تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 44 از 98:  « پیشین  1  ...  43  44  45  ...  97  98  پسین »  
#431 | Posted: 4 Oct 2012 15:25
»غزل شماره ۴۲۷«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در جان و دل چو آتش عشقش علم کشید
سلطان صبر رخت به ملک عدم کشید

مهرش چو جای کرد در اوراق خاطرم
بر حرفهای غیر یکایک قلم کشید

دل را که بود طایر قدسی بریخت خون
شوخی نگر که تیغ بصید حرم کشید

شد زنده سر که در قدم دوست خاک شد
جان مرد چون ز درگه جانان قدم کشید

در بزم عشق هرکه به عیش و طرب نشست
بس جرعها ز خون جگر دم بدم کشید

گرچه بسی کشید دلم از شراب عشق
از جام بود خم و سبو بحر کم کشید

ز نهار فیض دست مدار از شراب عشق
تا آنزمان که بحر توانی بدم کشید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#432 | Posted: 4 Oct 2012 15:25
»غزل شماره ۴۲۸«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دیده از نور جمال دوست چون بینا کنید
سر بلندان گوشه چشمی بسوی ما کنید

نوجوانان چون بیاد نرگسش نوشیدمی
اول هر جرعهٔ یاد من شیدا کنید

در شب زلف نگار دل فریبی گشت گم
بهر من روزی دل گم گشتهٔ پیدا کنید

از پی نظارهٔ دیوانگان دادند عقل
در گذشتن ای پری‌رویان سری بالا کنید

از دل پر غصه ما تا گره‌ها وا شود
خوب‌رویان یک بیک بند قباها وا کنید

دل بتنگ آمد مرا از نام و ننگ عاقلان
یار بی‌مستان مرا در عاشقی رسوا کنید

فیض میخواهد که با مستان کند هم مشربی
بر در میخانه آمد بهر او در وا کنید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#433 | Posted: 4 Oct 2012 15:26
»غزل شماره ۴۲۹«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خویش را اول سزاوارش کنید
آنگهی جان در سر کارش کنید

غمزهٔ از چشم شوخش وا کشید
فتنه در خوابست بیدارش کنید

گر ندارد از غم عاشق خبر
ساغری از عشق در کارش کنید

پیش روی او نهید آئینهٔ
در کمند خود گرفتارش کنید

گر بپرهیزد دل بیمار ازو
شربتی زان چشم در کارش کنید

یابه بیماری جان تن در دهید
یا حذر از چشم بیمارش کنید

خار منعی گر زند دل خسی
بادهٔ گلرنگ در کارش کنید

گر نسازد با جفای دوست دل
با فراق او شبی یارش کنید

بار عشق ار بر ندارد دوش فیض
کارهای عاقلان بارش کنید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#434 | Posted: 4 Oct 2012 15:27
»غزل شماره ۴۳۰«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یاران میم ز بهر خدا در سبو کنید
آلوده غمم بمیم شست و شو کنید

جام لبالب می از آن دستم آرزوست
بهر خدا شفاعت من نزد او کنید

چو مست می شوید ز شرب مدام دوست
مستی بنده هم بدعا آرزو کنید

ابریق می دهید مرا تا وضو کنم
در سجده‌ام بجانب میخانه رو کنید

بیمار چون شوم ببریدم بمیکده
از بهر صحتم بخم پی فرو کنید

از خویش چون روم بمیم باز آورید
آیم به خویش باز میم در گلو کنید

وقت رحیل سوی من آرید ساغری
رنگم چو زرد شد بمیم سرخ رو کنید

تابوت من ز تاک و کفن هم ز برگ تاک
در میکده بباده مرا شست و شو کنید

تا زنده‌ام نمیروم از میکده برون
بعد از وفات نیز بدان سوم رو کنید

در خاکدان من بگذارید یک دو خم
دفنم چو میکنید میم در گلو کنید

از مرقدم بمیکده‌ها جویها کنید
از هر خم و سبوی رهی هم بجو کنید

دردی کشان ز هم چو بپاشد وجود من
در گردن شما که ز خاکم سبو کنید

ناید بغیر ریزهٔ خم یا سبو بدست
هر چند خاکدان مرا جست‌وجو کنید

بی بادگان چو مستیتان آرزو شود
آئید و خاک مقبرهٔ فیض بو کنید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#435 | Posted: 4 Oct 2012 15:28
»غزل شماره ۴۳۱«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هر که راه عشق پوید هم ز عشقش بر بروید
هر که جد و جهد ورزد عاقبت مقصد بجوید

که با تو آشنا شد از جهان بیگانه گردد
ترک خان ومان بگوید دست از جان هم بشوید

هر که او روی تو بیند بر تو کی غیری گزیند
جز حدیث تو نگوید جز وصال تو نجوید

هر که ذوقی از تو دارد یا که بوئی از تو یابد
مل نخواهد گل نخواهد مل ننوشد گل نبوید

هر که رو سوی تو دارد سوی دیگر رو نیارد
هر کرا شادی میسر کی خورد غم یا بموید

ذوق ذکرت هر که دارد ذکر غیرش کی گوارد
کام شیرین از حدیثت حرف دیگر کی بگوید

فیض دارد با تو سری زانسبب پیوسته بیخود
جز حدیث تو نگوید غیر راه تو نپوید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#436 | Posted: 4 Oct 2012 15:28
»غزل شماره ۴۳۲«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هدهدی کو که از سبا گوید
خبر یار آشنا گوید

کو سلیمان که رمز منطق طیر
از خدا گیرد و بما گوید

کو خضر تا که موسی جانرا
از لدنا اشار ها گوید

نوح کو تا که کشتی سازد
من رکب فیه قد نجا گوید

کو خلیلی که رو بحق آرد
لا احبی بما سوی گوید

کو کلیم اللهی لقا جوئی
روبرو حرف با خدا گوید

کو مسیحی که مرده زنده کند
خبری چند از سما گوید

کو محمد که سرّ ما او حی
با احبا و اولیا گوید

کو علی آن در مدینه علم
تا ز حق شمهٔ بما گوید

یا چو جامی ز هل اتی نوشد
رمزی از سرّ انما گوید

اهل بیت نبی کجا رفتند
و آنکه ز ایشان حدیث واگوید

همدمی کو که آشنا باشد
با دلم حرف آشنا گوید

یا دل از مدعی نهان با او
چند حرفی بمدعا گوید

کو طبیب دلی درین عالم
خستهٔ درد دل کرا گوید

تا بگوشم رسد ندای الست
هر سر موی من بلی گوید

یا شوم مست بادهٔ توحید
تا سرا پای من خدا گوید

با دل از مدعی نهان با دوست
چند حرفی بمدعا گوید

یا چو آن فانیان سبحانی
بزبان خدا ثنا گوید

بس کن ای دل که حرف نازک شد
فیض را گوی تا دعا گوید

شکوه بس فیض اهل دردی کو
تا طبیبش از او دوا گوید

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#437 | Posted: 4 Oct 2012 15:29
»غزل شماره ۴۳۳«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
از نکاه نیم مستت العیاذ
وز بلای زلف شستت العیاذ

بر صف دلها زد و تاراج کرد
فتنهای چشم مستت العیاذ

دل ز من بردی و قصد جان کنی
کی برم من جان ز دستت العیاذ

زلف بگشا موبمو وارس به بین
هیچ دل از دام رستت العیاذ

از میانت نیست چیزی در میان
وز دهان نیست هستت العیاذ

از سرا پا هرچه داری الحذر
پای تا سر هر چه هستت العیاذ

فیض از تو هم پناه آرد بتو
گرنه پروای منست العیاذ

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#438 | Posted: 4 Oct 2012 15:29
»غزل شماره ۴۳۴«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
از بلای چشم مستت العیاذ
العیاذ از هر چه هستت العیاذ

تن ز گل نازکتر و دل همچو سنگ
چون توان رستن ز دستت العیاذ

یک نظر کردم برویت شدنشان
از نگاهی روی حسنت العیاذ

شب همه شب نالم از دست غمت
هیچ پروای منستت العیاذ

نالهٔ من ز آسمانها در گذشت
هیچ میگوئی چه استت العیاذ

تا بشادی در برویم بستهٔ
از گشادت همچو بستت العیاذ

فیض صد توبه گر از عشقت رهد
باز می‌افتد بشستت العیاذ

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#439 | Posted: 4 Oct 2012 15:31
»غزل شماره ۴۳۵«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مراست دیدن روی تو بی‌نقاب لذیذ
چنانکه تشنهٔ دو روزه است آب لذیذ

بود لذیذ مرا در بهشت ذوق و صال
چنانکه عابد صد ساله را ثواب لذیذ

بود مراد تو ترک حساب ای زاهد
مراست چون و چراهاش در حساب لذیذ

مرا بروز قیامت پس از لقای حبیب
بود جوار وی و پرسش و خطاب لذیذ

ز حور و قصر بلوز و عسل مگوی که من
جزاوم هیچ نباشد بهیچ باب لذیذ

بود ز چشم خوش یار لذت مستیم
چنانکه عامه را مستی شراب لذیذ

از این جهان غم او انتخاب کردم من
که نزد من غم او هست بیحساب لذیذ

بود ز سینهٔ بربان خود مرا لذت
چنانکه گرسنهٔ را بود کباب لذیذ

نماند صحبت اصحاب را دگر فیضی
مراست فیض‌ همین صحبت کتاب لذیذ

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#440 | Posted: 4 Oct 2012 15:31
»غزل شماره ۴۳۶«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
زاهد گر ترا ریاست لذیذ
من دلداده را هواست لذیذ

گر ترا عافیت بود مطلوب
من دیوانه را بلاست لذیذ

گر ترا جوی شیر خوش آید
نزد من اشک بی‌بهاست لذیذ

گر تو با جوی خمر خوش داری
مر مرا خون دیدهاست لذیذ

گر ترا انگبین دهد لذت
حرف شیرین او مراست لذیذ

گر تو حور و قصور میخواهی
عاشقانرا ازو لقاست لذیذ

فیض با زاهدان جدال مکن
عشق نزد خسان کجاست لذیذ

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 44 از 98:  « پیشین  1  ...  43  44  45  ...  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites