

بی چشم تر چو شمع مکن راست قد که هست
از اشک تلخ سوخته جانان گلاب شب

خام است در شریعت روشندلان عشق
پروانه وار هر که نگردد کباب شب

بر فیض کیمیای شب تیره شاهدست
خون شفق که مشک شد از انقلاب شب

چشم ستاره می پرد از شوق آه تو
چشم سیه دل تو همان مست خواب شب

در دیده ای که نیست چو مجنون غبار عقل
باشد سیاه خیمه لیلی، جناب شب

چندان که دل سیاه نماید شراب روز
زنگ از دل سیاه زداید شراب شب

شستند ز اشک، زنده دلان روی خود چو شمع
تو وقت صبح روی نشستی ز خواب شب

در چشم نرم توست اگر پرده های خواب
ریزد نمک به دیده من ماهتاب شب

در دیده ستاره شناسان اشاره ای است
هر ماه نو به جلوه پا در رکاب شب

با یک جهان گشاده نظر چون ستارگان
بستی چگونه چشم تو غافل ز خواب شب؟

چون خون مرده، تن زدی از خواب زیر پوست
مشکین نساختی نفس از مشک ناب شب

از شب به روی من در توفیق وا شده است
صائب چگونه دست کشم از رکاب شب؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 92 از 718:  « پیشین  1  ...  91  92  93  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites