تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 41 از 98:  « پیشین  1  ...  40  41  42  ...  97  98  پسین »  
#401 | Posted: 10 Sep 2012 14:56
»غزل شماره ۳۹۸«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود
از سرم آتش هوا دور شود نمیشود

از سر بوالهوس هوس جز غم عشق کی برد
ظلمت شب بغیر روز نور شود نمیشود

مهر بتان دلفریب عقل ز سر نمی‌برد
مستی باده هوس شور شود نمیشود

آنکه چشید ذوق می میل بزهد کی کند
دیده که دید روی دوست کور شود نمیشود

زاهد خشک را شراب مست کند نمیکند
دیو بصحبت ملک حور شود نمیشود

زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سود
هر حجری ز آتشی طور شود نمیشود

خوی بدی چه جا گرفت می نرود بپند کس
مار چگونه از فسون مور شود نمیشود

دوش دلم ز بار خلق کاش رهد نمی‌رهد
پای گران ز سر مرا دور شود نمیشود

یار بوعدهٔ گهی خاطر فیض خوش کند
ماتم من بدین فسون سور شود نمیشود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#402 | Posted: 10 Sep 2012 14:57
»غزل شماره ۳۹۹«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بی‌دل و جان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود
بی دو جهان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود

بی‌سر و پا بسر شود بی‌تن و جان بسر شود
بی من و ما بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود

درد مرا دوا توئی رنج مرا شفا توئی
تشنه‌ام و سقا توئی بی‌تو بسر نمی‌شود

در دل و جان من توئی گنج نهان من توئی
جان و جهان من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود

یار من و تبار من مونس غمگسار من
حاصل کار و بار من بی‌تو بسر نمی‌شود

جان بغمت کنم گرو تن شود ار فنا بشو
هر چه بجز تو گو برو بی‌تو بسر نمی‌شود

غیر تو گو برو بیاد غیر تو گو برو زیاد
بی‌تو مرا دمی مباد بی‌تو بسر نمی‌شود

کوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباش
حلهٔ نور گو مباش بی‌تو بسر نمی‌شود

کوثر و حور من توئی قصر بلور من توئی
حلّه نور من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود

شربت و ‌آب گو مباش نقل و نبات گو مباش
راحت و خواب گو مباش بی‌تو بسر نمی‌شود

آب حیات من توئی فوز و نجات من توئی
صوم و صلوهٔ من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود

عمر من و حیات من بود من و ثبات من
قند من و نبات من بی‌تو بسر نمی‌شود

هول ندای کن کند نخل مرا ز بیخ و بن
هجر مرا تو وصل کن بی‌تو بسر نمی‌شود

گر ز تو رو کنم بغیر ور بتو رو کنم ز غیر
جانب تست هر دو سیر بی‌تو بسر نمی‌شود

گر ز برت جدا شوم یا ز غمت رها شوم
خود تو بگو کجا روم بی‌تو بسر نمی‌شود

فیض ز حرف بس کند پنبه درین جرس کند
ذکر تو بی نفس کند بی‌تو بسر نمی‌شود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#403 | Posted: 10 Sep 2012 14:58
»غزل شماره ۴۰۰«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ای دل مخواه کام که حاصل نمیشود
حق از برای کام تو باطل نمیشود

لذت شناس نیست که از دوست غافلست
لذت کسی شناخت که غافل نمیشود

تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس
از دل خیال روی تو زایل نمی شود

زنده است انکه در ره تو می شود شهید
مرده است آنکه بهر تو بسمل نمیشود

رو دل بدست آر بسعی از گداز تن
تن در گذار تا ندهی دل نمی شود

تن گردهی بآنچه نوشته است در ازل
رنجی که میرسد به تو باطل نمیشود

عاقل اگر به عشق دهد دل میسر است
عاشق ولی بموعظه عاقل نمی شود

جاهل اگر رود زپی علم می شود
عالم محقق است که جاهل نمی شود

ای فیض راه میکده عشق بیش گیر
دل بی طواف میکده کامل نمیشود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#404 | Posted: 11 Sep 2012 01:16
»غزل شماره۴۰۱ «
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دل گر غمین شود شده باشد چه می‌شود
جان گر حزین شود شده باشد چه می شود

عشقش چو گرم کرد و بر افروخت سینه را
آه آتشین شود شده باشد چه می شود

از غم چو شاد میشود این دل گر آن نگار
دل آهنین شود شده باشد چه می شود

گفتی که با تو بر سر ناز و کرشمه است
گو اینچنین شود شده باشد چه می شود

جان بسته بلاست جگر دوز غمزهٔ
گر دلنشین شود شده باشد چه می شود

ما را بس است یار اگر جای زاهدان
خلد برین شود شده باشد چه می شود

بس مرد عشق را همه جانها بلب رسید
فیض ار چنین شود شده باشد چه میشود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#405 | Posted: 11 Sep 2012 01:17
»غزل شماره۴۰۲ «
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

جان از لطافت بدنش تازه می‌شود
دل از حلاوت سخنش تازه می‌شود

هر دم حیات تازه از آن خط بدل رسد
گوئی که دم بدم چمنش تازه می‌شود

او میکند تبسم و من میروم ز خود
مستیم هر دم از دهنش تازه می‌شود

چون غنچه بیندم شکفد چون گل از نشاط
گوئی که دل ز حزن منش تازه می‌شود

تا بشکند دلم شکند زلف دم بدم
در دل جراحت از شکنش تازه می‌شود

گل گل شگفته میشود از روی نازکش
جائی چه بشنود سخنش تازه می‌شود

چون در خیال کس گذرد لطف آن ذقن
در دم طراوت ذقنش تازه می‌شود

یکبار هر که در رخ خوبش نظر فکند
یابد دلش روان و تنش تازه می‌شود

بگذار فیض حرف بتان از خدا بگو
جان از خدا و از سخنش تازه میشود

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#406 | Posted: 11 Sep 2012 01:18
»غزل شماره۴۰۳ «
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نهادم سر بفرمانش بکن گوهر چه میخواهد
سرم شد گوی چوگانش بکن گوهر چه میخواهد

کند گر هستیم ویران زند گر بر همم سامان
من و حسن بسامانش بکن گوهر چه میخواهد

اگر روزم سیه دارد و گر عمرم تبه دارد
من و زلف پریشانش بکن گوهر چه میخواهد

ز دست من چه میآید مگر مسکینی و زاری
زدم دستی بدامانش بکن گوهر چه میخواهد

دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرش
من و لطف فراوانش بکن گوهر چه میخواهد

شنیدم گفت میخواهم سرش از تن جدا سازم
سر و تن هر دو قربانش بکن گوهر چه میخواهد

نباشد گر روا دردین که خون عاشقان ریزند
بلا گردان ایمانش بکن گوهر چه میخواهد

اگر دل میبرد از من و گر جان میکشد از تن
فدا هم این و هم آنش بکن گوهر چه میخواهد

ترا ای فیض کاری نیست با دردی کزاو آید
باو بگذار درمانش بکن گوهر چه میخواهد

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#407 | Posted: 11 Sep 2012 01:18
»غزل شماره۴۰۴ «
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق بدل گاه درد گاه دوا میدهد
جمله امراض را عشق شفا میدهد

گاه دوا را دهد خاصیت درد و غم
گاه دگر درد را طبع دوا میدهد

این صدف چشم من گاه گهر ریختن
همچو دل بحر و کان داد سخا میدهد

هست درو بحرها موج زنان وین عجب
بحر بود در صدف عشق چها میدهد

دم بدم اندوه و غم بر سر هم می‌نهم
باز دل تنگ را وسعت جا میدهد

حاصل ایام عمر هر چه بود غیر دوست
دین و دل و عقل و هوش کل بفنا میدهد

هر دمی از فیض جان گیرد و بازش دهد
آنکه ستاند دگر باز چرا میدهد

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#408 | Posted: 11 Sep 2012 01:19
»غزل شماره ۴۰۵ «
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

علی الصباح نوید هو الغفور رسید
شراب در تن مخمور جان تازه دمید

شراب مست درآمد که اینک آوردم
نوید مغفرت از حضرت غنی حمید

نذیر خوف برون رفت از دل مخمور
بشیر باده در آمد زخم بسر دوید

بعضو عضو زسر تا به پا بشارت داد
بجز و جزو تن و جان و دل رسید نوید

نوای ابشر مطرب نواخت کاینک عود
صلای اشرب ساقی بداد کاینک عید

کسی که منع من از باده کرد جامم داد
کسی که منکر مستیم بود مستم دید

بچشم خویش کنون دید و منع نتوانست
شراب خوردن ما را که محتسب نشنید

دلی که بودش از راه اتقواالله بیم
در آمد از در لاتقنطوا درو امید

زبیم روز جزا گر تهی شدش قالب
زساغر پرامید زنده شد جاوید

خرد که بود به زندان دیو و دد در بند
کنون بمقصد صدق ملیک آرامید

روان که بود درین کهنه دیر افتاده
کفش بهمت ساقی بساق عرش رسید

تنی که بود ززقوم دیو دردی کش
زدست حور و ملایک شراب ناب کشید

سری که بود لگدکوب چرخ مردم خوار
ببال عشق و طرب تا ببام عشق پرید

کجا فراق و کجا آنکه از دم رحمان
زجانب یمنش نفخهٔ وصال وزید

ازینمقوله مزن دم دگر زبان در کش
که فیض را سخن بیخودی دراز کشید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#409 | Posted: 11 Sep 2012 01:23
»غزل شماره ۴۰۶«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بیا بیا که نوید از جناب دوست رسید
که عید تو منم و عود مینماید عید

محال دیو مده در دلت ملک آمد
مباش غافل و وقت قدوم دوست رسید

نداری ار تو دل قابل نزول ملک
بیا زمن بخر ان دل کجا توانش خرید

بکوش تا بتوانی اگر چه رفت قلم
شقی شقیست بروز ازل سعید سعید

بود که کوشش ما نیز در قلم باشد
تو از سعادت روز ازل مشو نومید

بزار بر در رحمان و منتظر میباش
که اینک از یمن قدس نفخه نفخه وزید

دلی که جای شیاطین بود در او نه دلست
دل آن بود که بود بر درش رقیب عتید

برون شدن نه پسندد دمی ملائک را
درون شدن نگذارد جنود دیو مزید

درون خانه دل دیو را چه زهره ورود
خدای هست چو نزدیکتر زحبل ورید

شراب تازه کشد دم بدم زجام الست
کسی که یافت حیات ابد زخلق جدید

خموش چون شود از گفتن بلی آنکو
بگوش هوش خطاب الست از تو شنید

شهود عشق زنجوای نحن اقرب مست
جنود زهد ینادون من مکان بعید

ونحن اقرب خط مقربی باشد
که قرب را ز ره خویش میتواند دید

ولیس ذلک الا لمن زجا و غدی
و لیس ذالک الا لمن یخاف و عید

بیمن فیض هدایت گرفت عالم را
که رهنمای کسانست از ضلال بعید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#410 | Posted: 11 Sep 2012 01:23
»غزل شماره ۴۰۷ «
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دلم از کشمکش خوف و رجا بسکه طپید
همگی خون شد واز رهگذر دیده چکید

مالک‌الملک بزنجیر مشیت بسته است
تا نخواهد سر موئی نتواند جنبید

خواهشش داد مرا خواهش هر نیک و بدی
تا که دل کرد برغبت گنه و می‌لرزید

چو کنم گر ننهم سر به قضا و برضا
سخطم را نبود عائدهٔ غیر مزید

هر بدی سر زند از من همه از من باشد
لیس ربی و له الحمد بظلام عبید

بار الها قدم دل بره راست بدار
تا بهر گام مر او را رسد از قرب نوید

پیش از آنی که کند طایر جانم پرواز
گر بقربم بنوازی نبود از تو بعید

نا امیدم مکن از دولت وصلت ای دوست
که ز تو غیر تو دانی که ندارم امید

فیض را از می وصلت قدحی ده سرشار
تا که در مستی عشق تو بماند جاوید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 41 از 98:  « پیشین  1  ...  40  41  42  ...  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites