تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 40 از 98:  « پیشین  1  ...  39  40  41  ...  97  98  پسین »  
#391 | Posted: 10 Sep 2012 14:37
»غزل شماره ۳۸۸«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بتاب عارض تا مهر جان بهار شود
بتاب زلفان تا لیل دل نهار شود

تمام روی تو نتوان بیک نظر دیدن
اگرچه بهر نظر چشم کس چهار شود

ستارهٔ بنما یا هلالی از رویت
که قرص بدر خجل آفتاب خوار شود

بکف نهاده سر خود وصال میخواهم
کدام تا بر تو زیندو اختیار شود

برای دوست بود جانکه در تنست مرا
براه دوست فتم چون تنم غبار شود

بیا که تا غم شبهای هجر عرض کنم
که گر بسینه بماند یکی هزار شود

بیا و درد دل من یکی یکی بشنو
تو چون نهی بلبم گوش خوشگوار شود

دمی چو شاد شوم ان یکاد میخوانم
ز شش جهت که مبادا غمی دچار شود

من و غمیم بهم دشمنان یکدیگر
ز کار زار مبادا که کارزار شود

اگر بوصف در آرم غم فراق ترا
ز بان وصف شود شعله دم شرار شود

رود چو جان ز تنم دل ز غم همان سوزد
درون خانهٔ تن شمع این مزار شود

بنزد دوست روای فیض یک بیک بشمر
شمرده گر نشود غصه بیشمار شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#392 | Posted: 10 Sep 2012 14:38
»غزل شماره ۳۸۹«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دل بستم اندر مهر او تا او برای من شود
بیگانه کشتم از دو کون تا آشنای من شود

مهرش بجان میکاشتم تا بر دهد مهر و وفا
دردش بدل می داشتم کاخر دوای من شود

او را سرا پا من نخست مهر و وفا پنداشتم
کی گفتمی کان بی‌وفا جور و جفای من شود

پروردم آن بالا بناز تا کش شبی در بر کشم
کی این گمان بردم که او روزی بلای من شود

گفتم نخواهد کرد او بر من کسی را اختیار
کی گفتم او را مدعی آخر بجای من شود

گشتم بدل خار غمش کارد گل شادی ببار
در خاطرم کی میخلید کو غم فزای من شود

گفتم تواند بود فیض در خدمتت بندد کمر
گفتا شود تاج سران گر خاک پای من شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#393 | Posted: 10 Sep 2012 14:39
»غزل شماره ۳۹۰«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

یار اگر آشنا شود چه شود
بخت اگر یار ما شود چه شود

گر ز خمخانهٔ می وصلش
جرعهٔ قسم ما شود چه شود

گر دل خستهٔ مرا ای جان
غمزه‌ات غمزدا شود چه شود

نفسی گر بر آورم با تو
تا دل از غصه وا شود چه شود

در ره چون تو غمگساری اگر
دل و جانم فدا شود چه شود

مرغ روحم که طایر قدس است
زین قفس گر رها شود چه شود

چون حجاب من از منست اگر
این من از من جدا شود چه شود

این سبو بشکند درین دریا
بحر بی‌منتها شود چه شود

فیض از هر دو کون بیگانه
با تو گر آشنا شود چه شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#394 | Posted: 10 Sep 2012 14:50
»غزل شماره ۳۹۱«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
عشق توبه شکستیم تا دگر چه شود
دلی بعهد تو بستیم تا دگر چه شود

شدیم باز گرفتار دانهٔ خالی
ز دام توبه بجستیم تا دگر چه شود

بیک نگاه که کردی ز خویشتن رفتم
ز چشم مست تو مستیم تا دگر چه شود

گرفته ساغر می ترک زاهدی کردیم
شراب خانه نشستیم تا دگر چه شود

عنان به مستی دادیم تا چه پیش آید
ز هوشیاری رستیم تا دگر چه شود

فکنده سبحه ز دست در هوای مغبچکان
بسو منات نشستیم تا دگر چه شود

برای آنکه مگر با خدای پیوندیم
ز هر دو کون گسستیم تا دگر چه شود

نبود غیر دلی فیض را و آنرا هم
بشست زلف تو بستیم تا دگر چه شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#395 | Posted: 10 Sep 2012 14:51
»غزل شماره ۳۹۲«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گر پذیری تو ز من جان چه شود
کار بر من کنی آسان چه شود

دل ز من بردی و جان شد مشتاق
گر فدای تو شود جان چه شود

برقع از روی چو مه بر گیری
تا شوم واله و حیران چه شود

از گلستان رخ و زلف تو من
گر بچینم گل و ریحان چه شود

گر دهانرا بسخن بگشائی
تا برم قند فراوان چه شود

ساقی چشم تو گر باده دهد
تا خرد مست شود زان چه شود

فکنی ز آن لب شیرین شوری
در نهاد شکرستان چه شود

بر لبم لب بنهی تا آبی
کشم از چشمهٔ حیوان چه شود

گره از زلف اگر بگشائی
تا شود خلق پریشان چه شود

سر فیض ار بودت تا از تو
شودش کار بسامان چه شود

بنوازی تو اگر موری را
تا شود رشک سلیمان چه شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#396 | Posted: 10 Sep 2012 14:51
»غزل شماره ۳۹۳«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

رو بحق آوری ای جان چه شود
نروی همره شیطان چه شود

راه بیراه هوا چند روی
روی اندر ره ایمان چه شود

راه تقوی و ورع گر سپری
پند گیری تو ز قرآن چه شود

از هوس سر بهوا تا کی و چند
گر کنی کار بفرمان چه شود

خویش را گر تو بطاعت بندی
بگسلی رشته عصیان چه شود

توبه‌ها چند کنی و شکنی
نکنی گر تو گناهان چه شود

اول اندیشه کنی تا آخر
نشوی زار و پشیمان چه شود

از دل ار خار هوس دور کنی
تا بروید گل و ریحان چه شود

گر بخلقانی و قرصی سازی
ندهی زحمت خلقان چه شود

گر گذاری بریاضت تن را
کم کنی طعمه کرمان چه شود

جان و دل چند دهی درد خری
گر گرائی سوی درمان چه شود

فیض بیهوده کنی جان تا کی
جان دهی در ره جانان چه شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#397 | Posted: 10 Sep 2012 14:52
»غزل شماره ۳۹۴«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شود شود که دلم سوی حق ربوده شود
بجذبهٔ همه اخلاق من ستوده شود

شود شود که روان سوی حق روان گردد
بساق عرش دو دست امید سوده شود

شود شود نفسی دیدهٔ دلم در عرش
بناز بالش برد الیقین غنوده شود

شود شود که رسد بوی حق ز سوی یمن
چنانکه هوش ز سر جان ز تن ربوده شود

شود شود که بجائی رسم ز رفعت قدر
که آسمان و زمینم چو دود توده شود

شود شود که مصیقل شود بعلم و عمل
غبار شرک ز مرآت جان زدوده شود

شود شود که عبودیتم شود خالص
بصدق بندگی اخلاصم آزموده شود

شود شود که نسیمی ز کوی دوست وزد
ز روی چهرهٔ جان پرده‌ها گشوده شود

شود شود که بر افتد حجاب نا سوتم
جمال شاهد لاهوتیم نموده شود

شود شود که بمفتاح عشق و دست نیاز
دری ز عالم غیبم بدل گشوده شود

شود شودکه کشم سرمهٔ ز نور یقین
بود که بینش چشم دلم فزوده شود

شود شود که شود فیض یکنفس خاموش
بود ز عالم بالا سخن شنوده شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#398 | Posted: 10 Sep 2012 14:53
»غزل شماره ۳۹۵«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ز نکتهای بیانت خرد فزوده شود
ز لطف‌های نهانت نبوده بوده شود

چو نکتهٔ شنوم زان دهان پنهانی
دری ز غیب بروی دلم گشوده شود

به گوهر سخنی زان لب عقیق مرا
هزار عقده مشکل ز دل گشوده شود

جمال شاهد غیبی بچشم حق بینان
عیان در آئینهٔ طلعتت نموده شود

نموده چهره در آئینهٔ جمالت حق
که صدق بندگیم در تو آزموده شود

اگر نهی ز سر لطف بر سرم دستی
ز رفعت این سر پستم بچرخ سوده شود

بیا و این ید بیضا بسینهٔ من نه
بود ز زنگ کدورت دلم زدوده شود

جمال تو ز سر اهل دل رباید هوش
بمن نمای که هوشم ز سر ربوده شود

خوشا دمی که بیک جلوه‌ام کنی بی‌خود
نبوده بوده مرا بوده‌ام نبوده شود

سرم چو خاک شود بر سر رهی افتم
بود گذر کنی آنجا بپات سوده شود

ز زلفهای بلندت خرد ز دست رود
ز حلقهای کمندت جنون فزوده شود

گهی هلال و گهی بدر در سر زلفت
نماید ار بنسیمی زهم گشوده شود

بچشم پاک چو بیند بروی خوب تو فیض
جمال شاهد لاریبیش نموده شود

زبان به بندم از این پس ز گفتگو شاید
ز پستهٔ شکرینت سخن شنوده شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#399 | Posted: 10 Sep 2012 14:54
»غزل شماره ۳۹۶«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شود که از دهنت بوسهٔ ربوده شود
شود که از دل من عقدهٔ گشوده شود

شود که فاش شود سر آن دهان نهان
ز تنگنای عدم نکتهٔ شنوده شود

شود که دل ز وصالت بمدعا برسد
غبار حسرت ازین آینه زدوده شود

شود که تیغ کشی و بدارمت گردن
توجه تو و عشق من آزموده شود

شود که بر قدمت سر نهم بزاری زار
ترحمی که بدل داری آن نموده شود

شود که بار دهی تا که سر نهم برهت
بخاک راهگذار تو جبهه سوده شود

شود که آتش عشقت بسوزد این تن من
برهگذار تو خاک سیاه توده شود

شود که دست امیدم بمدعا برسد
ز کار بسته من عقدها گشوده شود

محال باشد ای فیض این که عاشق را
بدن به بستر راحت دمی غنوده شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#400 | Posted: 10 Sep 2012 14:55
»غزل شماره ۳۹۷«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشود
از نظری بروی تو جور تو داد میشود

جور و جفا ز تو رواست هرچه تو میکنی بجاست
گر تو همه وفا شوی حسن کساد میشود

جور و وفا بهم خوش و مهر و جفا بهم نکوست
هست جفا صلاح حسن گرنه فساد میشود

لطف نهان بجلوه آر تا برود دلم ز کار
حسن چو جلوه میکند عشق زیاد میشود

نیست مرا بجز تو کس مونس من توئی و بس
غم بدلم چو میرسد دل بتو شاد میشود

برک و نوای من توئی باد صبای من توئی
عقده غنچه دلم از تو گشاد میشود

چون تو بیاد آئیم خود بروم زیاد خود
فیض در آن زمان همه معنی یاد میشود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 40 از 98:  « پیشین  1  ...  39  40  41  ...  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites