تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 95 از 718:  « پیشین  1  ...  94  95  96  ...  717  718  پسین »  
#941 | Posted: 14 Jun 2014 19:07




غزل شماره ۹۳۹

چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست
تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست

عشق بی تاب است تا دوران خط آخر شدن
چشم مجنون می پرد تا گردی از محمل بجاست

تیغ خونریزست تا یک کشتنی در عرصه هست
حسن مغرورست تا یک عاشق بیدل بجاست

شش جهت از کعبه دل در کمند اندازیند
گر به هر جانب شود آن شاخ گل مایل بجاست

نیم جانی داده اند و یک جهان دل برده اند
روز محشر با شهیدان دعوی قاتل بجاست

هیچ کافر را مبادا خودپرستی سد راه!
آسمان شد با زمین هموار و این حایل بجاست

دل چو از جا رفت، عالم می شود زیر و زبر
نیست بی پرگار دور آسمان تا دل بجاست

نور و ظلمت با جهان آب و گل آمیخته است
تا زمین و آسمان باشد حق و باطل بجاست

تا نگردیده است عادت، نشأه می بخشد شراب
گر به امید جنون از نو شوم عاقل بجاست

تا شکاری هست، در پرواز باشد چشم دام
نیست زلف یار را آرام تا یک دل بجاست

زشت صائب زیر گل خواهد نهان آیینه را
خصمی گردون دون با مردم قابل بجاست

این جواب حضرت میرزا سعید ما که گفت
این گره از رشته ما وا شد و مشکل بجاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#942 | Posted: 14 Jun 2014 19:08




غزل شماره ۹۴۰

شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاست
شکر ارباب سخن باقی است تا عالم بجاست

می کند اشک ندامت پاک، دل را از گناه
نیست از دوزخ غمی تا دیده پر نم بجاست

بی کشاکش نیست عیسی گر برآید بر فلک
چشم سوزن می پرد تا رشته مریم بجاست

کعبه حاجت روا را چشم زخمی لازم است
گر رگ تلخی بود با چشمه زمزم، بجاست

نیست بر صاحبدلان دستی هوای نفس را
باد در دست سلیمان است تا خاتم بجاست

نام فانی را اثر بخشد حیات جاودان
تا نیفتاده است جام از دور، نام جم بجاست

لازم شمع است صائب اشک و آه آتشین
تا اثر از زندگانی هست، درد و غم بجاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#943 | Posted: 15 Jun 2014 14:34 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۹۴۱

تا به کی در پرده باشد نیک و بد، ساغر کجاست؟
دل ز دعوی شد سیاه آیینه محشر کجاست؟

در تن روشن ضمیران جان نمی گیرد قرار
آب را آسودگی در دیده گوهر کجاست؟

هست بیرون از دو عالم، سیر سرگردان عشق
این سر شوریده را پروای بال و پر کجاست؟

سوخت خورشید درخشان پرده های صبح را
حسن عالمسوز را آرام در چادر کجاست؟

سینه روشندلان را نیست راز سر به مهر
نامه پیچیده در هنگامه محشر کجاست؟

دام راه خضر نتواند شدن موج سراب
تشنه دیدار را اندیشه کوثر کجاست؟

نیست ممکن آرزوها را نسوزد سوز عشق
عودهای خام را آزادی از مجمر کجاست؟

سیر و دور آسمان ها منتهی گردد به عشق
غیر دریا، سیل را سر منزل دیگر کجاست؟

نیست غافل آفتاب از لعل در آغوش سنگ
عشق می داند دل بیمار را بستر کجاست

خط بر آن لب فارغ است از یاد ما لب تشنگان
خضر را در آب حیوان فکر اسکندر کجاست؟

آفتاب از ذره فیض خود نمی دارد دریغ
ورنه این شوریده مغزان را سر افسر کجاست؟

در حضور حسن، خودداری نمی آید ز عشق
شمع چون روشن شود پروای بال و پر کجاست؟

برق عالمسوز خشک و تر نمی داند که چیست
عشق را پروای صید فربه و لاغر کجاست؟

رهروان عشق را از رهبر و منزل مپرس
ره کجا، منزل کجا، رهرو کجا، رهبر کجاست؟

منت صندل مرا صائب ز سر بیزار کرد
سایه بی منت درد گران لنگر کجاست؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#944 | Posted: 15 Jun 2014 14:37




غزل شماره ۹۴۲

از دو عالم فارغم، آزاده ای چون من کجاست؟
زیر دست سایه ام، افتاده ای چون من کجاست؟

درد را سر، داغ را لخت جگر، غم را دلم
درد و داغ عشق را آماده ای چون من کجاست؟

نقش یوسف طلعتان خواب پریشان من است
در بساط خاک، لوح ساده ای چون من کجاست؟

نه به لنگر کار دارم نه به ساحل بازگشت
عشق را کشتی به طوفان داده ای چون من کجاست؟

سایه ام چون سرو بر دوش گلستان بار نیست
در جهان آب و گل، آزاده ای چون من کجاست؟

دنیی و عقبی نمی گردد به گرد خاطرم
از دو عالم بر کنار افتاده ای چون من کجاست؟

شسته است از چشم انجم خواب، جوش مستیم
در خم افلاک صائب باده ای چون من کجاست؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#945 | Posted: 15 Jun 2014 14:38




غزل شماره ۹۴۳

خشک شد کشت امیدم ابر احسانی کجاست؟
آب را گر پا به گل رفته است بارانی کجاست؟

چند لرزد شمع من بر خود ز بیداد صبا؟
نیستم گر قابل فانوس، دامانی کجاست؟

شد ز خشکی دود ریحان در سفال تشنه ام
آب اگر سنگین دل افتاده است بارانی کجاست؟

آب چون نبود تیمم می توان کردن به خاک
نیست گر زلف پریشان، خط ریحانی کجاست؟

تا به یک جولان برآرد دود از خرمن مرا
در میان نی سواران برق جولانی کجاست؟

ز انتظار قطره ای باران، لب خشک صدف
شد پر از تبخال، یارب ابر نیسانی کجاست؟

از شب و روز مکرر دل سیه گردیده است
روی آتشناک و زلف عنبرافشانی کجاست؟

درد و داغ عشق از دل روی گردان گشته است
این صف برگشته را برگشته مژگانی کجاست؟

این دل سرگشته را چون گوی در میدان خاک
رفت سرگردانی از حد، دست و چوگانی کجاست؟

شد ز بی عشقی سیه عالم به چشم داغ من
تا به شور آرد مرا صائب نمکدانی کجاست؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#946 | Posted: 15 Jun 2014 14:39




غزل شماره ۹۴۴

روزگارم تیره شد خورشید سیمایی کجاست؟
رفت از دستم عنان مژگان گیرایی کجاست؟

نعل من چون آب از هر موجه ای در آتش است
در ریاض آفرینش سرو بالایی کجاست؟

جبهه وا کرده طوطی را به گفتار آورد
شد فراموشم سخن، آیینه سیمایی کجاست؟

داغ مجنون می شود از مهر خاموشی زیاد
در میان این غزالان چشم گویایی کجاست؟

شیشه نازکدلی دارم مهیای شکست
ای سبکدستان، دل چون سنگ خارایی کجاست؟

نقش شیرین را به تردستی ز کوه بیستون
می توانم محو کردن، کارفرمایی کجاست؟

گردباد اینجا نفس را راست نتوانست کرد
در خور مجنون من دامان صحرایی کجاست؟

چند پرسی صائب از عالم تمنای تو چیست؟
در دل آزاده عاشق تمنایی کجاست؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#947 | Posted: 15 Jun 2014 14:40




غزل شماره ۹۴۵

از دل سخت بتان از ناله ای فریاد خاست
خوش همایون طایری زین بیضه فولاد خاست

من که در خاموشی از آیینه می بردم سبق
نوخطی دیدم که از هر موی من فریاد خاست

تا دل سنگین شیرین هیچ جا منزل نکرد
هر شراری کز زبان تیشه فرهاد خاست

ماه بر گردن نهاد از هاله طوق بندگی
سرو موزون تو تا از گلشن ایجاد خاست

می کند چون دام، چشم شوخ انجم را به خاک
از خرام او مرا گردی که از بنیاد خاست

در شکست قلب ما آن زلف و کاکل بس نبود؟
کان غبار خط مشکین هم پی امداد خاست

وای بر بی طاقتان، کز روی آتشناک او
چون سپند از مهر خاموشی مرا فریاد خاست

ساغرش چون لاله صائب دایم از می سرخ روست
هر که از خاک سیه با داغ مادرزاد خاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#948 | Posted: 15 Jun 2014 14:41




غزل شماره ۹۴۶

کی سری بردم به جیب خود که طوفان برنخاست
همچو شمع کشته دودم از گریبان برنخاست

شمع بالینش نشد چون صبح خورشید بلند
با لب پرخنده هر کس از سر جان برنخاست

از نوای شور مجنون بود رقص گردباد
رفت تا مجنون، غباری زین بیابان برنخاست

نقد جان را رونمای تیشه فولاد داد
از دل فرهاد این کوه غم آسان برنخاست

پاک طینت از حدیث سرد از جا کی رود؟
آتش یاقوت از تحریک دامان برنخاست

حیرتی دارم که چون از های هوی ناله ام
از شکر خواب عدم چشم شهیدان برنخاست؟

عمرها در آب چشم خویشتن لنگر فکند
از دل صائب غبار کلفت آسان برنخاست


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#949 | Posted: 15 Jun 2014 14:42




غزل شماره ۹۴۷

رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست
مرد چبود، می توانم گفت گردی برنخاست

زان مسلم شد به گردون دعوی مردانگی
کز زمین سفله پرور، هم نبردی برنخاست

درد تنهایی غبارم را بیابانگرد ساخت
بهر تسکین دل من اهل دردی برنخاست

عشق تردست ترا نازم که در هر جلوه ای
کرد ویران یک جهان دل را و گردی برنخاست

ابر پیری گشت بر بام و درت کافور بار
وز دل سنگ تو صائب آه سردی برنخاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#950 | Posted: 15 Jun 2014 14:43




غزل شماره ۹۴۸

هر که رو تابد ز عاشق، خط مشکینش سزاست
گل که با بلبل نسازد دست گلچینش سزاست

هر سری کز شور سودا نیست فانوس خیال
سنگباران گر نماید خواب سنگینش سزاست

هر که در مستی شود چون کبک آوازش بلند
بی تکلف زخم جان پرداز شاهینش سزاست

یار را بی پرده چون فرهاد هر کس نقش بست
گر کنند از خون دهان تیشه شیرینش سزاست

هر که سرگرمی نیفروزد به بالینش چراغ
بستر از خاک سیاه، از خشت بالینش سزاست

بهله در خون غوطه زد از پیچ و تاب آن کمر
بر ضعیفان هر که دست انداز کرد، اینش سزاست

هر که با خشکی و بی برگی نسازد همچو خار
گر به خون سازند چون گل چهره رنگینش سزاست

دست از دامان فرصت هر که بردارد به تیغ
پشت دست از زخم اگر گردد نگارینش سزاست

رنگ در رویت نماند از چشم شوخ بوالهوس
هر که با گلچین مدارا می کند اینش سزاست

سوخت صائب فکر تا آمد به انجام این غزل
این زمین ها هر که پیدا می کند اینش سزاست!

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 95 از 718:  « پیشین  1  ...  94  95  96  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites