تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 49 از 98:  « پیشین  1  ...  48  49  50  ...  97  98  پسین »  
#481 | Posted: 12 Oct 2012 20:44
»غزل شماره ۴۷۷«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دلبرا درد مرا درمان تو باش
عاشقانرا سر توئی سامان تو مباش

درد بی‌درمان مرا در جان ز تست
هم دوای درد بی درمان تو باش

شد دل بریانم از تو داغدار
مرهم داغ دل بریان تو باش

در ره تو جان و دل کردم فدا
مر مرا هم دل تو و مرهم تو باش

دل برفت و جان برفت ایمان برفت
دل تو باش و جان تو باش ایمان تو باش

بی دلانرا دلبر و دلدار تو
عاشقانرا جان تو و جانان تو باش

از سر هر دو جهان برخواستم
فیض را هم این و هم آن تو باش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#482 | Posted: 12 Oct 2012 20:45
»غزل شماره ۴۷۸«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای دل اندر راه او ده اسبه ران را جل مباش
چست ران چالاک رو لابث مشو کاهل مباش

تا جمال او نه بینی یک نفس ساکن مشو
تا نیایی وصل ره رو رهن هر منزل مباش

خویشتن را بی‌محابا در خطرها در فکن
در میان بحر رو وابسته ساحل مباش

راه دور و وقت دیر و مرکبت زشت و ضعیف
بال عشقی چو بپر در بند آب و گل مباش

دمبدم در هر قدم هوش دگر در سر در آر
آگهی در آگهی جو مست لایعقل مباش

آگهی گر نیستت با عشق میکن احتیاط
رو دلیلی جو چو عقلت نیست بی عاقل مباش

جمله عالم را همه حق دان و در حق ثبت شو
حق شنو حقگوی و حق‌بین حق شنو باطل مباش

چون حدیث او کنی سر تا بپا گفتار شو
چون شراب او کشیدی مست شو غافل مباش

تا توانی همچو فیض از مغز کو بگذر ز پوست
همچو شعر شاعر بیمغز ولا طایل مباش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#483 | Posted: 12 Oct 2012 20:50
»غزل شماره ۴۷۹«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بغم خوردن بنه دل شاد میباش
خدا را بندهٔ آزاد میباش

هوا را پشت پا زن خاک ره شو
تهی دست از جهان چون باد میباش

بر افکندگان افکندگی کن
بر سنگین دلان فولاد میباش

خلیل حق چه بینی شو ذبیحش
بنمرودی رسی شداد میباش

چو بینی موسی میباش هرون
و گر فرعون ذوالاوتاد میباش

بعاد ار بگذری میباش صرصر
چو برخوردی بهودی هاد میباش

بیا شاگردی آل نبی کن
جهانرا سربسر استاد میباش

از ایشان گیر تعلیم قواعد
پس آنگه صاحب ارشاد میباش

خدا را بندگی کن در همه حال
چو فیض ازهر دو کون آزاد میباش

اگر خواهی رهی سوی حقایق
رسوم شرع را منقاد می‌باش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#484 | Posted: 12 Oct 2012 20:51
»غزل شماره ۴۸۰«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چو مرد او شدی مردانه میباش
چو مست او شدی مستانه میباش

اگر در سر هوای دوست داری
ز خویش و آشنا بیگانه میباش

چه خواهی لذت مستی بیابی
شراب عشق را پیمانه میباش

چه درهای سعادت بازخواهی
کلید عشق را دندانه میباش

چو زلف او پریشان شد بصد دل
درو آویز خود را شانه میباش

و گر زلفش شود زنجیر عشاق
برو عاشق شو و دیوانه میباش

چو گل باشد تو بلبل باش و مینال
و گر شمعست رو پروانه میباش

اگر جز جان تو مسند کند دوست
فغان کن ناله کن حنانه میباش

تو یک قطره ز بحر لامکانی
درون این صدف دردانه میباش

خمش کن گفتگو بگذار ای میباش
دهانرا مهرکن بی چانه میباش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#485 | Posted: 12 Oct 2012 20:52
»غزل شماره ۴۸۱«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تا در رخت دید سیمای آتش
شد این دل من مأوای آتش

از عشق نامی من می‌شنیدم
کی دیده بودم در پای آتش

از رشک رویت وز رشک خویت
سوزد سراپا اجزای آتش

زلف سیاهت بر روی ماهت
مانند دودیست بالای آتش

تا در دل من جا کرد عشقت
جا کرد در سر سودای آتش

بر سینه‌ام گوش بگذار و آنگه
تا نشنیده باشد غوغای آتش

در آتشت فیض در فیضت آتش
هم آتشش جا هم جای آتش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#486 | Posted: 12 Oct 2012 20:53
»غزل شماره ۴۸۲«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در عشق دیدم غوغای آتش
زین پس ندادم پروای آتش

کو‌ آشنا شو با عشق آن کو
خواهد به بیند دریای آتش

در آتش عشق هر کس که سوزد
کی باشد او را پروای آتش

دوزخ ندارد بر عاشقان پای
کاین دست عشق است بالای آتش

در عالم عشق من هر دو دیدم
دریای آتش صحرای آتش

اندر سرم من بهر تماشا
بشنو در آنجا هیهای آتش

تا هر که آید جز دوست سوزد
شد این دل فیض مأوای آتش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#487 | Posted: 12 Oct 2012 20:53
»غزل شماره ۴۸۳«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یار آمد یار پیش دویدش
هم دل و هم جان پیش کشیدش

هرچه بخواهد بنزد وی آرید
هر چه بگوید سر بنهیدش

دل خود که بود جان خود که بود
محو شویدش محو شویدش

غیری ابدی هستی فروشد
بخنجر لا سر ببریدش

غیر که باشد سوی چه باشد
هی بکشیدش هی بکشیدش

عشق دوست را چه حلاوتست
الصّلا یاران هی بچشیدش

خامی ار گوید عشق چه باشد
آتش بزنید خوش به پزیدش

محتسبی اگر گرانی کند
رطل گرانی پیش نهیدش

عشق فیض را گردید میهمان
از دل و از جان خوان بکشیدش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#488 | Posted: 12 Oct 2012 20:54
»غزل شماره ۴۸۴«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
رفتیم من و دل دوش ناخوانده بمهمانش
دزدیده نظر کردیم در حسن درخشانش

دیدیم ز حسن احسان دیدیم در احسان حسن
دل برد ز من حسنش جان داد بدل خوانش

مدهوش رخش شد دل مفتون لبش شد جان
این را بگرفت انیش آنرا بربود آنش

دل یافت بنزدش یار بنشست بر دلدار
جان ز لطف جانان دید پیوست بجانانش

دل خواست ازو چاره جان جست ازو درمان
هریک چو بدید او بود خود چاره و درمانش

دل داد بعشقش جان بگرفت دو صد چندان
ای کاش شدی صد جان هر لحظه بقربانش

جان داد بعشق ایمان بستند بعوض ایقان
ایمان چون به ایقان داد با عین شد ایمانش

چون نیک نظر کردم در عالم بیهوشی
دیار ندیدم هیچ جز حسن و جز احسانش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#489 | Posted: 12 Oct 2012 20:55
»غزل شماره ۴۸۵«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سحر رسید ز غیبم بکوش هوش سروش
که خیز و از لب ما بادهٔ طهور بنوش

از آن سروش شدم مست و بیخود افتادم
شراب تا چه کند چون سروش برد از هوش

گذاشتم تن و با پای جان روانه شدم
روان روان شد و تن تن زد از سماع سروش

بقدسیان چو رسیدم مرا گرفت از من
صلای ساقی ارواح و بانگ نوشانوش

ندا رسید دگر بار کای قتیل فراق
بیا و از لب ما شربت حیات بنوش

ز پای تا سر من مو بمو دهانی شد
چشید ذوق حیاتی از آن خجسته سروش

مرا گرفت ز من خود بجای من بنشست
فؤاد من شد و چشم من و مرا شد گوش

نهاد بر سر من زان حیات سرپوشی
که مرگ دست ندارد بزیر آن سرپوش

حیاهٔ غیب رسید و سر مماهٔ رسید
چنان برید که ننشست دیک فیض از جوش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#490 | Posted: 12 Oct 2012 20:56
»غزل شماره ۴۸۶«
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آمد خیالش دوشم در آغوش
بگرفت تنگم رفتم از هوش

هشیار گشتم دیدم جمالی
کز دیدنش عقل گشت مدهوش

گفتم میم ده تا مست گردم
گفتا که پیش آیی از لبم نوش

چون پیش رفتم تا گیرمش لب
لب ناگرفته رفت از سرم هوش

زان پس دگر من خود را ندیدم
تا آنکه گشتم از خود فراموش

گوئی که من خود هرگز نبودم
او بوده تنها من بوده روپوش

بودم نقابی یا خود سرابی
او بوده هم دوش خود را در آغوش

نی مست بودم نی هست بودم
بودم خیالی در خواب خرگوش

این قصه را فیض جائی نگوئی
میدار در دل میباش خاموش

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 49 از 98:  « پیشین  1  ...  48  49  50  ...  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites